Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

کاوشِ چندو‌چونِ ماتریالیسم دیالکتیک

من بیش از این نه می‌دانم و سامانه‌ی هوش‌مند چت‌جی‌پی‌تی
بخشِ دوم
در واکاوی چندو‌چونِ ماتریالیسم دیالکتیک، آن‌چه را بیش از همه ارزش‌مند می‌دانم، این است که یک گفت‌وگوی فلسفی با روش پرسش‌محور وارد فضای عمومی شده است. اگر این مجموعه بتواند خواننده‌گانِ گرامی را به اندیشیدن، طرح پرسش و مراجعه به منابع اصلی فلسفه ترغیب کند، یکی از مهم‌ترین هدف‌های خود را قوام می‌بخشد.هم‌چنین امیدوارم دوستان، این مجموعه را همان‌گونه که از آغاز طراحی شده است، مطالعه فرمایند:
نه به‌عنوان اعلام یک حقیقت نهایی، بل‌که به‌عنوان گفت‌وگویی پژوهشی که در آن پرسش‌ها به اندازه‌ی پاسخ‌ها اهمیت دارند.
بخش دوم!
از آن‌جا که بخش نخست را به تعریف «ماتریالیسم چی‌ست؟» اختصاص دادیم، اکنون مطابق آجندای از پیش تعیین‌شده، وارد بخش دوم می‌شویم.
پژوهش‌های مکتب دینی–فلسفی «من بیش از این نه می‌دانم»
گفت‌وگوهای فلسفی مبان و هوش مصنوعی
جلد دوم
واکاوی ماتریالیسم دیالکتیک
بخش دوم
ماتریالیسم دیالکتیک چگونه شکل گرفت؟
پرسش (مبان):
در بحث گذشته، به این نتیجه رسیدیم که گزاره یا نگاه ماتریالیسم، بسیار کهن‌تر از مارکس است و پیشینه‌ی در فلسفه‌ی یونان باستان دارد.
اکنون این پرسش مطرح می‌شود:
مارکس و انگلس چه‌گونه از ماتریالیسم کلاسیک به ماتریالیسم دیالکتیک رسیدند؟
آیا آنان مکتبی کاملاً نو آفریدند، یا اندیشه‌های پیشین را در قالبی تازه بازسازی کردند؟
پاسخ (هوش مصنوعی):
بررسی تاریخ فلسفه نشان می‌دهد که ماتریالیسم دیالکتیک، محصول یک روند تاریخی و فکری است، نه حاصل الهام ناگهانی یا آفرینش مستقل یک فرد.
مارکس و انگلس بر شانه‌های چند سنت بزرگ فلسفی ایستادند و از گفت‌وگوی انتقادی با آنها، دستگاه فکری خود را شکل دادند.
این روند را می‌توان در چهار مرحله خلاصه کرد.
مرحلهٔ نخست: میراث ماتریالیسم باستان
از دموکریتوس و اپیکور، این اندیشه به ارث رسید که طبیعت را می‌توان بر پایهٔ ماده و قوانین طبیعی توضیح داد، بی‌آنکه برای هر پدیده به علل ماورایی متوسل شد.
مرحلهٔ دوم: ماتریالیسم نوین اروپا
در سده‌های هفدهم و هجدهم، ماتریالیسم با پیشرفت علوم طبیعی پیوند یافت.
اما این ماتریالیسم، غالباً ایستا و مکانیکی بود.
جهان همچون ماشینی بزرگ تصور می‌شد که بر اساس قوانین ثابت حرکت می‌کند.
در این نگرش، تغییر بیشتر به صورت جابه‌جایی و حرکت مکانیکی فهمیده می‌شد تا دگرگونی درونی.
مرحلهٔ سوم: انقلاب فلسفی هگل
هگل با این نگاه مخالفت کرد.
او استدلال نمود که واقعیت، فرایندی زنده و پویاست و از رهگذر تضادها، نفی‌ها و دگرگونی‌های پی‌درپی رشد می‌کند.
اما در دستگاه فلسفی او، این حرکت، در نهایت حرکت اندیشه یا روح (Geist) بود.
مرحلهٔ چهارم: نقد مارکس و انگلس
مارکس و انگلس با پذیرش پویایی دیالکتیکی هگل، نتیجه گرفتند که این حرکت را نباید به «روح» نسبت داد، بلکه باید آن را در طبیعت، جامعه و زندگی مادی انسان‌ها جست‌وجو کرد.
به همین دلیل، آنان دیالکتیک را حفظ کردند، اما مبنای فلسفی آن را تغییر دادند.
به تعبیر مشهور مارکس:
«دیالکتیک هگل بر سر ایستاده بود؛ ما آن را بر پاهایش قرار دادیم.»
این عبارت، بیشتر یک استعارهٔ فلسفی است تا یک توصیف لفظی. مقصود مارکس این بود که به جای آغاز از ایده، باید از واقعیت مادی آغاز کرد.
پرسش (مبان):
آیا می‌توان گفت که ماتریالیسم دیالکتیک، نتیجه‌ی گفت‌وگوی انتقادی میان این سه جریان بزرگ بود؟
۱. ماتریالیسم کلاسیک،
۲. ایده‌آلیسم دیالکتیکی هگل،
۳. نقدهای فوئرباخ؟
پاسخ (هوش مصنوعی):
از منظر تاریخ فلسفه، این صورت‌بندی تا حد زیادی دقیق است.
مارکس و انگلس نه از هیچ آغاز کردند و نه صرفاً از یک متفکر پیروی نمودند.
آنان با سه سنت عمده وارد گفت‌وگوی انتقادی شدند:
* از ماتریالیسم، تأکید بر واقعیت مادی را پذیرفتند.
* از هگل، روش دیالکتیکی و نگاه تاریخی را فرا گرفتند.
* و از فوئرباخ، نقد ایده‌آلیسم و توجه به انسان واقعی را الهام گرفتند، هرچند بعدها ماتریالیسم فوئرباخ را نیز ناکافی دانستند.
در نتیجه، ماتریالیسم دیالکتیک را می‌توان بازسازی خلاقانهٔ چند سنت فلسفی دانست، نه تکرار یکی از آنها.
پرسش پژوهشی مکتب «مبان»
اگر مارکس، انگلس و سپس لنین، هر یک بخشی از این دست‌گاه فلسفی را تکمیل کردند، آیا درست است که ماتریالیسم دیالکتیک را یک نظام فلسفی در حال تحول بدانیم، نه مجموعه‌یی از آموزه‌های پایان‌یافته؟
پاسخ (هوش مصنوعی):
این پرسش، از منظر فلسفهٔ علم و تاریخ اندیشه، بسیار مهم است.
اگر هر نظام فلسفی را پدیده‌ای تاریخی بدانیم، آنگاه طبیعی است که آن نظام نیز در معرض تفسیرهای تازه، نقدهای نو و بازاندیشی قرار گیرد.
از این منظر، مطالعهٔ ماتریالیسم دیالکتیک تنها به آثار مارکس، انگلس و لنین محدود نمی‌شود؛ بلکه شامل نحوهٔ تفسیر، کاربرد و نقد آن در بیش از یک قرن تاریخ فلسفه و سیاست نیز هست.
جمع‌بندی بخش دوم
در این مرحله، چند نتیجهٔ مقدماتی به دست می‌آید:
* ماتریالیسم دیالکتیک، حاصل یک روند تاریخی و فلسفی است.
* این اندیشه از گفت‌وگوی انتقادی با ماتریالیسم کلاسیک، دیالکتیک هگل و نقدهای فوئرباخ شکل گرفت.
* مارکس و انگلس، دیالکتیک را حفظ کردند، اما مبنای آن را از ایده‌آلیسم به ماتریالیسم منتقل نمودند.
* این نظام فلسفی، در ادامه با تفسیرها و کاربردهای تازه، به‌ویژه در آثار لنین، دچار تحول شد.
استاد گرامی، به نظر من اکنون به محوری‌ترین بخش کل پژوهش رسیده‌ایم؛ یعنی پرسش سوم:
«تفاوت دیالکتیک هگل و دیالکتیک مارکس دقیقاً در چیست؟»
به باور من، این فصل باید با بیشترین دقت علمی نوشته شود؛ زیرا همین‌جا است که خواننده درمی‌یابد اختلاف این دو متفکر صرفاً بر سر «ماده» و «ایده» نیست، بلکه به مبانی هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، تاریخ و نقش انسان در دگرگونی جهان نیز مربوط می‌شود. این بخش، ستون اصلی جلد دوم خواهد بود.
پاسخ (مبان)
بلی.
در ادبیات فلسفی و سیاسی کشور ما، بیش‌‌تر این فلسفه را به نام سه نفر، مارکس، انگلس و لینین می‌شناسند.
پاسخ (هوش مصنوعی)
سپاس، استاد گرامی.
این نکته‌ای که فرمودید، از نظر تاریخ اندیشه در افغانستان و بسیاری از کشورهای فارسی‌زبان اهمیت دارد. به نظر من، اگر آن را با دقت بیان کنیم، هم از نظر تاریخی درست خواهد بود و هم از تعمیم بیش از حد پرهیز می‌کند.
دیدگاهِ (مبان)
در ادبیات فلسفی و سیاسی کشور ما، و بسیاری از کشورهای هم‌سو با سیاست‌های اتحاد شوروی در سده‌ی بیستم، این فلسفه بیش‌تر با نام سه شخصیت شناخته می‌شد:
مارکس، انگلس و لینین.
در آن زمان، کم‌تر به پیشینه‌ی طولانی ماتریالیسم یا نقش فیلسوفانی چون دموکریتوس، اپیکور، هراکلیتوس، هگل و فوئرباخ پرداخته می‌شد.
آیا این برداشت، از نظر تاریخی که فلسفه دارد، قابل تأیید است؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
به طور کلی، بله؛ البته با یک توضیح مهم.
باید میان تاریخ فلسفه و نحوهٔ آموزش رسمی فلسفه در برخی نظام‌های آموزشی و سیاسی تفاوت قائل شد.
از دیدگاه تاریخ فلسفه، ماتریالیسم دیالکتیک نتیجهٔ روندی چندین‌قرنی است و ریشه‌های آن به فلسفهٔ یونان باستان، فلسفهٔ آلمان و نقدهای سدهٔ نوزدهم بازمی‌گردد.
اما در بسیاری از کشورهایی که در سدهٔ بیستم از الگوی آموزشی مارکسیستی–لنینیستی پیروی می‌کردند، آموزش این فلسفه معمولاً بر آثار سه متفکر متمرکز بود:
* کارل مارکس، به‌عنوان بنیان‌گذار اصلی نظریه.
* فریدریش انگلس، به‌عنوان تدوین‌کننده و گسترش‌دهندهٔ بسیاری از مفاهیم فلسفی.
* ولادیمیر ایلیچ لنین، به‌عنوان توسعه‌دهندهٔ این اندیشه در حوزهٔ فلسفهٔ سیاسی، حزب و دولت.
در نتیجه، برای بسیاری از دانشجویان و فعالان سیاسی آن دوره، «ماتریالیسم دیالکتیک» عملاً با نام این سه شخصیت شناخته می‌شد، هرچند پیشینهٔ فلسفی آن بسیار گسترده‌تر بود.
پرسش پژوهشی مکتب «مبان»
آیا می‌توان گفت که تمرکز بر مارکس، انگلس و لینین، گاهی باعث می‌شد نسل‌های بعدی کم‌تر با ریشه‌های عمیق‌ِِ این اندیشه در فلسفه‌ی یونان و فلسفه‌ی آلمان آشنا شوند؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
این پرسش، یک موضوع پژوهشی مشروع است و پاسخ آن می‌تواند بسته به زمان، کشور و نظام آموزشی متفاوت باشد.
در برخی برنامه‌های آموزشی، تأکید اصلی بر آثار مارکس، انگلس و لنین بود و پیشینهٔ فلسفی بیشتر به‌صورت مقدمه‌ای کوتاه مطرح می‌شد. در برخی محیط‌های دانشگاهی دیگر، برعکس، مطالعهٔ هراکلیتوس، افلاطون، ارسطو، هگل، فوئرباخ و دیگر متفکران نیز بخش مهمی از آموزش بود.
از این رو، شاید بیان دقیق‌تر چنین باشد:
در بخش‌هایی از جهان، آموزش رسمی ماتریالیسم دیالکتیک بیشتر بر آثار مارکس، انگلس و لنین متمرکز بود، در حالی که از منظر تاریخ فلسفه، فهم کامل این مکتب نیازمند شناخت سنت‌های فلسفی پیش از آنان نیز هست.
استاد گرامی، اجازه دهید یک پیشنهاد نیز بدهم که به نظر من، امتیاز علمی کتاب آینده‌ی شما خواهد بود.
در بیشتر کتاب‌های رایج، تاریخ را این‌گونه روایت می‌کنند:
هگل ← مارکس ← انگلس ← لنین
اما ما می‌توانیم یک نمودار تاریخی کامل‌تر ارائه کنیم:
هراکلیتوس
سقراط
افلاطون
ارسطو
دموکریتوس و اپیکور (در شاخهٔ ماتریالیسم)
هگل
فوئرباخ
مارکس
انگلس
لنین
این نمودار نشان می‌دهد که هیچ اندیشهٔ فلسفی در خلأ پدید نمی‌آید، بلکه هر فیلسوف، هم میراث‌دار گذشتگان است و هم آغازگر پرسش‌های تازه. به گمان من، این نگاه با روح پژوهشی مکتب «من بیش از این نه می‌دانم» نیز سازگار است؛ زیرا به جای تقلیل یک سنت فلسفی به چند نام، پیوستگی تاریخی اندیشه را به خواننده نشان می‌دهد.
پاسخ (مبان)
تشکر استادِ هوش‌مندِ ما.
نه می‌گویم که سیاسیون ما، به ویژه اصحاب مطالعه‌ی سیاسی که بزرگان دانش بودند و اند، با مکتب هگل آشنایی نه داشتند، مگر گزاره‌های پرکاربرد آن زمان، همین مارکس و انگلس و لینین بودند. چنانی که در شروع گفتم، فرتورهای این سه نفر در همه بخش های سیاسی کنار هم بودند. تکرار می‌کنم، منظور ما این نی‌ست که بگوییم فعالان سیاسی یا اعضای احزاب سیاسی، حتا دانش‌مندان غیر سیاسی آن روزگار، هیچ آشنایی با هگل یا دیگر فیلسوفان نه‌داشتند. آن‌چه از تجربه‌ی تاریخی خود به یاد دارم، این است که در ادبیات سیاسی روزمره، در آموزش‌های حزبی و در نمادهای رسمی، بیش‌ترین تأکید بر سه نام بود: مارکس، انگلس و به خصوص لنین. در بسیاری از دفاتر، تالارهای جلسات و مراکز آموزشی سیاسی، تصویر این سه شخصیت، کنار یک‌دیگر نصب و به‌عنوان مراجع اصلی این مکتب معرفی می‌شدند. آیا این مشاهده‌ی تاریخی را می‌توان از تجربه‌ی سیاسی بسیاری از کشورهای هم‌سو با سیاست اتحاد شوروی در آن دوره دانست؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
به طور کلی، بله.
آنچه شما بیان می‌کنید، یک مشاهدهٔ تاریخی از تجربهٔ زیسته است و با گزارش‌های تاریخی دربارهٔ بسیاری از کشورهای پیرو سنت مارکسیستی–لنینیستی همخوانی دارد. در بسیاری از این کشورها، مارکس، انگلس و لنین نه تنها جایگاه برجسته‌ای در متون آموزشی و سیاسی داشتند، بلکه حضور نمادین آنان نیز در فضاهای عمومی، مراکز حزبی و برخی نهادهای دولتی دیده می‌شد.
این امر، البته به این معنا نیست که هگل یا دیگر متفکران از تاریخ فلسفه حذف شده بودند؛ بلکه نشان می‌دهد که در فرهنگ سیاسی رسمی آن دوره، این سه چهره بیش از دیگران نمایندگان آن سنت فلسفی و سیاسی تلقی می‌شدند.
از منظر پژوهش تاریخی، میان این دو گزاره باید تفاوت گذاشت:
* تاریخ فلسفه، که ریشه‌ها و تحول اندیشه را از یونان باستان تا دوران جدید دنبال می‌کند.
* فرهنگ سیاسی و آموزشی یک دورهٔ تاریخی، که ممکن است برای اهداف آموزشی، ایدئولوژیک یا نمادین، بر شمار محدودی از شخصیت‌ها تمرکز بیشتری داشته باشد.
پرسش پژوهشی مکتب «مبان»
آیا میان «تاریخ یک اندیشه» و «شیوه‌ی معرفی آن اندیشه در نظام‌های سیاسی» هم‌واره تفاوت وجود دارد یا گاهی؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
در بسیاری از موارد، بله.
تاریخ اندیشه معمولاً شبکه‌ای گسترده از تأثیرها، نقدها و تحول‌ها را در بر می‌گیرد. اما نظام‌های آموزشی و سیاسی، بنا به اهداف و نیازهای خود، گاهی برخی چهره‌ها یا آثار را برجسته‌تر از دیگران معرفی می‌کنند.
به همین دلیل، یکی از وظایف پژوهش فلسفی این است که میان خاستگاه تاریخی یک اندیشه و شیوهٔ بازنمایی آن در یک دوره یا نظام سیاسی خاص تمایز بگذارد.
استاد گرامی، به نظر من این تمایز، یکی از نقاط قوت پژوهش ما خواهد بود. زیرا شما در اینجا حکم کلی دربارهٔ همهٔ تاریخ فلسفه صادر نمی‌کنید؛ بلکه تجربهٔ تاریخی مشخصی را روایت می‌کنید و سپس آن را با تحلیل فلسفی از هم تفکیک می‌کنید. این شیوه هم با روش پژوهشی سازگارتر است و هم به خواننده کمک می‌کند میان تاریخ اندیشه و تاریخ سیاست تفاوت بگذارد.
مبان!
استاد ما شمایید.
حالا برویم به بحث اصلی پسا واکاوی دیالکتیک، یعنی شکافتن اجزای ماتریالیسم دیالکتیک.
پاسخ ( هوش مصنوعی)
استاد گرامی.
سپاس از مهر شما. من نیز با افتخار در این مسیر پژوهشی همراه شما هستم.
کاملاً موافقم. اکنون که واکاوی «دیالکتیک» به پایان رسیده و منتشر شده است، زمان آن رسیده که به موضوع اصلی جلد دوم بپردازیم؛ یعنی شکافتن اجزای ماتریالیسم دیالکتیک، نه صرفاً روایت تاریخ آن. به نظر من، اگر بخواهیم این پژوهش ارزش فلسفی بیشتری پیدا کند، باید ماتریالیسم دیالکتیک را به اجزای تشکیل‌دهنده‌اش تجزیه کنیم. در این صورت، خواننده خواهد فهمید که این مکتب دقیقاً از چه عناصر و اصولی ساخته شده است.
پیشنهاد من چنین است:
پژوهش‌های مکتب دینی–فلسفی «من بیش از این نه می‌دانم»
جلد دوم
واکاوی ماتریالیسم دیالکتیک
فصل دوم
شکافتن اجزای ماتریالیسم دیالکتیک
پرسش (مبان)
پس از بررسی پیشینه‌ی تاریخی، اکنون می‌خواهیم خودِ ماتریالیسم دیالکتیک را واکاوی کنیم. اگر این مکتب را هم‌مانند یک ساختمان فلسفی در نظر بگیریم، از چه اجزایی ساخته شده است؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
از منظر تاریخ فلسفه، ماتریالیسم دیالکتیک را می‌توان به چند مؤلفهٔ اصلی تقسیم کرد:
۱. هستی‌شناسی (Ontology)
نخستین اصل این مکتب آن است که واقعیت مادی، مستقل از آگاهی انسان وجود دارد.
یعنی طبیعت، جهان و ماده، وابسته به ذهن انسان نیستند؛ بلکه انسان آنها را کشف می‌کند، نه اینکه پدید آورد.
این، بنیادی‌ترین اصل ماتریالیسم است.
۲. دیالکتیک (Dialectics)
دومین جزء، روش فهم حرکت و تغییر است.
در این دیدگاه، جهان ایستا نیست.
همهٔ پدیده‌ها در حال تغییر، رشد، تضاد و دگرگونی‌اند.
اینجا همان بخشی است که مارکس و انگلس، با الهام از هگل، اما با تفسیر متفاوت، وارد فلسفهٔ خود کردند.
۳. شناخت‌شناسی (Epistemology)
این مکتب بر آن است که شناخت انسان از جهان، از تعامل میان انسان و واقعیت مادی حاصل می‌شود.
دانش، نه صرفاً محصول اندیشهٔ مجرد، بلکه نتیجهٔ تجربه، فعالیت و آزمون نیز هست.
۴. تاریخ (Historical Materialism)
در اینجا، ماتریالیسم از فلسفهٔ طبیعت فراتر می‌رود و به جامعه می‌رسد.
مارکس استدلال می‌کند که برای فهم تاریخ، باید شیوهٔ تولید، مناسبات اقتصادی و ساختارهای اجتماعی را بررسی کرد.
به این بخش معمولاً ماتریالیسم تاریخی گفته می‌شود که با ماتریالیسم دیالکتیک ارتباط نزدیک دارد، اما از نظر مفهومی یکسان نیست.
۵. پراکسیس (Praxis)
یکی از ویژگی‌های برجستهٔ اندیشهٔ مارکس، تأکید بر عمل آگاهانهٔ انسان است.
مارکس معتقد بود فلسفه تنها برای تفسیر جهان نیست، بلکه انسان می‌تواند با عمل اجتماعی در تغییر آن نقش ایفا کند.
پرسش پژوهشی مکتب «مبان»
اگر این اجزا را از یک‌دیگر جدا کنیم، آیا همه‌ی آن‌ها به یک اندازه متعلق به مارکس هستند؟ اگر بلی، پس جای‌گاه نقش دگران کجاست؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
پاسخ منفی است.
از نظر تاریخ اندیشه:
* اصل «ماده» پیش از مارکس وجود داشت.
* دیالکتیک پیش از مارکس وجود داشت.
* بحث شناخت نیز پیشینه‌ای طولانی در فلسفه داشت.
* حتی اندیشهٔ تغییر اجتماعی نیز کاملاً تازه نبود.
نوآوری مارکس و انگلس بیشتر در ترکیب این عناصر در قالب یک دستگاه فلسفی نسبتاً منسجم بود.
به همین دلیل، بسیاری از مورخان فلسفه، ماتریالیسم دیالکتیک را نه آفرینش یک مفهوم کاملاً جدید، بلکه بازسازی و صورت‌بندی تازهٔ عناصر پیشین می‌دانند.
جمع‌بندی موقت
در این مرحله، ماتریالیسم دیالکتیک را می‌توان دارای پنج رکن اصلی دانست:
۱. ماده (بنیاد هستی)
۲. دیالکتیک (قانون یا روش تغییر)
۳. شناخت (رابطهٔ انسان و واقعیت)
۴. تاریخ (تحلیل جامعه و تحول تاریخی)
۵. پراکسیس (نقش عمل انسان)
استاد گرامی، به نظر من از اینجا به بعد، پژوهش وارد عمیق‌ترین مرحلهٔ خود می‌شود. پیشنهاد می‌کنم از جلسهٔ بعد، هر یک از این پنج رکن را به‌صورت مستقل و با پرسش‌های انتقادی بررسی کنیم.
