نام اثر : «خاطرات مهاجرت در ازبکستان برخی مسایل دیگر از افغانستان »
بخش اول
سمت شمال در چنگال ویرانی و دشمنی های رهبران
سطور زیر یادداشتهایی پراکنده از گوشه و کنار است و تمرکز اصلی این نوشتهها بر بررسی مستقیم وضعیت نظامی و سیاسی کشور و منطقهٔ ما نیست. این جملات بیشتر بهعنوان یادداشتهای مقدماتی فراهم آمده بودند تا در هنگام تنظیم نهایی متن این اثر و در جای مناسب مورد استفاده قرار گیرند. تلاش شده است تا این نوشته، تنها به خاطرات محدود نمانند و اشاراتی نیز به وضعیت سیاسی جهان و کشورهای همجوار در آن تاریخ نیز شده باشد.
اوایل ماه حوت ۱۳۷۶، شهر مزار شریف ولایت بلخ طی مدتی که پایتخت موقّت دولت اسلامی افغانستان به رهبری پروفیسور برهانالدین ربانی بود که رویدادها و جریانهای بزرگ سیاسی را تجربه کرده است. این دولت، پس از شکست و ناکامی طالبان پایهگذاری شد. قلمروی زیر تسلط این دولت یک حصه از سه حصهٔی خاک کشور را تشکیل میداد؛ یعنی از میان ۳۱ ولایت، تنها ۱۰ ولایت را تحت سلطه داشت.
ساختار تشکیلاتی نظامی و سیاسی این دولت را اتحاد و ائتلاف احزاب سیاسی جهادی اسلامی، تنظیمهای جداگانهٔ نهگانه و هفتگانه تشکیل میدادند. حزبی که دو سال پس از تأسیس حزب دموکراتیک خلق در سال ۱۳۴۵، به نام “جمعیت اسلامی افغانستان” شناخته شد. این تشکل پیشتر با عنوان “تشکیل جوانان مسلمان” از حلقهای از جوانان تحصیلکرده، عمدتاً فارغان دانشگاه الازهر، ایجاد گردیده بود.
پس از کودتای هفت ثور ۱۳۵۷ که سال های زیادی از آن گذشته است، افغانستان دچار بینظمی داخلی و خارجی شده بود. در کنار جهتهای تباهکننده ، این رویداد بهنقل از کتاب “افغانستان در پنج قرن اخیر” پیامدهایی نیز در تعیین سرنوشت کشور بهوجود آمد که دوستان و دشمنان واقعی مردم افغانستان را در عرصهٔ بینالمللی آشکار ساخت؛ و بار دیگر اهداف رهبران کنونی افغانستان را نیز در تشکیل ساختار ادارهٔ امور، خلاف برنامههای حزبیشان، و بر پایهٔ روابط خونی، قومی، خانوادگی، ملیتی، شخصی و قبیلهای برجسته کرد.
از دیرباز چنین مرسوم بوده است که نگارش یک رساله، مانند “خاطرات اوزبیکستان” تنها از تراوش فکری یک فرد، هرچند صاحب نبوغ باشد، پدید نمیآید؛ زیرا انسان بهتنهایی همواره در معرض لغزش و خطا قرار دارد. از همین رو، کوشیدهام در بررسی مسائل تاریخی ادوار گذشته، بهویژه از قرن یازدهم میلادی به اینسو، نگاهی نقادانه به دو جلد اثر محمدصدیق فرهنگ داشته باشم. این بررسی را در سنجش و مقایسه با اثر غلاممحمد غبار انجام دادهام؛ اثری که در سال ۱۳۶۶، زمانی که بهعنوان آمر سیاسی فرقهٔی چهاردهم پیادهٔ غزنی ایفای وظیفه میکردم، آن را با دقت مرور کرده بودم.
آنچه را در دوران تحصیل سهسالهام، از سالهای ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۲، دیده و تجربه کردهام، و نیز رویدادهایی را که در سال ۱۹۹۴ میلادی در شهر ترمذِ بر من گذشته است، در اینجا به نگارش میآورم؛ شهری که اکنون در مرکز سرخاندریای اوزبیکستان در آن زندگی میکنم.
اختلاف دیدگاه تاریخ نویسان طبعیست
اما دشمنی و تعصب شان هرگز
چشمدیدها نیاز به اسناد و مدارک ندارند، اما بر قضاوت دیگران متکی میباشند. به باور من در این دنیا هیچکس نیست که دوست و دشمن نداشته باشد. زمانی که اثر صدیق فرهنگ را مطالعه کردم و در مناقشهٔ قلمی او با پروفیسور کاکر و رزموال دقت نمودم، به این نتیجه رسیدم که مردم افغانستان بیست سال تمام در آتش و خون میسوختند؛ در این آتشافروزی یا طالب گناهکار دانسته میشود، یا کمونیست، یا مجاهد و یا هم دخالت خارجیها عامل آن پنداشته میشود.
برای ملت رنجدیدهٔ افغانستان، این حقایق قابل فهم و لمس است؛ در حالی که حدود هشتاد درصد مردم بیسوادند و باید همین قشر تحصیلکرده چشم امید آنان باشند اما مشاهده میکنیم که دو دانشمند این سرزمین، یکی در صدد بیان حقایق است و دیگری با وجود افتخارات علمیاش که از مالیات تمامی مردم افغانستان حاصل شده، گرفتار تعصب قومی است و به مشاجرهٔ قلمی میپردازد.
با مطالعهٔ اثر صدیق فرهنگ قضاوت خواننده چنین خواهد بود که دریابد موصوف هیچگاه نقد تند و برّندهای بر بیعدالتیها نداشته است. از ملتی که هشتاد فیصد آن بیسوادند و دو اندیشمند آن نمیتوانند در مسائل تاریخی و سیاسی زبان و قلم مشترک داشته باشند، از سایرین چه انتظار میتوان داشت؟
هنگامیکه صاحبنظران از جنرال دوستم سخن میگویند؛ فردی که دوستانش پیوسته او را رهبر جنبش ملی اسلامی افغانستان، قوماندان عمومی نظامی صفحات شمال، رئیس شورای عالی نظامی و بعدها “رهبر خردمند محبوبالقلوب” و “دانشمند” مینامند. قابل ذکر است که مردم جوزجان و ولسوالی خواجهدوکوه، زادگاه جنرال دوستم، در مجموع ملت اوزبیک نیستند.
همچنان زمانی که از فرماندهی دیگری چون احمدشاه مسعود، وزیر دفاع دولت اسلامی افغانستان و معاون رئیسجمهور نام میبریم، و به نقاط ضعف او چون وابستگی بیش از حد به منطقۀی پنجشیر اشاره میکنیم، این نیز به معنای مخالفت با تاجیکان این سرزمین نیست.
وقتی از امیر حزب اسلامی افغانستان و صدراعظم وقت کابل، گلبدین حکمتیار سخن میگوییم؛ کسی که القابش کمتر از همرزمانش نیست و از معاملهگریهایش با دولت پاکستان که چند مرتبه خواست افغانستان را به پاکستان بفروشد، اما با مقاومت مردم ناکام ماند، یاد میکنیم و این نیز مخالفت با ملت نجیب پشتون نیست. همانگونه که وی ( قصاب کابل ) عبدالرشید دوستم را کمونیست ،ملیشهٔ ، خائن و قاتل میخواند این نیز مخالفت با پشتونها نیست؛
دوستی دوستم با حکمتیار پس از دشمنی شدیدشان، نمونهای بارز از معاملهگریهای یادشدۀ رهبران این سرزمین است.
هنگامی که از ستمگریها، چور و چپاول پرسونل وزارت داخله سخن میگوییم، پرسونلی که نمایندگان هر بخش سیاسی و تنظیمی در آن حضور داشتند و مأموریت خویش را “دفع و طرد حملات تهاجمی گروه طالبان” مینامیدند و نیز یادآور میشویم که بیاتفاقی و نبود همکاری صادقانه میان رهبران جبههٔ متحد ملی و اسلامی افغانستان سبب شد پس از شکست ننگین آنان در کابل به دست طالبان، احمدشاه مسعود ناگزیر تا درهٔ پنجشیر عقبنشینی کند، مقصود ما هرگز مخالفت با هیچ قوم و تبار نیست.



