Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

یفتل؛ فراتر از یک نبرد

 

رویداد یفتل در بدخشان، با وجود اهمیت و کم سابقه بودن آن در روند مبارزه با طالبان، صرفاً یک عملیات نظامی نیست؛ بلکه رخدادی است که نیازمند تحلیل راهبردی، بازاندیشی نظری و ارزیابی عمیق است. تفسیر چنین رویدادهایی تنها با تکیه بر احساسات، عواطف یا ذهنیت ضدطالبانی ممکن نیست. در میدان نبرد امروز، که هر اقدام نظامی در چارچوب راهبرد، هدف گذاری، ملاحظات ژئواستراتژیک، فناوری های نوین و الزامات جنگ های مدرن تعریف می شود، صرف انجام یک عملیات چریکی، به خودی خود، نه ضامن موفقیت است و نه نشانه دستیابی به اهداف راهبردی.

بدخشان، به ویژه رشته کوه های هندوکش، از معدود مناطق افغانستان است که ویژگی های جغرافیایی آن امکان تداوم عملیات نظامی را در هر چهار فصل سال فراهم می سازد. این مزیت، در بسیاری از ولایت های دیگر کشور وجود ندارد. هر نیرویی که شناخت دقیق و آمادگی لازم برای نبرد در این جغرافیا را داشته باشد، می تواند بدون وابستگی کامل به تغییرات فصلی، برنامه ریزی عملیاتی و تحرک مستمر خود را حفظ کند.

با این حال، از منظر راهبردی، یفتل یا هر شهرستان دیگری، هرچند از نظر جغرافیایی ارزشمند باشد، به تنهایی نمی تواند زمینه ساز وارد آوردن ضربه تعیین کننده به طالبان شود. تکیه بر یک جغرافیا یا یک محور عملیاتی، راهبردی پایدار برای یک جنگ فرسایشی نیست. موفقیت های مقطعی، هر اندازه هم چشمگیر باشند، در نبود وحدت عمل میان جریان های مقاومت، قادر به تغییر موازنه قدرت نخواهند بود.

آنچه بیش از هر چیز ضرورت دارد، شکل گیری هماهنگی واقعی میان جبهات مختلف مقاومت است؛ هماهنگی ای که از تبادل اطلاعات و همکاری عملیاتی آغاز شود و در مراحل بعد، به ایجاد اعتماد متقابل، تقسیم مسئولیت های جغرافیایی و طراحی عملیات های مکمل بینجامد. حرکت های پراکنده و تک عاملی، حتی اگر دستاوردهای کوتاه مدت داشته باشند، در بلندمدت با افزایش هزینه ها، تلفات و خطر شکست مواجه خواهند شد. مبارزه برای آزادی افغانستان، پیش از هر چیز، نیازمند وحدت در اندیشه، راهبرد و عمل است.

در نبود چنین همگرایی، زمینه برای سوءاستفاده های سیاسی نیز فراهم می شود. بازیگران مختلف، اعم از دوست و دشمن، خواهند کوشید از موفقیت های میدانی به سود اهداف سیاسی خود بهره برداری کنند؛ امری که می تواند اصل مبارزه را تحت الشعاع رقابت های جانبی قرار دهد.

یکی از مهم ترین درس های رویداد یفتل، ضرورت بازنگری در نگاه مقاومت به مقوله جغرافیاست. جغرافیا به خودی خود مزیت آفرین نیست، مگر آنکه به درستی در خدمت یک راهبرد قرار گیرد. نباید انتظار داشت که صرف حضور در مناطق کوهستانی، پیروزی را تضمین کند. ارزش واقعی جغرافیا زمانی آشکار می شود که همچون یک ظرفیت راهبردی، متناسب با شرایط هر فصل، برای پیشبرد جنگ های چریکی و فرسایشی مورد بهره برداری قرار گیرد.

در همین چارچوب، تمرکز مبارزه بر یک محور، نمی تواند طالبان را با فشار تعیین کننده روبه رو سازد. این گروه زمانی دچار فرسایش واقعی خواهد شد که همزمان در چندین جبهه و از جهات مختلف تحت فشار قرار گیرد. گسترش میدان نبرد، توان تمرکز، جابه جایی نیرو و مدیریت بحران را از طالبان خواهد گرفت و آنان را ناچار به پراکندگی ظرفیت های نظامی و امنیتی خواهد کرد.

از سوی دیگر، عملیات های چریکی نباید به عنوان یک هدف یا راهبرد مستقل تلقی شوند، بلکه باید بخشی از یک طرح جامع جنگی باشند. ارزش واقعی این گونه عملیات ها در تداوم، پیوستگی و افزایش مستمر فشار بر دشمن است؛ به گونه ای که طالبان نه تنها در میدان نبرد، بلکه در عرصه روانی نیز احساس ناامنی و فرسایش کنند.

در همین راستا، گسترش شعاع اثرگذاری عملیات ها اهمیت ویژه ای دارد. حملاتی که تنها در مناطق کوهستانی یا دورافتاده باقی بمانند و هیچ تأثیری بر وضعیت امنیتی شهرها نگذارند، ارزش راهبردی محدودی خواهند داشت. برای نمونه، یک عملیات در شمال یا شمال شرق افغانستان باید به گونه ای طراحی شود که پیامدهای امنیتی آن در مراکز مهمی مانند چاریکار نیز احساس شود. هنگامی که احساس ناامنی و ترس به شهرها منتقل شود و امنیت روانی دشمن را مختل کند، عملیات چریکی از یک اقدام تاکتیکی به ابزاری راهبردی تبدیل خواهد شد.

از همین رو، رویداد یفتل باید در بستر تجربه های تاریخی جنگ های چریکی و جنبش های آزادی بخش مورد مطالعه قرار گیرد. موفقیت چنین عملیات هایی تنها به اجرای حمله وابسته نیست، بلکه به عواملی چون وجود عقبه راهبردی، شبکه های تدارکاتی، اشراف اطلاعاتی بر جغرافیا، تداوم عملیات و حفظ عنصر غافلگیری در نقاط مختلف بستگی دارد.

در عین حال، باید به پیامدهای عملیات های «بزن و بگریز» نیز توجه داشت. چنین حملاتی، اگرچه ممکن است بازتاب رسانه ای و دستاورد تبلیغاتی قابل توجهی ایجاد کنند، اما در مقابل، فرصت لازم را برای طالبان فراهم می سازند تا فشار امنیتی را افزایش دهند، مردم محل را تحت فشار قرار دهند و زمینه اجرای عملیات های بعدی را دشوارتر کنند. از این رو، هر اقدام تاکتیکی باید در چارچوب محاسبات دقیق راهبردی و با در نظر گرفتن پیامدهای پس از عملیات طراحی شود.

جغرافیا، در کنار حمایت مردمی، یکی از مهم ترین سرمایه های مقاومت به شمار می رود. با این حال، استقبال مردم نباید صرفاً به عنوان یک سرمایه عاطفی تلقی شود، بلکه باید به شکلی هوشمندانه مدیریت و در خدمت اهداف بلندمدت قرار گیرد. این گونه عملیات ها می توانند امید اجتماعی را احیا کنند و تصور شکست ناپذیری طالبان را در هم بشکنند، اما به تنهایی قادر به ایجاد تحول بنیادین در موازنه قدرت نیستند.

در نهایت، مقاومت ضد طالبان بیش از آنکه با کمبود سلاح روبه رو باشد، با کمبود منابع راهبردی مواجه است. تأمین مالی، دسترسی به ذخایر ارزشمند، کنترل مقطعی بر معادن، تأسیسات اقتصادی و شاهراه های درآمدزا، نقش تعیین کننده ای در استمرار یک جنگ فرسایشی دارد. بدون پشتوانه اقتصادی، حتی موفق ترین عملیات های نظامی نیز تداوم نخواهند یافت.

هندوکش و جغرافیای مسلط بر آن، همچنان ظرفیت های فراوان و استفاده نشده ای برای فرسایشی ساختن جنگ علیه طالبان در اختیار مقاومت قرار می دهد. بهره گیری هوشمندانه، هدفمند و زمان شناسانه از این ظرفیت ها می تواند به تدریج توان عملیاتی طالبان را در این مناطق فرسوده سازد. هنوز بخش بزرگی از قابلیت های جغرافیایی افغانستان دست نخورده باقی مانده است؛ ظرفیت هایی که اگر در قالب یک راهبرد منسجم و هماهنگ به کار گرفته شوند، می توانند معادلات این جنگ را به سود مقاومت تغییر دهند.

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا