خبر و دیدگاه
تقدیر من یا تدبیر من؟

این تنها یک عنوان نیست. تقدیر من یا تدبیر من، بازیافت فرود و فرازهای زندهگی جمعی با یک گروه یا چند گروه است حاصل تابیدهگی اجباری همگرایی.
در این روایت حقیقی، مرز میان جنون و انسانیت، فاصله میان قدرت سلاح و سیاست، ناچاری زیست در بدنهی وحشت، همسویی با اندیشهی داشتن جنگافزار دایمی برای سلطه و دفاع، عبور از خط قرمز انسانیتی که خودت برایت کشیدهیی و همینگونهها سخن میگویند.
تقدیر من یا تدبیر من، تنها یک روایت از زندهگی در شورهزار جهالت با یک قوم یا یک شخص خاص نیست. ارچند بازیگران راستین روایت از یک قوم اند. اما این به معنای آن نیست، قومی که من به آن تعلق دارم، کاملاً مبرا از اشتباه است یا چنان افرادی قابل زیست باهمی نه دارد. قوم من یا ملت من هم هیولای وحشت و بیداد کم نه دارد و در برخی حالات، همین بیدادگران ملت من، بیدادگرتر از هر بیدادگری اند که به قول مولانا، مهپرس.
تقدیر من یا تدبیر من، روایتیست میان عاطفهها و کدورتها، داستانیست حقیقی از پلهای شکسته شده به دست خود انسان که عقبگردی را در کارنامهی پیشاندیشی نه دارند و هی فکر میکنند همیشه قادر و قدرت اند.
تقدیر من و تدبیر من، به شما روایت میکند غرور قدرت و اندیشهی واهی بر بیزوالی قدرت چهگونه انسانی را به وحشی تبدیل میکند. آن انسانی که خودش ارزش یک توت گندیده را نه دارد، مگر زور اسلحه اش، ارزشهای زیادی را زیرپا و لگد مینماید.
نوشتهی تقدیر من یا تدبیر من، شما را به بیابانهای سرگردان و خشکیده از عزت و مناعت برخی اشخاصی دوره میدهد که اگر سلاح بر دوش شان نه باشد، الاغ حیثیت بهتری از آنها دارد، چون الاغ با همه قدرتش، آرام و شکسته رفتارست. در این روایت شما میبینید که ماحصل زحمات یک انسان، چهسان توسط یک هیولای وحشت بلعیده میشود و وحشی از سود جبرگیری مظلومان برایش قصر و شکوهوجلال میسازد. در روایت، کمتر کسی را مییابید که جاهلست، مگر باری به خود میآید و طی طریق انسانیت میکند. این برخورد اوج رخدادی است که نه میدانی آن را ترنم فرگشتی اخلاق بدانی یا بنای ساختار یکبار مصرف آن انسان؟
تقدیر من یا تدبیر من به شما میگوید که چهگونه قدرت سلاح برخیها را به حیوان درنده تبدیل میکند. چه سان به زور اسلحه مانند حیوان درندهی غیر قابل رامشدن زوزه کشید و میخواهد، ترا با لباسهای تنت بِدَرَد. یا همین انسانِ مسلح چهگونه میتواند، بناهای تاریخی و فرهنگی و مذهبی یک شهر با پیشینهی متمدن بودن، مانند کابل را از بیخ و بن ویران کند.
نام تنها یک کرکتر اصلی در این روایت، نظر به موقعیتهای ارزشهای حیات شان گرفته نه میشود و به جای آن (…) را میخوانید.
تقدیر من یا تدبیر من، در چند بخش برای شما روایت میشود.
بخش نخست
دست بازیگر تقدیر، هرگونه که دلش شد سرنوشت من را رقم زد. من هم به حیث مسلمان و مسلمانزادهیی که میدانم در تقدیر انسان، تدبیر الهی جلوهی خاصی دارد، به آن قانع شده و تسلیم هستم.
روزگاری پسا فراغت از امور رسمی که در پی یک تحول سیاسی کشوری، برای به دست آوردن نفقهی حلال دست و پا زدم. آن فراغت من، در دور نخست سپردن قدرت از روی اجبار تاریخ برای گروه مجاهدین بود که نزدیک دو سال پس از سال ۱۳۷۱ رخداد. دنبال کارهایی که بتوانند آبرومند باشند، شهر و شهرهای کشور دوره زدم. گویی به عیادت کاری میرفتم. کاری پیشرویم بیشتر سبز شد، آن کار ساختمان بود که کم و بیش در آن ورود داشتم. این حرفه که دگر به حرفهی دایمی شخصی کاری من مبدل شده بود، ادامه داشت. تا آن که طالبان جای حکومت استاد ربانی را گرفتند و من در کابل ماندم. بعد از فروکش کردن خشم خشمگین بگیر و ببند و بکش طالبانی، کارم را دوباره آغاز کردم. معین خدمات شهری شهرداری طالبان در کابل کسی به نام خواجهمحمد کسی بود. برای حفظ احتیاط، هنوز مستقیم با مقامات شهرداری روبهرو نه میشدم، تا این که یکی از دوستان من به نام حاجی حبیبالرحیم از استان کنرها، کسی را برای آقای خواجه محمد پیدا کرد. مرام خواجهمحمد که پا برهنه یا با پاپوش مانند عاشق دلباختهی غیابی من، دنبال من افتاده بود تا در چنگش بیایم را نه میدانستم. مگر در چشمپتکان محل کار سابقم در می یافتم که یارو خیلی مشتاق دیدار من است و هی به چوکیدار مارکیت ما تهدید میفرستد. فرصت مغتنمی بود که حاجی صاحب حبیبالرحیم مهیا ساخته بود، تا در تنور سوزان خشم خواجه صاحب، معین شهرداری نیافتم و به راحتی ما را در دفتر کاری شان پذیرفتند. بعد از کمی انتظار، فرصت آشنایی و معرفت میسر شد و با هم معرفی شدیم. دیدم که ایشان خیلی نرمش دارند، معلوم بود که حاجی صاحب حبیبالرحیم، آدم ستنگی را برای ایشان پیدا کرده بود. از آن روز یک مانع برای آرامش خاطر من برطرف شد و دو مانع مهم دگر باقی بود که بدون حل آنها هم، کار کردن آزادانهی من ممکن نه چی که مرگ آفرین بود. به لطف خدا، همه موانع رفع و تهدیدات ختم شدند و من بالای کار شخصی برگشتم. داستان دو مانع دگر را قبلاً نگاشتهام.
حتا در دههی هفتاد هم هنوز ساختوسازهای مدرن بتونی یا (آهنکانکریت) با درصدی بالا، چندان جا نیافتاده بود، چنانی که امروز رونق دارد. به هر رو، دوستان من در افغان اعلانات، به من اطلاع دادند که وزارت حج و اوقاف طالبان یک داوطلبی ساختمانی در مسجد پل خشتی دارند، مگر کسی همهی جراید را پس از چاپ قاپیده و به بازار عرضه نه شده. دلیل آن بود که گاهی یا زورمندان یا قراردادیان خاص، به یک مورد با ادارات توافق پولی بدهوبستان کرده و اعلانات را فقط در روی رسمیات منتشر میکردند و همه را از روی ماشین چاپ بر میداشتند. این کار در زمان کرزی و غنی به اوج رسیده بود. به هر رو، دوست من، یک شماره را به هر ترتیبی که توانست برایم رسانید. در جریدهی اعلانات خواندم که طالبان تصمیم ساخت دکاکین تجارتی به جانب غربیترین بخش مسجد جامع پلخشتی دارند. آمادهی رفتن به داوطلبی شده و با توجه به آگاهی از شرایط خاص در اینگونهمجالس، دلونادل راهی مجلس داوطلبی شدم. مجلسی که کسی انتظار نه داشت غیر از اشخاص آگاه و توافق شده، کسی دگری یا بیگانه در آن ورود داشته باشد. ورود ما سه نفر همه را غافل و در عین حال عصبانی ساخت. اشخاص گوناگون با ژستهای برخیها خشن و بشاش و پوشاکهای چرکین و برخی پاک و رنگین، چشمان ترسناک و تیزبین و سرمه شدهی تقریباً عمومی، نگاههایی گاهی با لبخند زهرخندگونهی زورگویان یا نرمگویان همه و همه متوجه من و دو تن همراهانم. چنین مجالس خواهینهخواهی ترا با مخالفان روبهرو میکند، به ویژه که مهمان ناخوانده باشی و نه دانند که از کجا آگاه شدی. تا مجلس آغاز شد، آشکارا می دیدیم که گونههای برخی به پرش خشم آمده و حضور ما را در مجلس مزاحمت میدانند. خوبی ما آن بود که مرحوم حاجی عجب خان نقشبندی، با آن که طالب نه بودند، مگر همه عباوقبای شان پاکتر و منظمتر و نورانیتر از دگران بود، به ویژه که خیلی هیبت دانش عرفانی هم داشت. ما که شرطنامه را نه خوانده بودیم و نه حضور ما آنجا برای همه خوشآیند نه بود، جزء خود ما. به ناچار تحمل شدیم. ما از اصل قضیه خبر نه داشتیم که یک آقایی از قبل آنجا کار ساختمانی را شروع کرده و سپس مانع وی شده اند تا روند قانونی تشریفاتی را طی کند. از رئیس هیئات تقاضا کردیم تا شرطنامه را برای ما بدهد. گفت شرطنامه نه دارند، مگر به قول خودش، « د امارت گټې ته گوري= منافع امارت طالبان را میبینند. »، سپس سه ورق از نوعی شرطنامه را برای ما داد. این، در اصل محتوای قرارداد با ظاهر شرطنامه بود. آن قرارداد را برمبنای منافع کسی نوشته اند که از قبل در ساحه ساختمان را خودسر آغاز کرده بود.
در یکی از مواد آن نوشته شده بود که برندهای قرارداد، ساحه را از پول خود میسازد، در عوض پنجاه درصد ساحه برایش قبالهی شرعی اجرا و پنجاه درصد ساختمان ملکیت وزارت حج و اوقاف است. راستش وقتی این بخش را خواندم، به دو نفر همراه خود گفتم، نام اینها اوقاف است، مگر وقف را بخشش میکنند، آن هم از یک مسجد تاریخی را.همراهان من پرسیدند، راه قانونی چیست؟ من توضیح داده و رو به رئیس اوقاف طالبان کرده، گفتم این مادهی شرطنامه خلاف قانونست، چطور ممکنست ملکیت وقفشده، آن هم از مسجد بسیار کلان و تاریخی را برای کسی قباله بدهید؟ رئیس و اعضای هیئت با همدگر چشم به چشم شدند. چون تسلط کامل بر زبان پشتو داشتم، با پشتوگفتاری وارد بحث شدیم و از من خواستند که چی پیشنهاد دارم. مگر حاضرین داوطلب دندان انتقام بالای دندان علیه ما می فشردند. ما طرح خود را دادیم که به اساس آن هم دکاکین مطابق نقشه از پول شخصی ما اعمار میشدند. با این طرح، هم ملکیت مسجد حفظ میگردید و هم با رسیدن پول صرف شدهی ما از کرایهها، دکاکین مکمل به وزارت اوقاف تعلق میگرفت. وقتی ما شرایط خود را گفتیم، واقعاً هیئات متوجه شده و بیدرنگ، نظر ما را به رأیگیری یا بالاروی. همهگی با عصبیت سوی ما سه نفر نگاه میکردند و به نوبت استعفا دادند. خیلی خیلی مشتاق بودند تا بدانند که ما وقت داوطلبی را از کجا خبر شدیم. سرانجام رئیس اوقاف که رئیس هیئات هم بود، مجلس داوطلبی را به نفع ما خاتمه داده و گفت که منفعت امارت شان در آنست. برای ما مگر مهم بود که منفعت ملی و دینی بود، آن هم ساحهی مسجد که قرار بود برای شخصی قباله داده شود. دفتر اوقاف واقع شهرنو کابل، آهسته آهسته تخلیه شده میرفت. دیدیم تنها همان باقی مانده که زورگیر اصلی بوده و از قبل کار را شروع کرده بوده. کارش آن بوده که درخت چندین ده سالهی مسجد را از بیخ و بن کشیده و دیوارهای مسجد در آن ساحه را تخریب کرده بوده، تهداب های غیر معیاری حفر کرده. وقتی وارد بحث شدیم. چون برایم جالب بود که این آقا چهگونه توانسته قبل از حصول اجازه و توافق امارت شان، بدون داوطلبی، کارهای بزرگی را در ساحه انجام داده.
با توجه به آشفتهحالیهای آن زمان و دغدغههای توانفرسای حاکم در محیط و جامعه، پنداشتیم بهترست با وی کنار بیاییم و یکی از شرکای ما باشد. چون اگر چنان نه میشد، وارد یک جدل منتهی به خشونت میگردیدیم. علیالرغم این توافق نخستین که باید با شرایط میانی ما نهایی میشد، آقای… بانکی بلند کرده و حاکمانه به پشتو گفت، سهم به سه حصه تقسیم شود، یک حصه من و دو حصه شما سه نفر. من گفتم ما داوطلبی را برنده شدیم، دگر تو شریک غیررسمی ما هستی، چهار سهم مساوی درستست. قبول نه کرد و گفت که پیش از ما در ساحه بسیار کار کرده و به قول خودش، درختهای صدسال را از بیخ کشیده. سرانجام به فرمایش مولوی صاحب عجب خان و سیدمحمد څپاڼد، دو حصه ما سه نفر و یک حصه را آقای… نصیب شد.
قرار گذاشتیم تا هر کدام مطابق سهم خویش پول بپردازیم و کار آغاز شود. بار دگر با صدای پارسی شکسته آن آقا پرسید مصرف قبلی وی چطور میشود چون زیاد پول هزینه کرده، دفعتاً پول نه میدهد. چون ما تنها همین یکی دوساعت باوی پیشینهیکاری، توأم با تنش داشتیم، گفتیم لیست مصارفش را بیاورد تا گپ بزنیم. پسا این سخنان بود که وی خود را در بلندای موفقیت دانسته، مگر تازه جلوهی ساختهگی دوستی میداد. قرار شد به دفتر ما بیاید. من و دوستانم منتظر وی و در جریان گپوگفت بودیم که درب دفتر کوبیده شد و آقا اجازه خواسته، داخل گردید. اینبار اما خندانتر از ساعات قبل. برای آن که از نقش من مجلس داوطلبی تحسین کند، به پشتو گفت: (…ولا چې ته ښهبازڼگرې…مرادش برابر پارسی، خوب نقش بازیگر هستی) پس از من رو به سیدمحمد څپاڼد کرده و برایش گفت: (… ته ددې د بازڼگرۍ استاذیی… مرادش به پارسی، تو استاد بازیگری از ای هستی…). سیدمحمد با عتاب و به پشتو برایش گفت، چی میگی، حوصلی ما ره گرفتی، گپ زدن ته یاد نداری… اگه ده دفترم نه میبودی، میدیدی که کتیت چی میکدم.
اوضاع تیرهتر شد و من دانستم که به خرابی میرود. از جانبی درک کرده بودم که وی در این گفتارش کدام مرام منفی وجود نه داشت، فقط احساسات خود را طوری که میتواند افاده کرده. مداخله کرده و گفتم آغاصایب آرام باش، آغا صایب که قلدرنماتر از وی بود، آرام نه میگرفت. با اصرار گفتم تا مجال توضیح بدهد، مگر با کرکتر خاص خودش گفت بیادر چی توضیح داره، سم صحیح ما ره رقاصه و بازنگر گفت. مرحوم عجبخان مداخله کرده و گفتند که وی هدف بدی نه داشته و گپ زدنش همی رقم است. بعد سیدمحمد آرام شد و راستش که … از سوء تفاهم معذرت خواست.
به هر رو، شراکت شکل گرفت و قرارداد امضا شد، قرار بود کار عملی را در ساحه آغاز کنیم. نقشهها با مسئولیت وزارات حج و اوقاف طالبان نهایی گردیده بود.
مرحوم عجب خان قبلا پول خود را پرداخته بود که سیدمحمد آن را قاپید و جریان آن مفصل در کتاب کمیشنکاران گیلانیها آمده است.
خود سیدمحمد که غیر از چپاول، کاری نه داشت.
من که در پای قرارداد امضا کرده و طرف اصلی و پاسخگو بودم، الزام داشتم تا کار ها را انجام دهم. هتلی داشتم در شهرنو و سهم خود به مبلغ سه هزار و پنجصد دلار گرو گذاشتم. در دور نخست طالبان ارزش دلار خیلی بلند بود و روپیهی کابلی ارزشی نه داشت. حفاری دوبارهی تهدابها و از نو شروع کردن کار ساختمان ایجاب مصارف هنگفتی را میکرد. خوبی آن بود که قیمت هر تن سیخ گول میان ۲ تا سه صد دلار بود و از جادهی ولایت میخریدیم.
حاجی کندزی صاحب سیخ فروش، آدم محترمی بودند که پسر ارشد شان همزمان همکاری با پدر، فرمایشات مشتریان را در بدل قیمت معین به محل کار شان میرسانید. آشنایی داشتم به نام بازمحمد خان، تیکهدار سابق و معمار تجربه کار. ایشان هم موتر داشتند و پدر شان همراه رانندهی شان پیوسته ریگ و جغله میآورد. سمنت را از محترم قاهر خان میگرفتیم که در دهن باغ دکان داشتند. قاهرخان قبلا رئیس یکی از بخشهای شهرداری کابل بودند و متقاعد شدند. جدا از تواناییهای فیزیکی که صرف کار ساختمان میگردید، مزاحمتهای گاهوبیگاه و ناحق شهرداری هم ما را به میفشرد. پول هم رو به ختم و از شرکایم خبری نه بود. نه میدانم …چطور دل سوختاند، یک روزی آمد و کمی پول به سهم خود آورد. بیست هزار کلدار پاکستانی آنزمان مانند دلار ارزش داشت و کمی حالوهوای پروژه را تازه ساخت. روال همینگونه بود. روزی سیخ ضرورت شد، خدمت کندزی صاحب زنگ زدم تا سیخ مورد نیاز را بفرستند. طبقهی اول کامل و کار طبقهی دوم را آغاز نمودیم. بالای بام دکاکین ایستاده بودم که موتر سیخ رسید. دیدم رانندهی جدیدست و پسر حاجی صاحب نیست. پایان شده، از راننده پرسان پسر حاجی صاحب را کردم، در کمال ناباوری گفت که درراه برگشت از سمنگان، موترش از سالنگ سقوط کرده و شهید شده. دردناک است، یک فرزند داشته باشی و در چشم بههمزدن شهید شود، بعداً فاتحه رفتم.
چون حسب حکم قرارداد، با پوشش طبقهی اول اجازهی کرایهدهی اتومات صادر شد و دکاکین را به کرایه دادیم.
قالبکاری و سیخبندی طبقهی دوم و حاشیهی توسعهوی آن یک روز پیش از آن کامل شده و آمادهی کانکریتریزی بود.
یک روز هوا کمی ابرآلود، رفتم بالای پروژه تا با محترم نقیبالله بابکرخیل، رفیق دوران جوانی ام و باشی سرکار، مشورهی تعیین روز کانکریتریزی را داشته باشم. هنوز ماشین آلات ساختمانی در کابل یا نه بود و یا هم منحصر به شرکت های دولتی میشد. دگران کارهای شان را با ساختن نردبانهای چوبی که در عرف ساختمانی به نام « دمدمه » یاد میشدند، با وسایلی مانند زنبیلهای محلیساخت دو نفره، مخلوط کردن سمنت و ریگ و جغل و آب و آماده کردن برای انتقال، انجام میدادند…
دنباله دارد…



