Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

تقدیر من یا تدبیر من؟

غیر افغانان، بارها نوامیس افغانان را از تجاوز پاکستان نجات دادند، مگر اینان چی؟
در میان دجالانِ زورگو، بی‌زور باشی، مرگ‌ داری
بخش سوم
مکتب دینی-فلسفی من بیش از این نه می‌دانم.
غیر افغانان، بارها نوامیس افغانان را از تجاوز پاکستان نجات دادند
همین جدل‌ها با خودم، خودم را با خودشان مصروف کرده بودند. ناگاه خاطرات گذشته‌ی خدمت به کشور و مردم یادم آمدند، دیدم که برابر توان خود، از هیچ امری که منجر به خدمت‌ مردم و وطن باشد، فروگذاشت نه کرده و در کنار هم‌رزمانم رزمیده‌ و از بزرگان هدایت گرفته‌ام. فکر کردم که در کشور ما یک جایی لنگش خیلی قوی برای انسا‌ن‌هایش وجود دارد. آن لنگیدن، نه داشتن زور و قدرت فیزیکی مسلح است. خیالاتم من را برد به دورهایی پیش از آن‌روز. روزهایی که همه غیر افغانان از شمال و غرب و هرات و کابل، برای دفاع از خانه و کاشانه و زنان و مردان موسفید و نوامیس همین آقای نیازی و دگران شان در شهرِخوست، در ژوره، در خرسین، در لکن، در صبرۍ «یعقوبی»، در نادرشاه‌کوټ، در تڼۍ در گربز و متون « قبلاً مرکز »، و در سراسر آن استان که آن‌گاه شهرستان بزرگ بود و در پکتیا و پکتیکا چقدر رزمیده‌ام. چقدر رفقای هم‌رزم ما را شهید نمودند‌ و‌ زخمی ‌و معلول و معیوب ‌و اسیر که در جای شان.
افغانان حتا صدها جنرال بی‌سواد اعزازی قاچاق‌بر داشتند و دارند.
اینانی که خود و پدران شان عسکری نه می‌کردند، قدر سرباز و افسر را چی می‌دانستند؟ چون مادرهای شان آنان را جنرال و زیر و وکیل زاییده بودند، ظلمتِ امتیازی که تمام مردان جنوبی، بدون استثنا دارند. همه‌ی شان مصروف قاچاقِ انواع چوب و چاتراش و جلغوزه‌، ارچه و بلوط و‌ نشتر و دگر انواع جنگلات با قدامت چندصدساله به پاکستان بودند. پاکستانی که جنگلات کشور ما صدها سال پیشینه‌ی تاریخی حضور در منطقه را دارند. مگر اینان مزدور ماندگار آن اند.‌این مردم، اربکی‌ هایی مانند ملاشیرین و دگران را با رتبه‌های جنرالی اعزازی داشتند. درس و سبقی که هیچ‌کدام شان نه خوانده اند، به جزء یک دسته‌ی محدود. فکر کنید، حتا بی سوادان شان را جنرالی اعزازی می‌دادند. مگر همه را نادیده می‌گیرند و یک رقم هوایی را شایع کرده اند که پنج‌شیر چقدر جنرال دارد. کورِ خود بینای مردم همین‌ست.
هوش خداداد انسان‌ست که در یک چشم‌به‌هم‌زدن جهان را دور زده و انبارخاطرات را برایت پیش‌کش می‌کند.
در میان دجالانِ زورگو، بی‌زور باشی، مرگ‌ داری
همین حواس‌پرتی ها من را بردند به بازنگاه‌ی از نبردهای ننگرهار. آن‌گاه هم یادم آمد که حتا در میان خود افغانان هم بسیار ظلم و حق‌خوری از دگران وجود دارد. به ویژه که هم افغان=پشتون باشی و هم کم‌زور، آن‌گاه زودتر بلعیده می‌شوی. از هر قومی که باشی، زور نه داشتی، دانش و قهرمانی تو هیچ است. به ویژه که افغان=پشتون باشی‌.
ذهنم خاطراتم را به یادم آورد که شجاع‌تر از مرحوم جنرال‌ صاحب عبدالغفور خان افغان=پشتون، کسی در نبرد اکمالات زمینی دفاع از ننگرهار نه بود‌.
تا معاونیت ستاد ارتش هم از توانایی خودشان رسیده بودند. مگر هرگز حق شان را کسی نه داد.
برو قوی شو اگر راحت جان طلبی.
در کنار صدها قهرمان نبرد، یکی از قهرمانان دفاع ننگرهار در برابر تجاوز پاکستانی‌ها، همین شادروان جنرال عبدالغفورخان بودند. مگر وقتی پیروزی قوتی مسلح نصیب و عملیات به لطف خدا پایان یافت، پرچم کشور را آقای ذبيح الله زیارمل بر گذرگاه تورخم برافراشتند، که هیچ مستحق نه بودند. من با سیدمرتضی آغا، نمابردار ما، در مسیر اکمالات زمینی از کابل به سوی ننگرهار جنرال صاحب عبدالغفور را هم‌راهی‌ می‌کردیم. دیدیم که چه رنجی می‌کشیدند در عبور دادن قطار. به ویژه که سربازی یا افسری یا خردضابطی زخمی یا شهید می‌شد. وقتی بحث بالای بک نفر می‌شود، معنای آن را نه دارد که دگران فراموش شده اند. من از شجاعت هر فرمانده بزرگ، هر جنرال و هر سرباز و هر افسر شامل در نبردهای میهنی به شمول ننگرهار که آگاهی داشته یا با هم بودیم. مفصل نوشتیم. شرح بیش‌تر در روایات زنده‌گی من آمده است. روح جنرال و همه قهرمانان دهه‌ی شصت کشور ما شاد.
گلاب مڼگل برای همه، از جمله ما، در دور نخست طالبان،‌ کمیشن‌کاری می‌کرد
با چنان افکار در هم تنیده و در پیچاپیچی گرداب‌های نادانی‌های برخی‌ها غوطه‌ور بودم. منابع مالی راه شان را باید به روی پروژه باز می‌کردند. با خود گفتم که تربیت همیشه تعیین کننده نی‌ست. اگر زور نه داشتی، ناکس فکر باداری بر تو می‌کند. باید قوی شوی اگر راحت جان طلبی. وقتی به قوی شدن فکر کردم، همه راه منتهی بود به سلاح داشتن، نفر مسلح داشتن، از خودت یک هیولا ساختن و شاید روزی قاتل شدن. خوب، گذشتیم و آن روز‌ها کسی برای کسی سلاح هم نه می‌داد، به ویژه که تاجیک و پارسی زبان شمالی‌وال هم می‌بودی. راهی نه بود برای ادامه‌ی کار، هتلی که داشتم در شهرنو مقابل سه‌هزاروپنج‌صد دلار گرو شد و سپس گروی نشین که قبلًا امتیاز بخشی را خریده بود، هرچه خواست کرد و تا تخریب هم دگر به دستم نیامد.
به نقیب‌‌الله‌خان بابکرخیل صاحب گفتم، دکاکین طبقه‌ی اول را کرایه بدهد و پیشه‌کی‌بگیرد تا کارهای باقی‌مانده انجام شوند. چنان شد و چند روزی کار ادامه داشت، از کسی به جزء مرحوم عجب‌خان، خبری نه بود. ماجرای عجب خان را هم خواندید که پولش را سیدمحمد څپاڼد قاپیده بود‌. تصادف نیک که دکاکین خلاف توقع، زودتر به کرایه رفتند و مشکل ما حل شد. یکی از کسانی که برای ما کمیشن‌کاری کرایه‌دهی دکاکین را می‌کرد، همین گلاب مڼگل بود و آن‌گاه یک صرافی‌گونه هم داشت یا آن‌جا کار می‌کرد. کارهای ویران‌ شده‌ی ما دوباره بازسازی و پوشش کانکریت بخش باقی‌مانده‌ی طبقه‌ی دوم کامل شدند.
در جریان این‌کار بودیم و قسمی که خواندید، وزارت اوقاف طالبان پیش‌نهادی برای جلوگیری از مزاحمت‌های بعدی، به ملا‌عمر نوشت و از طریق اداره‌ی امور طالبان طی مراحل شد. آیا به همین ساده‌گی؟ در بخش چهارم خواهید خواند.
هبوطِ خودخواسته‌ی نیازی صاحب از عروج
انتظار داشتیم که آقای نیازی روزی بر می‌گردد. مگر انتظاری نه داشتیم که به راحتی برگردد. گاهی با کارگران شوخی می‌کردم که اگر نیازی مرا در پشت داتسون بسته کد و کش کد، بگویین که دستای مه بسته کنه که ده وخت کش‌کدن سرم از تنم جدا نه شوه و پیش قاضی شان زنده برسم.
نزدیک دو هفته پس از ماجرای برخورد، کارگران مصروف در پاک‌کاری بقایای مواد و مصالح باقی‌مانده یا ته افتاده از زمان کانکریت‌ریزی بودند تا روی دکاکین منزل دوم آماده‌ی تسطیح و سمنت‌کاری شود، منم در همان بالا قدم می‌زدم که غریو موتر را شنیدیم. وقتی پایان را دیدیم، کسی نه بود، جزء نیازی صاحب. خوب، حقش بود، نه می‌شد که همه چیز را به ما رها کند‌ و برود. نقیب را که در پایان دید، فکر کردم برمی‌گردد و می‌رود و شاید از پیش‌رفت‌کارها خبر گرفته. غرور هم اجازه نه می‌دهد تا پایان شوم، خودم را دوباره مصروف قدم زدن روی بَرَنْدَهْ ساختم که صدای بالا آمدن و صحبت نقیب و نیازی را شنیدم.
نقیب کمی پیش‌تر آمد و‌ گفت «نیازی صایب پشیمان اس میخایه شما ره ببینه». منم گفتم مشکلی نی‌ست و دیدم نیازی هم رسید. سلام‌علیکی کردیم، به دلیلی که در بخش‌های پیش نوشتم، ایشان بغل‌کشی یا روبوسی با کسی نه می‌کردند. گفتیم ساحه‌ی کار کارگران را خالی بگذاریم و پایان به دفتر برویم. برخلاف انتظار، نیازی صاحب خواست تا پیش‌روی دکان‌دارن برویم.‌ وقتی پایان شدیم، مقابل همه از من معذرت خواست. یک بار نه که چند بار. حتا تا آن‌جا در عذرخواهی پیش‌‌رفت که اگر منم بودم، چنان نه می‌‌کردم. الفاظی در پشیمانی خود یادکرد که این‌جا لازم نی‌ست یاد کنم. من باخودم گفتم چی شده این آدم را با آن همه هیبت و این همه محبت؟ من گفتم که در طینت من کدورت و کینه وجود نه دارد. مگر برخورد تو مرا مصمم‌تر ساخت که باید آدم قوی باشد، در غیر آن پامال می‌شود. من این را در دور نخست حکومت مجاهدین هم بارها تجربه کرده بودم، به ویژه زمانی که تکسی‌رانی می‌کردم. دیدم پس از عذرخواهی، دستی در جیب‌اش برد و یک مقدار هنگفت کلدار پاکستانی برای من پیش‌ کرد که در سهم خودش محاسبه شود. گفتم حالا ما مشکلات را حل کردیم، نیاز به پول نی‌ست. گفت اگر نه گیرم، معنایش آن است که هنوز قهرم. پول را به نقیب دادم تا بشمارد، پیش از آن خود نیازی گفت « دیرش‌زره » سی‌هزار. بعد خواست تنها با من صحبت کند که دیدیم موتر مولوی صاحب عجب خان هم رسید. مولوی صاحب عجب خان آدم خیلی عاطفی بودند. در وهله‌ی نخست فکر کردند که نیازی باز برای تهدید من آمده، وقتی اصل ماجرا را دانستند، از خوشی، درست گریه کردند.
من با نیازی صاحب گوشه شدم، از من خواست تا یک روز به خانه‌ی شان در محله‌ی مسکونی مسما به وزیر اکبرخان بروم.
دنباله دارد…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا