زندگی من _ قسمت بیست و یکم
گفتم که وضع هر روز خراب می شد . خلق و پرچم انشعاب کرد و پرچمی ها مجبور شدند تا مخفی شوند تا زندانی نشوند . ما دو نفر کم کم به این نتیجه می رسیدیم که باید ترک وطن کنیم . ما هر دو کار های بسیار خوب و زندگی مادی آرام داشتیم و اما هر روز به هراس و دلهره زندگی می کردیم . همرای پدرم خصوصی صحبت کردم که ما اجازه میخواهیم و ترک وطن می کنیم . گفت کجا ؟ دنمارک ؟ گفتم نی امریکا ! گفت پیش تمیم جان برادرت ؟ گفتم بلی . یک برادر من که در توکیو ، جاپان در رشته انجنیری دکترای خود را گرفته در آنوقت در Virginia Polytechnic Institute and State University ( Virginia Tech)
تدریس می کرد. ( VA Tech) یکی از مشهور ترین دانشگاه های شرق امریکاست زیرا زیاد تر یک دانشگاه تحقیقاتی است ، دل پدرم جمع شد که من پیش برادرم می روم . اما گفت یگانه آرزوی من این است که مانند برادرانت تحصیل را ختم کنی . گفتم وعده می کنم .
من قسمیکه در قسمت اول گفتم ضیق النفس داشتم و برای من ناممکن بود که از راه زمین پاکستان بروم و از آنجا به امریکا یا اروپا مهاجر شوم . اما حداوند سر ما روشنی کرد . قصه ازین قرار بود که حفیظ الله امین پاسپورت را برای اینکه اعتماد مردم را جلب کند آزاد ساخت . ما ازین فرصت استفاده کردیم و در آن زمان برای زن و شوهر یک پاسپورت می دادند. فورا موتر فولکس واگون و فوزیه جان چند تکه زیور داشت فروختیم و پاسپورت را گرفتیم . قیمت یک پاسپورت که زن و شوهر ، هر دو در یک پاسپورت شامل بودیم مبلغ بیست هزار و سه صد افغانی تمام شد . من قصد دنمارک را نداشتم با اینکه آسان ترین برای من دنمارک بود زیرا استادان من و همچنان دوستان ما را کمک میکردند و اما اول آب و هوای دنمارک برای من مساعد نبود و دوم زبان دنمارکی به درد خور نیست . پیش خود فکر کردم که حالا از وطن خارج می شوی باید خود را امریکا برسانم . ما باید ویزه می گرفتیم . انتخاب دوم من فرانسه بود . فکر کردم که اگر امریکا ویزه نداد به فرانسه رجوع می کنم اقلا یک نفر ما فرانسوی می دانستیم که من باشم .
در روابط فرهنگی اجازه داشتم که با سفارت ها به تماس شوم . به آقای فلاتین شاژدافیر سفارت امریکا زنگ زدم و گفتم میخواستم. که همان مسایل کتابخانه موزیم را اگر وقت داشته باشید از نزدیک صحبت کنیم . فلاتین که در حدود شصت سال داشت مرد تنومند و چاق بود و همیشه متبسم . مردک از باد هوا فهمید که من حتما کار خصوصی دارم و گفت فردا ساعت ده بیا . فردای آن روز به شریف آشنا گفتم که ناوقت تر می آیم و آشنا هم فهمید و یک لبخند ملیح کرد و گفت آغای یونس چانس خوب . بسیار مرد نازنین بود . خداوند غریق رحمتش سازد . فردای آن روز رفتم به سفارت امریکا . در دهن دروازه یک عسکر افغان بود . من برای اینکه جنجال را کم کرده باشم چون قد و قواره ام زیاد تر به خارجی ها می ماند به انگلیسی گفتم که وعده دارم . عسکر افغان ندانست که من افغان هستم دروازه را باز کرد که من داخل شوم . رفتم داخل در سر زینه قبل از در ورودی سفارت دو عسکر امریکایی که از گروه « مرین » هستند ایستاد بودند و به آنها گفتم که همرای آقای فلاتین وعده دارم و نام من فرید یونس است . من را رهنمایی کردند به داخل ، و رسیدم به دفتر فلاتین . بعد از مصافحه پاسپورت را برایش دادم و گفتم من میخواهم امریکا برای تحصیل بروم و اما من قدرت پولی ندارم که از یک دانشگاه امریکایی قبولی بگیرم و یا ضمانت پولی بدهم اگر شما من را کمک کنید . فلاتین از قصه زندگی من که در دنمارک بودم و دو سال قیل کابل آمده بودم و من را آمر موزیم ساخته بودند خبر داشت . زنگ زد با فوتسل و گفت اگر به دفترم بیایی . قونسل را هم می شناختم . زمانیکه آمر موزیم بودم در دعوت ها شناسایی حاصل کرده بودیم . فلاتین به قونسل گفت که آقای یونس را حتما می شناسی که یک جوان فوق العاده لایق است و آمر موزیم ها بود و حالا آرزو دارد که امریکا برای تحصیل برود ؛ چه کرده می توانی ؟ قونسل که نام او ملیناوسکی بود گفت ، بلی آقای یونس را می شناسم و یک کاری می کنیم و پاسپورت من را گرفت و رفت به دفتر کارش و چند دقیقه بعد برگشت کرد و من را ویزه سیاحی داده بود و اما در حاشیه نوشته بود که Prospective students -school not as yet selected
یعنی دانشجویان احتمالی و آینده دانشگاه هنوز انتخاب نشده است.
در آن چند دقیقه که همرای فلاتین که نام اول او قطعا به خاطرم نیست تنها بودم در باره یکی دو اثر باستانی صحبت کرد و می دانست که من اهل سیاست نیستم . ویزه را گرفتیم و فردای آن سرشته تکت طیاره را کردم . در آن زمان طیاره DC10 که در زمان سردار محمد داود قرار داد خرید آن بسته شده بود و در سپتامبر ۱۹۷۹ به کابل رسید . تکت طیاره خریده شد و اما هنوز هم ترس داشتیم که ما را از میدان هوایی کابل پس نگردانند . رفتیم به دیدن پروین جان قاسمی دختر عموی فوزیه جان که در طیاره آریانا کار میکرد ، فعلا در آلمان زندگی می کند و گفتیم که ما پرواز داریم اگر خودت در همان روز در میدان می باشی که کسی مزاحم ما نشود . پروین جان وعده کرد که روز پرواز ما او در میدان می باشد . همان بود که ما دو نفر بعد از سفر دنمارک کابل رسیده بودیم دو سال و پنج ماه بعد با خروار خاطرات وطن را در ماه نوامبر ۱۹۷۹ توسط طیاره DC10 به سوی آلمان و بعد به سوی نیویورک ترک کردیم و تا امروز افغانستان نرفتیم . نا گفته نماند که در همان پرواز نبی جان نبی مدیر آرشیف وزارت فرهنگ و همسرش سیمین جان و همچنان فرید جان نصیری که در شهر میمنه در عسکری با من بود همسفر بودیم و همه ای ما امریکا آمدیم . من و فوزیه جان اولین افراد خانواده ما بودیم که کشور را ترک کردیم . پدرم بعضی اوقات که صحبت میکرد دو کلمه را زیاد در باره مردم میگفت یکی ناجوانی و یکی مردانگی . خوب تعریفات این دو واژه ناجوانی و جوانمردی و مردانگی را آموخته بودم و به اساس همین ناجوانی نکردم با اینکه در آن زمان کسی که از افغانستان خارج می شد خپ و چپ می برآمد و اما من با دوستان نزدیک خود شریف جان یاسین حداوند غریق رحمتش سازد در نیویورک چند سال قبل فوت کرد ، نصیر جان سهام که فعلا در دنمارک زندگی می کند . عمر جان محبی که در آلمان زندگی می کند و علی جان توفیق خداوند غریق رحمتش سازد چند سال قبل در هالند فوت کرد ، شریف جان آشنا خداوند غریق رحمتش سازد در آلمان فوت کرد با همه به رسم جوانمردی نه ناجوانی خداحافظی کردم .

ما در هشت نوامبر ۱۹۷۹ ویزه گرفتیم و دوازدهم نوامبر ۱۹۷۹ افغانسنان را ترک کردیم . در عکس طرف راست ویزه سفارت امریکا که ویزه B-2 داده بودند و طرف چپ پاسپورت دخولی پولیس آلمان دیده می شود.


