Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

باز اندیشی ساختار قدرت و هویت در افغانستان _ بخش اول

باز اندیشی ساختار قدرت و هویت در افغانستان: از تمرکز تاریخی تا ضرورت فدرالیسم داوطلبانه

قسمت اول

افغانستان در بیش از دو قرن اخیر، همواره با بحران مشروعیت سیاسی، تمرکزگرایی قومی، منازعات هویتی، و استفاده ابزاری از دین روبه‌رو بوده است. ساختار دولت در این سرزمین غالباً نه بر بنیاد رضایت جمعی و مشارکت برابر همه اقوام، بلکه بر محور غلبه سیاسی، نظامی و ایدیولوژیک شکل گرفته است. در چنین شرایطی، بسیاری از گروه‌های قومی و زبانی احساس کرده‌اند که هویت، زبان، فرهنگ و سهم سیاسی‌شان یا نادیده گرفته شده و یا در قالب یک هویت رسمی و تحمیلی حل گردیده است.

در دهه‌های اخیر، طالبان توانسته‌اند با استفاده از «کارت دین» و قرائت خاصی از اسلام سیاسی، مشروعیت و انسجام قابل توجهی برای ساختار قدرت خود ایجاد کنند. این ابزار ایدیولوژیک، تنها یک ابزار دینی نیست؛ بلکه در عمل، با ساختارهای قومی، فرهنگی و تاریخی نیز پیوند خورده و توانسته است نفوذ عمیقی بر بخش‌هایی از جامعه ایجاد کند.

در برابر چنین ساختاری، این پرسش مطرح می‌شود که آیا نیروهای مخالف استبداد می‌توانند بر محور هویت‌های فرهنگی، زبانی و تاریخی خود به انسجام برسند؟ و اگر چنین انسجامی شکل گیرد، آیا می‌توان آن را به سمت ایجاد یک نظم سیاسی عادلانه، مدرن و فدرالی هدایت کرد؟

این متن تلاشی است برای بررسی این پرسش‌ها از منظر تاریخی، جامعه‌شناختی، سیاسی و فلسفی.

۱- بحران تاریخی دولت در افغانستان
دولت‌سازی از بالا
دولتِ ملت محور در افغانستان برخلاف بسیاری از کشورها، از دل قرارداد اجتماعی و مشارکت آزادانه اقوام و مناطق مختلف هیچگاهی شکل نگرفت. بیشتر ساختارهای سیاسی بر محور تمرکز قدرت در مرکز و گسترش اقتدار استبدادی به پیرامون ساخته شدند.

در این روند، دولت غالباً سه ویژگی عمده داشت:

تمرکزگرایی شدید سیاسی و اداری؛

استفاده از هویت قومی غالب به‌عنوان هویت رسمی دولت؛

استفاده ابزاری از دین برای مشروعیت‌بخشی.

نتیجه این روند آن بود که بسیاری از گروه‌های قومی و زبانی، دولت را نه به‌عنوان «خانه مشترک»، بلکه به‌عنوان ابزار سلطه یک روایت خاص از هویت تلقی کردند.

۲- بحران هویت ملی

در بسیاری از کشورهای چندقومی، هویت ملی زمانی شکل می‌گیرد که همه گروه‌ها خود را در ساختار و تصمیم گیری های سیاسی وطن مشترک شریک ببینند. اما در افغانستان، پروژه ملت‌سازی همیشه بشکل تصنعی با یکسان‌سازی فرهنگی همراه بوده است.
از همین‌رو، اقوام غیر حاکم جامعه احساس کرده‌اند که:

زبان‌شان به حاشیه رانده شده؛

تاریخ‌شان تحریف یا حذف شده؛

هویت فرهنگی‌شان کم‌ارزش معرفی شده؛

و مشارکت سیاسی‌شان محدود و نمایشی بوده است.

در چنین فضایی، طبیعی است که هویت‌های قومی و زبانی به ابزار دفاع از موجودیت فرهنگی و سیاسی تبدیل شوند.

۳- دین به‌عنوان ابزار قدرت
اسلام سیاسی و انسجام ایدیولوژیک
طالبان تنها یک گروه نظامی نیستند؛ بلکه حامل نوعی ایدیولوژی دینی ـ سیاسی‌اند که توانسته است برای بخش‌هایی از جامعه، احساس هویت، هدف و مشروعیت ایجاد کند.
دین در اینجا چند نقش هم‌زمان ایفا می‌کند:

مشروعیت‌بخشی به قدرت؛

ایجاد اطاعت سیاسی؛

بسیج اجتماعی؛

و تعریف «خودی» و «غیرخودی».

وقتی یک ایدیولوژی دینی با ساختار قومی و تاریخی پیوند بخورد، قدرت آن چند برابر می‌شود.

۴- مشکل انحصار حقیقت
یکی از خطرهای بزرگ هر ایدیولوژی مطلق‌گرا این است که خود را نماینده حقیقت نهایی معرفی می‌کند. در چنین وضعیتی:
مخالف سیاسی، «دشمن دین» تلقی می‌شود؛

نقد، نوعی ارتداد یا خیانت معرفی می‌گردد؛

و آزادی فکری محدود می‌شود.

نتیجه این روند، تضعیف تکثر فرهنگی، خلاقیت اجتماعی و عقلانیت سیاسی است.

پایان قسمت اول

ادامه دار

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا