تأملی تاریخی بر روابط دولت افغانستان با رهبران قبایل آن سوی مرز
مطالعه دقیق کتاب دو جلدی خاطرات عبدالوکیل، وزیر مالیه جمهوری افغانستان در دوران زمامداری ببرک کارمل و سپس وزیر خارجه در حاکمیت داکتر نجیبالله، ذهن هر پژوهشگر تاریخ معاصر افغانستان را به پرسشهای بنیادینی رهنمون میسازد. این اثر، صرفاً شرح خاطرات یک مقام دولتی نیست، بلکه بخشی از فراز و فرود سیاست خارجی، مناسبات مرزی و روابط حکومت افغانستان با رهبران قبایل آن سوی خط دیورند را نیز بازتاب میدهد.
در خلال مطالعه این اثر، آنچه بیش از هر موضوع دیگری توجه مرا جلب کرد، تفاوت آشکار میان شیوه اندیشیدن و عمل کردن رهبران قبایل آن سوی مرز با نحوه تصمیمگیری و سیاستورزی دولتهای وقت افغانستان بود. از یک سو، بسیاری از رهبران قبایل با دقت، محاسبه، احتیاط و بر مبنای منافع قومی، قبیلهای و سیاسی خود حرکت میکردند و از هر فرصت برای کسب امتیاز بهره میگرفتند؛ اما از سوی دیگر، در بسیاری از موارد، حکومت افغانستان با خوشبینی، اعتماد بیش از اندازه و ارزیابیهای غیرواقعبینانه وارد تعامل با آنان میشد. نتیجه چنین رویکردی، در بسیاری از مقاطع تاریخی، زیانهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی برای افغانستان بود.
عبدالوکیل در بخشی از کتاب، جملهای میآورد که از نظر فلسفه سیاست و جامعهشناسی قدرت، بسیار پرمعنا و تأملبرانگیز است:
«پیروزی هزار پدر دارد، اما شکست یتیم است.»
این سخن، تجربهای جهانی در تاریخ سیاست است؛ زیرا هنگام پیروزی، افراد بسیاری خود را شریک موفقیت معرفی میکنند، اما هنگام شکست، کمتر کسی مسئولیت آن را میپذیرد. با این حال، این جمله پرسش مهمتری را نیز در ذهن خواننده ایجاد میکند: آیا بخش عمده شکستهای سیاسی افغانستان، پیش از آنکه محصول توطئه دیگران باشد، نتیجه خوشباوری، اعتماد بیحساب و نبود محاسبه دقیق در میان رهبران کشور نبوده است؟
تاریخ معاصر افغانستان بارها نشان داده است که در روابط بینالملل، اعتماد بدون تضمین و سیاست بدون محاسبه هزینههای سنگینی بر ملتها تحمیل میکند.
در سیاست، مناسبات خانوادگی و روابط شخصی معمولاً از عرصه تصمیمگیریهای رسمی جدا دانسته میشود؛ اما تجربه تاریخی نشان میدهد که این دو حوزه همواره کاملاً از یکدیگر منفک نبودهاند. پیوندهای خانوادگی گاه زمینه نزدیکی سیاسی و گاه سبب شکلگیری اعتمادهایی شدهاند که بعدها آثار مستقیم بر روند تصمیمگیریهای کلان گذاشتهاند. از همین منظر، ازدواج دختر سلیمان لایق با جمعهخان صوفی و نیز داماد شدن صفدر قبایلی در خانواده ببرک کارمل، نمونههایی از روابطی است که هرچند بر پایه پیوندهای شخصی شکل گرفت، اما نتوانست به نتایج سیاسی پایدار و مورد انتظار بینجامد.
نمونه دیگر، پناهندگی خانواده ذوالفقار علی بوتو به افغانستان است. پس از تحولات سیاسی پاکستان، دولت افغانستان با روحیه مهماننوازی و حسن همجواری، امکانات اقامت آنان را در کابل، بهویژه در وزیر اکبرخان، فراهم ساخت. در همان دوران، شهنواز بوتو و مرتضی بوتو با دو بانوی افغان ازدواج کردند. اما تحولات بعدی منطقه نشان داد که روابط عاطفی و حمایتهای انسانی، لزوماً به همسویی سیاسی در آینده منجر نمیشود. بعدها، در دوران نخستوزیری بینظیر بوتو، سیاست رسمی پاکستان در قبال افغانستان نه تنها تغییر بنیادینی به سود کابل نیافت، بلکه بسیاری از پژوهشگران، دولت او را در شکلگیری و تقویت روندی که سرانجام به ظهور طالبان انجامید، دارای نقش مؤثر میدانند. از همین رو، در حافظه تاریخی بسیاری از افغانها، این تحول بهعنوان نمونهای از ناسازگاری میان حمایتهای گذشته افغانستان و سیاستهای بعدی اسلامآباد باقی مانده است.
در بخش دیگری از کتاب، عبدالوکیل به نقش شخصیتهایی چون افراسیاب ختک اشاره میکند. بر اساس روایت وی، افراسیاب ختک در دوران حکومت داکتر نجیبالله از نفوذ و جایگاه قابل توجهی برخوردار بود و دیدگاههای او در برخی تصمیمهای سیاسی مورد توجه قرار میگرفت. نویسنده معتقد است که شماری از رهبران قبایل آن سوی مرز، ضمن بهرهگیری از امکانات و حمایتهای دولت افغانستان، بیش از آنکه در جهت تأمین صلح و ثبات گام بردارند، منافع سیاسی و قومی خود را دنبال کردند و در عمل، تعهداتشان کمتر به نتیجه ملموس انجامید.

