خبر و دیدگاه

روایت تراژدی ملتی که بهای جاه‌ طلبی نخبگان را پرداخت

 

حماسه هایی که به بهای خیانت نخبگان به سوگواره تبدیل شد

روزی از روز ها با دوستی سر خوردم و چند لحظه به گذشته ها در دوران فاکولته رفتیم؛ به سال هایی که بوی باروت با بوی کتاب درهم آمیخته بود و گاهی صدای انفجار، سکوت صنف های درس را می شکست. از خاطره های وحشتناک زمان تهاجم شوروی سخن گفتیم؛ از جوانانی که با دست های خالی؛ اما با دل های لبریز از آرمان، در برابر هیولای اشغال شوروی ایستادند؛ از دانشجویانی سخن گفتیم که شب ها در خوابگاه ها رؤیای آزادی می دیدند و صبح ها یا در سنگر بودند و یا در سیاهچال های استخبارات با موج سنگینی از شکنجه ها دست و پنجه نرم می کردند.

سخن از شهامت و استواری آن دخترانی رفت که در لیسه های سوریای بلخی، عایشه درانی، رابعه بلخی و ده ها مکتب دیگر حماسه های بی بدیل آفریدند. از تظاهرات دانشجویان و دانش‌آموزانی سخن گفتیم که در نماد ناهیدها، سینه‌های شان را سپر گلوله‌های خلقیان و پرچمیان کردند. آنان فریاد آزادی سر دادند، سنگرهای مقاومت را ترک نکردند و با خون خویش بر دیوارهای خاموش وطن نوشتند که نسل آگاه را نمی‌توان با زندان، شکنجه و مرگ شکست. آنان مشعل‌داران حماسه‌ هایی بودند که در تاریک‌ترین شب‌های استبداد، امید را نر دل ها زنده نگهداشتند و با قامت‌های استوار شان به تاریخ آموختند که آزادی، هرگز در برابر استبداد زانو نمی‌زند.

سخن از آنانی گفته شد که حتی به جرم وقت آمدن به دانشگاه کابل، بوسیله فرزندان داکتر شاه ولی ها نه تنها زندانی که همراه با صدها تن از هموطنان بیگناه ما در پولیگون های پلچرخی کابل زنده به گور شدند؛ سخن بر سر جوانانی رفت که عاشقان جان باخته آزادی، آگاهی و عدالت بودند و تنها جرم شان عشق به آزادی و انسانیت بود و هرگونه دستبرد به اعتقادات خویش را گناه نابخشودنی می پنداشتند؛ اما آنان را در تاریکی شب چه که در روز روشن بردند، دفتر های رسمی و غیر رسمی، صنف های درسی و خوابگاه های دانشگاه‌ها بویژه دانشگاه کابل را خالی از کارمندان، دانش آموزان و دانشجویان نمودند؛ اما نتوانستند روشنایی اندیشه های شان را خاموش کنند. خاک، جسم های شان را بلعید؛ اما نام های شان در حافظه تاریخ ماندگار شد. هر قطره خون آنان، فریادی شد در گلوی خاموش وطن و هر آه مادران شان، طنین رسوایی ستمگران گردید.

آنگاه، آن قربانی های پاک را در پله دیگر ترازو با کسانی سنجیدیم که بر شانه های همان شهیدان به قدرت رسیدند؛ اما پیمان خون را شکستند و آرمان های مردم را به بازار معامله بردند. چه دردناک است وقتی حماسه های یک نسل، قربانی جاه طلبی و انحصار می شود؛ به ویژه زمانی بیشتر درد آور است که می بینی ، آنان که روزی شعار عدالت می دادند، خود به سایه های ظلم و خودخواهی بدل شدند؛ اما تاریخ، هرگز میان حماسه آفرین و معامله گر علامت مساوی نمی گذارد. آن دانشجویان و دانشگاهیان و سایر اقشار مردم افغانستان که در زیر شکنجه لب به تسلیم نگشودند، بلندتر از همه مناره های قدرت ایستاده اند. آنان اگرچه در گور های خاموش خفتند؛ اما روح شان هنوز در کوچه های کابل، در دره های نور، نورستان، سالنگ، پنجشیر و ده ها دره دیگر، در دانشگاه های سوخته و در قلب نسل های زخمی این سرزمین زنده است.

خیانت رهبران

آری، هرچند خیانت رهبران، آرمان های یک نسل را زخمی ساخت؛ اما عظمت آن فداکاری ها را نابود نتوانست؛ زیرا حماسه را نه قدرت می آفریند و نه سیاست؛ حماسه را ایمان انسان هایی می آفریند که برای آزادی، از جان خویش می گذرند و نام خود را بر پیشانی تاریخ حک می کنند. شاید کسانی بگویند که یادآوری این کهنه درد ها دردی را دوا نمی کند و بر سرنوشت مردم ما تاثیری نمی گذارد و پس یادآوری آنها چه سودی دارد و جز اینکه بر رنج های ما بیفزاید؛ اما این سخن، در عمق خود از فراموشی تغذیه می‌کند؛ و فراموشی، در سرزمین‌هایی که زخم‌هایشان هنوز دهان باز است، خود گونه‌ای دیگر از تکرار فاجعه و تراژدی دردناک است؛ زیرا یادآوری آن روزهای خون و خاکستر، نه برای زنده کردن درد؛ بلکه برای جلوگیری از بی‌حس شدن وجدان جمعی است؛ زیرا ملت‌ها اگر حافظه ‌شان را به دست فراموشی بسپارند، بار دیگر همان مسیر را، با چهره‌های تازه؛ اما با همان سرنوشت دردناک طی خواهند کرد. از همین رو است که می گویند، تاریخ اگر روایت نشود، به توطئه‌ای خاموش بدل می‌شود که در آن قربانی و جلاد، هر دو در مه گم می‌شوند و حقیقت بی‌صدا دفن می‌گردد.

ما از آن زخم‌ها سخن گفتیم، نه برای آن‌که در گذشته بمانیم؛ بلکه برای آن‌که آینده را از تکرار گذشته نجات دهیم. زیرا هر خاطره دردناک، سنگی است در بنای آگاهی؛ و هر روایت از رنج، چراغی است در تاریکی و راهی است که هنوز ادامه دارد. اگر این چراغ‌ها خاموش شوند، راه به دست کسانی می‌افتد که این شب دیجور را بر مردم ما تحمیل کرده اند و بی هیچ نام و نشانی از مسئولیت پذیری، آسیاب سنگ های ستم را در زیر چکمه های تروریسم بر سینه های مردم ما می چرخانند. آنانی که می‌گویند “یادآوری سودی ندارد”، شاید درد را حس نکرده باشند، یا شاید بخواهند که درد ها، بی‌صدا و بی‌نام دفن شود؛ اما ملت‌هایی که بر استخوان‌های فرزندان خویش سکوت کرده‌اند، هرگز به آرامش نرسیده‌اند؛ تنها به فراموشی اجباری تن داده‌اند، و به یقین که فراموشی، آرامش نیست؛ بلکه تعلیق فاجعه است.

یادآوری یعنی وفاداری به حقیقت

پس یادآوری، نه بازگشت به زخم؛ بلکه وفاداری به حقیقت است. حقیقتی که اگرچه تلخ است؛ اما تنها سرمایه‌ای است که می‌تواند از تکرار خیانت‌ها، از بازتولید فریب‌ها، و از تکرار تراژدی‌ها جلوگیری کند. آنهم حقیقتی که چون آتش در دل تاریکی شعله ور است؛ آتشی که اگر خاموش شود، شبِ فراموشی بر همه‌چیز سایه می‌افکند و زمین را دوباره به میدان تکرار خطاها بدل می‌سازد. بنابراین یادآوریِ رنج‌ها، اگر با بصیرت همراه باشد، نه زخم را تازه می‌کند و نه دل را به کینه می‌کشاند؛ بلکه آیینه‌ای می‌سازد در برابر نسل‌ها، تا چهره‌ی خویش را در آن ببینند و از افتادن دوباره در همان پرتگاه‌ها پرهیز کنند. زیرا حماسه، تنها در شمشیر و میدان جنگ زاده نمی‌شود؛ حماسه در ایستادگی بر حافظه نیز هست، در مقاومت در برابر فراموشی، در وفاداری به آنانی که رفتند تا حقیقت بماند. آنانی که جان های خویش را قربانی حقیقت کردند و در سکوت خاک شدند؛ از ما نه سوگ بی‌پایان، بلکه آگاهی و بیدار می‌خواهند. آن رنج های گذشته به مثابه حقایق ماندگار، در واقع بخشی از حافظه تاریخی یک ملت است. هرگاه ملتی حافظه‌اش را به فراموشی بسپارد، دیگر دشمن بیرونی لازم ندارد؛ از درون فرو می‌ریزد. و اگر حافظه را پاس بدارد، حتی در شکست نیز بذر پیروزی آینده را حمل می‌کند. پس باید گفت: حقیقت هرچند سنگین است؛ اما ستون ایستادگی است؛ و ملتی که بر این ستون تکیه کند، در طوفان‌های تاریخ نه می‌شکند و نه گم می‌شود، بلکه از دل ویرانی ها استوارتر، آگاه ‌تر سر بیرون می کند تا درخت پربار آزادی را دوباره آبیاری کند

پس از سقوط نجیب

پس از سقوط حکومت نجیب، آنچه مردم افغانستان با هزاران امید در انتظار اش بودند، آن نه طلوع آزادی بود؛ بلکه آغاز فصل تازه‌ای از تاریکی، انتقام، و فروپاشی بود. کابل، شهری که سال‌ها زیر آتش جنگ با ارتش شوروی و رژیم وابسته به آن مقاومت کرده بود، این‌بار به میدان رقابت خونین گروه‌هایی بدل شد که هر کدام به نام جهاد، اما در عمل برای قدرت، قوم، تنظیم و انحصار می‌جنگیدند.

آن مردانی که روزگاری در سنگرهای مقاومت، شعار آزادی و عدالت سر می‌دادند، هنگامی که به دروازه‌های کابل رسیدند، بسیاری شان آرمان‌های مردم را قربانی عطش سیری‌ناپذیر قدرت کردند. راکت‌ باران‌های کور، قتل‌های دسته‌جمعی، چور و چپاول دارایی‌های مردم، تجاوز، آدم ‌ربایی، تصفیه‌های قومی و تنظیمی، و ویران‌سازی کابل، تنها بخشی از جنایت‌هایی بود که بر پیکر این شهر وارد شد و روح مردم افغانستان، بویژه کابلیان را منزجر و متاثر نمود. ممکن به زمین افکندن ناهید از بام بکی از آپارتمان های مکروریان سوم، تنها یکی از ده‌ها جنایتی باشد که در آن روزهای سیاه بر مردم کابل تحمیل شد.

در آن روزگار، کابل دیگر پایتخت یک کشور نبود؛ بلکه به جغرافیای تقسیم‌شده‌ای بدل شده بود که هر خیابان آن زیر فرمان یک تنظیم و هر چهارراه آن قربانی معامله‌های خونین قدرت بود. خانه‌هایی که باید مأمن انسانیت می‌بود، به سنگر جنگ مبدل شدند و کودکانی که باید آینده کشور را می‌ساختند، زیر آوار راکت‌ها دفن گردیدند. این ناهنجاری ها چه خیانت بزرگی بود در حق آن جوانانی که نه تنها در آموزشگاه ها، دانشگاه ها و دفتر های حکومتی جان های شان را برای آزادی قربانی کردند؛ بلکه در حق آنانی نیز بود که در کوه‌ها، دره‌ها و سنگرهای مقاومت جان های شیرین شان را قربانی کردند تا افغانستان آزاد، باعزت و مستقل بماند. آنان هرگز نمی‌خواستند که ثمره خون‌شان به بازار معامله‌های سیاسی، وابستگی‌های استخباراتی و رقابت‌های تنظیمی فروخته شود. آنان برای اقتدار انسان جنگیدند، نه برای فرمانروایی تفنگ‌سالاران مسئولیت ناشناس و انسان دشمن.

به تاراج رفتن حماسه ها

صدها دریغ و درد بر آنانی که بر دستاوردهای حماسه‌آفرینان واقعی پس از تهاجم شوروی، چنگال شکست و خیانت افکندند؛ آنان‌ به‌جای پاسداری از خون شهیدان و آرمان آزادی، بر ویرانه‌های وطن قصرهای قدرت ساختند و افغانستان زخمی را به بازار معامله‌های قومی، سمتی و استخباراتی بدل کردند. آنان نه تنها آرمان‌های پاک نسل‌های فداکار را به بازی گرفتند؛ بلکه با آزمندی، انحصارطلبی و خودخواهی، امید یک ملت را تاراج کردند و حماسه‌ای را که می‌توانست بنیاد یک افغانستان آزاد، آباد و انسانی باشد، به تراژدی تلخ تاریخ مبدل ساختند.

چه دردناک است که فرزندان صادق این سرزمین، در سنگرها جان دادند؛ اما سود آن را کسانی بردند که هرگز بوی باروت و رنج جبهه را احساس نکرده بودند. آنهم کسانیکه روزگاری نام جهاد و مقاومت را بر زبان می راندند؛ اما بعدها با فساد، غارت، جنگ‌های تنظیمی و معامله‌های پنهانی، حیثیت آن همه فداکاری را لکه‌دار ساختند و مردم خسته و رنج ‌دیده افغانستان را بار دیگر قربانی عطش سیری ‌ناپذیر قدرت کردند. در حالیکه افغانستان پس از آن همه ایثار، سزاوار آن نبود که به میدان رقابت‌های خونین داخلی بدل شود؛ سزاوار آن نبود که آرزوهای مادران شهید داده زیر آوار حرص و خیانت دفن گردد؛ اما تاریخ گواه است که هرگاه رهبران از آرمان مردم فاصله بگیرند، حماسه‌ها نیز به سوگواره تبدیل می‌شوند و ملت‌ها بهای سنگین خیانت نخبگان خود را می‌پردازند.

با آن‌هم، حقیقت هرگز دفن نمی‌شود. نام و آرمان حماسه‌آفرینان واقعی، فراتر از بازی‌های قدرت و فراتر از سیاهی خیانت‌ها، در حافظه تاریخ زنده خواهد ماند؛ زیرا ملت‌ها شاید مدتی فریب بخورند؛ اما سرانجام میان آنان‌که برای وطن جان دادند و آنان‌که وطن را فروختند، تفاوت قایل خواهند شد. اگر گفته شود که حتی دست آن رهبران و گروهها در جنایت ها و ظلمی که امروز طالبان بر سر مردم افغانستان تحمیل کرده، دخیل است، سخن گرافی نیست  و آنان نه تنها مسوول که عامل این همه تشدد و استبداد گروهی، قومی و مذهبی در افغانستان هستند.

پیش گیری از تکرار تراژیدی

شاید کسانی بگویند که نباید آن گذشته‌های تلخِ تجاوز، تاراج و ویران‌سازی کابل به‌ وسیله تفنگداران تنظیمی را با چنین صراحت و تلخی به نقد گرفت؛ اما واقعیت این است که سکوت در برابر فاجعه، خود نوعی خیانت به حقیقت و همدستی با تکرار تاریخ است. بنابراین،باید پرده از واقعیت‌های دردناک آن روزگار برداشت؛ نه برای شعله‌ور ساختن کینه‌ها، نه برای انتقام‌جویی و دشمن‌آفرینی، بلکه برای بیداری نسل‌هایی که شاید فردا دوباره قربانی همان فریب‌ها، همان شعارها و همان بازی‌های خونین شوند. ملت‌هایی که حافظه تاریخی خود را از دست بدهند، ناگزیر بار دیگر در همان چاله‌های مرگ و فریب سقوط خواهند کرد.

اگر امروز از ویرانی کابل، از راکت‌باران خانه‌های مردم، از غارت دارایی‌های عامه، از قتل بی‌گناهان و از شکستن حرمت انسان سخن گفته نشود، فردا تاریخ با چهره‌ای دیگر، حتی بدتر از امروز؛ اما با همان ماهیت تکرار خواهد شد. زیرا فراموشی، بزرگ ‌ترین پناهگاه جنایت‌کاران تاریخ است. بنابراین، نقد آن دوره، توهین به آرمان‌های پاک مجاهدان واقعی نیست؛ بلکه دفاع از حرمت همان انسان‌هایی است که صادقانه جنگیدند و قربانی شدند. خیانت را نباید به پای حماسه نوشت و جنایت رهبران قدرت‌طلب را نباید با خون انسان‌های پاک‌باخته درهم آمیخت.

کابل فقط با راکت و تفنگ ویران نشد؛ بلکه با سقوط اخلاق، با مرگ وجدان سیاسی، با حاکمیت تعصب و با معامله‌ شدن ارزش‌های انسانی فرو ریخت. فاجعه اصلی آن بود که انسان، حرمت خود را در زیر چکمه‌های قدرت از دست داد و تفنگ، جای قانون و انسانیت را گرفت. پس بازگویی آن روزهای تاریک، نه بازکردن زخم برای رنج بیشتر؛ بلکه تلاشی است برای جلوگیری از تکرار تراژدی. زیرا ملتی که حقیقت را پنهان کند، آینده‌اش را نیز در تاریکی دفن خواهد کرد.

حماسه های چون آتشی در زیر خاکستر

حماسه‌های دیروزیان، امروز در سیمای خاموش هزاران انسان افغانستان چون، آتشی زیر خاکستر و خشمی پیش از توفان زبانه می‌کشد؛ آتشی که نه مرده است و نه فراموش، بلکه در ژرفای حافظه‌ جمعی آنان، به انتظار دمیدن بادی برخاسته از بیداری نشسته است. در نگاه‌های آنان گویی زمان به زانو درآمده است و تاریخ هنوز از روایت آن روزها هراس دارد؛ روزهایی که مردان و زنان، نه با حسابِ مصلحت، که با تپشِ ایمان و درد، بر لبه‌ی تقدیر ایستادند و معنای ایستادگی را از نو نوشتند.

اکنون هم این سکوت، سکوتِ بی‌جان نیست؛ سکوتی است پرهیاهو، آکنده از فریادهایی که مجالِ خروج نیافته‌اند. سکوتی که در آن، صدای گام‌های نسل‌های خسته؛ اما بیدار، هنوز در کوچه‌های ویرانِ خاطره ها پیچیده است. در پس پرده های این سکوت، هر چهره چون کتاب ناتمامی از حماسه ها می نماید که صفحه‌های آن با خون و اشک نوشته شده؛ که هنوز به باد فراموشی نرفته است؛ زیرا حماسه، اگرچه در میدان‌ها زاده می‌شود، در حافظه‌ها جاودانه می‌گردد. پس این خاموشی را نباید مرگ پنداشت؛ این، آرامش پیش از توفانی است که اگر برخیزد، نه برای تکرار گذشته؛ بلکه برای بازپس‌گیری معنای گمشده‌ی انسانیت خواهد برخاست.

هزاران دریغ و درد، مردمی که دیروز با جهانی از عشق و محبت، صادقانه و صمیمانه به سوی یکدیگر می‌نگریستند، امروز آن نگاه ها در پیچ‌وخمِ زخم‌های تاریخ و طوفانِ حادثه، به خشم و نفرت گروهی، قومی و زبانی بدل شده که در آن، بجای گرمای اعتماد، سرمای سوءظن زبانه می کشد. اما این دگرگونی، حقیقتِ نهایی انسان نیست؛ این تنها سایه‌ای است بر دیوارِ جان‌هایی که روزی برای هم زیستن ساخته شده بودند و نه برای هم ستیزیدن با یکدیگر. زیرا هیچ ملتی از آغاز، با نفرت زاده نمی‌شود؛ نفرت، فرزندِ رنج‌های انباشته و سیاست‌های زخم خورده اعتماد است.

بنابراین، در پس این گرد و غبار تلخ، هنوز رگه‌هایی از همان نگاه‌های دیروز زنده است؛ نگاه‌هایی که اگرچه زیر بار سنگین شکاف‌ها خم شده‌اند؛ اما هنوز نشکسته‌اند و در اعماق همین سکوتِ سنگین، هنوز در قلب‌هایی می‌تپند که رؤیای بازگشت به آن روزگارِ بی‌مرزِ محبت را در سینه پنهان کرده‌اند. هرچند تاریخ، گاهی چهره‌ای بی‌رحم به خود می‌گیرد؛ اما حافظه‌اش فراموشکار نیست؛ روزی خواهد آمد که این خشم‌های تحمیل‌شده، جای خود را به آگاهی جمعی بدهند، و ملت دریابد که دشمنِ اصلی، نه «دیگری»؛ بلکه همان زنجیرهای نادیده‌ای است که بر دست و دلِ همه بسته شده بود. آن‌گاه شاید از دل همین ویرانیِ احساس، حماسه‌ای نو برخیزد؛ حماسه‌ای نه بر پایه نفرت، بلکه بر شانه‌های فهم، همدلی و بازگشت به انسانیتِ گمشده

پاسداری از حماسه ها

آن همه حماسه‌های استثنایی و بی‌بدیل زمانی به تاریخ پیوستند که آرمان‌های بزرگ مردم در میان رقابت‌های قدرت، خودخواهی‌های سیاسی، مداخلات بیرونی و پراکندگی‌های داخلی قربانی شدند. بسیاری از رهبرانی که باید پاسدار خون شهیدان و امید مردم می‌بودند، راه وحدت و عدالت را رها کردند و حماسه‌های مردمی را به ابزار معامله‌های سیاسی بدل ساختند؛ اما با آن‌هم، آن فداکاری‌ها هرگز نمرده‌اند؛ زیرا خاطرهٔ مقاومت، آزادی‌خواهی و ایستاده گی هنوز در وجدان تاریخ این سرزمین زنده است و می‌تواند دوباره الهام‌بخش نسل‌های آینده شود. 

پس جا دارد تا حرمت آن حماسه‌آفرینان بزرگ افغانستان را با تمام قامت پاس داشت؛ آنانی که در تاریک‌ترین شب‌های این سرزمین، مشعل امید را بر دوش کشیدند و با خون خویش، معنای ایستادگی را بر دامنه‌های هندوکش نوشتند.
نباید آنان را با ترازوی خیانتِ رهبرانی سنجید که آرمان مردم را در بازار قدرت معامله کردند؛ زیرا مردان و زنانی که در سنگرها جنگیدند، در پی زر و زور نبودند، بلکه رؤیای آزادی، عدالت و سربلندی انسان را در دل می‌پروراندند. زیرا آنان فرزندان رنج و مقاومت بودند؛ نسلی که از میان دود و آتش برخاست تا از شرف وطن پاسداری کند. دستان پینه‌بسته‌شان بوی خاک می‌داد و نگاه‌هایشان سرشار از فردایی بود که در آن، کودک افغانستان بی‌هراس بخندد و مادر افغانستانی بی‌اشک بخوابد.
اگر بعدها سیاست‌پیشگان و سوداگران قدرت، آن آرزوها را به قربانگاه خودخواهی بردند، گناه آن هرگز بر دوش حماسه‌آفرینانی نیست که صادقانه جنگیدند و پاکبازانه جان دادند.

تاریخ، روزی میان «آرمان» و «خیانت» مرز خواهد کشید؛ میان آنان‌که برای مردم برخاستند و آنانی که مردم را نردبان قدرت ساختند. و آن روز، نام حماسه‌آفرینان راستین چون قله‌های پنجشیر، چون صخره‌های پامیر و چون رودهای خروشان آمو، استوار و جاودانه خواهد ماند.آری، ملت‌هایی زنده می‌مانند که قهرمانان خویش را فراموش نکنند. ملتی که حرمت فداکاری را نگه دارد، هرگز در تاریکی شکست گم نخواهد شد. افغانستان، با همه زخم‌هایش، هنوز بر شانه‌های همان انسان‌های بزرگی ایستاده است که فراتر از قوم، زبان و گروه، برای عزت انسان و آزادی وطن جنگیدند. در واقع آنان شکست نخوردند؛ بلکه آرزوهایشان در هیاهوی معامله‌گران سیاست به اسارت رفت. اما آرمان های آنان هرگز نمی‌میرد؛ چنان‌که آتش حماسه، زیر خاکستر تاریخ نیز خاموش نمی‌شود.

هرچند ما امروز بر ویرانه‌های کشوری و شکست تاریخی مردمی نشسته‌ایم که بیش از هر زمانی درمانده شده اند. در چنین فضای تیره و تاریک؛ البته فضایی که دیروز با دود باروت و امروز با وحشت تروریسم آلوده است، در حقیقت ادامه‌ یک زنجیرهٔ ناتمام از خشونت و بی‌عدالتی است؛ زنجیره‌ای که هر نسل را در سایهٔ خود گرفتار ساخته و فرصت تنفس آرام را از مردم گرفته است. در چنین فضایی، خاطره‌ها سنگین‌تر از زمان می‌شوند و امید، در میان ویرانه‌های تکرار شونده، به دشواری نفس می‌کشد. اما درست در دل همین تاریکی است که نیاز به بازخوانی حقیقت، بازسازی اعتماد و بازگشت به انسانیت بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شود؛ زیرا هیچ ملتی تا ابد در دود و ترس باقی نمی‌ماند، اگر ارادهٔ برخاستن را از دست ندهد. 

پس چه بجا و با شکوه خواهد بود، اگر به‌جای این‌که یک‌ بار با همدلی و برادری و خواهری فکر کنیم که می‌شود به‌صورت مشترک در یک مبارزه عادلانه برای فرزندان خود سرزمین بهتری را به میراث بگذاریم) برعکس هر آنچه در خرطوم اندیشه داریم؛ از آن برای دشمن‌آفرینی بهره  بگیریم و علت‌های مصایب را از یاد ببریم. ما امروز بر خاکسترِ امیدهای سوخته نشسته‌ایم که هنوز در زیر آن شراره‌هایی از انسانیت، همدلی و آرزوی زندگی بهتر شعله ور اند و هنوز به کلی خاموش نشده اند.

فاجعه و بحران افراطیت خطرناک تر از همه

 فاجعهٔ بزرگ ما تنها جنگ و ویرانی نیست که قوم، زبان، مذهب و وابستگی‌های سیاسی، جای انسانیت را گرفته اند و دیوارهای بی‌اعتمادی آن‌قدر بلند شده اند که صدای برادری از آن‌سوی آن هرگز شنیده نمی شود؛ بلکه بدتر از آن افغانستان امروز گرفتار چنان بیماری مزمن و ویران‌گر افراطیت شده است که افراطیت دیگر تنها یک بحران سیاسی یا امنیتی نیست؛ بلکه به یک فاجعهٔ تمدنی بدل گردیده است. این بیماری نه‌تنها چون طاعونی ساری، ذهن و روان جامعه را آلوده می‌سازد؛ بلکه آهسته‌آهسته ریشه‌های فرهنگ، مدارا، خردورزی و زیبایی‌های انسانی را نیز می‌خشکاند. افراطیت، پیش از آن‌که جسم انسان را نابود کند، روح او را تسخیر می‌کند؛ وجدان را می‌میراند؛ تفکر را زندانی می‌سازد؛ و انسان را از مقام «خلیفهٔ آگاه» به موجودی مطیع، هراس‌زده و بی‌اراده فرو می‌کاهد.

در چنین فضای تاریک، کتاب به دشمن بدل می‌شود، اندیشه جرم پنداشته می‌شود، پرسش گناه تلقی می‌گردد و آزادی، کفر خوانده می‌شود. جامعه‌ای که روزگاری بستر شعر، عرفان، فلسفه، همزیستی و شکوه فرهنگی بود، اکنون در زیر سایهٔ سنگین قشریت و دگماتیسم، به سرزمینی بدل شده که در آن، انسان بیش از آن‌که فرصت اندیشیدن داشته باشد، ناگزیر به ترسیدن است. افراطیت، تنها تفنگ بر شانه ندارد؛ بلکه سلاح های کشنده تری، در قالب ذهنیت‌های بسته، روایت‌های انحصاری، نفرت‌های قومی، تعصب‌های کور و تقدس‌بخشی های بی مورد نیز متن خود دارد.

خطر بزرگ ‌تر آن است که این بیماری، تنها نسل امروز را زخمی نمی‌کند؛ بلکه آینده را نیز به اسارت می‌گیرد. کودکانی که باید با رؤیای دانش، هنر و آفرینش بزرگ شوند، در فضای هراس، نفرت و حذف دیگران تربیت می‌شوند. بدین‌گونه، افراطیت خود را بازتولید می‌کند و از دل هر ویرانه، ویرانه‌ای دیگر می‌آفریند. این همان تراژدی تلخی است که ملت ما را در چرخهٔ پایان‌ ناپذیر خشونت، انتقام و فروپاشی نگه داشته است. افراطیت، در ژرف‌ترین لایهٔ خود، دشمن «انسان» است؛ زیرا انسانیت بر بنیاد انتخاب، تفکر، عشق، مدارا و آگاهی استوار است، در حالی‌که افراطیت بر اطاعت کور، حذف تفاوت‌ها و نفی حقیقت‌های چندگانه بنا شده است. هرگاه جامعه‌ای به جای عقل، اسیر تفسیرهای مطلق‌گرایانه گردد، دیگر برای آن نه فرهنگ باقی می‌ماند، نه اخلاق، نه عدالت و نه امید. در آن صورت، تاریخ نیز از حرکت باز می‌ماند و ملت، در مردابی از تکرار تراژدی‌ها فرو می‌رود.

اما با همهٔ این تاریکی‌ها، هنوز روزنه‌هایی از امید باقی است؛ زیرا هیچ افراطیتی نتوانسته برای همیشه خورشید آگاهی را خاموش سازد. تاریخ گواه است که ملت‌ها هرگاه دوباره به ارزش انسان، به حرمت دانایی، به فرهنگ گفت‌وگو و به همگرایی انسانی بازگشته‌اند، توانسته‌اند از زیر آوار تعصب و استبداد برخیزند. افغانستان نیز اگر روزی بخواهد از این شب طولانی عبور کند، ناگزیر است به‌جای تقدیس نفرت، انسان را محور قرار دهد؛ به‌جای انحصار، مشارکت را بپذیرد؛ و به‌جای جهل مقدس، آگاهی رهایی‌بخش را برگزیند. تنها در آن صورت است که این سرزمین دوباره می‌تواند از خاکستر رنج‌هایش برخیزد و به‌جای گورستان آرزوها، به زادگاه امید و بیداری بدل شود.

احتمال رسیدن به همدلی ها 

 رسیدن به همدلی ها ناممکن نیست؛ هرچند دشوار و پرهزینه است. همدلی از جایی آغاز می‌شود که انسان، درد دیگری را درد خود بداند؛ وقتی مادر داغدارِ بدخشان، اشک مادر هلمندی را بفهمد؛ وقتی جوان بامیانی، رنج جوان قندهاری را از خود جدا نبیند؛ و وقتی همه باور کنیم که هیچ قومی در ویرانهٔ افغانستان پیروز نشده است. برای رسیدن به همدلی، نخست باید شجاعتِ اعتراف به اشتباه‌ها را پیدا کنیم. ملتی که نتواند از گذشتهٔ خود انتقاد کند، محکوم به تکرار همان تراژدی‌ها است. باید بپذیریم که نفرت‌پراکنی، حذف یکدیگر و تقدیس تعصب، ما را به این پرتگاه رسانده است.

گام دیگر، بازگشت به ارزش‌های مشترک انسانی است؛ ارزش‌هایی فراتر از قوم و سیاست اند. افغانستان زمانی زیبا بود که اقوام آن در شادی و اندوه شریک بودند؛ زمانی که در سنگرهای مقاومت، در مکتب‌ها، دانشگاه‌ها و کوچه‌های شهر، انسان‌ها پیش از هر نام دیگری «افغانستانی» بودند. همدلی زمانی شکل می‌گیرد که فرهنگ انتقام جای خود را به فرهنگ گفت ‌وگو بدهد. هیچ ملتی با نفرت نجات نیافته است. پس باید یاد بگیریم که حتی در اوج اختلاف، حرمت یکدیگر را نگه داریم و بدانیم که حذف دیگری، در نهایت حذف خود ما است. مهم‌تر از همه، باید برای نسل آینده بیندیشیم. اگر امروز نیز تخم دشمنی بکاریم، فرزندان ما همان جنگ‌هایی را به میراث خواهند برد که پدران ما بر دوش کشیدند. اما اگر بذر همگرایی، عدالت و مشارکت ملی را بکاریم، شاید نسل‌های بعدی بتوانند کشوری بسازند که در آن انسان‌ها به‌جای ترس، با امید زندگی کنند.

نتیجه

افغانستان تنها زمانی دوباره برمی‌خیزد که فرزندانش به این حقیقت برسند که هیچ نجات‌دهنده‌ای از بیرون نخواهد آمد؛ نجات این سرزمین، در دست دل‌هایی است که بتوانند از نفرت عبور کنند و دوباره به هم اعتماد نمایند. در آن روز، ویرانه‌های امروز می‌توانند به آغاز یک حماسهٔ تازه بدل شوند؛ البته حماسه‌ای نه برای جنگ؛ بلکه برای آشتی، عدالت و انسانیت … و آن‌گاه، تاریخ این سرزمین شاید برای نخستین‌بار شاهد پیروزی مردمی باشد که به‌جای انتقام، همدلی را برگزیدند؛ به‌جای حذف، عدالت را خواستند و به‌جای نفرت، انسانیت را پاس داشتند. در آن صورت، افغانستان دیگر میدان تکرار تراژدی‌ها نخواهد بود؛ بلکه به سرزمین برخاستن از خاکستر دردها و تولد دوبارهٔ امید ها بدل خواهد شد. اکنون زمان آن رسیده است که به‌جای زنده‌نگهداشتن کینه‌ها، راه التیام زخم‌های گذشته جست‌وجو شود؛ زیرا افغانستانِ زیر پاشنه‌های تروریسم، بیش از هر زمان دیگر به همدلی، عدالت، پذیرش متقابل و مشارکت ملی نیاز دارد. تنها با عبور از نفرت و بازگشت به انسانیت است که می‌توان فصل تازه‌ای از امید، آرامش و همزیستی را در این سرزمین گشود.

05-26

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا