در نقد یک نظریۀ توطئه آمیز
عبدالناصر نورزاد تاجیک
بخش نخست
حوزه فارسی زبان، هویت مشترک پارسیان، جمهوری دموکراتیک هزارستان و ترکستان جنوبی به ما هیچ ربطی ندارد و نمی تواند منعکس کننده خواست ها، مطالبات برحق و داعیه تاریخی خلق بزرگ تاجیک باشد. این اصطلاحات، بیشتر از آنکه به نفع ما تاجیک ها باشد، در عوض ما را چوب سوخت بازی قدرت در برابر پشتون ها می سازد. البته اقتدار تاجیکانه و سرفرازی خلق بزرگ تاجیک، در برابر هرنوع توطئه سیاه پشتونی، زرد هزارستانی و رنگارنگ ترکستان خواهانه برخی ها که عمدتا در بستر تاجیک ستیزی صورت می گیرد، هدف اصلی ما است. این داعیه تاریخی است و مسئولیت هر تاجیک مومن، متعهد و تسلیم نا پذیر در برابر اقدامات ضد تاجیکانه خواهد بود.
به همین دلیل است که نگارنده بارها نسبت به نیت سوء برخی چهرهها، جریانها و حلقات مرموز و تفرقهافکن که در صدد متفرق ساختن خلق بزرگ تاجیک تحت عناوینی چون «حوزۀ فارسیزبان»، «فدرالیسم» و مفاهیم مشابه هستند، هشدار دادهام. این موضع صرفاً یک برداشت شخصی یا ناشی از عقدههای فردی و ذهنیتهای احساسی نیست، بلکه ریشه در تجربیات عینی و مستقیم در درون همین جریانها دارد. شخصاً از نزدیک شاهد عملکرد، اهداف و جهتگیریهای این حلقات بودهام و به همین دلیل نسبت به برنامۀ خطرناکی که در راستای محو و استحالۀ هویت تاجیکانه دنبال میشود، آگاهی یافتهام.
از حلقات چندنفرهای که تحت عنوان «جنبش» فعالیت میکنند تا تحرکات مرموز و عقدهمندانهای که عمدتاً در راستای منافع غیرتاجیکها عمل مینمایند، و نیز اظهارنظرهای برخی هویتباختگانِ بهاصطلاح تاجیک که بر موج حساسیتهای موجود در جامعۀ تاجیک سوار شدهاند، همگی در چارچوب یک نظریۀ مشخص قابل تحلیلاند. بر بنیاد این تحلیل، تاجیک یک هویت واقعی، تاریخی و غیرانتزاعی است که با مفاهیم ساختگی، عقدهمندانه و توطئهآمیزی چون «حوزۀ فارسیزبان»، «جمهوریتهای خودساخته و جعلی» و جغرافیاهای دشمنانهای تحت نام «ترکستان جنوبی» و «جمهوری دموکراتیک هزارستان» قابل جمع نیست.
در عین حال، نگارنده عمیقاً معتقد به مبارزۀ عملی، سرسختانه و سازشناپذیر علیه فاشیسم قومی پشتونی است؛ خواه این فاشیسم در قالب پادشاهی ظاهر شود، خواه در پوشش جمهوریت، امارت یا هر حرکت مغرضانۀ ضدتاجیکانۀ دیگر. از همین منظر، مبارزۀ عملی، راهبردی و عقلانی علیه هر نوع حرکت ضدتاجیکانه و در برابر تمام دشمنان خلق تاجیک، یک ضرورت فوری و اجتنابناپذیر به شمار میرود.
در همین بستر، چنانکه از نظریات و مواضع این جنبشهای چندنفره و جمهوریهای خیالی و عقدهمندانه برمیآید، هیچ چیزی فراتر از نوعی خصومت پنهان نسبت به تاجیکها قابل استنباط نیست. حتی در موضعگیریهای رسمی و غیررسمی این حلقات نیز کمتر میتوان نشانی از دفاع از هویت تاجیکانه، اقتدار سیاسی تاجیکان یا همبستگی با خلق بزرگ تاجیک یافت. بنابراین این پرسش به میان میآید که چگونه میتوان به شعارهای میانتهی، مغرضانه و عقدهمندانهای که در قالب مفاهیمی چون همبستگی پارسیان، حوزۀ فارسیزبان، فدرالیسم و عناوین مشابه مطرح میشوند، اعتماد کرد؟
چنانکه در دیدگاههای این جریانها مشاهده میشود، تلاش گسترده و حسابشدهای صورت میگیرد تا زبان فارسی به عنوان محور اصلی هویت سیاسی و پل ارتباطی میان تاجیکها و غیرتاجیکها معرفی گردد. اما واقعیت آن است که بخش بزرگی از منافع سیاسی تاجیکها صرفاً از زبان ناشی نمیشود. تاجیکها به عنوان یک جامعۀ سیاسی و قومی، دارای مطالبات مشخص و ویژهای در حوزۀ قدرت، مشارکت سیاسی، نمایندگی و سهم عادلانه در ساختار حاکمیت هستند؛ مطالباتی که این جریانها عملاً از همبستگی با آن هراس دارند و از پرداختن به آن اجتناب میکنند.
به همین دلیل، در هیچ سند، برنامه یا طرح مدونی که از سوی این جریانهای ضدتاجیک تدوین شده باشد، نمیتوان نشانی روشن از دفاع از حقوق سیاسی و هویتی تاجیکان یافت. در مقابل، تلاشهای سازمانیافتهای مشاهده میشود که نشان میدهد تأکید افراطی بر مفاهیمی چون «پارسیزبانان»، «حوزۀ فارسیزبان»، «فدرالیسم» و همراهی بیقیدوشرط با طرحهایی نظیر «جمهوری دموکراتیک هزارستان»، در عمل میتواند به کمرنگ شدن هویت سیاسی تاجیکها بینجامد.
خوشبختانه اینگونه توطئهها تا امروز تا حد زیادی ناکام ماندهاند، اما هنوز هم شماری اندک از بهاصطلاح تاجیکها فریب این بازی را خورده و با آن همراهی میکنند. نگارنده شخصاً شاهد بودهام که در فضای بحثهای رسمی این حلقات، نه تنها برای هویت تاجیک و سنخیت تاریخی آن جایگاهی قائل نیستند، بلکه مفهوم تاجیک را صرفاً محصول یک قرن اخیر معرفی میکنند و مدعیاند که این هویت پس از صدرالدین عینی شکل گرفته است.
در عین حال، به شکلی ماهرانه و حسابشده میکوشند زبان فارسی را یگانه عنصر پیونددهنده معرفی کنند؛ زبانی که مالکیت تاریخی و تمدنی آن بیش از هر قوم دیگری به تاجیکان تعلق دارد. با این وجود، در عرصۀ عمل و در پرداختن به مسائل هویتی، توجه ویژهای به هویتهای غیرتاجیک، از جمله هویتهای هزاره و ترکتبار معطوف میدارند، برای آنان مسئول تعیین میکنند و در مسیر برجستهسازی هدفمند آنها گام برمیدارند. بنابراین این پرسش کاملاً مشروع است که تاجیکها با چنین دیدگاه و رویکردی چه وجه مشترکی میتوانند داشته باشند؟
با این همه، خوشاقبالی جامعۀ تاجیک در آن بوده است که ماهیت واقعی این حلقات مرموز و دشمن منافع خلق تاجیک، به مرور زمان و از خلال موضعگیریهای مغرضانه، عقدهمندانه و آکنده از کینه برخی عناصر غیرتاجیک، آشکار شده است. همین امر سبب گردیده تا خلق بزرگ تاجیک، که از ظرفیت بالای حکمرانی و اقتدار سیاسی برخوردار است، نسبت به بنیانهای اصلی این پروژهها آگاهی بیشتری پیدا کند و واکنش متناسبی را که امروز در فضای تاجیکاندیشانه قابل مشاهده است، از خود نشان دهد.
با وجود این، این توطئههای پیچیده و عقدهمندانه همچنان در اشکال مختلف و با شیوههای متنوع ادامه دارند و قربانیان اصلی آن نیز شماری از تاجیکهای فریبخورده هستند. امید آن میرود که این افراد هرچه زودتر به هویت و اصالت خویش بازگردند و نسبت به واقعیتهای عریانی که علیه تاجیکها در جریان است، آگاهی پیدا کنند.
بخش دوم
در بخش نخست، روی هدف اساسیِ مطرح ساختن نظریه پارسیزبانان، حوزه فارسیزبان و نظریات همسو با آن که در جهت مخالف منافع تاجیکها حرکت میکنند، بحثهایی داشتیم. در این بخش، به گونه مشخص روی چالشهای اساسی شکلگیری یک اتحاد ناپخته میان تاجیکها و غیرتاجیکها بر مبنای نظریه تمدنی، ساخت قدرت سیاسی، مسئله جغرافیا، زبان و مالکیت تمدنی اشاراتی خواهیم داشت. زیرا به نظر ما، هرگونه اتحاد پایدار مستلزم تعریف دقیق منافع و تضادها است. به عبارت دیگر، تنها زبان نمیتواند مبنای مشترک و کافی برای شکلگیری یک اتحاد سیاسی و اجتماعی باشد.
اولویتهای تاجیکها با اولویتهای غیرتاجیکها تفاوتهای اساسی دارد و این تفاوتها از خاستگاههای فرهنگی، زبانی و حتی هویتی ناشی میشود. از همین رو، شکلگیری هر نوع اتحاد، بیش از آنکه به اشتراک زبانی وابسته باشد، به وجود اولویتها و منافع مشترک وابسته است. بنابراین، صرف زبان فارسی که مالکیت تاریخی آن به تاجیکها میرسد، نمیتواند به تنهایی به عنوان اصل بنیادین اتحاد و همسویی با غیرتاجیکها تلقی شود.
طرفداران این اتحاد ناپخته که بیشتر بر اصل تاریخی تأکید دارند، عمداً از پرداختن به زخمهای تاریخی موجود میان تاجیکها و غیرتاجیکها عدول میکنند. این در حالی است که همگان بر اصل عدالت انتقالی تأکید دارند و آن را به شعار سیاسی و اجتماعی تبدیل کردهاند، اما تاجیکها در عمل قربانی برخوردهای چندگانه و تبعیضآمیز در این زمینه بودهاند. از این رو، نادیده گرفتن این واقعیتها نمیتواند زمینهساز یک همگرایی پایدار و واقعی باشد.
طرفداران نظریه اتحاد پارسیزبانان بسیار از همبستگی فرهنگی سخن میگویند، اما درباره چگونگی افزایش سهم تاجیکها در ساختار قدرت، اداره کشور، نهادهای امنیتی و روندهای تصمیمگیری، همواره از ارائه راهکارهای مشخص خودداری میکنند. بدون یک برنامه سیاسی روشن، همبستگی فرهنگی به تنهایی قادر به تأمین منافع تاجیکها نیست و نمیتواند به عنوان راهحل عملی مطرح شود.
هویت تمدنی که طرفداران این نظریه به آن استناد میکنند، در بهترین حالت یک مفهوم تمدنی، فرهنگی و تاریخی است. این مفهوم ممکن است در مباحث تاریخی و فرهنگی جایگاه خاصی داشته باشد، اما در عرصه سیاست عملی و مناسبات قدرت، به تنهایی هیچ مشکل عینی را حل نمیکند. افزون بر آن، ما نسبت به برداشت و تعریفی که طرفداران نظریه پارسی از هویت تمدنی ارائه میکنند، تردیدهای جدی داریم و آن را بیشتر یک ترفند سیاسی برای بهرهبرداری از ظرفیت تاجیکها در بستر رقابت با سایر گروهها میدانیم. از این منظر، اصل توازن قدرت، تأمین منافع گروهی و توجه به ساختارهای سیاسی، بسیار مهمتر از تأکید صرف بر هویت تمدنی است.
در نظریه پارسیزبانان، مسائل به گونهای عمدی بزرگ و کلی مطرح میشوند؛ در حالی که مطالبات تاجیکها بسیار مشخص و عینی است. موضوعاتی چون ساخت قدرت سیاسی، جغرافیا، مسئله زبان و حتی مالکیت تمدنی، عملاً هیچگاه در نظریات طرفداران اتحاد پارسیزبانان به صورت روشن و جدی مطرح نمیشود. به همین دلیل، این وضعیت برای تاجیکها منبع نگرانی و دلخوری است؛ زیرا پرسش اساسی این است که فردای چنین پروژهای چگونه خواهد بود؟ جایگاه جغرافیایی تاجیکها، مالکیت زبان فارسی و سهم آنان در ساخت قدرت چه سرنوشتی خواهد داشت؟
در این میان، لازم است میان «ساخت قدرت» و «ساختار قدرت» تفاوت قائل شویم. ساخت قدرت به روند طبیعی شکلگیری مؤلفههای قدرت اشاره دارد؛ روندی که ذات و ماهیت اصلی قدرت را میسازد. اما ساختار قدرت به تقسیمبندیهای اداری و نحوه توزیع نقشها و مسئولیتها در درون نظام سیاسی مربوط میشود. بنابراین، این دو مفهوم از بنیاد با یکدیگر تفاوت دارند و باید به صورت جداگانه مورد بررسی قرار گیرند.
حال، وقتی طرفداران نظریه پارسیزبان با رویکردی خاص، خواستهای مشخص تاجیکها را نادیده میگیرند و میکوشند برای آنان تعیین تکلیف کنند، در واقع هدف آن است که تاجیکها از مسائل بنیادی مانند ساخت قدرت سیاسی، جغرافیا، مسئله زبان، مالکیت آن و هویت تاریخی و تمدنی خود صرف نظر کرده و به جای آن بر موضوعات کلی و انتزاعی تمرکز کنند. چنین رویکردی در عمل به معنای ادغام مطالبات مشخص تاجیکها در پروژههای بزرگ و مبهمی است که میتواند به حذف آنان از روندهای مشخص سیاسی و تاریخی بینجامد.
در نظریه اتحاد پارسیزبانان، به گونهای بسیار ماهرانه، تاکتیکی و حسابشده به مفاهیمی چون «رهایی» و «پیروزی» اشاره میشود. از آنجا که مسئله رهایی و پیروزی، به ویژه در شرایطی که پشتونیسم بستر هژمونی خود را در عرصههای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی افغانستان گسترش داده است، برای بسیاری از تاجیکها جذاب و امیدبخش به نظر میرسد، این مفاهیم به آسانی میتوانند مخاطب پیدا کنند. اما به باور ما، مسئله اصلی در پس این شعارها نهفته است.
آنچه در پس این ادبیات قرار دارد، اهداف دیگری نیز دنبال میکند که یکی از مهمترین آنها به حاشیه راندن تاجیکها است. ممکن است این پروژه در قالب فدرالیسم، حکومتهای محلی یا تلاش مشترک تاجیکها و غیرتاجیکها برای دور ساختن پشتونها از قدرت مطرح شود، اما پرسش اساسی مربوط به مرحله پس از طالبان، به عنوان نمایندگان پشتونها در قدرت، است. مسئله اصلی این است که منافع تاجیکها در فردای چنین اتحادهای ناهمگون چگونه تأمین خواهد شد؟
آیا تاجیکها همچنان به عنوان بخشی از معادله تقسیم قدرت در نظر گرفته خواهند شد یا آنکه هویت و زبان فارسی همچنان به ابزاری برای انکار نقش تاریخی این قوم بزرگ تبدیل خواهد شد؟ این همان مسئلهای است که غیرتاجیکها عمداً و تاجیکهای فریبخورده از سر ناآگاهی، آن را کماهمیت جلوه میدهند. از همین رو، در هرگونه تقسیمبندی سیاسی و شکلگیری اتحاد میان تاجیکها و غیرتاجیکها، تعریف روشن از منافع تاجیکها و تبیین دقیق خواستهای اساسی این مردم، یک ضرورت اجتنابناپذیر است.
در دیدگاه پارسیگرایان که از نظر ما ترکیبی نامتجانس از یک اتحاد نانوشته، بیریشه و آمیخته با رویکردهای سوء غیرتاجیکها نسبت به تاجیکها است، زبان و تمدن تنها به عنوان ابزارهایی برای ایجاد یک اتحاد ظاهری و در نهایت به حاشیه راندن تاجیکها مورد استفاده قرار میگیرد. در چنین چارچوبی، نه یک اتحاد واقعی میان تاجیکها و غیرتاجیکها شکل میگیرد، نه نیت صادقانهای در میان است و نه خواستها و مطالبات تاجیکها در محاسبات این پروژه جایگاهی دارد.
اگرچه همبستگی فرهنگی و اشتراک زبانی میتواند یکی از پیششرطهای لازم برای شکلگیری یک اتحاد میان فارسیزبانان باشد، اما به هیچ وجه تضمینکننده تأمین حقوق و منافع تاجیکها نیست. از همین رو، هرگونه اتحاد سیاسی و اجتماعی باید بر مبنای تعریف روشن منافع، حقوق و جایگاه سیاسی طرفهای دخیل استوار باشد.
بنابراین، تا زمانی که منافع سیاسی، اقتصادی و نمایندگی واقعی تاجیکها در هر نوع اتحاد ناهمگون، از جمله حوزه فارسیزبان، تمدن پارسی و یا پروژههای مبتنی بر ایران فرهنگی، به صورت شفاف تعریف نشود، این چارچوب بیش از آنکه یک برنامه عملی برای تأمین منافع تاجیکهای افغانستان باشد، یک نظریه هویتی برای استفاده ابزاری از آنان و به حاشیه راندن نقش تاریخیشان خواهد بود. از این رو، این مسئله همچنان نزد ما به عنوان یک تز اساسی و قابل نقد باقی میماند و هرگونه امکان سازش شتابزده با غیرتاجیکها را منتفی میسازد.
بخش سوم
در این بخش به مؤلفههای وحدتبخش در میان تاجیکها میپردازم؛ مؤلفههایی که از منظر این بحث، ضرورت ائتلاف سیاسی با نیروهای غیرتاجیک را مورد تردید قرار میدهند. در واقع، هرگاه مفهوم ائتلاف در شرایطی خاص، با اهداف ناهمسو و نیتهای متعارض شکل گیرد، نه تنها به تحقق هدف مورد نظر منجر نمیشود، بلکه میتواند نتایجی معکوس به بار آورد. از همین منظر، ائتلاف تاجیکها با نیروهای غیرتاجیک نیز نیازمند بازنگری و ارزیابی مجدد است.
مؤلفههایی که در این بحث مورد توجه قرار میگیرند، بر دو اصل بنیادین استوارند: اتحاد واقعی تاجیکانه و حفظ جغرافیا.
نخستین اصل، اتحاد واقعی تاجیکهاست. در این چارچوب، مفاهیمی چون ولایت، شهرستان، منطقه و محل، در برابر نظریۀ اتحاد جغرافیایی برای اقتدار و شکوه تاجیکانه اهمیت ثانوی مییابند. بر همین اساس، محلهگرایی و منطقهمحوری بهعنوان عواملی بازدارنده در مسیر همگرایی سرتاسری تاجیکها تلقی میشوند و هویت تاجیک بیش از هر چیز بر مبنای پیوندهای تمدنی، تاریخی و تباری تعریف میگردد.
در این نگاه، تاجیکهای ساکن شمال، شمال شرق، مرکز، غرب، شمال غرب و بخشهایی از شرق افغانستان، اجزای یک کلیت تاریخی و تمدنی واحد محسوب میشوند. به دلیل اینکه، مفهوم تاجیک نه یک امر انتزاعی، بلکه واقعیتی تاریخی، ریشهدار و تجزیهناپذیر است که در سراسر تاریخ این جغرافیا حضور داشته و نقشآفرین بوده است. تاجیکها در دورههای مختلف، هم در جایگاه دولتمردان و هم در جایگاه مخالفان سیاسی حکومتها، در متن تحولات سیاسی قرار داشتهاند و سهم برجستهای در شکلدهی روندهای تاریخی ایفا کردهاند.
حضور تاجیکها تنها به عرصۀ سیاست محدود نبوده است. در حوزههای جنگ، اقتصاد، فرهنگ، آموزش، اندیشه و حتی هنر و سینما نیز نقش آنان همواره قابل توجه بوده است. با این حال، آنچه امروز بیش از هر عامل دیگری میتواند این هویت پراکنده را به یک کلیت منسجم تبدیل کند، مفهوم مقاومت و ایستادگی است؛ مقاومتی که در این نگرش، حامل یک آرمان تمدنی و تاریخی تلقی میشود.
با وجود این ظرفیتها، تاجیکها در طول تاریخ با چالشهایی نیز مواجه بودهاند که روند انسجام آنان را آسیبپذیر ساخته است. محلهگرایی، اختلافات سیاسی، وابستگیهای ایدئولوژیک، اتکا به ائتلاف های بی پایه با غیر تاجیک ها و رقابتهای درونگروهی از جمله عواملی بودهاند که به پراکندگی و ضعف انسجام درونی انجامیدهاند. همین شکافها نیز زمینه را برای بهرهبرداری مخالفان و رقبای سیاسی فراهم کرده است.
به باور نگارنده، تاجیکها به دلیل پیشینۀ شهری، روحیۀ مدارا، فقدان تعصب شدید قومی و مذهبی و گرایش به تساهل در روابط اجتماعی، همواره آمادگی بیشتری برای همکاری با دیگران داشتهاند. افزون بر این، تعهد و وفاداری آنان به باورهای سیاسی و فکری خود سبب شده است که بسیاری از تاجیکها، خواه در قالب جریانهای چپ، اسلامی، ملی یا تکنوکرات، بیشتر به بنیانهای ایدئولوژیک خویش وفادار بمانند تا به یک برنامۀ جمعی مبتنی بر منافع کلان تاجیکی.
با این حال، تحولات سالهای اخیر، بهویژه سقوط جمهوریت و پیامدهای سیاسی آن، از یک سو زمینههایی برای همگرایی بیشتر تاجیکها فراهم کرده و از سوی دیگر، بستر ظهور صداهای واگرا و شکافآفرین را نیز تقویت نموده است. در شرایطی که به باور نویسنده، جریانهای مخالف تاجیکها در پی محدودسازی نقش سیاسی و اجتماعی این گروه بودهاند، برخی رفتارها و خطاهای داخلی نیز به تضعیف ارادۀ جمعی و انسجام تاریخی آنان انجامیده است.
یکی از مهمترین پیامدهای این وضعیت، غلبۀ نگرشهای محلی و منطقهای بر نگاه کلان تاجیکانه بوده است. در حالی که هویت تاجیکی از دیدگاه این نوشتار، فراتر از مرزهای محلی تعریف میشود، هنوز هم بخشی از رقابتها و داوریهای سیاسی در قالب تعلقات منطقهای صورت میگیرد. این امر، به جای تقویت همبستگی، زمینهساز شکافهای تازه شده است.
از همین رو، ضروری است تاجیکها از بدخشان، پنجشیر، تخار و بغلان گرفته تا پروان، کاپیسا، کابل، هرات، غور و دیگر مناطق تاجیکنشین، منافع جمعی را بر رقابتهای محلی ترجیح دهند. هیچ منطقهای به تنهایی نمیتواند نمایندۀ تمام تاجیکها باشد؛ زیرا تمام این جغرافیا در مجموع متعلق به کلیت تاجیکهاست. موفقیت هر بخش باید موفقیت همگان تلقی شود و پیشرفت یک منطقه نباید به عنوان رقیب پیشرفت مناطق دیگر دیده شود.
چنین رویکردی میتواند زمینۀ سوءاستفاده از شایعات، تبلیغات تفرقهافکنانه و پروژههای اختلافافکن را کاهش دهد. هنگامی که نگاه جمعی بر تعلقات محدود محلی غلبه کند، امکان ایجاد شکاف میان تاجیکها نیز کاهش خواهد یافت.
همچنین لازم است به جای تمرکز بر ناکامیها، شکستها و روایتهای اختلافبرانگیز تاریخی، بر عناصر مشترک تأکید شود. اختلاف در تفسیر رویدادهای تاریخی و سیاسی امری طبیعی است، اما این اختلافات نباید به عاملی برای تخریب سرمایههای مشترک تبدیل گردد. زبان، فرهنگ، حافظۀ تاریخی و منافع حیاتی مشترک، ظرفیتهای مهمی هستند که میتوانند بنیان همبستگی پایدار را شکل دهند.
در چنین فضایی، انتقاد باید در چارچوب احترام متقابل صورت گیرد. اختلاف نظر بخشی طبیعی از زندگی سیاسی و اجتماعی است، اما توهین، تخریب و شخصیسازی منازعات، تنها به تعمیق شکافها میانجامد. گفتوگو، تبادل اندیشه و پذیرش تکثر دیدگاهها، ابزارهایی هستند که میتوانند زمینۀ اتحاد و همکاری را فراهم سازند.
از منظر نگارنده، جغرافیا نیز باید به عنوان یک سرمایۀ مشترک تلقی شود. هر منطقهای که بخشی از جامعۀ تاجیک در آن حضور تاریخی و اجتماعی دارد، به نوعی متعلق به کلیت این جامعه است. از این رو، نگاه رقابتی و انحصارطلبانه نسبت به مناطق مختلف، در نهایت به سود رقبای سیاسی تمام خواهد شد.
در شرایطی که تاجیکها با چالشهای گوناگون فرهنگی، زبانی و سیاسی مواجهاند، تکیه بر افتخارات مشترک و سرمایههای تاریخی میتواند زمینۀ انسجام بیشتر را فراهم سازد. بدخشان، پنجشیر و سایر مناطق تاجیکنشین را میتوان شاخههای یک درخت واحد دانست؛ درختی که استحکام آن به همبستگی اجزایش وابسته است. هر اندازه این پیوندها تقویت شوند، توانایی مقاومت در برابر فشارهای بیرونی نیز افزایش خواهد یافت.
اصل دوم مورد بحث، حفظ جغرافیاست. در این دیدگاه، جغرافیای تاریخی تاجیکها موضوعی غیرقابل تجزیه و غیرقابل معامله تلقی میشود. از این منظر، طرحهایی که به هر شکل به تقسیم یا بازتعریف این جغرافیا بینجامند، با دیدهٔ تردید نگریسته میشوند. نویسنده بر این باور است که در برخی نظریهها و پروژههای سیاسی، بیش از آنکه بر هویت تاجیکی تأکید شود، جغرافیای تاجیکها مورد توجه قرار میگیرد و همین امر میتواند زمینهساز منازعات تازه گردد.
بر همین اساس، استدلال میشود که هویت تمدنی نباید به ابزاری برای تضعیف یا واگذاری جغرافیای تاریخی تبدیل شود. همچنین شرایط دشوار کنونی نباید فرصتی در اختیار دیگران قرار دهد تا به نام همکاری، همگرایی یا بازتعریف ساختارهای سیاسی، ادعاهایی نسبت به این جغرافیا مطرح کنند.
در نتیجه، باور نگارنده بر این است که اتحاد فکری حول محور هویت تاجیکی، حفاظت از جغرافیای تاریخی و پرهیز از سادهانگاری نسبت به برخی پروژههای سیاسی، میتواند از بروز شکافهای جدید جلوگیری کند و مانع آن شود که اختلافات داخلی به تضعیف انسجام تاجیکها و معامله بر سر منافع تاریخی آنان منجر گردد.
ادامه دارد…



