زندگی من _ قسمت بیستم
پرچم سرخ بالای ارگ شاهی افغانستان در یک کشور که ۹۹ در صد مسلمان است نماد از کفر والحاد بود . این دیوانه های ایدویولوژیک که اکثر شان نه افکار مارکس را درست می شناختند و نه لینن را یک جنون داشتند . هر کس که مخالف شان بود آنرا طبیعی می دانستند و باید یا زندانی می شد یا فراری می شد یا خانه نشین می شد. یا به قتل می رسید . زنان با شهامت کابل ، آنهاییکه شوهران شان زندانی شد یا به قتل رسید دفعتا نفقه آورنده شدند و نگذاشتند تا خانواده های شان بیچاره شود . خواهر من در شرکت هوخست کار گرفت و سه نو جوان خود را به اصطلاح زیر بال خود نگهه داشت و نگذاشت بی سرپرست شوند. مانند او هزاران زن با شهامت شروع به کار کردند . جنون به حدی بود که یک قسمت زیبا ترین عمارات را سرخ رنگ کرده بودند. مکتب استقلال که فرانسوی ها آباد کرده بودند یکی از آن تعمیرات ظریف کابل بود بالای تعمیر زیر آهن پوش را سرخ رنگ کرده بودند. همه به ترس زندگی میکردند . مثل امروز. که عده خاین دین و ملت نه به حقوق بشر اعتقاد دارند و نه به کرامت انسان ، در آن زمان عین گپ بود . هر جمعه هزاران نفر در دهن دروازه زندان پلچرخی جمع می شد تا اگر بتوانند عضو خانواده شانرا که زندانی بود بیبینند. کتاب « افغانستان در چنگال خونین کمونیزم » ( ۱۳۸۰ خورشیدی) اثر استاد شکر الله کهگدای سابق استاد دانشگاه کابل پرده از جنایات این دوره در زندان پلچرخی بر می دارد . دیدار زندانبان ناممکن بود اما لباس های پاک و چرکین را می شد رد و بدل کرد. هر جمعه در پلچرخی یک محشر بود . نفاق در خانواده ها رخنه کرده بود . هر کس از یک دیگر جاسوسی میکرد . هر روز یک اعلامیه جدید بود و جشن گرفتن . این مردم فکر نکرده بودند که در یک شب نمی توان یک کشور که دو صد سال توسط قوم و قبیله کنترل شده و قوم و قبیله باعث شده تا هرگز حکومت مرکزی قوی نداشته باشد . تغییر داد . چون تاریخ روسیه شوروی را نمی دانستند فراموش کردند که روسیه مناطق مسلمان نشین را اشغال کرد ، الفبای زبانش را تغییر داد اما فرهنگ مردم را تغییر داده نتوانست . کشور که هشتاد در صد بیسواد داشته باشد با اعلامیه های قانون اصلاح نمی شود . از نگاه انترپولوژی باید فرهنگ را تغییر داد . فرهنگ که تغییر کرد مردم خود آماده می شوند تا تغییرات مثبت بیاورند . بهترین استادان زندانی شدند . بهترین دانشمندان یا زندانی شدند و یا به قتل رسیدند اینها آموخته بودند که هر کس که مخالف بود مرتجع است و باید از بین برده شود . از مارکس خوانده بودند که دین افیوم جامعه است و اما این را فکر نکرده بودند که روی سخن مارکس عیسیویت قرون وسطی بود نه دین اسلام . هر روز که کار می رفتیم آمید آمدن به خانه را نداشتیم . درین اوضاع بود که به دفتر روابط فرهنگی اطلاع رسبد که کنفرانس صلح و همبستگی با کشور های « دوست » در کابل برگزار می شود و باید آمادگی لازم گرفته شود . دفتر ما همرای وزارت خارجه باید همکاری میکرد . در حدود سی نفر برای نظم و نسق کنفرانس کشور های سوسیالیستی انتخاب شده بودند و من را هم برای همکاری شریف آشنا مدیر عمومی روابط فرهنگی معرفی کرده بود . کار من ترجمانی بود . از نگاه جامعه شناسی سیاسی کشور های ایدیولوژیک همیشه میخواهند تا برای بقای خود یک سلسله زنجیری تشکیل دهند و همین سلسله زنجیری را روسیه شوروی با اروپای شرقی تشکیل داده بود . امروز طالبان با TTP پاکستان تشکیل داده و ایران با حزب الله لبنان . و اینکه طالبان امروز از دست داشتن با گروه متحجر پاکستانی انکار انکار می کنند فکر می کنند مردم را می توانند فریب دهند . و چند تن بیخبر چون جامعه شناسی سیاسی نمی دانند از طالب دفاع می کنند و فکر می کنند که پاکستان بهانه می کند . سال ۱۹۷۹ را می توان سال روسی سازی افغانستان نامید چنانچه در وقت نادر شاه پشتونایزیشن را روی دست گرفته بودند و بیست و پنج سال قبل تکنوکرات های غرب زده امریکاینزیشن را روی دست گرفتند و حالا دوره پاکستان سازی کشور است . ملت که از خود یک وجه مشترک نداشته باشد هر طرف دست و پای می زند . مخصوصا افغلنستان که هیچ چیز ملی نیست و وجه مشترک بین مردم در سطح ملی وجود ندارد . یگانه وجه مشترک در آن کشور اسلام است که آنرا هم با تفاسیر غلط و احادیث جعلی مطلق به بیراهه کشاندند، نه تنها در افغانستان ، در ایران آخوندی همچنان.
هر شب قبود شب گردی بود . یک شب ، ساعت از دو گذشته بود که دروازه خانه ما زنگ زده شد . من در منزل پایین بودم . بیدار شدم و مثلیکه در وقت زلزله می گفتند الهی خیر ، من هم الهی خیر گفتم . فکر کردم که یا آمدند که من را ببرند یا برادرم شفیق جان را . در را باز کردم ، عبدالله جان پنجشیری همسایه ما بود . گفتم عبدالله جان خیریت است ؟ گفت دخترش بسیار مریض است . فورا موتر را بیرون کشیدم و دخترش را به شفاخانه جمهوریت رساندم . از کارته پروان تا بیمارستان جمهوریت سه بار ما را توقف دادند ، و تشریح میکردم که مریض داریم و شفاخانه می رویم . بالاخره رسیدیم و اما من و عبدالله جان تا ختم قیود شب گردی همان شب در بیمارستان بودیم . ما هنوز هم تصمیم برآمدن نداشتیم و اما روز به روز وضع خراب تر می شد و خوبتر نی تا اینکه حفیظ الله امین به قدرت رسید.