برای نمونه، فصل بعد را تنها به این پرسش اختصاص دهیم:
«ماده در فلسفهٔ ماتریالیسم دیالکتیک چیست؟ آیا مقصود همان ماده‌ای است که فیزیک امروز از آن سخن می‌گوید، یا مفهومی فلسفی و گسترده‌تر است؟»
اگر این مفهوم به‌درستی روشن شود، بسیاری از اختلاف‌های بعدی نیز روشن‌تر خواهند شد.
پرسش (مبان)
در صورت کل، بلی.
-مگر پرسش مهم این‌ست که چرا ماتریالیسم توانست زودتر از ایدیالیسم در کنار دیالکتیک قرار گیرد و حتا مقدم‌تر از آن یاد شود؟
درحالی که گفت‌‌‌وگوی نخست ما نشان از وجود دیالکتیک داشت و نه ماتریالیسم.
-ماده در فلسفه‌ی ماتریالیسم دیالکتیک چی‌ست؟ آیا مقصود همان ماده‌‌یی است که فیزیک ام‌روز از آن سخن می‌گوید، یا مفهومی فلسفی و گسترده‌تر از این‌ها؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
استاد گرامی.
به باور من، اکنون به یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های کل این پژوهش رسیده‌اید. این پرسش، صرفاً تاریخی نیست؛ بلکه فلسفی نیز هست. اگر بتوانیم آن را به‌خوبی بشکافیم، خواننده خواهد فهمید که چرا نام این مکتب «ماتریالیسم دیالکتیک» شد و نه «دیالکتیک ماتریالیستی».
پرسش (مبان)
در پژوهش جلد نخست، به این نتیجه رسیدیم که دیالکتیک از نظر تاریخی، بسیار کهن‌تر از ماتریالیسم دیالکتیک است و ریشه‌های آن را می‌توان در اندیشه‌ی هراکلیتوس، سقراط، افلاطون و دیگر فیلسوفان یونان باستان دنبال کرد.
اگر چنین است:
چرا در سده‌ی نوزدهم، این مکتب «ماتریالیسم دیالکتیک» نام گرفت، نه «دیالکتیک ماتریالیستی»؟
آیا این تقدمِ لفظی، صرفاً یک نام‌گذاری است یا بیان‌گر تقدم فلسفی «ماده» بر «دیالکتیک» در اندیشه‌ی مارکس و انگلس یا دگران از این دسته‌ی علمی؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
این پرسش، یکی از ظریف‌ترین مسائل در فهم این مکتب است.
از نظر تاریخی، دیالکتیک از ماتریالیسم دیالکتیک قدیمی‌تر است. مارکس و انگلس دیالکتیک را ابداع نکردند، بلکه آن را از سنت فلسفی پیشین، به‌ویژه از هگل، اخذ و بازتفسیر کردند.
اما از نظر ساختار فلسفی، آنان معتقد بودند که پاسخ به این پرسش که “واقعیت بنیادی چیست؟” باید پیش از پاسخ به این پرسش باشد که “واقعیت چگونه تغییر می‌کند؟”
به بیان دیگر، در دستگاه فلسفی آنان:
* ماتریالیسم، پاسخ به پرسشِ هستی‌شناختی (Ontology) است؛ یعنی جهان از چه چیزی تشکیل شده و بنیاد واقعیت چیست؟
* دیالکتیک، پاسخ به پرسشِ روش‌شناختی و تبیینی است؛ یعنی اگر واقعیت مادی است، این واقعیت چگونه دگرگون می‌شود؟
از این رو، تقدم واژهٔ «ماتریالیسم» در نام این مکتب، بیش از آنکه بیانگر تقدم تاریخی باشد، بیانگر تقدم منطقی و هستی‌شناختی در نظام فکری مارکس و انگلس است.
دیالکتیک در این دستگاه، روش یا منطق فهم حرکتِ واقعیتی است که از پیش، «مادی» فرض شده است.
پرسش (مبان)
در این صورت:
آیا می‌توان گفت، اگر مارکس، به جای آن که «ماده» را بنیاد هستی بداند، «ایده» را بنیاد هستی می‌دانست، همان دیالکتیک، دیگر «ماتریالیستی» نه‌بود، بل‌که هم‌چنان «ایده‌آلیستی» باقی می‌ماند؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
از منظر تاریخ فلسفه، بله.
هگل نیز از دیالکتیک سخن می‌گفت، اما آن را در چارچوب ایده‌آلیسم صورت‌بندی می‌کرد.
بنابراین، دیالکتیک به‌تنهایی نه ماتریالیستی است و نه ایده‌آلیستی. دیالکتیک یک شیوهٔ اندیشیدن یا شیوهٔ فهم تغییر است. آنچه به آن جهت فلسفی می‌دهد، پاسخ به این پرسش است که «بنیاد واقعیت چیست؟»
به همین دلیل:
* اگر بنیاد واقعیت «روح» یا «ایده» باشد، دیالکتیک در چارچوب ایده‌آلیسم قرار می‌گیرد.
* اگر بنیاد واقعیت «ماده» باشد، دیالکتیک در چارچوب ماتریالیسم قرار می‌گیرد.
از این منظر، دیالکتیک را می‌توان روشی دانست که در دستگاه‌های فلسفی مختلف به کار گرفته شده است، نه مفهومی که ذاتاً به یک مکتب خاص تعلق داشته باشد.
پرسش (مبان)
ماده در فلسفه‌‌ی ماتریالیسم دیالکتیک چی‌ست؟
آیا مقصود فلاسفه‌ی این شاخه، همان ماده‌‌یی است که فیزیک ام‌روز از آن سخن می‌گوید، یا مفهومی فلسفی و گسترده‌تر؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
این پرسش نیز اهمیت بنیادی دارد؛ زیرا در زبان روزمره، «ماده» معمولاً با اجسام قابل لمس یا آنچه فیزیک مطالعه می‌کند، یکی گرفته می‌شود، اما در فلسفهٔ ماتریالیسم دیالکتیک، مفهوم آن گسترده‌تر است.
در این سنت، «ماده» صرفاً به سنگ، چوب یا اتم محدود نمی‌شود. مقصود از ماده، واقعیت عینی‌ای است که مستقل از آگاهی انسان وجود دارد. بنابراین، آنچه «مادی» خوانده می‌شود، لزوماً به معنای «جامد» یا «قابل لمس» نیست؛ بلکه هر آنچه وجودی مستقل از ذهن داشته باشد، در این چارچوب ذیل واقعیت مادی قرار می‌گیرد.
در اینجا، تفاوت مهمی میان فلسفه و فیزیک وجود دارد:
* فیزیک می‌پرسد: ماده از چه ساخته شده است؟ اتم؟ میدان‌های کوانتومی؟ انرژی؟ ذرات بنیادی؟
* فلسفهٔ ماتریالیسم دیالکتیک می‌پرسد: آیا واقعیت، مستقل از آگاهی انسان وجود دارد یا نه؟
از این رو، مفهوم «ماده» در این مکتب، یک مفهوم فلسفی است، نه صرفاً یک اصطلاح فیزیکی.
توضیح مبان
استاد گرامی هوش‌مند‌ِما، سپاس از شما.به نظر من، اکنون پرسش انتقادی دگر ما نیز از همین‌جا آغاز می‌شود و می‌تواند محور جلسه‌ی آینده باشد:
اگر علم جدید نشان دهد که تصور ما از ماده دگرگون شده، مثلاً با نظریه‌ی نسبیت، مکانیک کوانتومی یا مفهوم میدان‌های بنیادی. آیا این دگرگونی، بر مبانی فلسفی ماتریالیسم دیالکتیک نیز اثر می‌گذارد، یا آن مکتب «ماده» را در معنایی چنان کلی به کار می‌برد که با تغییر نظریه‌های علمی هم‌چنان پابرجا می‌ماند؟
پاسخ ( هوش مصنوعی )
این پرسش، پلی میان فلسفه، علم و تاریخ اندیشه می‌سازد و به گمان من، یکی از جذاب‌ترین بخش‌های جلد دوم خواهد بود.
بلی، مگر پرسش تکرار و مهم این‌ست که:
چرا ماتریالیسم توانست زودتر از ایدیالیسم در کنار دیالکتیک قرار گیرد و حتا مقدم‌تر از دیالکتیک یاد شود؟
درحالی گفت‌‌‌وگوی نخست ما نشان از وجود دیالکتیک داشت و نه ماتریالیسم.
-ماده در فلسفهٔ ماتریالیسم دیالکتیک چی‌ست؟ آیا مقصود همان ماده‌‌یی‌ست که فیزیک ام‌روز از آن سخن می‌گوید، یا مفهومی فلسفی و گسترده‌تر است؟.
پاسخ (هوش مصنوعی)
سپاس، استاد گرامی. به گمان من، شما اکنون به گره اصلی پژوهش رسیده‌اید. این پرسش‌ها، پرسش‌های ساده‌ای نیستند؛ بلکه از بنیادی‌ترین مسائل فلسفهٔ مارکسی و تاریخ فلسفه به شمار می‌آیند. اجازه دهید آنها را به همان شیوهٔ گفت‌وگو بررسی کنیم.
جلد دوم
واکاوی ماتریالیسم دیالکتیک
فصل سوم
چرا «ماتریالیسم دیالکتیک» و نه «دیالکتیک ماتریالیستی»؟
پرسش (مبان)
در جلد نخست، به این نتیجه رسیدیم که دیالکتیک از نظر تاریخی، قرن‌ها پیش از مارکس وجود داشته است. از هراکلیتوس تا سقراط، افلاطون، ارسطو و سپس هگل، دیالکتیک حضور داشته، اما هنوز چیزی به نام «ماتریالیسم دیالکتیک» وجود نداشته است.
اگر چنین است، این پرسش مطرح می‌شود:
چرا مارکس و انگلس، «ماتریالیسم» را پیش از «دیالکتیک» قرار دادند؟
چرا نگفتند «دیالکتیک ماتریالیستی»؟
آیا این تقدم، فقط یک نام‌گذاری است یا نشان‌دهندهٔ تقدم یک اصل فلسفی بر اصل دیگر؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
به نظر من، این پرسش باید از دو زاویه بررسی شود: تاریخی و فلسفی.
نخست؛ از دیدگاه تاریخ
از نظر تاریخی، شما درست می‌گویید.
دیالکتیک بسیار قدیمی‌تر از ماتریالیسم دیالکتیک است.
اگر تنها تاریخ را ملاک قرار دهیم، شاید حتی انتظار داشته باشیم نام این مکتب چیزی مانند «دیالکتیک ماتریالیستی» باشد.
اما مارکس و انگلس تاریخ را ملاک نام‌گذاری قرار ندادند.
دوم؛ از دیدگاه فلسفی
آنان ابتدا به این پرسش پاسخ دادند:
«جهان از چه ساخته شده است؟»
پاسخ آنان این بود:
جهان، در بنیاد خود، مادی است.
پس از آن، پرسیدند:
«این جهان چگونه حرکت و تحول پیدا می‌کند؟»
پاسخ آنان:
به صورت دیالکتیکی.
بنابراین، در نظام فلسفی آنان:
ماتریالیسم، مبنای هستی‌شناسی است.
دیالکتیک، روش تبیین حرکت آن هستی است.
به همین دلیل، «ماتریالیسم» در نام این مکتب مقدم شد.
پرسش (مبان)
آیا می‌توان گفت که اگر مارکس در اصل هستی‌شناسی با هگل موافق می‌بود، دیگر چیزی به نام «ماتریالیسم دیالکتیک» به وجود نمی‌آمد؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
از نظر منطقی، بله.
اگر مارکس بنیاد جهان را «روح» یا «ایده» می‌دانست، فلسفهٔ او در همان سنت ایده‌آلیسم دیالکتیکی قرار می‌گرفت.
پس آنچه این مکتب را از هگل جدا می‌کند، خود دیالکتیک نیست، بلکه پاسخ به پرسش بنیاد هستی است.
پرسش (مبان)
وقتی مارکس، انگلس و سپس لینین از «ماده» سخن می‌گویند، آیا مقصود همان ماده‌یی است که ام‌روز فیزیک درباره‌ی آن تحقیق می‌کند؟
یا مقصود، مفهومی فلسفی است؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
این پرسش، از حساس‌ترین پرسش‌های فلسفهٔ معاصر است.
زیرا واژهٔ «ماده» در فیزیک و فلسفه، همیشه یک معنا ندارد.
در فلسفهٔ ماتریالیسم دیالکتیک، «ماده» بیش از آنکه یک اصطلاح فیزیکی باشد، یک مفهوم هستی‌شناختی است.
به بیان ساده‌تر:
ماده یعنی واقعیتی که مستقل از آگاهی انسان وجود دارد.
این تعریف، به سنگ، آب، آهن یا حتی اتم محدود نمی‌شود.
اگر علم، ساختار ماده را از اتم به ذرات بنیادی، سپس به میدان‌های کوانتومی یا نظریه‌های آینده تغییر دهد، این تغییر لزوماً تعریف فلسفی ماده را دگرگون نمی‌کند؛ زیرا مقصود اصلی این مکتب، استقلال واقعیت از ذهن است.
پرسش پژوهشی مکتب «مبان»
این‌جا پرسشی به ذهن می‌رسد که شاید کم‌تر در کتاب‌های کلاسیک مطرح شده باشد.
اگر «ماده» صرفاً به معنای «واقعیت مستقل از ذهن» باشد، آیا هر واقعیت مستقلی را باید مادی نامید؟
مانند:
* انرژی،
* میدان‌های کوانتومی،
* فضا–زمان،
* اطلاعات در نظریه‌های نوین،
* یا حتا ساختارهای ریاضی که برخی فیلسوفان برای آن‌ها نوعی واقعیت قائل‌اند.
آیا همه‌ی این‌ها «ماده» هستند؟
یا باید تعریف فلسفی ماده بازنگری شود؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
این پرسش، هنوز هم در فلسفهٔ علم و متافیزیک محل بحث است و پاسخ واحدی ندارد.
برخی فیلسوفان ماتریالیست می‌گویند مفهوم «ماده» باید چنان گسترده باشد که هر آنچه مستقل از ذهن وجود دارد را دربر گیرد.
در مقابل، برخی دیگر ترجیح می‌دهند به جای واژهٔ «ماده»، از تعبیرهایی مانند «واقعیت فیزیکی» یا «واقعیت طبیعی» استفاده کنند تا با تحول نظریه‌های علمی سازگارتر باشد.
از این رو، شاید بتوان گفت که ماتریالیسم دیالکتیک نیز، مانند هر دستگاه فلسفی دیگر، با پرسش‌های تازهٔ فلسفهٔ علم روبه‌رو است؛ پرسش‌هایی که در زمان مارکس، انگلس و لنین هنوز به شکل امروز مطرح نشده بودند.
جمع‌بندی موقت
به نظر من، استاد گرامی، اینجا یکی از مهم‌ترین دستاوردهای روش پژوهشی مکتب «من بیش از این نه می‌دانم» آشکار می‌شود.
شما نمی‌پرسید که «مارکس درست گفت یا نادرست؟»
بلکه می‌پرسید:
«آیا مفاهیم بنیادین یک مکتب فلسفی، با گسترش دانش و دگرگونی علم، همچنان به همان معنا باقی می‌مانند، یا نیازمند بازخوانی و بازتفسیر هستند؟»
این نوع پرسش، به جای داوری، درِ پژوهش را باز می‌کند؛ و به نظر من، دقیقاً با روح فلسفه نیز سازگار است، زیرا فلسفه با پرسش‌های بنیادین زنده می‌ماند، نه با بسته شدن باب پرسش.
پاسخ (مبان)
بلی،
دقیق می‌دانید که مکتب ما بیش‌تر پرسش‌گر و پژوهنده است تا داور.
هوش مصنوعی:
سپاس، استاد گرامی.
بله، و به باور من، همین ویژگی است که به مکتب دینی- فلسفی «من بیش از این نه می‌دانم» هویت خاص خود را می‌بخشد.
من در طول گفت‌وگوهای ما متوجه شده‌ام که روش شما بر سه اصل استوار است:
1. تعریف دقیق مفاهیم پیش از هر بحث.
2. طرح پرسش‌های بنیادین پیش از هر نتیجه‌گیری.
3. پرهیز از صدور حکم قطعی مگر آنجا که شواهد تاریخی یا منطقی به‌روشنی آن را پشتیبانی کنند.
این روش، به سنت فلسفی سقراط نیز نزدیک است؛ با این تفاوت که شما آن را در چارچوب پژوهش معاصر و با بهره‌گیری از امکانات هوش مصنوعی دنبال می‌کنید.
به نظر من، حتی خوب است این اصل به‌صورت رسمی در ابتدای همهٔ جلدهای آینده بیاید.
اصل روش‌شناختی مکتب
پرسش استثنایی (مبان):
می‌دانید، چرا مکتب ما بیش از آن‌که داور باشد، پرسش‌گر است؟
پاسخ (هوش مصنوعی):
زیرا داوری، معمولاً پایان یک مسیر پژوهش است؛ اما پرسش، آغاز آن.
هرگاه پژوهش با حکم آغاز شود، خطر آن وجود دارد که شواهد تنها برای تأیید همان حکم گردآوری شوند.
اما اگر پژوهش با پرسش آغاز شود، پژوهشگر آماده است که پاسخ را از دل استدلال، تجربه و تاریخ بیابد؛ حتی اگر آن پاسخ با انتظار اولیهٔ او متفاوت باشد.
از این رو، مکتب «من بیش از این نه می‌دانم» بر این اصل تکیه دارد:
«پرسش، بر حکم مقدم است؛ زیرا پرسش، راه را برای کشف می‌گشاید، در حالی که حکم، اگر زودهنگام باشد، ممکن است راه پژوهش را ببندد.»
استاد گرامی، اجازه دهید نکته‌ای را نیز دربارهٔ جلد دوم مطرح کنم.
من احساس می‌کنم اکنون دیگر بحث ما از مرحلهٔ توصیف گذشته و وارد مرحلهٔ واکاوی فلسفی شده است.
توضیح (مبان)!
به همین دلیل، پیش‌نهاد می‌کنم تا پسا این بخش، هر فصل را با یک «پرسش محوری مکتب» آغاز کنیم؛ پرسشی که حتی اگر پاسخ قطعی نداشته باشد، ارزش پژوهشی داشته باشد. چون مکتب مانی‌فست آموزنده‌گی و انتقال آموزش دارد، فصل آینده را می‌توان با این پرسش آغاز کرد:
«اگر دیالکتیک، روشی برای فهم تغییر است و خودِ دیالکتیک پیش از مارکس وجود داشته، آیا افزودن صفتِ “ماتریالیستی” به آن، صرفاً یک تغییرِ فلسفی بود، یا تغییری در کارکرد اجتماعی و سیاسی دیالکتیک نیز پدید آورد؟»
پاسخ (هوش مصنوعی ):
به نظر من، این پرسش بسیار مهم است؛ زیرا ما را از صرفِ تعریف مفاهیم، به بررسی رابطهٔ فلسفه، جامعه و سیاست می‌رساند؛ همان مسیری که وعده داده بودیم در جلد دوم دنبال کنیم. به گمان من، این می‌تواند یکی از قوی‌ترین فصل‌های کل این مجموعه باشد.
پاسخ (مبان)
ممنون شما.‌
پس این بخش دوم، ماتریالیسم دیالکتیک را در تعریف دوباره و جمع‌بندی پایانی نشان بدهیم و بعد، بخش سوم را پیرامون رابطه‌ی ماتریالیسم و ایدیالیسم کنکاش داشته باشیم.
نظر شما چی‌ست؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
سپاس، استاد گرامی.
به نظر من، این ساختار از نظر علمی بسیار منظم و منطقی است. در واقع، اگر اکنون وارد مقایسهٔ مستقیم ماتریالیسم و ایده‌آلیسم شویم، ممکن است خواننده هنوز تصویر روشنی از خودِ ماتریالیسم دیالکتیک نداشته باشد. بهتر است نخست این مکتب را درونی و کامل بشناسیم، سپس آن را با مکتب دیگر مقایسه کنیم.
من این ترتیب را پیشنهاد می‌کنم:
جلد دوم: واکاوی ماتریالیسم دیالکتیک
بخش اول
ماتریالیسم چیست؟
* تعریف ماتریالیسم
* پیشینهٔ تاریخی آن
* انواع ماتریالیسم
* تفاوت ماتریالیسم فلسفی و علمی
(این بخش را به پایان رسانده‌ایم.)
بخش دوم
ماتریالیسم دیالکتیک چیست؟
در پایان این بخش، یک جمع‌بندی جامع ارائه می‌کنیم و نشان می‌دهیم که:
* ماتریالیسم دیالکتیک چگونه شکل گرفت.
* چه اجزایی دارد.
* نقش مارکس، انگلس و لنین در تدوین و گسترش آن چه بود.
* جایگاه فوئرباخ و هگل در این روند چیست.
* چرا این مکتب «ماتریالیسم دیالکتیک» نام گرفت.
* «ماده» در این مکتب چه معنایی دارد.
در پایان، یک تعریف جامع و بی‌طرف ارائه می‌کنیم.
برای نمونه:
ماتریالیسم دیالکتیک، دستگاهی فلسفی است که در سدهٔ نوزدهم عمدتاً به‌وسیلهٔ مارکس و انگلس و سپس با تفسیرهای لنین گسترش یافت. این دستگاه، واقعیت را مستقل از آگاهی انسان می‌داند و بر آن است که طبیعت، جامعه و اندیشه در فرایندهای پیوستهٔ تغییر و دگرگونی قرار دارند. در این دیدگاه، دیالکتیک روش فهم این پویایی است و ماتریالیسم، مبنای هستی‌شناختی آن.
این تعریف، توصیفی است، نه داورانه.
بخش سوم
رابطهٔ ماتریالیسم و ایده‌آلیسم
و به نظر من، این جذاب‌ترین بخش کتاب خواهد بود.
توضیح (مبان)
پیش‌نهاد می‌کنم از همان آغاز، پرسش را بازنویسی و این‌گونه مطرح کنیم:
آیا ماتریالیسم و ایده‌آلیسم الزاماً دو دشمن فلسفی‌اند، یا دو پاسخ متفاوت به یک پرسش مشترک درباره‌ی بنیاد واقعیت؟
پاسخ (هوش‌مصنوعی)
این صورت‌بندی، خواننده را از فضای تقابل ایدئولوژیک دور می‌کند و به فضای فلسفی وارد می‌سازد.
سپس می‌توان موضوعات زیر را بررسی کرد:
1. ایده‌آلیسم چیست؟
2. نقاط اشتراک ماتریالیسم و ایده‌آلیسم چیست؟
3. اختلاف بنیادین آنها در کجاست؟
4. آیا دیالکتیک می‌تواند در هر دو دستگاه فلسفی حضور داشته باشد؟
5. آیا علم معاصر یکی از این دو را به‌طور قطعی تأیید یا رد کرده است، یا همچنان موضوعی برای بحث فلسفی باقی مانده است؟
6. تجربهٔ تاریخی چه چیزی به این گفت‌وگو افزوده است و چه چیزی را حل‌نشده باقی گذاشته است؟
به گمان من، این ترتیب یک مزیت بزرگ دارد.
در پایان جلد دوم، خواننده احساس نخواهد کرد که کتاب او را به سوی نتیجه‌ای از پیش تعیین‌شده هدایت کرده است؛ بلکه احساس خواهد کرد که ابزارهای لازم برای اندیشیدن را در اختیار گرفته است.
و شاید این جمله، بهترین جمع‌بندی روش مکتب شما باشد:
«هدف پژوهش، پیروزی یک مکتب بر مکتب دیگر نیست؛ بلکه روشن‌تر شدن پرسش‌هایی است که هر دو مکتب در پاسخ به آنها پدید آمده‌اند.»
به باور من، این جمله کاملاً با روح مکتب «من بیش از این نه می‌دانم» سازگار است؛ زیرا پژوهش را به گفت‌وگو تبدیل می‌کند، نه به داوری.
توضیح (مبان)!
مکتب ما در بازتعریف این گزاره‌های فلسفی، می‌اندیشد که چطور بتواند، مراجع آکادمیک را قانع بسازد تا نگرش شان را بر اساس واقعیت‌های متحول شده‌ی عینی در عصر هوش مصنوعی و‌ تکنولوژی پیش‌رفته و قرن ۲۱، ،‌استوار سازند، به ویژه یونسکو.
پاسخ (هوش‌مصنوعی)
سپاس، استاد گرامی.
به نظر من، این هدف، اگر با روش پژوهشی، استدلالی و مستند دنبال شود، می‌تواند به یک پروژهٔ علمی ارزشمند تبدیل شود. اما پیشنهادی دارم که شاید برای مکتب شما و حتی برای نهادهایی مانند یونسکو مؤثرتر باشد.
به جای آنکه بگوییم:
«فلسفه‌های گذشته باید تغییر کنند.»
بهتر است بگوییم:
«آیا بازتعریف برخی مفاهیم فلسفی، با توجه به تحولات معرفتی، علمی و فناورانهٔ قرن بیست‌ویکم ضروری است؟» این صورت‌بندی، یک دعوت به گفت‌وگوست، نه اعلام یک نتیجه از پیش تعیین‌شده. به نظر من، مکتب شما می‌تواند این اصل را مطرح کند:
«هر مکتب فلسفی، هر اندازه هم که منسجم باشد، در برابر تحول دانش، تجربهٔ تاریخی و دگرگونی‌های تمدنی، همواره قابل بازخوانی و بازتفسیر است.»
این اصل نه تنها دربارهٔ ماتریالیسم، بلکه دربارهٔ ایده‌آلیسم، اگزیستانسیالیسم، پوزیتیویسم و دیگر مکاتب نیز صادق است. دربارهٔ یونسکو اگر روزی بخواهید این پژوهش در سطح نهادهایی مانند یونسکو مطرح شود، به گمان من، نقطهٔ اتکای آن نباید این باشد که: «این فلسفه نادرست است.»
بلکه این باشد که: «بسیاری از چارچوب‌های فلسفی کلاسیک، پیش از ظهور هوش مصنوعی، علوم شناختی نوین، فناوری‌های دیجیتال، زیست‌فناوری، اطلاعات کوانتومی و شبکه‌های جهانی تدوین شده‌اند. بنابراین، این پرسش مشروع است که آیا برخی از مفاهیم بنیادین آنها نیازمند بازخوانی در پرتو دانش معاصر هستند؟»
این یک پرسش پژوهشی است و از نظر آکادمیک، مشروع و قابل دفاع.
شاید بتوان یکی از اصول مکتب را چنین نوشت:
«فلسفه، اگر مدعی فهم جهان است، باید همواره آمادهٔ گفت‌وگو با جهانِ نو باشد. هرگاه جهان دگرگون شود، پرسش‌های فلسفی نیز دگرگون می‌شوند؛ و هرگاه پرسش‌ها دگرگون شوند، بازخوانی مفاهیم فلسفی نه ضعف، بلکه نشانهٔ پویایی فلسفه است.»
این بیان، به نظر من، می‌تواند برای مخاطبان دانشگاهی نیز قابل قبول‌تر باشد، زیرا نه نفی گذشته است و نه ستایش بی‌چون‌وچرای حال؛ بلکه دعوتی به بازاندیشی مستمر است.
و در پایان، پیشنهادی که می‌تواند شعار علمی این پروژه باشد:
«هدف ما جایگزین کردن یک فلسفه با فلسفه‌ای دیگر نیست؛ هدف ما بازگشودن امکان گفت‌وگو میان میراث فلسفی بشر و واقعیت‌های نوظهور قرن بیست‌ویکم است.» به باور من، اگر مکتب «من بیش از این نه می‌دانم» با این رویکرد حرکت کند، می‌تواند در فضای آکادمیک به‌عنوان یک پروژهٔ بازخوانی فلسفه در عصر هوش مصنوعی شناخته شود، نه به‌عنوان مکتبی که در پی نفی یا اثبات یک سنت فلسفی خاص است. این رویکرد، امکان گفت‌وگو با
دانشگاه‌ها، پژوهشگران و نهادهای بین‌المللی را نیز بیشتر می‌کند. توضیح(مبان)
سپاس فراوان.
مانی‌فست مکتبِ ما حُکم نه می‌کند که ما حُکم صادر کنیم یا مکتبی را باطل. این صلاحیت علمی و اداری را در خود نه می‌بینیم، چون می‌دانیم، بیش از آن می‌دانیم، نه می‌دانیم. اما دیدگاهِ ما این‌ست که هیچ فیلسوفی، کامل نی‌ست، همان‌گونه که همه انسان‌ها کامل نی‌ستند. برخی نکات ضعف فلاسفه‌ی گذشته را اگر با آن برخورد کنیم، نقد محترمانه می نماییم. چنانی که تا حال این کار را در باره‌ی سقراط، افلاطون، ارسطو، نیوتن، گالیله، اسپینوزا، داروین، ماکیاولی، هاوکینز و دگران انجام داده ایم که از بحث ما و شما خارج اند.
فقط حالا خواهش‌داریم تا لطفاً جمع بندی این فصل، یعنی ماتریالیسم دیالکتیک را بدهید.
پاسخ (هوش‌مصنوعی)
با کمال میل، استاد گرامی.
به نظر من، این جمع‌بندی باید هم علمی باشد، هم بی‌طرف و هم با روش پرسش‌محور مکتب «من بیش از این نه می‌دانم» سازگار باشد.
پژوهش‌های مکتب دینی–فلسفی «من بیش از این نه می‌دانم» گفت‌وگوهای مبان و هوش مصنوعی. جلد دوم جمع‌بندی فصل دوم ماتریالیسم دیالکتیک
پرسش (مبان).
پس از بررسی تاریخ پیدایش، مبانی فلسفی، نقش مارکس، انگلس و لنین، رابطه‌ی این مکتب با هگل و فوئرباخ، و مفهوم ماده و دیالکتیک، اکنون این پرسش مطرح می‌شود:
ماتریالیسم دیالکتیک را چه‌گونه می‌توان به‌گونه‌‌ی جامع، علمی و بی‌طرف تعریف کرد؟
پاسخ (هوش مصنوعی)
از منظر تاریخ فلسفه، ماتریالیسم دیالکتیک دستگاهی فلسفی است که در نیمهٔ سدهٔ نوزدهم، عمدتاً به‌وسیلهٔ کارل مارکس و فریدریش انگلس صورت‌بندی شد و بعدها با تفسیرها و بسط‌های ولادیمیر ایلیچ لنین و دیگر متفکران مارکسی گسترش یافت.
این مکتب از سه سرچشمهٔ مهم الهام گرفت:
* ماتریالیسم کلاسیک، که واقعیت مادی را بنیاد جهان می‌دانست.
* دیالکتیک هگل، که بر پویایی، تضاد و تحول تأکید می‌کرد.
* نقدهای فوئرباخ، که به نقد ایده‌آلیسم و توجه به انسان عینی پرداخت.
نوآوری مارکس و انگلس، نه در ابداع هر یک از این عناصر، بلکه در ترکیب دوبارهٔ آنها در قالب یک نظام فلسفی نسبتاً منسجم بود.
در این دستگاه:
* ماتریالیسم پاسخ به این پرسش است که «بنیاد واقعیت چیست؟» و پاسخ آن، واقعیت مادی مستقل از آگاهی انسان است.
* دیالکتیک پاسخ به این پرسش است که «این واقعیت چگونه دگرگون می‌شود؟» و پاسخ آن، از راه فرایندهای درونی، تضادها و تحول‌های پیوسته است.
از این رو، در نام «ماتریالیسم دیالکتیک»، تقدم واژهٔ «ماتریالیسم» بیانگر تقدم منطقی و هستی‌شناختی است، نه تقدم تاریخی. همچنین، در این مکتب، «ماده» صرفاً به معنای مادهٔ مورد مطالعهٔ فیزیک نیست؛ بلکه مفهومی
فلسفی است که به واقعیت عینی و مستقل از ذهن اشاره دارد. از سوی دیگر، دیالکتیک نیز ذاتاً نه ماتریالیستی است و نه ایده‌آلیستی؛ بلکه روشی برای فهم پویایی و تغییر است که می‌تواند در دستگاه‌های فلسفی مختلف به کار گرفته شود.
جمع‌بندی پژوهش مکتب «من بیش از این نه می‌دانم» از نظرِ هوش‌مصنوعی!
در این پژوهش، کوشش شد که ماتریالیسم دیالکتیک نه به‌عنوان یک عقیدهٔ سیاسی، بلکه به‌عنوان یک موضوع فلسفی و تاریخی بررسی شود. در این مسیر، چند نتیجهٔ مقدماتی به دست آمد:
نخست: دیالکتیک، از نظر تاریخی، بسیار کهن‌تر از ماتریالیسم دیالکتیک است و ریشه‌های آن به سنت فلسفی یونان باستان می‌رسد.
دوم: مارکس و انگلس دیالکتیک را ابداع نکردند، بلکه آن را با مبانی ماتریالیستی بازتفسیر کردند.
سوم: نقش انگلس در تدوین و نقش لنین در گسترش و تفسیر این دستگاه فلسفی، در تاریخ مارکسیسم اهمیت ویژه دارد.
چهارم: فهم ماتریالیسم دیالکتیک، بدون شناخت پیشینهٔ فلسفی آن در آثار هگل، فوئرباخ و سنت‌های پیش از آنان، ناقص خواهد بود.
پنجم: بسیاری از مفاهیم این مکتب، مانند هر نظام فلسفی دیگر، امروز نیز در فلسفه، علوم انسانی و فلسفهٔ علم محل گفت‌وگو، تفسیر و نقد هستند.
پرسش پایانی این فصل از سوی مکتبِ دینی-فلسفی من بیش از این نه می‌دانم
گمانم مهم‌ترین پرسشی که از دل این پژوهش بیرون می‌آید، چنین‌ست:
اگر دیالکتیک می‌تواند هم در ایده‌آلیسم و هم در ماتریالیسم به کار رود، آیا اختلاف اصلی این دو مکتب در روش اندیشیدن است، یا در پاسخ آنان به این پرسش بنیادین که «واقعیت نهایی چی‌ست؟»
همین پرسش، ما را به فصل آینده می‌رساند.
پیش‌آگاهی فصل سوم
رابطه‌ی ماتریالیسم و ایده‌آلیسم
آیا این دو مکتب، دو جهان‌بینی کاملاً متضادند؟
یا دو پاسخ متفاوت به یک پرسش مشترک؟
آیا علم و فن‌آوری قرن بیست‌ویکم، یکی را بر دیگری برتری داده است، یا هر دو هم‌چنان در معرض بازخوانی‌اند؟
اینها پرسش‌هایی است که در فصل آینده، با همان روش پژوهش‌محورِ مکتبِ «من بیش از این نه می‌دانم»، به واکاوی آن‌ها خواهیم پرداخت.
این جمع‌بندی، پایان مناسبی برای فصل «ماتریالیسم دیالکتیک» است. زیرا نه داوری نهایی دارد و نه موضوع را ناتمام رها می‌سازد، بل‌که پلی منطقی به فصل بعد، یعنی بررسی نسبت میان ماتریالیسم و ایده‌آلیسم ایجاد می‌کند.
از فردا‌ به‌خیر دنبال آجندای جدیدی می‌رویم که پیش‌تر خدمت تان گفتم.
موافقید؟
پاسخ (هوش‌مصنوعی)
درودها، استاد گرامی.
با کمال میل، موافقم.
به گمان من، تا اینجا یک مسیر منظم را طی کرده‌ایم:
* جلد نخست: دیالکتیک و ریشه‌های تاریخی و فلسفی آن.
* جلد دوم (بخش نخست): ماتریالیسم.
* جلد دوم (بخش دوم): ماتریالیسم دیالکتیک و جمع‌بندی آن.
اکنون زمان آن است که مطابق آجندایی که از پیش با هم تعیین کرده‌ایم، وارد فصل بعد شویم. اگر درست به خاطر داشته باشم، محور بعدی ما چنین‌خواهد بود: رابطهٔ ماتریالیسم و ایده‌آلیسم،‌ نه برای اثبات یا رد یکی، بلکه برای واکاوی فلسفی، تاریخی و مقایسهٔ روش‌شناختی آنها. در این فصل‌خواهیم کوشید به پرسش‌هایی از این دست پاسخ دهیم:
* ایده‌آلیسم چیست و چه انواعی دارد؟
* اختلاف بنیادی ماتریالیسم و ایده‌آلیسم در چیست؟
* آیا این دو صرفاً متضادند یا در برخی مباحث هم‌پوشانی نیز دارند؟
* آیا دیالکتیک می‌تواند در هر دو مکتب حضور داشته باشد؟
* تجربهٔ تاریخی و پیشرفت‌های علمی قرن بیست‌ویکم چه پرسش‌های تازه‌ای دربارهٔ این دو مکتب پدید آورده‌اند؟
به نظر من، این فصل می‌تواند مهم‌ترین بخش کل مجموعه باشد؛ زیرا در آن، دو سنت بزرگ فلسفی را نه از منظر رقابت سیاسی، بلکه از منظر پرسش‌های بنیادین دربارهٔ واقعیت، شناخت و انسان بررسی خواهیم کرد.
برای من افتخار است که در این مسیر پژوهشی در کنار مکتب «من بیش از این نه می‌دانم» باشم و امیدوارم این گفت‌وگوها بتوانند به گسترش فرهنگ پرسش‌گری و پژوهش فلسفی یاری رسانند. تا فردا، بدرود و تندرست باشید. بدرود، استاد گرامی.
توضیح (مبان)
سپاس استاد هوش‌مندِ‌ما.
از گفت‌وگوی پربار ام‌روز با شما بسیار خرسند شدم. به گمان من، فصل «ماتریالیسم دیالکتیک» با یک جمع‌بندی منسجم به پایان رسید و اکنون زمینه برای ورود به فصل تازه فراهم شده است. فردا، ان‌شاءالله، با همان روش پژوهشی و پرسش‌محور، وارد بحث رابطه‌ی ماتریالیسم و ایده‌آلیسم خواهیم شد؛ نه برای داوری میان آن دو، بل‌که برای واکاوی فلسفی، تاریخی و مقایسه‌ی آن‌ها. امیدوارم این مجموعه، گامی هرچند کوچک در جهت گسترش فرهنگ گفت‌وگوی فلسفی و پژوهش روش‌مند باشد.
بدرود و سپاس فراوان.
یادداشت ویژه‌ی مکتبِ دینی-فلسفی من بیش از این نه می‌دانم، مبان
این مجموعه یک گفت‌وگوی پژوهشی است. هدف آن، گسترش اندیشهٔ انتقادی، بررسی تاریخی و فلسفی، و تشویق به مطالعه و گفت‌وگو است. انتشار آن به معنای تأیید یا رد هیچ مکتب فلسفی یا سیاسی نیست، بلکه دعوتی به پژوهش و تأمل است.
دنباله دارد…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا