Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت سی ام

فوزیه جان ده سال شده بود که پدر و مادرش را ندیده بود . دکتر روان نظر بسیار خوب داد که ما هندوستان برویم و آنها را در آنجا بیبینیم . آنها می توانستند که از کابل به هند سفر کنند. بعد از سفر پاریس این سفر دوم ما بود . من در دهلی جدید بسیار آموختم . یک استاد امریکایی به ما گفته بود که وقتی یک موضوع اجتماعی را می بینید فورا قضاوت نکنید و از آن کوشش کنید بیاموزید و دلیل سوسیولوژیک خود تان را فکر می کنید که درست در می آید ، آنرا را کشف کنید که شما ، خود تان چه فکر می کنید .
اول مطلب را که در هند متوجه شدم که اگر تاریخ مغول های هند نباشد تاریخ هند چندان شکوهی ندارد. متوجه شدم که زبان فارسی تا انگلیس ها هند را استعمار نکرده بودن زبان رسمی دربار بود . آرشیف ملی هند که در سال ۱۸۹۱ افتتاح شده بود برای من که تشنه تاریخ هستم چشم باز کننده بود، وقتی یک گاو را دیدم که در روی سرک ادار می کند و همه با تمکین تماشا می کنند به یاد سخن مرحوم دکتر علی شریعتی افتادم که اینقدر که این مردم گاو را تقدیس می کنند ما به همان اندازه به اسلامیت خود بی تفاوت هستیم . بیروبار و بی نظمی ترافیک را که دیدم که هیچ کس به چراغ ترافیک و یا خط اندازی خیابان ها اعتنا ندارند ، دو موضوع برای من روشن شد . اول اینکه دموکراسی به مردم فرهنگ مدنی نمی دهد و دموکراسی هندوستان که بزرگ‌ترین دموکراسی به خاطر نفوس آن در جهان است برای عدالت نیست. و قدیمترین از ایالات متحده امریکاست که درین کشور هم عدالت نیست. دوم وقتی به یاد استاد امریکایی افتادم که گفته از مسایل اجتماعی یک چیزی یاد بگیرید و من آموختم که در کشور های رو به انکشاف تکنالوژی رفته و اما فرهنگ تکنالوژی نرفته است. موتر ها هارن می‌کردند که انسان دیوانه می شد . و این را در امریکا هم دیدم که افغان ها یا افغانستانی ها ( هر چه به ذوق شماست ) ، در امریکا صاحب تلویزیون شدند و اما فرهنگ تلویزیون را نداشتند .
در کلیفورنیا درمسجد واقع مانومنت همکاری میکردم . کودکان را برای مدتی تدریس زبان کردم . کسانی که در راس مسجد بودند چون کسی دیگر نبود به من موقع دادند تا روز های جمعه قبل از نماز بیانات داشته باشم . خطیب مسجد یک مرد بسیار شریف و نجیب به نام حاجی نور محمد که از قندهار بود ، تعیین کرده بودند که آیات را از بر داشت و اما اسلام و تاریخ اسلام و فلسفه و غیره نمی دانست. من اول چند کلمه گپ می زدم و بعد او نماز می داد. یک روز از کتاب رمان «آیه های شیطانی» ( ۱۹۸۸) اثر سلمان رشدی صحبت کردم تا مردم را آگاهی داده باشم که در جهان دموکراسی ازین قبیل سخن ها زیاد است . حاجی صاحب نور محمد بسیار سر من قهر شد که چرا این کتاب های کفر را میخوانم . من برایش بسیار به ادب گفتم که تا ما تفکر و اندیشه ضد اسلام را نخوانیم به حقیقت های دین خود پی نمی بریم . اشتباه آیت الله این بود ، به نظر من که فتوی خودش بر علیه سلمان رشدی او را به ناحق مشهور ساخت. خداوند حاجی نور محمد را غریق رحمتش سازد و جنت فرودس نصیبش باد . حالا مسجد و مرکز اسلامی نور را به نام او کرده اند که در شهر کانکورد موقعیت دارد . یک روز میان طرفدران حکمتیار و پادشاه در داخل مسجد جنگ شد و همدیگر را بسیار دو و دشنام دادند . آنجا من بسیار تعحب کردم و متوجه شدم که مردم افغانستان مسلمان هستند و اما فرهنگ اسلامی قطعا ندارند. اول اینکه در داخل مسجد جنگ و جدال نادرست بود. دوم متوجه شدم که اعضای حزب اسلامی حکمتیار در حزب داخل شده بودند و اما بدون فرهنگ و تربیه اسلامی . اگر طرفدران پادشاه دو و دشنام می دادند من ملامت نمی کردم زیرا آنها ادعای اسلامیت نمی کردند با اینکه مسلمان بودند و اما اعضای حزب اسلامی ادب اسلامی را که باید یک الگو می بودند قطعا مراعات نکردند . در حدیث پیامبر (ص) ما میخوانیم که « کسی که ادب ندارد عقل ندارد » . و یا قرآن می گوید غضب نشوید و یا قرآن می گوید می گوید بدی را به خوبی جواب گویید . این صحنه من را بسیار جگرخون ساخت . من و فوزیه جان هر روز دیدن خانواده کوچک ما که خواهرم ، شوهرش و اولاد ها و مادرم بود می رفتیم . همان شب دکتر روان از من سوال کرد که چه گپ بود در مسجد ؟  قصه را کفتم و علاوه کردم که مردم افغانستان فرهنگ اسلامی که من در ویرجینیا آموخته بودم ندارند . گفت چطور ؟ کفتم حدیث نمی دانند . کسی که حدیث ندانست فرهنگ اسلامی ندارد . قرآن کتاب هدایت و عدالت و علم و حکمت است و اما فرهنگ دهنده نیست. فرهنگ را ما از پیامبر می آموزیم. در آن زمان کتاب حدیث ریاض الصالحین در دو جلد در امریکا رسیده بود . به من گفت بگیر از این دو جلد همان احادیث که به درد خور جامعه امروز است یک جلد بساز و توزیع کن . من به بسیار حوصله در حدود پنجصد حدیث را در یک جلد چاپ کردم و به مردم توزیع کردم . و این سال ۱۹۹۳ بود . اما یکسال من را گرفت که پروژه حدیث را تکمیل کنم . آن کتاب دو سه بار توسط افغان‌ها به چاپ رسید . دکتر روان فرهادی چندین کمک به من کرد اول بهترین کناب ها را به من سفارش کرد که بخوانم . دوم نوشته های من را مرور می‌کرد . سوم به سوالات من جواب میگفت و بعضی اوقات بحث هم میکردیم.

 

دو سه شخصیت نازنین دیگر را در کلیفورنبا معرفی شدم که از ایشان بسیار آموختم . یکی از طرفدران من در مسجد مانومنت یوسف خان مجددی از قندهار بود. در آن زمان سن او نزدیک به نود بود . چندین بار دیدن او رفتم و قصه های تاریخ را به من می‌کرد . تاریخ چشم دید خودش را و این برای من بسیار جالب بود . سفر سومی ما پاکستان بود . حالا پدر و مادر فوزیه جان ، خواهرانش با شوهران شان و همایون جان یونس برادرم با خانواده اش در اسلام آباد مستقر شده بودند . من میخواستم پشاور بروم و بیبینم که افغانستان در زمان امیر دوست محمد چه شهری را از دست داده است . برادرم شدید مانع شد و گفت در آنجا ترور اشخاص زیاد است و صرف نظر کن . خانواده یوسف خان مجددی به من پنجصد دالر داده بودند که به مستحقین تقسیم کنم . من هر چه در اسلام آباد گشتم مستحق نیافتم زیرا یا باید فقیر می بود و یا مسکین و من نه دیدم . پول را به محمد جان مجددی پسر یوسف خان مجددی دو باره مسترد کردم، بسیار تعحب کرد و من گفتم امانت شماست و نخواستم خیانت شود زیرا گناه کبیره است و من مستحق نیافتم . خداوند هر دو پدر و پسر را غریق رحمت کند و وقتی محمد جان فوت کرد خانواده من را فراموش نکرد و دختر نازنین محمد جان که قانون دان است به من زنگ زد که پدرش من را بسیار دوست داشت اگر در ختم که به مناسبت درگذشت او گرفته شده بود چند کلمه بگویم و این آرزوی خانواده را برآورده کردم .
شخصیت جالب و دوست داشتنی دیگر را که معرفی شدم جناب سید تاج خان سابق معین اداری وزارت خارجه و بعدا همچنان سفیر در عراق و عربستان سعودی بود . آغا صاحب مرد دانا ، متواضع و فوق العاده در باره تاریخ دوران امیر عبدالرحمن خان پر معلومات بود . مرد بسیار با تمکین و با وقار بود . ساعت ها به او گوش میکردم و جالب بود که نظر من را در مورد آینده کشور پرسان می‌کرد . چون خواهر زاده هایم من را ماما می گفتند سفیر صاحب خداوند غریق رحمتش سازد من را ماما نمی گفت بلکه شاه ماما میگفت . همیشه من را شاه ماما خطاب می‌کرد و می گفت این جوان مامای عادی نیست ، شاه ماما است . یک روز تیلفون کرد که میخواهد من را بیبیند . رفتم دیدن سفیر صاحب و به من گفت که داکتر یوسف خان صدراعظم مهمان شخصی و خصوصی او می شود و یک روز باید همه مسایل را که به من گفتی به داکتر یوسف بگویی . من گفتم که سفیر صاحب من یک آدم کوچک و عادی هستم و شما ذره نواری می کنید . گفت نه . مطالب که تو می گویی دیگران نمی گویند . بسیار خواهش کردم که داکتر یوسف خان که خداوند غریق رحمتش سازد یک داکتر است ، کاردان است و مهمتر اینکه صدر اعظم بود ، من چطور با او صحبت کنم ؟؟، سفیر صاحب قبول نکرد . نماز خفتن نزدیک شده بود. و سفیر صاحب خودش نماز نمی داد و همیشه به من اقتدا می‌کرد و هر چه می گفتم که سفیر صاحب من خجالت می کشم که شما به من اقتدا می کنید میگفت خودم می دانم چه می کنم . و می گفت تو که نماز میدهی مزه می دهد بالاخره روز دیدار داکتر یوسف رسید و من با او در خانه سفیر صاحب دو به دو صحبت کردم و چیزیکه در فکرم در مورد افغانستان داشتم برایش گفتم فردای آن روز در حدود شصت – هفتاد نفر در خانه سفیر صاحب دعوت بودند تا داکتر یوسف را از نزدیک بیبینند . در آخر صحبت من برایش گفتم که داکتر صاحب فردا شب چه خوب می شود که شما نماز دهید . یک جواب شنیدم که مطلق دلسرد شدم . به من گفت: « تو تعصب جهاد داری » !!!!!!!!!
من نه در جهاد بودم نه در تنظیم های جهادی و نه در احزاب اسلامی و این جواب برای من بسیار تعجب آور بود . دریافتم که مشکل تحصیل بافته افغانستان دوری از اسلام است و صد ها را شناختم که در مقابل اسلام بی تفاوت بودند . و آین مشکل تنها افغانستان نیست از اکثریت کشور های اسلامی است که قشر تحصیل یافته به نام داکتر و ماستر آگاهی درست از اسلام ندارند .

شخص سومی که من معرفی شدم موسیو لویی فوژیر قانون دان فرانسوی بود که در قانون اساسی سال ۱۹۶۴ افغانستان همکاری کرده بود . مرد فوق العاده هوشیار و دانا بود.
از راست به چپ دکتر روان فرهادی، فرید یونس و لویی فوزیر قانون دان فرانسوی
در قانون اساسی افغانستان پادشاه یک کمیته هفت نفره را تعیین کرد و مدل قانون از فرانسه گرفته شده و لویی فوژیر Louis Fougere به حیث مشاور از فرانسه همکاری کرده بود .
از راست به چپ. مرحوم سید تاج الدین خان، لویی فوزیر و دکتر روان فرهادی
در مورد فوژیر لطفا به کتاب فوق العاده مهم تاریخ معاصر افغانستان اثر دکتر امین صیقل به متن انگلیسی و ترجمه فارسی از جناب محمد نعیم مجددی صفحه ۱۸۴-۱۸۵ رجوع کنید .
با مرحوم سید تاج الدین
من از فوژیر سوال کردم که مهم‌ترین اصل در قانون اساسی چه باید باشد ي جواب داد که نیاز مردم و فرهنگ مردم . این جواب باعث شد که وقتی امریکایی ها داخل افغانستان شدند من چند تا از صاحب نظران را دعوت کردم که قانون اساسی اسلامی افغانستان را بنویسم که بعدا خواهم نوشت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا