افغانستان در آستانهٔ دگرگونی؛ از متن استبداد تا حاشیهٔ انقلاب اجتماعی

بازخوانی تحولات افغانستان؛ از بن بست سیاسی تا تحول اجتماعی
افغانستان امروز در یکی از پیچیدهترین و سرنوشت سازترین مقطع های تاریخ معاصر خود قرار دارد؛ زیرا در این کشور استبداد سیاسی، فروپاشی اقتصادی، بحران مشروعیت، انسداد فرهنگی و انفجار نارضایتی اجتماعی به گونهای کمسابقه درهم تنیده شدهاند. آنچه اکنون در افغانستان جریان دارد، صرف یک بحران سیاسی یا امنیتی نیست؛ بلکه نشانههای یک دگرگونی عمیق اجتماعی و تاریخی است که از متن استبداد برمیخیزد و آرامآرام به حاشیههای خاموش جامعه نفوذ میکند؛ البته حاشیههایی که میتوانند در آینده به مرکز تحول بدل شوند. تحولات افغانستان را دیگر نمیتوان تنها با معیار جنگ و امنیت تحلیل کرد؛ زیرا بحران کنونی، پیش از آنکه صرف نظامی باشد، بحرانی فراگیر است که ریشه در مشروعیت، هویت، عدالت و آینده این کشور دارد. افغانستان امروز میدان تقابل دو نیروی بزرگ تاریخی است؛ از یک سو ساختار انحصار گرا و سنتی قدرت، و از سوی دیگر جامعهای که آرامآرام در حال عبور از ترس و رسیدن به بیداری و آگاهی تازه است.
طالبان پس از بازگشت به قدرت، تلاش کردند تا با تمرکز مطلق قدرت، حذف مخالفان، سرکوب آزادیهای مدنی و ایجاد ساختار بستهٔ ایدئولوژیک، نوعی «ثبات آهنین» را بر افغانستان تحمیل کنند؛ اما تجربهٔ تاریخی نشان داده است که هیچ استبدادی، هرچند خشن و سازمانیافته، باشد، نمیتواند برای همیشه بر جامعهای سرشار از فقر، تبعیض، تحقیر و بیعدالتی حکومت کند. در ظاهر، هرچند سکوتی سنگین بر جامعه افغانستان سایه افکنده باشد؛ اما در زیر این سکوت، آتش نارضایتی در حال فوران است که حکایت از یک نوع بیداری دارد. این بیداری هرچند، هنوز به شکل یک جنبش فراگیر و سازمانیافته ظاهر نشده؛ اما نشانههای آن را میتوان در لایههای مختلف جامعه، از اعتراض خاموش زنان گرفته تا نارضایتی نسل جوان، شکافهای قومی، مهاجرت نخبگان، گسترش آگاهی دیجیتالی و افزایش بیاعتمادی عمومی نسبت به ساختار حاکم مشاهده کرد.
طالبان بیش از آنکه حکومت بسازند، ساختار سلطه ایجاد کردهاند؛ آنهم ساختار استبدادی؛ البته ساختاری که در ضمن ابزار قدرت، عامل فروپاشی این گروه است . آنان بهجای دولت مدرن، نظامی مبتنی بر اطاعت مطلق، انحصار قومی، قرائت سختگیرانهٔ مذهبی و حذف سیستماتیک نیروهای اجتماعی ایجاد کردهاند. در چنین نظامی، شهروند نه صاحب حق؛ بلکه تابع فرمان است. این وضعیت سبب نابودی مشروعیت سیاسی؛ فروپاشی اعتماد عمومی؛ مهاجرت گستردهٔ نخبگان؛ انسداد مشارکت سیاسی؛ گسترش شکافهای قومی و اجتماعی؛ و شکلگیری احساس «بیآیندگی» در میان نسل جوان شده است. واضح است.هر نظامی که امید را از جامعه بگیرد، در حقیقت بذر شورش آینده را میکارد. زیرا انسان ممکن است فقر را تحمل کند؛ اما تحقیر و حذف هویتی را هرگز تحمل نمیکند. طالبان می خواهند تا با انحصار قدرت، نبود مشروعیت، اقتصاد فروپاشیده، حذف زنان از جامعه و سلب آزادی های بیان سیطره خود را بر مردم افغانستان تحمیل نمایند. این در حالی است که در هر برهه ای از تاریخ، دست کم گرفتن ارزش های یاد شده، به جای تقویت پایه های نظام، بحران تاریخی را در کشور بازتولید نموده است. این وضعیت جامعه افغانستان را خواهی نخواهی به سوی یک بیداری خاموش تا مرز یک قیام عمومی کشانده است.
انحصار قدرت
یکی از ریشهایترین بحرانهای افغانستان، در طول تاریخ انحصار قدرت در دست حلقات محدود سیاسی و قومی بوده است؛ بحرانی که در دورههای مختلف تاریخی، اشکال متفاوتی به خود گرفته، اما هیچگاه بهصورت بنیادین حل نشده و هر از گاهی بحران تاریخی جدید را بازتولید نموده است. طالبان پس از بازگشت به قدرت، نه تنها این چرخه را متوقف نکردند؛ بلکه آن را به شدیدترین شکل ممکن بازتولید کردند. ساختار کنونی قدرت در افغانستان در محور های تمرکز مطلق قدرت سیاسی؛ حذف نیروهای غیرهمسو؛ انحصار تصمیمگیری؛ اولویتبخشی به وفاداری ایدئولوژیک بهجای تخصص؛ و محدودسازی مشارکت اجتماعی و سیاسی، استوار است. در چنین فضایی، دولت بهجای آنکه نمایندهٔ همهٔ شهروندان باشد، برعکس به ابزاری برای حفظ سلطهٔ یک قرائت خاص سیاسی و مذهبی تبدیل شده است. این وضعیت، احساس بیگانگی سیاسی را در میان اقوام، نسل جوان، زنان و نخبگان تشدید کرده است. تجربهٔ تاریخی افغانستان نشان داده است که هرگاه قدرت در انحصار قرار گرفته، جامعه وارد چرخهٔ بحران، مقاومت و بیثباتی شده است. زیرا جامعهٔ متنوع افغانستان، ظرفیت پذیرش یک نظم تک صدایی و حذف کننده را ندارد.
فروپاشی مشروعیت
تنها انحصار قدرت نیست که چرخه بحران را در افغانستان شتاب داده؛ بلکه یکی از مهمترین نشانههای وضعیت کنونی افغانستان، فاصلهٔ عمیق میان حاکمیت و جامعه است. طالبان توانستند جغرافیا را تصرف کنند؛ اما هنوز نتوانستهاند مشروعیت ملی و سیاسی بهدست آورند. مشروعیت هر نظام سیاسی بیشتر بر سه پایه رضایت عمومی؛ کارآمدی حکومتی؛ و پذیرش داخلی و بینالمللی، استوار است. طالبان در هر سه عرصه با چالش جدی روبهرو هستند. نبود انتخابات، محدودیتهای شدید مدنی، حذف زنان از عرصهٔ عمومی، بحران اقتصادی، مهاجرت گسترده و انزوای بینالمللی، مشروعیت حکومت را بهشدت آسیبپذیر ساخته است. در ظاهر شاید فضای امنیتی سختگیرانه مانع اعتراضهای گسترده شود؛ اما در عمق جامعه، نوعی نارضایتی خاموش در حال گسترش است؛ نارضایتیای که اگر با بحرانهای اقتصادی و شکافهای داخلی پیوند بخورد، میتواند به یک بحران فراگیر تبدیل شود. چنانچه ما شاهد اقتصاد فروپاشیده در افغانستان هستیم و این وضعیت بیش از هر زمانی جامعه افغانستان را خشمگین و از حاکمیت کنونی منزجر نموده است.
اقتصاد فروپاشیده
یکی از مهمترین زمینههای دگرگونیهای اجتماعی در افغانستان، بحران اقتصادی است. امروز میلیونها شهروند افغانستان زیر خط فقر زندگی میکنند. بیکاری گسترده، سقوط قدرت خرید، وابستگی شدید به کمکهای خارجی، خشک سالی، مهاجرت و رکود اقتصادی، جامعه افغانستان را به مرحلهٔ فرسایش روانی و معیشتی رسانده است. در جامعهشناسی سیاسی، هنگامی که «فقر اقتصادی» با «انسداد سیاسی» و «تحقیر اجتماعی» پیوند بخورد، جامعه وارد مرحلهٔ انفجارپذیری میشود. این همان وضعیتی است که امروز در افغانستان قابل مشاهده است. نسلی در افغانستان از زنده گی رنج می برد و بار گرانسنگ زنده گی را بردمش می کشند که نه شغل دارد، نه آزادی، نه افق روشن و نه امکان مشارکت؛ این نسل دیر یا زود به نیرویی معترض بدل میشود. شاید این اعتراض امروز خاموش، پراکنده و بیسازمان باشد؛ اما انباشت تدریجی خشم اجتماعی میتواند در لحظهای پیشبینیناپذیر به یک انفجار بزرگ تبدیل گردد.
زنان؛ از حذف اجتماعی تا موتور مقاومت مدنی
یکی از بزرگ ترین اشتباهات طالبان، حذف زنان از حیات اجتماعی و آموزشی افغانستان بود. طالبان گمان میکردند که با حذف زنان، جامعه را مطیعتر خواهند ساخت؛ اما برعکس در عمل، زنان به یکی از مهمترین نمادهای مقاومت مدنی در این کشور تبدیل شدند. دخترانی که از مکتب محروم شدند، زنانی که از کار بازماندند و مادرانی که آیندهٔ فرزندان شان را تاریک میبینند، اکنون حامل نوعی آگاهی اعتراضیاند که خاموش کردن آن آسان نیست. تاریخ نشان داده است که سرکوب زنان، دیر یا زود مشروعیت اخلاقی هر نظامی را نابود میسازد. طالبان شاید بتوانند بدن زنان را در خانه محبوس کنند؛ اما نمیتوانند اندیشهٔ آزادی را از ذهن نسل جدید زنان افغانستان حذف نمایند.
فساد
طالبان همواره مدعی بودهاند که فساد اداری را نسبت به سالهای پایانی جمهوری در بخش هایی مانند جمعآوری عواید گمرکی و مالیاتی کاهش داده اند؛ اما بسیاری از نهادهای بینالمللی و ناظران مستقل معتقد اند که فساد در افغانستان از میان نرفته؛ بلکه بنا بر نبود، نهادهای مستقل نظارتی و رسانههای آزاد برای بررسی عملکرد حکومت؛ عدم شفافیت در قراردادهای بزرگ اقتصادی و معدنی؛ تمرکز قدرت در دست یک گروه محدود؛ اتهامهای مربوط به امتیازدهی بر اساس روابط، وابستگیهای گروهی و خانوادگی؛ و نبود حسابدهی عمومی درباره درآمدها و مصارف دولت، شکل آن تغییر کرده است.
در شاخص ادراک فساد، افغانستان همچنان در میان کشورهای دارای بالاترین سطح فساد ادراک شده قرار دارد و در سال ۲۰۲۵ در رتبههای بسیارپایین جهانی قرار گرفته است. بنابراین، بحث اصلی این نیست که آیا فساد وجود دارد یا نه؛ بلکه این است که فساد از شکل پراکنده و شبکهای گذشته به فساد پنهانتر و متمرکزتر در ساختار قدرت تبدیل شده است. فساد در حاکمیت طالبان بیشتر در قالب انحصار قدرت، نبود شفافیت، توزیع امتیازات بر اساس روابط گروهی و عدم پاسخگویی نهادهای حکومتی بروز میکند. الیته طوری که در غیاب رسانههای آزاد، نهادهای نظارتی مستقل و سازوکارهای انتخاباتی، زمینه برای بدترین استفاده از قدرت و منابع عمومی در کشور فراهم شده است. خطر اصلی این نوع فساد برای خود طالبان آن است که به تدریج اعتماد عمومی را فرسایش داده، شکافهای داخلی را در میان این گروه تشدید کرده و نارضایتیهای اجتماعی و سیاسی را گسترش داده است. تجربه تاریخی نشان داده که فساد، حتی در حکومتهای مقتدر و ایدئولوژیک، میتواند، مشروعیت سیاسی را تضعیف کرده و زمینه ساز بحرانهای عمیقتر و بیثباتی در درازمدت در یک کشور شود. تنها بحران های یاد شده نیستند که هر روز بیشتر از روز دیگر تیغ از دمار حاکمیت طالبان بیرون و عمر حاکمیت آنان را کوتاه و موج نارضایتی ها را در کشور گسترده تر می سازد؛ بلکه شکاف های درونی طالبان به مثابه استبدادی که خود را می بلعد؛ نیز این بحران را ژرف تر کرده است.
شکافهای درونی طالبان
در کنار بحران اجتماعی، شکافهای درون گروهی طالبان نیز به تدریج در حال عمیقتر شدن است. اختلاف میان طیفهای ایدئولوژیک، نظامی، قومی و شبکههای قدرت در درون طالبان، واقعیتی انکارناپذیر است. از یک سو، حلقههای تندرو خواهان ادامهٔ انزوای کامل افغانستاناند؛ و از سوی دیگر، بخشی از بدنهٔ طالبان نگران فروپاشی اقتصادی، افزایش نارضایتیها و خطر شورشهای داخلی است. افزون بر آن، حذف تدریجی فرماندهان غیرپشتون و تمرکز قدرت در حلقات محدود، زمینهٔ بیاعتمادی داخلی را نیز در میان این گروه تقویت کرده است. تاریخ نظامهای ایدئولوژیک نشان میدهد که استبداد، در نهایت قربانی تضادهای درونی خود میشود. بسیاری از حکومتها نه با حملهٔ بیرونی؛ بلکه از درون فروپاشیده اند. چنانکه ما طی چند دهه اخیر شاهد فروپاشی حکومت هایی بودیم که بیشتر از درون فرسوده شده بودند.
شمال و بدخشان؛ جغرافیای نارضایتی نوین
تحولات اخیر در شمال و بهویژه در بدخشان، نشانههایی از تغییر در معادلات قدرت را در افغانستان آشکار ساخته است. افزایش تنشها، اعتراضهای محلی، نارضایتی از سیاستهای تبعیضآمیز و رقابتهای درونگروهی طالبان، این مناطق را به کانون بالقوهٔ بحران تبدیل کرده است. بدخشان تنها یک بحران محلی نیست؛ بلکه بازتاب بحران بزرگ تری است که میان مرکزیت سختگیر طالبان و واقعیتهای متنوع قومی و اجتماعی افغانستان شکل گرفته است. هرچه طالبان بیشتر بر انحصار قدرت پافشاری کنند، مقاومتهای محلی و منطقهای نیز گستردهتر خواهد شد. در کنار این حضور گروههای تروریستی در منطقه خود زنگ خطری برای باشنده گان منطقه است که بر افزایش نارضایتی مردم تاثیر گذار است.
حضور گروههای تروریستی
حضور و گسترش گروههای تروریستی در افغانستان میتواند یکی از عوامل مهم نارضایتی عمومی و زمینهساز دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی در این کشور باشد و در کنار مشکلات اقتصادی، فقر، بیکاری، فساد، تبعیض و انحصار قدرت عمل میکند. هرچه فعالیت گروههای تروریستی بیشتر شود، احساس امنیت مردم کاهش مییابد و اعتماد آنان به توانایی حکومت برای تأمین نظم و ثبات آسیب میبیند؛ حضور گروههای مسلح و تروریستی مانع سرمایهگذاری، توسعه تجارت و ایجاد فرصتهای شغلی میشود و فقر و مهاجرت را افزایش میدهد؛ فعالیت گروههای تروریستی میتواند افغانستان را در انزوای بیشتر قرار دهد و مانع به رسمیت شناخته شدن حکومت و جذب کمکهای خارجی شود؛ وقتی مردم همزمان با فقر، بیکاری و محدودیتهای سیاسی، شاهد فعالیت گروههای تروریستی باشند، احساس ناامیدی و نارضایتی عمومی افزایش مییابد. در تاریخ، بسیاری از تحولات سیاسی زمانی رخ دادهاند که بحران امنیتی با بحران اقتصادی و مشروعیت سیاسی درهم آمیخته است. اگر این عوامل در افغانستان تشدید شوند، احتمال شکلگیری فشارهای اجتماعی و سیاسی برای تغییر وضعیت موجود افزایش مییابد. با این حال، میزان تأثیر گروههای تروریستی بر دگرگونی اوضاع افغانستان به عواملی مانند شدت فعالیت این گروهها، واکنش حکومت، وضعیت اقتصادی کشور و میزان سازمانیافتگی نیروهای اجتماعی و سیاسی بستگی دارد. بنابراین، تروریسم هرچند عامل تعیین کننده نیست؛ اما میتوان آن را یکی از عوامل مهم بیثباتی و نارضایتی دانست.
جامعهٔ خاموش، انقلاب خاموش
بزرگ ترین اشتباه حکومتهای استبدادی، تفسیر سکوت جامعه به معنای رضایت است. در حالی که سکوت در جوامع سرکوبشده، اغلب نشانهٔ تراکم ترس، خشم و انتظار است. افغانستان امروز در وضعیت « پیشا انقلابی » قرار دارد؛ وضعیتی که در آن، مشروعیت سیاسی فروریخته؛ اقتصاد در بحران است؛ شکاف اجتماعی عمیق شده؛ نسل جوان ناامید اما خشمگین است؛ زنان به نماد مقاومت تبدیل شدهاند؛ و حاکمیت توان پاسخگویی به بحرانها را ندارد. باید یادآور شد که هر انقلاب اجتماعی الزاماً به معنای جنگ کلاسیک نیست. بنابراین، ممکن است دگرگونی آیندهٔ افغانستان در قالب شورشهای مدنی، اعتراضهای گسترده، فروپاشی تدریجی ساختار قدرت، شکاف در بدنهٔ طالبان یا حتی تغییرات درونی در ساختار سیاسی رخ دهد.
بیداری اجتماعی؛ آرام، پراکنده اما عمیق
برخلاف تصور طالبان، جامعهٔ افغانستان در سه سال گذشته به صورت کامل خاموش نمانده است؛ بلکه با توجه به آگاهی اجتماعی در حال گسترش، شکل اعتراض تغییر کرده است. نشانههای این بیداری عبارتاند از: گسترش رسانهها و شبکههای اجتماعی؛ افزایش آگاهی سیاسی نسل جوان؛ اعتراضهای مدنی زنان؛ رشد انتقادهای پنهان در درون جامعهٔ سنتی؛ افزایش فاصلهٔ روانی میان مردم و حاکمیت؛ و بازتعریف هویت سیاسی در میان نسل جدید. این بیداری هرچند، هنوز رهبری منسجم ندارد؛ اما بهعنوان یک روند اجتماعی، در حال شکل دادن به آیندهٔ افغانستان است. در تاریخ، بسیاری از انقلابها زمانی آغاز شدند که حکومتها تصور میکردند جامعه به صورت کامل خاموش شده است. با توجه به اینکه افغانستان در میدان رقابت ژئوپلیتیک کشور های منطقه و جهان قرار دارد؛ نقش کشور های یاد شده را در تحولات افغانستان نمی توان دست کم گرفت.
نقش منطقه و جهان؛ افغانستان در میدان رقابت ژئوپولیتیک
افغانستان همچنان در متن رقابتهای منطقهای و جهانی قرار دارد. چین، ایران، پاکستان، روسیه و حتی ایالات متحده، هرکدام افغانستان را از منظر منافع امنیتی و ژئوپلیتیکی خود مینگرند. این وضعیت، از یک سو فرصت مداخله و رقابت را افزایش داده و از سوی دیگر، خطر تبدیل شدن افغانستان به میدان جنگهای نیابتی تازه را نیز بیشتر کرده است. هرگونه تحول داخلی در افغانستان، بدون درنظر گرفتن معادلات منطقهای، ناقص خواهد بود.
به گونه مثال به سفر ملا یعقوب به روسیه می توان اشاره کرد. سفر ملا یعقوب به مسکو، امضای توافقهای اقتصادی و امنیتی با روسیه، و همزمان مطرح شدن بحث بازگشت یا رهایی سیاسی اشرف غنی، از دید بسیاری از ناظران بخشی از تحرکات جدید پیرامون آینده افغانستان تلقی میشود؛ هرچند بسیاری از این تحلیلها هنوز در سطح گمانهزنی ها قرار دارند؛ اما با آنهم می توان چند نکته را برجسته کرد. نزدیکی طالبان و روسیه، بیانگر این واقعیت است که مسکو پس از ناکامی غرب در افغانستان، تلاش کرده است نفوذ خود را در این کشور افزایش دهد. سفر ملا یعقوب میتواند نشانهای از تلاش طالبان برای کسب مشروعیت منطقهای و یافتن شرکای جدید سیاسی و اقتصادی برای این گروه باشد. این بیانگر این واقعیت است که افغانستان همچنان میدان رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی است. روسیه، چین، بریتانیا و آمریکا هر کدام به دنبال حفظ یا افزایش نفوذ خود در این کشور هستند. از این منظر، هر تحول سیاسی در کابل فراتر از یک موضوع داخلی افغانستان تفسیر میشود. اگر بازگشت یا فعال شدن دوباره اشرف غنی در عرصه سیاسی مطرح باشد. این میتواند بخشی از تلاش برای ایجاد یک آرایش سیاسی جدید در افغانستان تلقی شود؛ اما هنوز نشانهای قطعی از نقشآفرینی مؤثر او در آینده سیاسی کشور دیده نمیشود.
برخی تحلیلگران معتقد اند که بریتانیا و روسیه هر دو در پی حفظ کانالهای نفوذ خود در افغانستان هستند، آنچه بیشتر دیده میشود، تلاش هر دو قدرت برای تامین منافع ژئوپلیتیکی خود در شرایط جدید افغانستان است. این می تواند، تقابل شرق و غرب را در افغانستان در یک بازی بزرگ دیگر در پی داشته باشد. اگر این تحولات را در یک چارچوب کلان ببینیم؛ چنین برمی آید که افغانستان بار دیگر در حال تبدیل شدن به صحنه بازتعریف موازنههای منطقهای است. نزدیکی طالبان به روسیه، تلاش برای کسب مشروعیت خارجی و مطرح شدن دوباره برخی چهرههای گذشته، همگی نشانههایی از شکلگیری آرایش سیاسی جدید هستند؛ آرایشی که موفقیت یا شکست آن به میزان پذیرش مردمی، مشروعیت داخلی و توانایی پاسخگویی به بحرانهای اقتصادی و امنیتی افغانستان بستگی خواهد داشت.
نتیجه
افغانستان اکنون بر لبهٔ تاریخ ایستاده که میان دوام استبداد و آغاز دگرگونی قرار دارد. طالبان شاید بتوانند برای مدتی با زور، ترس و انحصار حکومت کنند؛ اما بدون مشروعیت، عدالت و مشارکت پایدار باقی مانده نمیتوانند. جامعهٔ افغانستان هرچند خسته، زخمی و پراکنده است؛ اما هنوز زنده است و در زیر خاکستر سکوت، میل به آزادی، عدالت و کرامت انسانی خاموش نشده است. سکوت ظاهری جامعه افغانستان نباید به معنای ثبات تعبیر شود؛ زیرا در زیر این سکوت، مجموعهای از بحرانهایی چون؛ بحران مشروعیت؛ بحران اقتصاد؛ بحران هویت؛ بحران مشارکت سیاسی؛ و بحران اعتماد عمومی زبانه می کشند. در ژرفای این بحران نوعی بیداری اجتماعی قابل درک است؛ بیداریای که شاید هنوز پراکنده و خاموش است؛ اما ظرفیت تبدیل شدن به یک نیروی تاریخی را دارد. اگر راهی برای مشارکت، عدالت، آموزش، آزادی و پذیرش تنوع اجتماعی باز نشود، بحران کنونی دیر یا زود وارد مرحلهٔ دگرگونیهای عمیقتر خواهد شد. به گواهی تاریخ هنگامی که رنج جمعی با آگاهی اجتماعی پیوند بخورد، حتی سخت ترین استبداد ها نیز فرو میریزند. بنابراین آیندهٔ افغانستان نه در استمرار تاریکی و سیاست حذف و انحصار؛ بلکه در بازگشت انسان، آگاهی، عدالت و مشارکت ملی رقم خواهد خورد. دگرگونی شاید دیر رس باشد؛ اما جامعهای که به مرز تحمل تاریخی برسد، سرانجام راهی برای انفجار یا رهایی پیدا خواهد کرد؛ زیرا هیچ جامعهای با زور پایدار نمیماند، اما ملتها با آگاهی و عدالت دوباره زاده میشوند.
26-05-31



