زندگی من _ قسمت بیست و دوم
شما تقدیر و نصیب و قسمت را بیبینید . من در ۱۲ نوامبر ۱۹۷۹ افغانستان را ترک کردم و روس ها افغانستان را در ۲۴ دسامبر ۱۹۷۹ اشغال نظامی کردند و ببرک کارمل را به قدرت رساندند. و برآمدن ، برآمدن به شکل وسیع و گسترده بعد از به قدرت رسیدن ببرک کارمل شروع شد و مردم در کشور های مختلف مهاجر شدند . قبل از اشغال افغانستان توسط روسیه شوروی یک عده مردم گل گل برآمده بودند مانند من و فوزیه جان .
ما دو نفر ، گفتم که بعد از دو سال و پنج ماه زندگی در کابل برای یک سرنوشت مطلق نامعلوم ترک وطن کردیم . در کابل ، من نه آرزومندی مدیریت موزیم ها را داشتم ، نه عضویت مدیریت روابط خارجی وزارت فرهنگ را و نه دعوت های پی در پی در سفارت خانه های مقیم کابل و آشنایی نزدیک با دیپلومات های خارجی و نه همکاری با معلم روسی. این را گویند مقدرات که هیچ چیز به دست من نبود . این همه در تقریبا دونیم سال در سرنوشت من بود . وقتی طیاره آریانا اوج گرفت و من و فوزیه جان نفس به راحت کشیدیم سرنوشت دیگر در تقدیر من بود که ابدا فکرش را نمی کردم . چیز های که بعدا اتفاق افتاد هرگز و هرگز انتظار نداشتم که بعد ها آهسته آهسته می نویسم.
بعد از یک شب اقامت در فرانکفورت عازم نیویورک و بعد راسا به شهر رونوک Roanoke ایالت ویرجینا رسیدیم و برادرم دکتر تمیم جان یونس در میدان هوایی رونوک که نزدیک ترین میدان هوایی به شهر بلکسبورگ Blacksburg بود برای پذیرایی ما حضور داشت .
VA Tech در شهر بلکسبورگ است. مطلق یک شهر دانشجویی است و وقتی دانشجویان برای تعطیلات تابستانی می روند شهر مطلق خالی می شود . همه اقتصاد این شهر کوچک که در آن زمان نفوس آن بین ده تا بیست هزار و یا از سی هزار نفر زیاد تر نبود در رابطه به دانشگاه می چرخید. ما که رسیدیم از صد دالر زیاد تر نداشتیم . سه ماه در خانه برادرم که همسر جاپانی دارد و در آن وقت دو اولاد کوچک داشت ، اقامت کردیم . یک امتیاز که پاسپورت ما داشت که مسله دانشجویی ما تذکر داده شده بود . به کمک برادرم اول من شامل کالج شدم . مصارف پول کالج را برادرم کمک کرد و تهداب تحصیلات من را در امریکا بنیاد گذاشت که برای ابد سپاسگزارم . در اول من میخواستم شامل VA Tech شوم اما متوجه شدم که قدرت و توان تادیه پول دانشگاه را ندارم . رفتم به دفتر اداری دانشگاه VA Tech و قصه زندگی خود را گفتم و یک خانم رئیس دانشجویان خارجی دانشگاه که خانم بسیار مهربان بود، به من گفت که تشویش نداشته باش ، یک کمونیتی کالج به نام New River Community College سی دقیقه ازین جا دور تر است و می توانی از آنجا شروع کنی. در آن کالج به هر سن و سال می توان شامل شد. زیاد تر برای کسانی است که کار می کنند و آرزو دارند تحصیل هم کنند . روز و شب کورس ها دارند. من شامل شدم . برای شان گفتم من در اروپا تحصیل کرده ام و همه اوراق که از دنمارک داشتم برای شان نشان دادم . اوراق را به دانشگاه هاروارد برای ارزیابی فرستادند . دانشگاه مشهور هاروارد یک دفتر ارزیابی اسناد تحصیلی کشور های خارجی دارد . یک ماه بعد جواب آمد و من را یکسال تدریسی کریدت داده بودند . یک خمیر مایه خوب بود که دوباره تحصیل را شروع کنم . دو کار باید می کردیم . اول کار پیدا می کردیم و دوم غم ویزه خود را میخوردیم . در آن شهر کوچک به جز از کار های خورد و ریزه چیزی دیگر پیدا نمی شد و ما قدرت پولی نداشتیم که به یک شهر کلانتر برویم . فوزیه حان که از روز اول زندگی با من بازو داده اول شروع کرد به نگهداری یک طفلک امریکایی و من در هوتل Marriott یک کار ظرف شویی گرفتم . به یادم آمد وقتی در مکتب بودم ، پدرم یک کتاب به نام « ندای سیاه » برابم آورده بود . آن کتاب که تقریبا در آن زمان توسط یک دانشمند ایرانی جدیدا ترجمه شده بود از مارتین لوتر کینگ فقید رهبر سیاه پوستان امریکا بود . کتاب جالب بود و از آن کتاب یک مطلب هرگز فراموشم نمی شود که « هر کاری که به نفع جامعه باشد شریف است » پس من کار ظرف شویی را گرفتم و حق و حلال کار میکردم و هم کالج می رفتم . تا که پسان تر در یک دکان هابی شاپ
Hobby shop کار گرفتم . هر دوی ما فوق العاده خوش بودیم . این شهر کوچک یک اداره خوشامد گویی داشت که کسانیکه جدید در آن شهر مسکن گزین می شد با دیگران وصل می کرد و هنوز هم وجود دارد به نام Welcome Wagon
شما بیبینید که خداوند چطور در زندگی نقش بازی میکند . حیرت انگیز است . اداره خوشامد گویی با ما به تماس شد . ما برای اینکه به زودی سر پای خود ایستاد می شدیم باید هر کار قانونی را می کردیم. ما قطعا دِق نیاورده بودیم زیرا می دانستیم که چرا افغانستان را ترک کردیم . ما آزاد شده بودیم . برای ما آزادی ما مهم ترین اصل زندگی ما بود با اینکه با یک اقتصاد زیر صفر زندگی میکردیم . پدر طفلک که فوزیه جان روزانه نگهداری میکرد وکیل بود . او شروع کرد که کار های ویزه ما را درست کند و برای ما پناهندگی سیاسی درخواست کرد . مادر و پدر طفلک ما را به دیگر امریکایی ها معرفی کردند و درین وقت یک زن شوهر امریکایی به مسافرت می رفتند و برای دو ماه باید خانه شانرا کسی نگهداری میکرد . برای ما احوال دادند و ما را ملاقات کردند و خانه و موتر خود را برای دو ماه در اختیار ما گذاشتند . هم خانه داشتیم و هم موتر !!! . در عین زمان یک شب برای ما زنگ زدند که در VA Tech یک فیلم هندی برای دانشجویان خارجی به نمایش گذاشته می شود و شما اگر آرزو دارید رایگان است . رفتیم به تماشای فیلم هندی و همان بود که زندگی من مطلق تغییر کرد . عکس کارت کالج درین زندگینامه بدون شماره سوشل سیکوریتی که حالا رواج نیست آشکار باشد خدمت شما تقدیم است .

آولین عکس ما درهجرت. در گذشته هم یاد آور شدم که
من قبل از اینکه جهاد شروع شود به مسایل فرهنگی
علاقه مند بودم و در کابل کلاه پکول می پوشیدم و در
زمستان ها بالاپوش پوستین.

عکس اول در دنمارک گرفته شده که هنوز جهاد
شروع نشده بود و من کلاه پکول دارم و عکس
دومی در امریکا و اولین عکس ماست و من باز
هم کلاه پکول داشتم.



