Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

خاطرات بانو هندیا و انصاف در تاریخ نگاری

سلام عزیزان
به مناسبت ۲۸ اسد روز استرداد استقلال افغانستان
ما کسانی که در میان مردم هستیم بعضی وقت مردم از ما توقع دارند . امروز خاطرات بانو هندبا دختر مرحوم‌اعلبحضرت  امان الله را که خداوند هر دو را غریق رحمت سازد یکی از دوستان از کابل با یک تبصره ای دیگر که توجه دکتر صاحب عزیز و گرامی کاظم را جلب کرده به من فرستاده تا با شما شریک شوم و‌من هم به کمال امانت داری شریک می شوم . خودم کدام تبصره ندارم . خواهش چنین است :
جناب پروفیسور دکتر فرید یونس صاحب گرامی که شما منحیث یک حق گوی سیاسی و‌ دینی سخت احترام دارم خواستم اگر  زحمت نمی شود با احترام و ارادت، این چند سطر را خدمت شما می‌نویسم تا اگر صلاح دانستید، به دوستان و نزدیکان گرامی، به‌ویژه جناب دکتر سید عبدالله کاظم صاحب و همسر محترم‌شان، نیز برسانید.
اختلاف در برداشت از تاریخ و شخصیت‌های تاریخی امری طبیعی است؛ اما آنچه نگران‌کننده است، زمانی است که علاقه شدید به یک شخصیت تاریخی، انسان را از دیدن کاستی‌های او بازدارد و در مقابل، مخالفت با شخصیت دیگری باعث شود حتی خوبی‌ها، جوانمردی‌ها و خدمات او نیز دیده نشود.
من امان‌الله خان و داود خان را نفی نمی‌کنم و معتقدم هر دو شخصیت، مانند هر شخصیت تاریخی دیگر، نقاط قوت و ضعف، خدمات و اشتباهات خود را داشته‌اند. اما پرسش من این است: چرا باید در مورد آنان با معیارهای متفاوت قضاوت کنیم و در مورد احمدشاه مسعود، تقریباً هر نقطه مثبت را نیز با عینک منفی ببینیم؟
اگر روایت منسوب به شاه‌دخت هندیا، دختر امان‌الله خان که در متن پیشین نقل شد، اصیل و قابل‌اعتبارسنجی باشد، باید برای هر پژوهشگر تاریخ قابل تأمل باشد. دختری که سال‌ها از وطن دور بوده و آرزوی بازگشت به افغانستان را داشته، خود از احمدشاه مسعود به‌عنوان نخستین کسی که آنان را برای بازگشت به وطن دعوت کرد یاد می‌کند و از شخصیت او با احترام سخن می‌گوید.
این روایت دست‌کم یک حقیقت مهم را به ما یادآوری می‌کند: مسعود را نمی‌توان فقط از دریچه مخالفت‌های سیاسی و جنگ‌های آن دوره دید. او ابعاد دیگری نیز داشت که حتی برخی مخالفانش نمی‌توانند به‌سادگی نادیده بگیرند.
مسعود برای بسیاری از هم‌رزمان و دوستانش، نماد جوانمردی، وفاداری، وطن‌دوستی و ایستادگی بود. در روابط انسانی، وزن دوستی را می‌دانست و در سخت‌ترین شرایط، کسانی را که به او اعتماد کرده بودند فراموش نمی‌کرد. در میدان سیاست نیز همیشه تنها به راه‌حل نظامی نمی‌اندیشید؛ تلاش برای گفت‌وگو، ایجاد تفاهم و یافتن راه سیاسی برای بحران افغانستان، بخشی از عملکرد او بود.
از دوراندیشی او نیز نمی‌توان به آسانی گذشت. سال‌ها پیش از بسیاری از تحولات بعدی، نسبت به خطر افراط‌گرایی، مداخله خارجی و تبدیل افغانستان به میدان رقابت قدرت‌های بیرونی هشدار می‌داد. او تنها به پیروزی یک جبهه نمی‌اندیشید؛ دغدغه‌اش این بود که افغانستان چگونه از چرخه جنگ و وابستگی بیرون شود.
مردانگی مسعود نیز تنها در جنگیدن خلاصه نمی‌شد. مردانگی واقعی آن است که انسان در شرایط دشوار، مسئولیت تصمیم‌هایش را بپذیرد، در برابر فشارها ایستادگی کند، دوستان و هم‌سنگران خود را تنها نگذارد و برای سرزمینش هزینه بدهد. ممکن است درباره برخی تصمیم‌های سیاسی و نظامی او نقدهای جدی وجود داشته باشد؛ اما این نقدها نباید ما را وادار کند که تمام صفات انسانی و وطن‌دوستانه او را نیز انکار کنیم.
مسعود نیز مانند امان‌الله خان، داود خان و هر شخصیت تاریخی دیگر، فراتر از تقدس و فراتر از نفرت باید مورد مطالعه قرار گیرد.
اگر قرار باشد امان‌الله خان را به دلیل خدماتش تحسین کنیم، اما اشتباهاتش را نادیده بگیریم؛ داود خان را به دلیل ملی‌گرایی بستاییم، اما خطاهای سیاسی‌اش را نبینیم؛ و در مقابل، مسعود را چنان منفی ترسیم کنیم که حتی جوانمردی، وطن‌دوستی، دوراندیشی و خدماتش نیز انکار شود، این دیگر تاریخ‌نگاری منصفانه نیست؛ این قضاوت گزینشی است.
جناب دکتر فرید یونس صاحب!
از شما تقاضا دارم این سخن را نه به‌عنوان دفاع متعصبانه از یک فرد، بلکه به‌عنوان یک درخواست برای انصاف تاریخی به ایشان منتقل کنید.
هیچ‌کس نمی‌گوید مسعود معصوم بوده و هیچ اشتباهی نداشته است. اتفاقاً نقد علمی او کاملاً ممکن و ضروری است. اما همان‌گونه که حق داریم از شخصیت‌های مورد علاقه خود دفاع کنیم، باید حق داشته باشیم از یک مجاهد و مبارزی نیز سخن بگوییم که بخش بزرگی از عمر خود را در جنگ و مقاومت گذراند و در نهایت جان خود را در راه افغانستان از دست داد.
بیایید تاریخ را با سند قضاوت کنیم، نه با عشق و نفرت؛ انسان‌ها را با مجموعه عملکردشان بسنجیم، نه با یک روایت سیاسی؛ و خوبی را در دوست و دشمن، هرجا که وجود دارد، ببینیم.
شاید بزرگ‌ترین جوانمردی در برابر تاریخ این باشد که وقتی حقیقتی برخلاف باور ماست، جرئت پذیرفتن آن را داشته باشیم.
و شاید امروز بیش از هر زمان دیگری به همین انصاف نیاز داریم؛ زیرا افغانستان از جنگ‌های گذشته بسیار آسیب دیده است و اگر نسل امروز همچنان شخصیت‌های تاریخی را ابزار دشمنی قرار دهد، گذشته نه تنها پایان نمی‌یابد، بلکه دوباره در ذهن و رفتار ما تکرار می‌شود.
با احترام و ارادت،
برای افغانستانی که در آن، امان‌الله خان، داود خان، احمدشاه مسعود و همه شخصیت‌های تاریخی، نه بت باشند و نه دیو؛ بلکه با خوبی‌ها و خطاهایشان، منصفانه و علمی مطالعه شوند.
گفته های تاریخی شاه دخت هندیا :
اولین کسی که ما را به وطن دعوت کرد قهرمان مسعود بود .
من  عمرم  را خورده ام  میخواهم  یک خاطره خود از احمد شاه مسعود قهرمان  را با همگان   شریک  سازم  مبادا   نا گفته  از دنیا  کوچ  کنم   .
از آن روز که  پدرم  افغانستان  را بدرود  گفت  و به ایتالیا  مهاجر  شدیم   انگلیس  ها  چهار اطراف ما را  خط کشی کردن   و در حقیقت  زندانی  شدیم درست مثل  ناپلیون در جزیره سنت هلن .    از یکسو  فشار  اقتصادی  و از طرف دیگر  فشاری سیاسی  !  چندین  بار پدرم  با دولت   نادر تماس  گرفت  ولی  نادر   با کشتن  هیت  که از جانب پدرم  فرستاده شده بود  پیام  خود را فرستاد که  من  با هیت  تو چنین  کردم  فکر کن با خودت  چی میکنم  ؛  از سوی دیگر  دولت  ترکیه هم  بخاطر که دولت  نادر را به رسمیت  شناخته  بود  ما را  نمی پذیرفت    بعدا  به روی کار آمدن  ظاهر شاه  پدرم  چندین   بار  از طریق سفارت های  افغانستان  در ایتالیا  و ترکیه  تماس با کابل گرفت  و در خواست   برگشت به وطن  و یا حد اقل کمک اقتصادی را کرد .  کمک  اقتصادی  از مال بیت المال نبود بلکه پدرم   خواهان  پول خود  بود که  آل یحیی آن پول را از زمین های ما بدست میآوردند  که تا امروز  زمین های ما را  آل یحیی غضب کرده  که  من  در محکمه  دعوا  دارم   .   این درخواست های پدرم  هر بار از سوی  هاشم خان  و شاه محمود خان    رد میشد   ؛  پدرم   به خوبی  دانست  که  دولت کابل  تحت  تاثیر  انگلیس ها است  و این انگلیس ها  هستند که  در ایتالیا  ما را زندانی و در کشور  ما را ممنوع الادخول  کرده اند   چون  آن سیلی  که پدرم  به روی  انگلیسها  زده بود  را فراموش نمیکنند    . پدرم  بار ها میگفت  که (من به امید  آن دولت های که ما را دوست داشتند و در سفر های رسمی ام مرا  پذیرایی گرم  کردند و وعده وعید دادند  از کشور   خارج  شدم  اگر  میفهمیدم  که   با من چنین میشود و آل یحیی هم احسان فراموشی میکنند   قطعا  از کشور  خارج  نمیشدم  و بهتر بود همانجا  کشته میشدم  )  این همه  مشکلات  یکطرف  بود  که  جنگ  دوم  جهانی آغاز  شد و زندگی ما  مشکل و مشکل تر شد
به اینصورت  پدرم  در آرمان  اینکه  کشور خود را یکبار دیگر ببیند  در سال ۱۹۶۳  وفات یافت  و به آرزو خود دست نیافت 😭😭 .  بعد از وفات  پدر ما فکر  کردیم که شاید  انگلیس ها از ما دست بردارند  ولی اشتباه فکر میکردیم    هیچگاه نشد از نظر انگلیس ها  به دور  باشیم   .   با روی کار آمدن  جمهوریت  داوود خان ما  و برادرانم  با حکومت کابل تماس گرفتیم   ولی  اینبار  متوجه شدیم  که  نه تنها که  آل یحیی  تحت مشوره  انگلیس ها  از ما دوری میکردند  بلکه  عقده شخصی  هم  نسبت به فامیل  ما داشتند  ؛  بعد از روی کار آمدن  حکومت  کمونستی  ما  مخالف آن حکومت بودیم و هیچگاه نخواستیم  تماس  بر قرار  کنیم و دوست هم نداشتیم که روابط با کمونست ها تامین کنیم  😓   بدین  صورت  ما  تمام  عمر  خود را در آرمان وطن  دور از وطن  گذشتاندیم  و هیچ  امید  دیگر  نداشتیم   ما از وطن   دست  شستیم
دیگر  از وطن  پیام  تیلفون  و خبری  نبود  فقط از  رسانه ها   خبر شدیم که  مجاهدین  کابل را فتح کردند  و جنگ های داخلی  جریان دارد  تا اینکه  از ما دعوت شد که از کابل  برای ما  زنگ  تیلفون  آمده و ما باید  به سفارت  برویم   نمیدانستیم  که  کی  هست و چی میخواهد  ما  در کابل کسی نداشتیم که   احوال ما بگیرد  و کارمندان سفارت هم نمی گفتند که کی هست  فقط میگفتند دستور است  به هر حال  وقتیکه   داخل  اوتاق شدیم  از من  خواهش کردند که  در تیلفون  صحبت کنم  وقتیکه  بلی گفتم  از آنطرف خط  صدای  آشنا   متین  و با  هیبت و مهربان  جواب داد که  (سلام علیکم   انشاالله صحت دارید  ) من این صدا را چندین بار از  رادیو ها و رسانه های  فرانسوی شنیده بودم  و من گفتم :   شما ؟   گفت  احمد شاه  هستم     و کارمند که در نزدیکم بود  با لبخند  گفت  که آمر صاحب مسعود است   آری   قهرمان  مسعود  بود  خودش بود   .   من  احوال پرسی را ادامه  میدادم  و ایشان  از  احوال ما  در طول سالها دوری از وطن جویا  میشد  مرا  گلو ام را بغض گرفت ولی  نمیخواستم  قهرمان  مسعود   بفهمد که گریه میکنم   . ایشان  بعد احوال پرسی  با من  از برادرانم  جویا  شدند و با شهزاده احسان الله هم صحبت داشتند  و جالب تر از همه  این بود که از ما  دعوت  کردند تا به وطن  بر گشته و و نقش سیاسی بهتر را در حکومت بازی کرده مصدر خدمت به جامعه شویم   همانا که آرزو پدرم بود .    فامیل  ما  از نهایت  خوشی  اشک به چشمان شان  جاری شد  و یکدیگر را در آغوش گرفتن  این اشک و خوشی  نه برای  پادشاهی و حکومت بود  بلکه  از خوشی  برگشت  به وطن  و تنفس  آب و هوای  وطن  بود .  ایشان  ادامه  دادند  که ( من به استاد ربانی مشوره دادیم که  دنیا   مجاهدین را قبول  ندارد  ما باید بخاطر  حفظ نام و نشان جهاد   یک شخص سوم و بی طرف را وارد صحنه کنیم و  مجاهدین  همکار و حامی آن باشند در غیر آن  یهود نصارا دسیسه میکنند و خون های زیاد ریخته خواهد شد و جهاد ما بدنام  میشود  از این رو فیصله کردیم که استاد   ربانی  به هرات  رفته  و استعفای خود را اعلان   کند  و شهزاده  بر کرسی های مهم چون صدارت ریاست جمهوری و غیره ایفا کند  ) و تاکید میکرد که این  به خیر وطن هست   ما همه  آمادگی  گرفتیم  و خوش حال بودیم  که کسی  بعد از سالیان  دراز  ما را به وطن  دعوت  میکند  آنهم  جایگاه  در خدمت مردم !    آری  قهرمان ملی  احمد شاه مسعود  اولین  دعوت کننده ما  به وطن   بود  . بعد از  این  ما با دولت  مجاهدین  مکالمات  داشتیم   تا اینکه  از رسانه ها دیدیم  که  استاد ربانی  طی سخرانی  در  هرات  استعفا خود را اعلان نکرد  و تداوم قدرت خود را مصلحت گفت و  اوضاع  قسمی  دیگر  شد  و مسعود این را خلاف تعهد گفت و عرض کرد که ( من هم چون شما غافلگیر شدم  کار استاد خلاف فیصله بود   علت قضیه  با آمدن  استاد به کابل روشن میشود )  تا جای که ما خبر شدیم  اسماعیل خان با استاد کدام فیصله دیگر کرده  .  من نمیخواهم  زیاد داخل  این بحث  شوم    از اینرو  برنامه  تغیر کرد  و  بازگشت ما به وطن به تعویق افتاد .  تا اینکه خبر شهادت ایشان ره که یگانه امید مردم به آزادی بود را شنیدیم  و ظاهرا  تمام امید ها به خاک یکسان شد و دیگر آینده را نمی دیدم   که یکباره  خون نا حق دامن قاتل را رها نمی کند  و اراده خدا گونه دیگر شد  و مقاومت گران چون شیران وارد کابل شدند و حکومت  جناب کرزی صاحب روی کار آمد و فرصت پیدا شد که به وطنم بیایم  آن وطن که پدرم  آبادیش را آرزو داشت   .  مسعود  قهرمان  واقعی  بود  من بار ها این را گفته ام  مسعود کسی بود که بالایش اعتماد میشد  . آری  اولین  دعوت کننده ما به وطن  قهرمان  مسعود  بود.
پوهندوی محمد شعیب شریعتی
از کابل – افغانستان
شماره تیلفون
+93 74 979 0399
ایمل :

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا