خبر و دیدگاه
زندگی من : قسمت چهل و دوم
در میان کار ها قبلا هم نوشتم که با موسسات غیر انتفاعی امریکایی به خاطر حقوق بانوان در افغانستان ، حقوق بشر و، خشونت خانوداگی درین کشور و مسایل که در داخل امریکا بود سهم گرفتم و نتیجه این بود که از طرف سنای کلیفورنیا یک لوح تقدیر برایم اعطا کردند

هر روز دعوت ها برای عقد نکاح و برنامه های سخنرانی در داخل امریکا و خارج امریکا زیاد شده می رفت . من برای عقد نکاح زیاد دعوت شدم به شمول پسر دکتر صاحب سید عبدالله کاظم و بی بی رضیه جان کاظم ، وحید جان کاظم و دخترش شان حلیمه جان کاظم نکاخ شان را من عقد کرده ام . من و دکتر کاظم در مسایل تاریخ و سیاسی اختلاف نظر داریم و اما هر دو اشخاص متمدن هستیم و دوست هستیم .
در کانادا در تورنتو و ونکوور و در اروپا در فرانکفورت ، برلین ، در هالند در فرانسه و هالند من را برای نکاخ دعوت کردند . اما با شکوه ترین نکاح از املیا جان دختر مسعوده جان و نعیم جان میازاد بود . قصه اینطوری شروع شد که مسعوده جان برای من زنگ زد که دختر شان ، املیا آرزو دارد که بک جوان امریکایی را که در دانشگاه برکلی هم صنف بودند ازدواج کند و پدرش یعنی نعیم جان نمی داند که چه بگویید برای اینکه پسر مسلمان نبود . من گفتم مشکل نیست من همرای شان صحبت می کنم . همرای دختر و پسر چند بار صحبت کردم ، کتاب های لازم را سفارش کردم و گفتم که در دین اجبار نیست و خود جوان امریکایی باید حقیقت را پیدا کند . همان بود که بعد از مطالعه. جوان امریکایی در حضور خانواده و چند تن از دوستان مسلمان شد و من کلمه طیبه و شهادت هر دو را برایش گفتم و او تکرار کرد . این جوان امریکایی که امروز فوق العاذه یک مسلمان نماز خوان و با اخلاق اسلامی زندگی می کند خودش و املیا جان حقوق قضایی تحصیل کرده اند و امروز املیا جان در رشته حقوق قضایی در دانشگاه برکلی استاد است و دو دختر نازنین دارند . نعیم جان و مسعوده جان فوق العاذه مردمان شریف ، نجیب و مردم دار هستند و واقعا از شناسایی شان افتخار می کنم . محفل عروسی در هال شهرداری سان فرانسیسکو که یک عمارت فوق العاده زیباست دایر شد . این اولین بار بود که من به پای ایستاده عقد می کردم . همه برنامه محفل در کارت های قشنگ چاپ شده بود به شمول آئینه مصحف ، تشریح دیگر نزاکت های عروسی ما به شمول نام من که متکفل عقد نکاخ بودم نوشته شده بود . عکس دوم نکاح املیا جان و شوهرش تایلر در شهرداری سان فراسیسکو است .

یک روز در خانه بودم که یک دختر جوان از آلمان ، شهر برلین زنگ زد و خودش را معرفی کرد و گفت که او و خانواده اش برنامه های من را بسیار دوست دارند وآیا امکان دارد که من نکاخ او را عقد کنم . من گفتم که تکت هواپیما و هوتل من را بپردازید من می آیم . پیمانه جان حیدری که دکتر طب / پزشکی در آلمان است و شوهرش نوید جان همچنان دکتر طب است من را دعوت کردند تا نکاخ شان را عقد کنم . نکاح این دو نفر در یک باغ فوق العاده زیبا ترتیب گرفته شده بود و بسیار سرشته زیاد کرده بودند . بار اول بود که در یک باغ نکاخ را عقد می کردم . نکاخ پیمانه جان ونوید جان در براین در یک باغ در کنار آب فوق العاده با شکوه بود .


برنامه های سخنرانی در مورد اسلام بسیار زیاد شد . در کانادا شهر تورنتو توسط یک عده جوانان دعوت شدم و برنامه توسط طارق جان نظیمی نرتیب داده شده بود . در حدود سه صد نفر در سخنرانی من شرکت کرده بود . قبل از سخنرانی یک مرد فوق العاده معزز و گرانقدر و موسپید از گرداننده برنامه خواست چند کلمه صحبت کند . این شخص که من قبلا ندیده بودم از علاقمندان سر سخت برنانه های من بود و نام او آقای محمد اکرم لودین بود . آقای لودین که حالا در میان ما نیست و خداوند غریق رحمتش سازد اول در باره پدر مرحوم من صحبت کرد که مرحوم محمد یونس متخصص یکی از بزرگان و خدمتکاران آموزش و پرورش کشور بود و شاگردان بسیاری تربیه کرد و کناب «اصول یونس » را برای سواد آموزی کلان سالان تالیف کرد . تقریبا پنج شش دقیقه در باره پدرم صحبت کرد و بعد در باره من که چقدر دین را علمی و آسان به اساس قرآن و حدیث پیامبر برای مردم تشریح می کنم . برنامه فوق العاده استقبال شد . من به رسم فرهنگ ما دست بوسی تقدیم کردم . عکس مرحوم لودین را خدمت شما تقدیم می کنم تا بعد از مرگش سپاس او را کرده باشم . روحش شاد و بهشت برین جایش باد . در آن محفل جوانان برای من یک لوح تقدیر تهیه کرده بودند .


بعد ازین برنامه، من به دعوت «شام عرفان » در ایالت ویرجینا توسط برادر محترم اسماعیل جان حسینی و برادر گرامی اش اقبال جان حسینی که برای شام عرفان خدمت افتخاری میکردند دعوت شدم . هر دو برادران فوق العاذه مردان محترم ، پر کار و فعال و مهمانواز بودند . برادر محترم اقبال حسینی که مرد مومن است فعلا رئیس مسجد مصطفی ( ص ) در شمال ویرجینبا است . گردانندگی برنامه را در شام عرفان برادر دانشمند و نطاق ورزیده جناب ولی جان پوپل که مرد فوق العاده بزرگوار است و حالا اشعار انگلیسی را به فارسی ترجمه می کند که کار مشکل است و اما بسیار قشنگ ترجمه می کند،به عهده داشت . وقتی من را معرفی کرد حضار به اندازه ای کف زدند که من به مردم سجده تکریم کردم . درین برنامه هم یک شخص فوق العاده محترم ومعزز و بزرگوار با لقب وکیل صاحب اجازه خواست و در باره پدر من به بلندی صحبت کرد . وقتی این بخش را می نوشتم نام او که حالا غریق رحمتش سازد در میان ما نیست به خاطرم نیامد . در آخر صحبتش گفت از همان پدر و همینطور پسر ! ازینکه از پدرم در هر مجلس مردم یاد میکردند من را گریه گرفته بود . چند روز قبل با دانشمند گرامی ولی جان پوپل به تماس شدم که نام وکیل صاحب چه بود ؟ که من در خاطراتم می نویسم . ولی جان این متن را با عکس او فرستاد و به من نوشت :
«سلام علیکم
جناب داکتر صاحب عزیز !
سپاس از تماس و پیام مهرآگین تان .
امیدوارم با فوریه جان عزیز در نهایت سلامتی و غایت شادمانی به سر ببرید
شاد روان امیر محمد نیاز معروف به وکیل صاحب که خدای عزوجل رحمتش کند در مورد والد بزرگوار شما در شام عرفان صحبتی زیبای داشتند روان شان شاد !
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بربند و بس
در نهایت سلامتی
و غایت شادمانی بمانید
ولی پوپل

شام عرفان نه تنها به من لوح تقدیر را اعطا کردند من را اسلام شناس معاصر خطاب کردند . بار اول استاد شکر الله کهگدای متصدی ماهنامه کاروان و رئیس ژورنالیستان افغانستان این عنوان را در ماهنامه کاروان به من اعطا کرده بود . و بار دوم شام عرفان .



