Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

ریشه‌های استبداد در افغانستان و چرایی مبارزه بدخشی با انحصار قدرت

قسمت سوم
برای فهم اندیشه سیاسی طاهر بدخشی، نمی‌توان او را جدا از ساختار تاریخی قدرت در افغانستان بررسی کرد. مسئله‌ای که بدخشی با آن روبه‌رو بود، تنها رفتار یک حاکم، یک خاندان یا یک حکومت مشخص نبود بلکه مسئله عمیق‌تر و ساختاری بود که در آن قدرت سیاسی برای مدت طولانی در مرکز متمرکز می‌شد و بخش بزرگی از جامعه در تصمیم‌گیری‌های اساسی کشور سهم واقعی نداشت.
استبداد زمانی پایدار می‌شود که قدرت از نظارت جامعه بیرون گردد، نهادهای مستقل ضعیف باشند و حاکمیت خود را در برابر مردم پاسخگو نداند. در چنین وضعیتی، دولت به جای آنکه نماینده تنوع اجتماعی کشور باشد، به تدریج به ابزار گروه حاکم تبدیل می‌شود.
افغانستان، با تنوع گسترده قومی، زبانی، فرهنگی و منطقه‌ای خود، بیش از بسیاری از کشورها نیازمند ساختار بنیادی بود که این تنوع را در نظام سیاسی منعکس سازد. اما در بخش بزرگی از تاریخ معاصر کشور، مسیر دیگری پیموده شد: تمرکز قدرت در مرکز، ضعف اداره محلی و مشارکت ناکافی بسیاری از اقوام و مناطق در تصمیم‌گیری‌های حیات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دولت بود.
مشکل تنها این نبود که چه کسی بر افغانستان حکومت می‌کرد؛ مسئله اساسی‌تر این بود که قدرت چگونه سازمان یافته و چگونه توزیع شده بود.
اگر همه قدرت در رأس هرم جمع شود، حتی تغییر شخص حاکم الزاماً به تغییر ماهیت نظام منجر نمی‌شود. ممکن است شاه برود و رئیس‌جمهور بیاید، جمهوریت جای سلطنت را بگیرد یا یک حزب جای حزب دیگری را اشغال کند، اما اگر ساختار انحصاری قدرت دست‌نخورده باقی بماند، استبداد می‌تواند با نام و چهره‌ای تازه بازتولید شود.
از همین زاویه است که مبارزه طاهر بدخشی با انحصار قدرت اهمیت پیدا می‌کند.
بدخشی از محیط فکری چپ افغانستان برخاست و مبارزه طبقاتی در شکل‌گیری اندیشه سیاسی او جایگاه مهمی داشت. نادیده گرفتن این واقعیت، تصویر تاریخی او را ناقص می‌سازد. اما سیر فکری و سیاسی او را نیز نمی‌توان تنها در چهارچوب مبارزه طبقاتی محدود کرد.
واقعیت اجتماعی افغانستان در برابر او مسئله دیگری نیز قرار می‌داد: نابرابری در مشارکت سیاسی و مناسبات میان اقوام و ساختار قدرت.
بدخشی به تدریج با این پرسش روبه‌رو شد که آیا می‌توان درباره عدالت اجتماعی سخن گفت، اما از نابرابری در ساختار قدرت چشم پوشید؟ آیا مبارزه طبقاتی به تنهایی می‌تواند جامعه‌ای را توضیح دهد که در آن قوم، زبان، منطقه و مناسبات تاریخی قدرت نیز در تعیین موقعیت اجتماعی و سیاسی انسان‌ها نقش دارند؟
همین‌جا یکی از تفاوت‌های مهم او با بخشی از جریان چپ آن روزگار آشکار می‌شود.
برای بخش‌هایی از چپ، تضاد طبقاتی تضاد اصلی جامعه تلقی می‌شد و بسیاری از مسائل دیگر باید در چهارچوب آن توضیح داده می‌شدند. اما واقعیت افغانستان پیچیده‌تر از آن بود که تنها با یک تضاد توضیح داده شود. فقر و نابرابری اقتصادی وجود داشت، اما در کنار آن، مسئله تمرکز قدرت، مشارکت اقوام، توسعه نامتوازن مناطق و احساس محرومیت سیاسی نیز واقعیت داشت.
بنابراین، در بررسی بدخشی نباید «مبارزه طبقاتی» و «مسئله ملی» را الزاماً دو اندیشه متضاد تصور کرد. پرسش مهم‌تر این است که این دو مسئله در سیر اندیشه او چگونه با یکدیگر برخورد کردند و چه تأثیری بر جدایی سیاسی و فکری او از جریان‌های دیگر چپ گذاشتند.
بدخشی دریافت که عدالت را نمی‌توان تنها در توزیع ثروت جست‌وجو کرد. عدالت اقتصادی بدون عدالت سیاسی ناقص است؛ همان‌گونه که عدالت سیاسی بدون مشارکت واقعی مردم نمی‌تواند پایدار بماند.
از این منظر، مخالفت او با انحصار قدرت را نباید به دشمنی با یک قوم یا دفاع از برتری قوم دیگری تقلیل داد. اگر مبارزه علیه انحصار، خود به تلاش برای ایجاد انحصاری تازه تبدیل شود، چیزی جز تغییر صاحبان قدرت رخ نداده است.
اصل باید این باشد که افغانستان ملک مشترک همه مردم آن است و هیچ قوم، حزب، خانواده، ایدئولوژی یا منطقه‌ای حق ندارد خود را مالک طبیعی دولت بداند.
این نکته برای فهم ارتباط اندیشه بدخشی با بحث امروز فدرالیسم نیز اهمیت اساسی دارد.
نباید از نظر تاریخی بدون سند ادعا کرد که تمام آنچه امروز تحت عنوان «فدرالیسم» مطرح می‌کنیم، عیناً نظریه سیاسی طاهر بدخشی بوده است. چنین ادعایی می‌تواند به جای تقویت استدلال ما، آن را آسیب‌پذیر سازد. اما می‌توان پرسید که منطق مبارزه او با تمرکز و انحصار قدرت، اگر در شرایط امروز افغانستان دنبال شود، به چه نتیجه‌ای می‌رسد؟
به باور من، پاسخ را باید در توزیع قدرت جست‌وجو کرد.
نظامی که در آن مردم مناطق مختلف بتوانند در اداره امور خود سهم واقعی داشته باشند؛ قدرت میان مرکز و واحدهای محلی تقسیم گردد؛ هیچ مرکز سیاسی نتواند اراده خود را بدون محدودیت بر تمام کشور تحمیل کند؛ و در عین حال، وحدت سیاسی و تمامیت ارضی افغانستان حفظ شود.
در چنین برداشتی، فدرالیسم نه پروژه تجزیه افغانستان، بلکه تلاشی برای جلوگیری از بازتولید تاریخی انحصار قدرت است.
شاید یکی از درس‌های بزرگ تاریخ معاصر افغانستان همین باشد: مشکل تنها این نیست که چه کسی در کابل حکومت می‌کند؛ مشکل بنیادی‌تر این است که چرا باید تقریباً همه قدرت افغانستان در کابل متمرکز باشد.
طاهر بدخشی این بحران را در زبان و شرایط زمان خود مطرح کرد. نسل امروز وظیفه دارد آن پرسش را با دانش، تجربه و واقعیت‌های امروز دوباره بررسی کند.
به همین دلیل، بازخوانی اندیشه بدخشی نباید به تقدیس شخصیت او محدود شود. ارزش واقعی او در پرسشی است که هنوز پس از دهه‌ها در برابر ما قرار دارد:
چگونه می‌توان ساختاری ایجاد کرد که در آن قدرت نه امتیاز انحصاری یک گروه، بلکه امانتی مشترک در اختیار همه شهروندان افغانستان باشد؟
تا زمانی که افغانستان پاسخ عملی و پایدار به این پرسش نیابد، مسئله‌ای که بدخشی در برابر ساختار قدرت قرار داد نیز همچنان زنده خواهد ماند.
ادامه دارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا