Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

تحولات بدخشان؛ نشانه‌های سقوط یا پایان مأموریت طالبان

 

جرقه‌ای که آتش مقاومت را در سراسر افغانستان افروخت

  سقوط  جمهوریت در اگست ۲۰۲۱ و بازگشت طالبان به قدرت، نقطه عطفی در تاریخ معاصر افغانستان  بود. طالبان با تکیه بر پیروزی نظامی، کوشیدند خود را به‌عنوان تنها نیروی قادر به تامین امنیت و پایان دادن به پنج دهه جنگ معرفی کنند. کاهش نسبی درگیری‌های کلاسیک و فروکش کردن جنگ میان طالبان و نیروهای جمهوری پیشین، این تصور را در بخشی از افکار عمومی ایجاد کرد که افغانستان وارد مرحله‌ای از ثبات شده است. اما این ثبات، بیش از آنکه بر پایه مشروعیت سیاسی، رضایت عمومی و حکمرانی کارآمد استوار باشد، بر انحصار قدرت، کنترل امنیتی، حذف مخالفان و محروم ساختن زنان از کار و دختران از آموزش  تکیه دارد.  طالبان امنیت را بزرگترین دستاورد خود عنوان می کنند. این در حالی است که امنیت پایدار تنها در سایه اقتدار نظامی به دست نمی‌آید؛ بلکه حاصل تعامل میان مشروعیت سیاسی، عدالت اجتماعی، مشارکت شهروندان، توسعه اقتصادی و اعتماد عمومی است. هرگاه یکی از این ارکان دچار ضعف شود، ثبات ظاهری به تدریج جای خود را به شکننده گی ساختاری می‌دهد. از همین رو، بسیاری از دولت‌هایی که در ظاهر مقتدر به نظر می‌رسیدند، با نخستین تنش نظامی وارد بحران داخلی یا خارجی شده و به سرعت با فرسایش اقتدار و کاهش توان حکمرانی روبه‌رو می شوند.

رخدادهای اخیر بدخشان را می‌توان در چنین چارچوبی تحلیل کرد. این حوادث صرف یک رویداد امنیتی محدود یا یک اعتراض محلی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از آشکار شدن شکاف‌هایی است که طی‌ پنج سال گذشته در لایه‌های مختلف جامعه و حتی در درون ساختار طالبان شکل گرفته است. مقاومت مردم در برابر برخی سیاست‌های طالبان، افزایش نارضایتی‌های محلی، تشدید فعالیت گروه‌های مخالف و انتشار گزارش‌هایی درباره اختلافات درونی طالبان، همگی این پرسش را مطرح می‌کنند که آیا «امنیت طالبانی» به مرحله فرسایش رسیده است؟ آشکار است، امنیتی که بر پایه آزادی، عدالت، قانون و رضایت مردم استوار نباشد، بیش از آنکه امنیت باشد، نوعی کنترل و انضباط اجباری است. در چنین وضعیتی، هرچند صدای گلوله کمتر شنیده می‌شود، اما جای آن را سکوتی سنگین، ترس، محدودیت و سرکوب می‌گیرد. افغانستان امروز برای بسیاری از شهروندان، به‌ویژه زنان، دختران، فعالان مدنی، روزنامه‌نگاران و منتقدان، بیش از آنکه سرزمین امنیت باشد، به زندانی بزرگ شباهت یافته است؛ زندانی که دیوارهای آن را ممنوعیت‌ها، نظارت‌ها و محدودیت‌های اجتماعی و سیاسی ساخته‌اند. امنیتی که آزادی را به  قربانی بگیرد، نه ثباتی پایدار می‌آفریند و نه مشروعیتی ماندگار؛ بلکه تنها بحران را از خیابان‌ها به درون جامعه و ذهن شهروندان منتقل می‌کند.

هرچند پس از به قدرت رسیدن طالبان، اوضاع سیاسی و نظامی افغانستان به نحوی آشفته و نابسامان شده؛ اما وقوع رخداد ها در بدخشان، پرده از سیمای امنیت طالبان بیشتر بیرون کرد و سیمای اصلی امنیت طالبانی را آشکارا نمود. رخداد های بدخشان می تواند سرآغاز فصل جدیدی باشد که طلسم امنیت طالبانی را شکست و برج و بازوی آن را فرو ریخت. حوادث بدخشان و تشدید فعالیت های نظامی برضد طالبان و یک سلسله فعل و انفعال ها در درون طالبان این پرسش را مطرح می سازد که طالبان در آستانه سقوط قرار گرفته اند یا اینکه ماموریت آنان بسر رسیده است. بدخشان از جهات مختلف اهمیت راهبردی دارد. این ولایت به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی، همجواری با تاجیکستان، چین و پاکستان، تنوع قومی و مذهبی و پیشینه تاریخی مقاومت در برابر حکومت‌های متمرکز، همواره یکی از مناطق حساس افغانستان بوده است. هرگونه تحول امنیتی در این منطقه، فراتر از یک موضوع محلی، می‌تواند پیامدهای ملی و حتی منطقه‌ای داشته باشد. از همین رو، رخدادهای بدخشان را باید فراتر از یک درگیری مقطعی ارزیابی کرد؛ زیرا این حوادث ممکن است آغازگر مرحله‌ای باشد که در آن اقتدار مطلق طالبان با چالش‌های پیچیده‌تری روبه‌رو شود.

درگیری در بدخشان به معنای شکسته شدن سکوت و  به صدا درآمدن زگنال جنگ در سراسر افغانستان است. بدخشانی ها با شکستن طلسم امنیت طالبانی جبهه های زیادی را در سراسر کشور گشودند. چنانکه پس از درگیری ها در بدخشان نه تنها درگیری ها در ولایت های شمالی کشور افزایش یافته؛ بلکه درگیری با طالبان در سایر ولایت های شرقی و جنوبی تا قندهار و هرات در حال افزایش و جبهه های جدیدی در حال ظهور و فعالیت است.  این وضعیت رهبران شبکه های گوناگون طالبان را وارخطا گردانیده و شبکه های مختلف طالبان بدور از چشم ملاهبت الله نشست هایی برگزار کرده و وضعیت حکومت را شکننده بررسی کرده اند بعید نیست که تکانه های درونی رخداد های بدخشان منجر به ایجاد تغییر تا حذف ملاهبت الله در درون طالبان شود. با توجه به اهمیت ژئوپلیتیکی بدخشان، برخی دیپلمات‌های پاکستانی تحولات بدخشان را «تغییر رژیم طالبان از شمال» توصیف کرده‌اند، منظور این است که آنان احتمال می‌دهند ناآرامی‌ها یا مخالفت‌های فزاینده در شمال افغانستان، به‌ویژه در بدخشان، بتواند آغازگر روندی برای تضعیف یا حتی برکناری حکومت طالبان باشد. یعنی این که شمال افغانستان  در حال تبدیل شدن به کانون مقاومت و فشار سیاسی یا نظامی علیه طالبان است؛ یا شکاف‌های داخلی طالبان تشدید شده و بخشی از ساختار قدرت در حال از هم پاشیدن و یا اینکه تغییر در حاکمیت طالبان از مسیر تحولات شمال، نه از کابل یا جنوب، آغاز خواهد شد. البته این یک ارزیابی یا تحلیل سیاسی است و نه یک واقعیت قطعی یا پیش‌بینی اثبات‌شده؛ اما هرچه باشد، تکانه ای است که رویا های طلایی طالبان را به یاس بدل کرده است. هرچه باشد، رخداد بدخشان طلسم امنیت طالبان را شکست.

شکسته شدن طلسم امنیت طالبان

طالبان طی پنج سال گذشته همواره امنیت را مهم‌ترین دستاورد خود معرفی کرده‌اند؛ اما امنیتی که صرف بر کنترل نظامی و سرکوب مخالفان استوار باشد، بیش از آنکه «امنیت پایدار» باشد، «امنیت اجباری» است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که چنین امنیتی تا زمانی دوام دارد که ظرفیت سرکوب از ظرفیت نارضایتی بیشتر باشد. هنگامی که شکاف‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی انباشته شوند، حتی یک حادثه محلی نیز می‌تواند به نقطه آغاز تحولات گسترده تبدیل شود. رخدادهای بدخشان این واقعیت را آشکار ساخت که اقتدار طالبان، برخلاف تبلیغات رسمی، یکپارچه و آسیب‌ناپذیر نیست. اعتراض‌های مردمی، مقاومت در برابر برخی سیاست‌های حکومت و افزایش تنش‌های امنیتی نشان داد که زیر پوست آرامش ظاهری، نارضایتی‌هایی وجود دارد که در صورت گسترش، می‌تواند معادلات قدرت را تغییر دهد. در کنار این، یکی از مهم‌ترین عوامل فرسایش حکومت‌ها، اختلافات درونی نخبگان حاکم است. طالبان نیز از این قاعده مستثنا نیستند و شکاف‌های درونی برای طالبان حیثیت پاشنه آشیل را دارد؛ زیرا این گروه بیش از آنکه بر نهادهای پایدار حکومتی استوار باشد، بر انسجام ایدئولوژیک، اقتدار امنیتی و وفاداری فرماندهان محلی تکیه کرده است. این گروه از جریان‌های مختلف فکری، قومی، منطقه‌ای و نظامی تشکیل شده است که در دوران جنگ، هدف مشترک آنان مبارزه با دولت پیشین و نیروهای خارجی بود. اما پس از دستیابی به قدرت، اختلاف آنان بر سر نحوه اداره کشور، تقسیم قدرت، سیاست خارجی، تعامل با جامعه جهانی و مدیریت اقتصاد، به تدریج آشکار شده است. در علوم سیاسی، این وضعیت مرحله «گذار از جنبش به حکومت» نامیده می‌شود؛ مرحله‌ای که بسیاری از جنبش‌های مسلح در آن با بحران هویت و انسجام روبه‌رو می‌شوند. اگر این اختلافات عمیق‌تر شود، توان حکومت برای مدیریت بحران‌های امنیتی نیز کاهش خواهد یافت. این وضعیت، این پرسش را مطرح می سازد که آیا طالبان در آستانه سقوط قرار دارند؟

پاسخ علمی به این پرسش، نه به گونه مطلق مثبت و نه منفی است. سقوط حکومت‌ها بیشتر محصول هم‌زمان چندین عامل است: کاهش مشروعیت، بحران اقتصادی، شکاف در نخبگان، افزایش مقاومت اجتماعی، فشارهای منطقه‌ای و بین‌المللی و وجود یک نیروی جایگزین منسجم. طالبان امروز با بخشی از این چالش‌ها روبه‌رو هستند؛ اما هنوز همه عناصر لازم برای فروپاشی حکومت فراهم نشده است. مخالفان طالبان از انسجام سیاسی و نظامی کافی برخوردار نیستند و جامعه جهانی نیز تاکنون سیاستی برای تغییر حکومت از طریق مداخله مستقیم دنبال نکرده است. بنابراین، سخن گفتن از «سقوط نزدیک» طالبان، با داده‌های موجود سازگار نیست؛ هرچند نشانه‌های فرسایش تدریجی اقتدار آنان قابل مشاهده است و پرسش چگونگی پایان ماموریت طالبان را مطرح می سازد. «سقوط» بیشتر به فرسایش و از دست رفتن قدرت در داخل اشاره دارد، در حالی که «پایان مأموریت» بر کاهش یا پایان کارکرد سیاسی طالبان در نگاه برخی بازیگران خارجی دلالت می‌کند. این دو مفهوم می‌توانند به هم مرتبط باشند، اما یکسان نیستند

آیا ماموریت طالبان پایان یافته است؟

اگر ماموریت طالبان صرف تصرف قدرت بود، این مأموریت در سال ۲۰۲۱ پایان یافت. اما اگر هدف، ایجاد حکومتی مشروع، کارآمد، پاسخگو و مورد پذیرش مردم و جامعه جهانی باشد، این مأموریت هنوز تحقق نیافته است. طالبان همچنان با چالش‌های بزرگی روبه‌رو هستند؛ از جمله بحران مشروعیت داخلی، عدم شناسایی بین‌المللی، محدودیت حقوق و آزادی‌های اساسی، رکود اقتصادی، مهاجرت گسترده نخبگان و کاهش سرمایه انسانی. این عوامل نشان می‌دهد که پیروزی نظامی به موفقیت سیاسی منجر نشده است. منظور از «پایان مأموریت» این نیست که طالبان به‌طور مستقل و بدون زمینه‌های داخلی به قدرت رسیده‌اند یا همه تحولات افغانستان صرف محصول طراحی بازیگران خارجی بوده است؛ بلکه این مفهوم بر این فرضیه استوار است که قدرت‌گیری و بقای طالبان، در کنار عوامل داخلی، از حمایت‌ها و محاسبات امنیتی و ژئوپلیتیکی برخی بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای نیز تاثیر پذیرفته است. این حمایت‌ها می‌توانست با هدف تأمین منافع راهبردی، مدیریت بحران افغانستان، مهار رقبای منطقه‌ای یا بهره‌گیری ابزاری از این گروه و هم‌پیمانان ایدئولوژیک آن صورت گرفته باشد.

اکنون این پرسش اساسی مطرح می‌شود که آیا طالبان در تحقق انتظارات و اهداف حامیان احتمالی خود ناکام مانده‌اند و به همین دلیل در معرض تغییر، مهار یا جایگزینی قرار گرفته‌اند؟ یا اینکه اهداف مورد نظر تا حد زیادی تحقق یافته و اکنون مرحله تازه‌ای از مدیریت بحران افغانستان آغاز شده است که در آن، نقش و جایگاه طالبان نیز دستخوش تغییر خواهد شد. بنا بر فرضیه پایان ماموریت؛ تحولات اخیر افغانستان نشانه‌هایی را آشکار می‌سازد که قابل تأمل‌اند. افزایش شکاف‌های درونی طالبان، گسترش ناامنی در برخی مناطق، کاهش اعتماد بخشی از جامعه به حکومت، و تغییر لحن و رفتار برخی قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، همگی می‌توانند بیانگر ورود افغانستان به مرحله‌ای جدید باشند. 

در سال‌های نخست، بسیاری از بازیگران خارجی بیش از آنکه بر مشروعیت سیاسی طالبان تأکید کنند، بر تأمین حداقل ثبات امنیتی، جلوگیری از گسترش تروریسم فرامرزی و مدیریت بحران افغانستان تمرکز داشتند؛ اما اکنون به نظر می‌رسد که این انتظارات به‌طور کامل برآورده نشده است. از یک‌سو، افغانستان نه تنها به مرکز فعالیت گروه‌های تروریستی از القاعده تا تی تی ‌ پی و ایغور ها و انصارالله تبدیل شده؛ بلکه بعضی گزارش ها، حمزه بن لادن را فرمانروای اصلی افغانستان عنوان کرده اند. از سویی هم فعالیت گروه‌های مسلح مختلف مخالف طالبان همچنان تشدید یافته است و از سوی دیگر، بحران اقتصادی، انزوای سیاسی و شکاف‌های قومی و اجتماعی، هزینه‌های تعامل با طالبان را برای برخی کشورها افزایش داده است.

از این منظر، این احتمال مطرح می‌شود که برخی بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی در حال بازنگری سیاست‌های خود باشند؛ البته نه الزاماً برای حذف فوری طالبان؛ بلکه برای تغییر رفتار، مهار نفوذ، یا آماده‌سازی زمینه برای آرایش سیاسی جدید در افغانستان. بنابراین، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا طالبان سقوط خواهند کرد یا خیر؛ بلکه این است که آیا آنان همچنان بخشی از راه‌حل مورد نظر قدرت‌های مؤثر هستند یا به‌تدریج در حال تبدیل شدن به بخشی از مسئله اند. پاسخ به این پرسش، می‌تواند مسیر آینده تحولات افغانستان را روشن‌تر سازد.

این پرسش بر این فرض استوار است که در سیاست بین‌الملل، حمایت از یک بازیگر معمولاً تا زمانی ادامه می‌یابد که آن بازیگر بتواند منافع راهبردی حامیان خود را تأمین کند. اگر طالبان همچنان در چارچوب محاسبات امنیتی و ژئوپلیتیکی برخی قدرت‌ها کارآمد باشند، احتمال ادامه تعامل با آنان وجود دارد؛ اما اگر هزینه‌های سیاسی و امنیتی حمایت از طالبان از منافع آن بیشتر شود یا این گروه دیگر نتواند انتظارات بازیگران مؤثر را برآورده سازد، ممکن است سیاست آن کشورها به سمت مهار، تغییر رفتار یا حمایت از گزینه‌های جایگزین سوق پیدا کند. از همین رو، آینده طالبان تنها به وضعیت داخلی افغانستان وابسته نیست؛ بلکه به نحوه ارزیابی قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی از سود و زیان تعامل با این گروه نیز بستگی دارد.

نشانه‌های پایان ماموریت

کاهش کارآمدی سیاسی، فرسایش مشروعیت، انزوای بین المللی و تغییر اولویت منطقه ای، نشانه های آشکار پایان ماموریت طالبان  است. چنانکه طالبان در تصرف قدرت موفق بودند؛ اما در اداره کشور با بحران‌های اقتصادی، مهاجرت گسترده نخبگان، بیکاری و فقر فراگیر روبه‌رو شده‌اند. آشکار است، حکومتی که از مشارکت عمومی، انتخابات و قانون اساسی فراگیر برخوردار نباشد، به مرور با کاهش مشروعیت داخلی مواجه می‌شود. نه تنها این؛ بلکه طالبان از انزوای بین المللی نیز رنج می برند. با گذشت چند سال از بازگشت طالبان، هنوز هیچ کشوری آنان را به‌طور رسمی به‌عنوان دولت افغانستان به رسمیت نشناخته است؛ موضوعی که ظرفیت اقتصادی و دیپلماتیک آنان را محدود کرده است. از طرفی هم بازیگران منطقه‌ای بیش از گذشته به دنبال ثبات، اتصال اقتصادی و مدیریت تهدیدهای فرامرزی هستند؛ اولویت‌هایی که با سیاست‌های طالبان همسو نیست.

بسیاری از حکومت‌ها پیش از فروپاشی، دوره‌ای از فرسایش تدریجی را تجربه می‌کنند. طالبان نیز با چالش‌های زیر روبه‌رو هستند: شکاف‌های درونی میان جناح‌های سیاسی، نظامی و ایدئولوژیک، شکاف هاییکه هر روز بیشتر و بیشتر می شود و چند دستگی میان این گروه را آشکارتر می سازد؛ افزایش نارضایتی‌های قومی، مذهبی و اجتماعی؛ تداوم بحران اقتصادی و وابستگی به کمک‌های خارجی؛ محدودیت‌های گسترده بر آموزش و اشتغال زنان که هزینه‌های سیاسی و بین‌المللی حکومت را افزایش داده است؛ و تهدیدهای امنیتی ناشی از فعالیت گروه‌های مسلح مخالف و نیز رقابت با گروه‌های افراطی دیگر. این عوامل به‌تنهایی به معنای فروپاشی نیستند؛ اما در صورت هم‌زمانی و تشدید، می‌توانند ظرفیت حکمرانی را به‌طور جدی تضعیف کنند. از سویی هم سرنوشت طالبان تنها به تحولات داخلی وابسته نیست؛ بلکه کشورهای همسایه و قدرت‌های جهانی نیز در آینده افغانستان نقش مهمی دارند. پاکستان، چین، ایران، روسیه، کشورهای آسیای مرکزی و قدرت‌های غربی، هر یک منافع متفاوتی را دنبال می‌کنند. اگر این بازیگران به این جمع‌بندی برسند که طالبان دیگر قادر به تأمین حداقل ثبات یا منافع مورد انتظار نیستند، ممکن است سیاست‌های خود را تغییر دهند. با این حال، تجربه افغانستان نشان داده است که بازیگران خارجی بیشتر از تغییرات ناگهانی و پرهزینه نیز پرهیز می‌کنند و اغلب به دنبال مدیریت بحران هستند و نه تغییر فوری حکومت.

رخداد بدخشان و حاکمیت طالبان

حاکمیت طالبان پیش از رخداد های بدخشان  بیانگر فرسایش تدریجی مؤلفه‌های قدرت بود؛ اما حوادث بدخشان نقطه عطفی است که روند فرسایشی ضعیف شدن طالبان را با یک تکانه جدی وارد مرحله‌ای تازه کرده است؛ مرحله‌ای که بیش از گذشته نشانه‌های آسیب‌پذیری این گروه را آشکار می‌سازد. اگر در گذشته شکاف‌های درونی، نارضایتی‌های اجتماعی و انزوای بین‌المللی به‌صورت تدریجی بر توان طالبان اثر می‌گذاشت، اکنون این عوامل در حال هم‌افزایی‌اند و چشم‌انداز آینده این گروه را با ابهام بیشتری روبه‌رو کرده‌اند. حوادث بدخشان شکننده گی ایدئولوژی طالبان را نیز به نمایش نهاد و نشان داد و از ساختار طالبان بحیث یک گروهی پرده برداشت که حتی آرمان های انسانی یک قوم را به گروگان گرفته است. این حادثه خوش باوری و‌نااگاهی شماری پشتون ها را نیز به نمایش نهاد که طالبان را نماینده قوم پشتون می دانند. این بیانگر این حقیقت است که طالبان متشکل از افراد بیمار و عقده ای است که می خواهند افغانستان و مردم آن را قربانی حواس های خود نمایند.

از سوی دیگر، این رخدادها بار دیگر این پرسش را مطرح می‌کنند که طالبان تا چه اندازه محصول محاسبات و رقابت‌های ژئوپلیتیکی و حمایت‌های بیرونی بوده‌اند. کاهش یا تغییر سطح این حمایت‌ها، این گمانه را تقویت کرده است که اگر بازیگران مؤثر منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای دیگر طالبان را ابزار مناسبی برای تأمین اهداف خود ندانند، این گروه با بحرانی عمیق‌تر در حفظ انسجام و بقای سیاسی مواجه خواهد شد. از این منظر، تحولات بدخشان صرف یک رویداد امنیتی نیست، بلکه می‌تواند نشانه‌ای از ورود طالبان به مرحله‌ای باشد که در آن، فرسایش مشروعیت، کاهش کارآمدی و دگرگونی در معادلات حامیان خارجی، هم‌زمان آینده این گروه را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در علم سیاست، حکومت‌ها معمولاً زمانی پایدار می‌مانند که از مشروعیت، کارآمدی، انسجام داخلی و پذیرش نسبی بین‌المللی برخوردار باشند. هرچه این چهار رکن ضعیف‌تر شوند، هزینه حفظ قدرت افزایش می‌یابد و احتمال تغییرات ساختاری بیشتر می‌شود. از این رو، آینده طالبان نه تنها به عملکرد خود آنان، بلکه به تعامل میان تحولات داخلی افغانستان، رفتار جامعه افغانستان و تصمیم‌های بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی نیز وابسته است. با توجه به رخداد های بدخشان و توسعه آن به ولایت های دیگر گفته می توان که دوره فرسایش طالبان تندتر شده و لبه ترازو به سوی سقوط یا پایان ماموریت این گروه سنگینی می نماید.

نتیجه‌گیری

رخدادهای بدخشان را نباید صرف یک حادثه امنیتی یا شورش محلی دانست؛ بلکه این رویداد را می‌توان نشانه‌ای از ورود افغانستان به مرحله‌ای جدید از تحولات سیاسی تلقی کرد. مرحله‌ای که در آن هم فرسایش درونی این گروه آشکارتر شده و هم میزان کارآمدی و مطلوبیت آن برای بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی با پرسش‌های جدی روبه‌رو است. این حوادث نشان داد که امنیت مبتنی بر انحصار قدرت و کنترل نظامی، بدون مشروعیت سیاسی و رضایت اجتماعی، امنیتی شکننده است. در عین حال، نباید از این رخدادها نتیجه گرفت که طالبان به طور قطعی در آستانه سقوط قرار دارند؛ اما می‌توان گفت که این تحولات، آغاز آزمونی سرنوشت‌ساز است؛ آزمونی که مشخص خواهد کرد آیا طالبان به سوی فروپاشی تدریجی پیش می‌روند یا مأموریت تاریخی و ژئوپلیتیکی‌ای که برای آنان تعریف شده بود، به پایان خود نزدیک شده است.

آنچه امروز بیش از هر چیز قابل مشاهده است، آغاز روند فرسایش تدریجی اقتدار طالبان و لبریز شدن کاسه صبر مردم افغانستان است؛ روندی که اگر با اصلاحات سیاسی، گسترش مشارکت، کاهش انحصار و پاسخگویی به مطالبات مردم همراه نشود، می‌تواند در آینده به بحران‌های بزرگ‌تر بینجامد. از این منظر، بدخشان بیش از آنکه پایان راه طالبان باشد، هشداری است درباره محدودیت‌های حکمرانی مبتنی بر زور و نشانه‌ای از این حقیقت که هیچ حکومتی تنها با قدرت نظامی نمی‌تواند ثباتی پایدار و مشروعیتی ماندگار ایجاد کند.

26-1-8

 

 

 

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا