خبر و دیدگاه
سپاسگزاری از جنابِ احدی_ بخش سوم، چارم و پنجم و ششم پایانی

بخش سوم
میرویس، اصلاً افغان نه بود، مادرش نازو، نام نه داشت.
سمیع مهدی خیلی ظریفانه پاسخ برای شما داد.
محمدعثمان نجیب
نمایندهی مکتب دینی فلسفی
من بیش از این نه میدانم
میگذریم از این که ناسیونالیسم افغان محوری تکقومی در کشور ما، نه تنها کشور که خود ناسیونالیسم افغانی شما را هم نابود کرد. چون شما در پی همگامی و همراهی با کاروان تمدنی و شهروندی و گذار به گزارههای جهانبینی نوین نه بوده اید. پیوسته فقط برتقویت اقتدارگرایی خشک و بیروح برای بقای قدرت تلاش کردید. یعنی برای شما ارزشهای شهروندی به پشیزی هم اهمیت نه دارد، مگر به قولِ خودِ تئوری غلبه بر بقای سلطه.
شما این پرسش را پاسخ بدهید که در کجای تاریخ چند ده سالِ پسین، از احمدشاه تا هیبتالله، به توانایی خودتان تئوری غلبه را اعمال کرده اید؟ سپاهیان فاتح احمدشاه برای هجوم به هند و دریافت غنیمت توسط احمدشاه، بیشتر کیها بودند؟ سوارهنظام احمدشاه را چیکسانی تشکیل میداد و چقدر افغان در آن سهیم بود؟ چرا احمدشاه ابدالی بیشتر از شما ناسیونالیست خشک نه بود؟ چرا محمدافضل سکه به نام خودش به نام شاه خراسان ضرب زد و خودش را ناسیونالیست افغانی نه خواند؟ چرا پدر ناسیونالیسم افغانی، یعنی عبدالرحمان و تاجالتواریخ، خودش را افغان و پارسی زبانان و اوزبیکان و تاجیکان و دگران را به هویت خودشان خطاب کرد و نه گفت که من یک ناسیونالیست ناب افغانی هستم؟ چرا شاه شجاع به پارسی شعر گفت؟ صبح و دمید و روز شد…
چرا حتا ملا عمر در دورِ اول، ملا کرزی در چند دور حاکمیت اجباری وتحمیلی خود، ملاغنی همچنان و حالا ملا هیبتالله، خود شان را بانیان یا مدافعان اصلی و علنی ناسیونالیسم افغانی خطاب نه کردند؟ ترس است یا مدارا؟
آقای احدی!
میدانید که ناسیونالیسم ناب در جهان بقای وجودی نهدارد، تا بخشی یا کلی از ناسیونالیسم تک قومی را با خود نه داشته باشد. حکومتهای طالبانی افغان و پشتون محور صد و پنجاه سال اخیر در افغانستان از این نمونه است. شما گفتید که ناسیونالیسم افغانی از کندهار شکل گرفت و همهگیر شد.
ارچند سمیع مهدی خیلی ظریفانه پاسخ برای شما داد. ما اما از شما میپرسیم که پیشینهی تاریخی و کهنی کندهار از بافت جمعیت تا جغرافیا و دین و زبان و فرهنگ مربوط کدام دودمانها، تیرهها و بومیهای محلی بوده و قوم شریف افغان در کجای این جغرافیا قرار داشته. و اصلاً ریشهی مستقل تباری و غیر خدمتگزاری افغانان در دربار شاهان و امپراطوران پارسی زبان ایران باستان، به ویژه نادر افشار در کجای تاریخ خراسان دیروزست؟
جناب احدی!
شما چرا از همه داشتههای نکوی دانش و هنر و فرهنگ و ضابطههای والایخردگرایی خراسان دیروز الگو نه میگیرید؟ سرزمین گستردهیی که به راستی الگوی ناسیونالیسم ملی، پیشا احمدشاه بوده است.
آقای احدی!
بر خلاف گفتارِ شما، احمدشاه ابدالی حاصلِ بذر فرهنگ تنگنظر ناسیونالیسم افغانی نه و میرویس هوتکی افغان بوده است.
آنچه را ما به شما توصیه داریم اینست تا دیدگاههای تان را بازنگری کنید و زمان، زمانِ تجددگرایی یک دنده نیست. گفتیم که در جهانِ واقعی چیزی به نام ناسیونالیسم ناب، خالص و غیرقوممحور عملاً وجود نه داشته و نه دارد.
این ناسیونالیسم قومی شما، به هیچ مبنایی خردپذیر نیست و بیشتر خردگریزی دارد. این گزاره از ناسیونالیسم قومی شما.نه یک داوری احساسی، بلکه نتیجهی تحلیل تاریخی–ساختاری تصنعی قدرت افغان در اتکا به انگلیس و کنون اروپا و آمریکاست، نه ضربِ شمشیرِ خودتان.
نمونهی دقیق گفتار ما، پیوندزنیها ساختهگی، ادعایی، غیر واقعی و تصنعی تاریخ ناسیونالیسم افغانی به اشخاصست، مثلاً میرویس که حالا هوتکی گفته میشود. ما در گذشته از ورای اسنادهای معین دریافته و سالهای پیش منتشر کردیم که خیلی چیزها از تاریخنگاری افغانی، بیشتر داستانهای نیمهتمامِ هزارویکشبست تا راستی.
حالا شما را دعوت میکنیم که آن بخش راستی تاریخ افاغنه را دریابید،جعلسازی، جهل بار میآورد.
«برخلاف گفتههای جعلی تاریخ سازی، میرویس اصلاً پشتون هم نه بود و از سوی مادر، اوزبیک تبار و پدرش شناسهی تاجیکی داشت و منابع مختلف از جمله برگردان تاریخ نویسندهی افسر سویدنی (غلام یا بردۀ میرویس)..۱۷۲۴ م توسط محترم دکتور لعل زاد… لندن – ۲۰۱۲ م و بخشی از کتاب ما همه افغان نیستیم اثر ماندگار استاد غلام محمد محمدی و نگاشتهی منتشرهی تارنگاشت شبکه اطلاع رسانی افغانستان به کد خبری شماره ۱۵۶۴۶۷ در ساعت ۱۶:۵۴ تاریخ. ۲۴/۹/۱۳۹۷
میرویسخان نه هوتکی است، نه غلجایی، نه قندهاری و نه نام مادرش «نازو انا» بوده، بلکه نام مادرش «گِنی» اوزبیکتبار و پدرش فرغانهیی(تاجیکستانی) بوده است. البته که در پژوهش های زیادی تازه به دست آمده این مورد نه تنها در مورد میرویس که در مورد بیشترین شخصیتسازیهای دروغین منتسب ساخته شده به پشتون افشاء گردیده است. از دیدِ نگارنده، غالباً پسوند صفت خان هم برای میرویس به پیروی از عرف موجود و حاکم در قبایل پشتون کندهار داده شده باشد. چون تاریخ تاجیک تباران کمتر این پسوند ساختهگی را کار برده است. به هر رو هر موردی را که معیار داوری یا پژوهشی قرار بدهیم میرساند که زبان فارسی در خراسان زمین با پهنای وسیع و ژرفای عمیق از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب جغرافیای دیروزش تنها زبان عام و رابط میان مردمان، دربارها، گفتومان ها و تمدن های اعصار بوده است. استیلای انگلیس بر ضد زبان فارسی در انگلیس آتش خُفتهیی بود که زبانه میکشید تا هر چه غیر انگلیسی است را نابود کند. هیچ تاریخی تثبیت نه کرده که زبان فارسی از دوران آغاز حکمروایی گذشتهی میرویس و احمدشاه ابدالی تا امروز کاربردی در دربارها و اجتماعات نه داشته بوده باشد. بل همه تاریخ ها تا آنجا گواهی میدهند که شاهان پشتون هم بیشتر فارسیگو و فارسی دوست بودند تا پشتو دوست بودن. لینک محتوای کامل مقاله در پایانست که هر از گاهی بازرسانی میشود.»
آقای احدی!
میدانید که
-. چرا ناسیونالیسم ناگزیر به «قوممحوری» میلغزد؟
ناسیونالیسم بر سه ستون بنا میشود:
۱. هویت مشترک
۲. روایت تاریخی
۳. زبان/فرهنگ مسلط
در هر جامعهی چندقومیتی، این پرسش ناگزیر پیش میآید:
کدام هویت؟
روایتِ کدام تاریخ؟
زبانِ کدام گروه؟
در عمل:
• یک قوم/گروه غالب، پاسخ این پرسشها را بهنفع خود میدهد. چنانی که شما دادید.
• ناسیونالیستهای افغان در کشور ما، سپس آن استیلای جبری به زور شمشیر بیگانه را «هویت ملی» مینامند. اینجاست که ناسیونالیسم، در لحظهی تحقق سیاسی، به ناسیونالیسم قومِ مسلط بدل میشود. گاهی آن را ناسیونالیسم مدنی؛ استثنا یا پوشش مینامند. در چنان ناسیونالیسم:
معمولاً گفته میشود:
• «ناسیونالیسم مدنی» (civic nationalism)
• در برابر «ناسیونالیسم قومی» (ethnic nationalism)
اما در عمل:
• ناسیونالیسم مدنی هم بر زبان، تاریخ و نمادهای یک گروه خاص استوار است.
مثلاً ناسیونالیسم افغانی شما که تیشه به ریشهی همه داشتههای سرزمینی ما زد و نامهای دهکدهها، شهرستانها، استانها، کوچهها، بایستهها، شایستهها، فرهنگیها، تاریخسازها و اسطورههای بومی را دزدید و به جایشان دامها، نه نامهای راستی را قرار داد.
مثال!
شهرستان سبزوار، زادگاه بیهقی را شیندند ساختند و شهرستان پوشنج، زادگاه طاهر پوشنجی را پشتونکوت. اگر معلومات زیاد در بارهی دستبرد ناسیونالیسم افغانی به نامهای تاریخی و کهنی کشور ما نیاز داشتید، ما مقالهی مطول و مفصلی از تعداد مکانهایی را قبلاً منتشر کردیم، میتوانید آن را از کوگل دریابید و یا به منابع تاریخی دگر مراجعه کنید.
البته چنانی که شما نرم و آرام و نه بیاحترام سخن گفتید، اما صریح از ناسیونالیسم قومی تان دفاع کردید. این، بخشی از سیاست جهانی ناسیونالیسم میباشد و فقط ابزارهایش نرمتر و زبانش حقوقیتر است
نمونههایجهانی:
• فرانسه → زبان و فرهنگ فرانسوی
• ترکیه → ترکمحوری با نام شهروندی
• ایران → فارسیمحوری با نام ملت
اینجا ناسیونالیسم مدنی اغلب قوممحوریِ پنهان است، نه نفی قوممحوری. اما شما پردهها را دریدید و پوستکنده، تبعیت دگران از ناسیونالیسم افغانی را حکم دادید. موردی که نه عملیست و نه عقلانی. اما بیشتر تنشزایی دارد
آقای احدی!
لطفاً مردم را نادان مهپندارید، افغانستان، نمونهی عریان ناسیونالیسم تکقوممحورست.
چرا دیدگاه و تحلیلِ ما دربارهی افغانستان، از نظر ساختاری قابل دفاع و مستند است.
در حدود ۱۵۰ سال اخیر:
• دولت مرکزی = پشتونمحور
• زبان قدرت = پشتو (و فارسیِ تابع)
• روایت تاریخ رسمی = قبیلهمحور
• ارتش، سیاست، نمادها = نامتوازن قومی
حتا در دورههایی که:
• شعار «ملت افغان» داده شده و شما یکی از بانیان آن بوده اید.
• یا نام «اسلام» برجسته شده
. شما گفتید که وظیفهسپاری را به اساس شایستهگی میبینید. مگر به یادتانست که کرزی و غنی و شما با دستور آمریکا همه چیز، حتا تحصیل
را هم سهمیهبندی کرده بودید و افغان سهمیهی بالاتر داشت. شما به یاددارید که شاگرد هزارهی سمنگانی، به لیاقت خودش، اولنمرهی کانکور شده بود، مگر یک جوان نالایق افغان که در آزمون کانکور آن استان ناکام مانده بود را عوض وی در سهمیهی افغانی معرفی کردند. سرانجام با پادرمیانی سرور دانش، آن فرزند لایق سمنگانی هم به دانشگاه راه یافت. این ناسیونالیسم ملی بود یا افغانی؟
پاسخ روشنست، ناسیونالیسم افغانی. چون در عمل:
قدرت، توزیع قومی نابرابر داشته است.
کنون طالبان؛ اوج عریانسازی ناسیونالیسم افغانی را دارند.
طالبان سه ویژهگی را همزمان دارند:
۱. قرائت خاص مذهبی
۲. ساختار قبیلهی
۳. هژمونی قومی افغانی = پشتونی
در اینجا:
• «اسلام» ابزار مشروعیت است. کرزی و غنی پیش از این دموکراسی را ابزار این فریب ساخته بودند.
• «قوم» ساختار واقعی قدرت از احمدشاه تا هیبتالله به دست ناسیونالیسم افغانیست.
• «ملتواحد، وحدتملی، شهروندی، مدنیت، برابری لیاقت ووو…» صرفاً واژههای تهی از معنای عملی، برای کاربردِ تحمیل هژمونی قومی.
جناب احدی!
اگر نتیجهی تحلیلی (نه شعاری) بدهیم، میتوان اینگونه صورتبندی کرد:
-ناسیونالیسم، در جامعهی چندقومیتی:
-یا به تقسیم عادلانهی قدرت تن میدهد. موردی که ناسیونالیسم افغانی آن را به شدت بد میبیند.
-یا ناگزیر به هژمونی قومی فرو میغلتد. ناسیونالیسم افغانی در خراسان افغانستان همیشه مسیر دوم را رفته است.
. جمعبندی در افق «من بیش از این نمیدانم»
از منظر مکتب ما:
• ناسیونالیسم وقتی مدعی «حقیقت واحد» میشود، خطرناک است
• وقتی «قوم خود» را «ملت» مینامد، ستم ساختاری تولید میکند
• و وقتی پرسشگری را سرکوب میکند، به اسطورهی جبری و تصنعی قدرت بدل میشود.
پس نتیجه میکیریم که به گزارههای دروغین شما:
«ناسیونالیسم ناب وجود نه دارد»
از نظر شما که عیان کردید، ناسیونالیسم افغان نهتنها یک باور شخصی، بلکه یک داوری نظری قابل دفاع بیپایه است.
لذا اگر از هر راهی به ناسیونالیسم شما نگاه کنیم، راهی که منتهی به شما و اندیشهی شما و تبارتان میشود، همان ناسیونالیسم افغانی، متکی به زور شمشیر بیگانه است، نه زور خودتان.
ناسیونالیسم قومی شما در هیچ راهی گنجایش پایش نه دارد. درستست که چند پگاهی از یمن حمایت آمپریالیسم در بدل خدماتی که برای شان میدهید، مقتدرید، مگر هرگز تاب مقاومت و مبارزهی تنها را با دگران نه دارید. فرار امانالله و فرار دکترنجیب و فرار غنی، نمونههای آن اند.
پنداشتیم تا ناسیونالیسم شما را:
• یا به نقد ناسیونالیسم از منظر دین و عرفان
• یا به تحلیل تطبیقی با بالکان، قفقاز و خاورمیانه
موردِ شور قرار دهیم، مگر منصرف شدیم.
بخش چهارم
نگاهی به گفتههای آقای احدی با سمیع مهدی
آقای احدی!
از نظر شما، چه کسی در سرزمین ما اشغالگر و چه کسی بومی است؟
شما کابلی هستید؟
هموطنانِ افغانِ ما دوصدوپنجاهسال و اندی بیش در کجا زندهگی و سرزمین داشتند؟
تاریخ پنجهزار سالهی شما کدام جغرافیاست؟
آیا میدانید اشغالگر و بومی این سرزمین کیهاستند؟
عوضِ تلاش ناکام به سیطرهی هژمونی افغانی، در زندهسازی زبانِ افغانی از میان پنجاه زبانِ مُردهی جهان گامبردارید.
شاید اینبار بالاتر از چند ده بارست که همه منتقدان، به نخبههای محترم افغان پیشنهاد دارند تا هر فرصتی را نه برای تفننگرایی اندیشهی ناکامِ اول بودن، به تقویت و رشدِ زبانِ شیرین پشتو همتگمارند. همهی شما به جای پرداختن به این مأمول، ناخواسته یا خواسته در تقویت زبانِ پارسی کارکرده اید. بیشترین آثارِ به جا مانده از اندیشهورانِ افغانگستری، به زبان پارسیست. این نه برای آنست که شما یا همنگاههای شما عاشقانِ پروپاقرصِ زبان پاسیاید. بل برای آنست که نه خواستید و نه توانستید یک مجموعهی واحد علمی انکشاف زبان افغانی بسازید. شما ابتذالِ زبان افغانی در گودال افتادهگی را پسندیدید و اقتدارگرایی بدونِ دانش افغانی نسبت به آن ترجیح دادید. اینجا کمکاریها و ناکاراییهای شما و همتایان تان مسئول اند، نه پارسی و نه پارسی زبان یا اوزبیک و تاجیک و هزاره و ایماق و بلوچ و پشهیی و ترکمن و نورستانی و دگران. شما را به شنیدن سخنانِ خلیلی، معاون ریاست جمهوری پیشین دعوت میکنم تا در لینکِ پایان سری به آن بزنید. خلیلی مزورانه و مزدورانه، نه از روی نیت نیک، بل از روی فتنهی ظاهرسازی خواسته در محفلی، به رضایت خود پشتو بخواند. وقتی یک مقام درجه سوم کشور چنان لخشنده و مضحکهبار پشتو میگوید که حتا محتوای آن را از روی خط هم خوانده نه میتواند، پس شما با این دانشِ بلندتان در زبان پشتو، با آگاهیتان از تاریخهای ناکام اقدام زوریادگیری زبان پشتو حد اقل از زمان محمود طرزی، چهگونه به قولِ خودِتان به مارشال فهیم فقید پیشنهاد کردید که میعاد یادگیری زبان پشتو را ده سال بسازند و پس از آن چه؟ فورمولی را هم که داده اید، خردگنجی نه دارد. مثلاً گفتید، چهل سالهها معاف اند. وقتی سی سالهها برای ده سال پشتو یا افغانی بخوانند و در پایان هم خلیلیگونه پشتو بگویند، چه حاصل از این جبر آموزیست؟ کنکاش زبانیادگیری افغانی را کنار میگذاریم. همانسان که شما گفتید، من به شخصه زبان شیرین پشتو را به مراتب و با دستورِ درستِ گفتاری و نوشتاری میدانم، ارچند دستور زبان افغانی هنوز در مچالهدانیهاست، از سوی خودِ افغانهای تحصیل کرده. نه این قلم و نه میلیونها پارسیزبان و تاجیک یا غیر تاجیک، مخالفتی با زبان شیرین پشتو یا خود قوم شریف افغان یا پشتون نه دارند. مخالفت شان فقط با برتریخواهانِ هویتی و زبانی، مانند شما، کرزی، غنی، خلیلزاد، جلالی، زاخیلوال، مسلمیار و دگرانی که همنگاهِ شماستند، میباشد و بس. من همین اکنون وقتی به موسیقی شنیدن اشتیاق پیدا میکنم، بیدرنگ سوی آهنگهای استاد ایوب، حماسیهای استادگلزمان، هارمونیزهخوانی بیمانندِ استاد اولمیر میروم و یا در شعر خوانی، سوی اشعار استاد امان الله سیلاب میروم. مبارک دې شه سیلابه د وصال استازې راغۍ و یا سرودههایی از استاد ملنگجان که (۷) سال پیشاز تولد من شهید شده میشنوم و میخوانم. با آن که ۹۹ درصد سرودههای شان به قوم و تبارخود شان و به قول شما ناسیونالیسم افغانیست. به روی تصادف هم از دگر اقوام در اشعار یا آهنگهای شان یادی نه شده، فکر نه کنم شما حتا سری هم به آنها زده باشید. پس شما یادداشتنِ زبانِ پارسی را برگ برنده یا طعنهی روی پارسیوانان نه سازید. شما زادهی شهرستان سروبی «سرآبی» هستید، مکانی که بیشتر پارسیزبانان و تاجیکان اند تا افغانان. همان تاجیکان و پارسیزبانان هم زبان افغانی یا پشتو را یاددارند و تکلم میکنند یا پارسیزبانان در گردیز و پکتیا و کندهار و شهرستانهایی که به جبر تاریخ از نام پارسی به نام افغانی تغییر نام یافته اند، زبانهای مشترکی را به کار میبرند. آنجا کسی بالای شان فشار نیاورده، بل محیط برای شان آموختانده.
شما در کنشهای تان برای دریافت راهحلهای ناکامی قدرت تنهای افغانی در جغرافیای امروزِ کشور به عواملِ بازدارندهگیهای همزیستی مسالمتآمیزِ نخبههای قومِ شریف افغان با دگران بپردازید، نه به معلولهای حاصل شده از عللِ شقاوت و سرتنبهگی شما و هممانندهای شما. به اقرارِ باربارِ خودتان، قبول کنیم که زیستگاه قوم شریف افغان میان دوصد تا دوصدوپنجاه و مقرون به سه صدسال در جغرافیای خراسان بوده باشد. پس به قول سمیع مهدی، پیشا افاغنه کدام اقوام در این سرزمین بودند و خودِ افغانان در کجا بودند. اگر شما ریشهی خراسانی بودن را رد کنید، چهگونه خود تان را مدعی تاج تخت میراث خراسانیان میشمرید؟ آیا شما اشغالگرید یا بومی؟
من اینجا برای شما عواملی را بازیاد میکنم که مقصرِ درزبرداری زیست مسالمتِ افغانان با تیرههای مختلف بومی خراسان بوده و میباشند.
بازیاد برای آن گفتم که این دلایل سالها پیش هم منتشر شده اند:
اگر اقدامات افاغنه برای سیطره بردگران و اشغالسرزمینهای بومیان خراسان حد اقل از دورانِ عبدالرحمان، خودآگاه نه میبود:
-عبدالرحمان به وایسرای انگلیس نه مینوشت که وی مالک و اختیار دار حیات و مماتِ هزارههاست و هرگونه خواست با آنان رفتار میکند.
-برنامهی ناقلسازی به شمال را از دوران عبدالرحمان تا امروز به شدت و گاهی به نیرنگ عملی نه میساختند.
-ظاهراً مظلومنامهی دویمهسقاوی را نه مینوشتند.
-تاجیکان و پارسی زبانان را کولابی و ایرانی و مهاجر نه میگفتند. در حالی همهی این جغرافیا سرزمین اصلی بومیانش بود و احمدشاه ابدالی رکابدارِ امپراطور پارسیزبانان.
-میان فارسی و دری خط و نشان نه میکشیدند. محمود طرزی علنی علیه زبان پارسی قرار نه میگرفت و به پیشنهادِ خودش، آموزش زبان افغانی را اجباری نه میخواست.
-امانالله نظامنامهی ناقلین، با امتیازات فراوان را منظور نه میکرد.
-پشتو تولنه را ايجاد نه میکردند.
-آموزش پشتو را در دورههای گوناگون اجباری نه میساختند.
-چیزی به نام مصطلحات دروغین ملی را بر مردم تحمیل نه میکردند.
-نامهای تاریخی و بومی ۹۹ در صد دهکدهها، شهرستانها و مکانهای کشور را از پارسی بومی به افغانی تغيير نه میدادند.
-دکتر نجیب در جرگهی افغانان، نه میگفت که پشتانه ۵ زره کلن تاریخ لري. میگفت مردم و کشور ما پنج هزار سال تاریخ دارد.
-کرزی در جلسهی رسمی کابینه فیصله نه میکرد که از کاربرد واژه بیگانه
خودداری کنید.
-قانون دانشگاه در پارلمان زندانی نه میشد.
-انگلیسی مقدمتر از پارسی در کنار پشتو نه میشد.
-نام دروغ لوی افغانستان وجود نه میداشت.
-سه صد سال کمتر، سیاسیون خاین یک قوم حاکم ما نه میبود.
-سرلوحه های پارسی امروز پایان نهمیشدند.
-همهی انتخابات عادلانه و شفاف برگزار میشدند.
-واحدِ طاقت نه میگفت کسی پشتو نه میداند حرامی است.
-اصولی نه میگفت د پشتنو مشری ومنی.
-سرود ملی، بانکنوتها، شناسنامهها، لوایح، نامگذاریها محلات و.. مساوی به هر دو زبان میبودند.
-سهمیه بندی درجه اول و دوم و سوم در تشکیلات دولتی نه میبود. که پشتون اول باشد.
-لیاقت و شایسته سالاری معیار میبود.
-از دفتر غنی گند بیرون نه میآمد که پشتو اول باشد.
-در تقبیح جنایات طالبان بر اقوام دگر سکوت معنادار ۹۰ در صد پشتون های تحصیل کرده وجود نه میداشت.
-در ربودن دختران و زنان تاجیک و پارسی زبان و هزاره سکوت نه میبود.
-در نسل کشیها سکوت نه میبود.
-کوچهای اجباری بومیان نه میبود.
-جابهجاییها آشکار برای تغییر جمعیت در شمال نه میبود.
-صدها بدبختی سیاسی، قبیلهگرایی و تحجر طالبانی دگر نهمیبودند.
چون همهی اینها وجود دارند، خواهی نه خواهی به مقتضای قانون طبیعی واکنش، ایستادهگی و مقاومت شکل میگیرد و تا پیروز پایان نه دارد. ارچند سنگین و هزینهبردارِ مالی و جانی و زمانی.
-تکیهکردن شما به غرب و آمریکا و حالا قدرتهای شرق، برای بقا و ظلم کردن بالای مردم دگر نه میبود.
بخشِ پنجم
آقای احدی!
اگر خراسان بزرگ دیروز و افغانستان کوچک امروز، ملکیت بومیان اصلی نه شود، ملکیت هیچ اشغالگر و برتریخواهی قومی شما نه خواهد شد.
پس از این بخش، بخشِ ششم را پایانی دانسته و نیاز تداوم آن را نه میدانیم. مگر آن را با شما در یک گفتومان یکسُویهی فلسفی و اندیشمندی پیشنوشت میکنیم تا شکافتنی باشد، استوار بر پایهی خِرَد.
-شما در میانِ دیدگاههایتان اشاراتی داشتید که بیشتر واماندهگیتان در ارایهها را نشان میدادند تا عرابهرانیمنطقی.
-خودتان و تبارِتان را مالکِ بلامنازعهی کشور دانستید.
-سایر تیرهها، دودمانها و مالکان و بومیان اصلی سرزمینی ما را تحمل شدههای افغان وانمود کردید.
-برنامهی بدونِ تغییرِ دیدگاهِ افغانیتان را از سرباز که نه دارید، تا جنرال و وزیر، از عامی و حامی تا طالب و ملا و چلی و از نکتایی تا ایزاربندپوش، از تحصیلیافتهی غرب نشین تا گویا مدنیشدهی شهرنشین همه را مدافع منسجم و یکدستِ افغانیت خواندید.
-در پایان هم بر دوامِ هژمونی و سیطرهی افغانی و اول بودن افغان مُهرِدوبارهی یک دندهگی زدید.
برداشت ما در راستی آزمایی سخنان شما!
سخنانِ شما هیچ چیز را تازه نشان نه میداد، مگر صراحت لهجهی شما برای تحمیل و قبولاندنِ سلطهی افغانی بالای مردم به زور یا بدونِ زور یک استثنا بود که تا کنون تکرار نه شده.
من نخستین کسی بودم که از این صراحت و عریانگوییتان استقبال کردم و پس از آن دوستان دگر.
استقبال ما از سخنان اخیر شما آن نه بود که شما مستحق بودید، برای آن بود که شما طلسماتِ نیات پنهانِ افغان و هژمونیبرتریخواهی افغان را شکسته و آشکار و بیمدارا گفتید: « افغان اول ».
سخنانِ شما بنمایهیی شد بر آن عده از غیرِافغانانِاحمقی که سالها گفتارِ روشنگران را قبول نه کرده و هی وحدت میگفتند و برابری و از این ساختهتکراریها زیاد. تفسیرِ شما از اقتدارداری و داشتنِ افغان چنان صریح بود که همه خوابیدهها را از خواب بیدار کرد، مگر نه برخی نادانها.
نقاطِ ضعفِ فلسفی گویا تئوری غلبهی ناسیونالیسم افغانی خواهی شما!
-شما اصلاً تئوری مستقلِ غلبه به زورِ بازوی خود نه دارید تا متکی به خارجی نه باشید.
-شما برای هزاران سال دگر هم ثابت کرده نه میتوانید که از بومیان اصلی و تنهای خراسان بوده باشید، مگر آن که رکابدارِ خراسانیان و شاهان سرزمینپارسیان و پارس باستان و ایرانشهری بوده اید. خدمت احمدشاه با چند هزار عمله و فعلهی افغان در دربارِ نادرشاهِ افشار ثبوت این سخنانِ
ماست.
-شما به هزاران سال دگر هم ثابت کرده نهمیتوانید که بومیانِ اصلی این سرزمینهایید. نه داشتنٍ شجرهی خراسانی، شناسهی ایرانشهری و گواهی نه داشتن از پذیرشِ شما به عنوانِ شهروندانِ ایرانِ باستان. از احمدشاه تا هیبتالله. « گرچه در برخی تاریخها، افغان را بخشی از مردمان ایران باستان دانسته اند ».
-شما در هیچ زمانی ثابت کرده نه میتوانید که بدونِ نیروی بومی این سرزمین، موفق و پایا بوده اید. حمایتِ بومیان این سرزمین، سبب پیروزیهای احمدشاه ابدالی و پس از آن شاهانِ ناسپاس افغان گردید.
-شما به هیچ زمانی ثابت کرده نه میتوانید که پسا روگردانی مبارزانِ بومی از سرخیلها و سرکردههای تان، تابِ مقاومت را داشته باشند. در نتیجه، فروپاشی میراث احمدشاهی افغانی و پناهبردن به جاسوسی و تسلیمی بستهگان وی به انگلیس بود و تاریخهای حقیقی ثبوتِ گفتارِ ماست. امضای دهها معاهدهی وطنفروشی میراثخوارانِ احمدشاه از الف تا ی پسا احمدشاه را دوباره بخوانید.
-شما هرگز ثابت کرده نه میتوانید که اسلافِ تان در برابرِ خروشِ خشمِ لشکریانِ بومی تابِ مقاومت داشته بوده باشد. داستانِ کمتر خوانده شدهی ماجرای ( شوی زنت ) در بالاحصار را خوانده اید، اگر نه، من لینک آن را میگذارم و بخوانید که بومیان اصلی این مرزوبوم چه غیرتمندانی بودند.
-شما هرگز ثابت کرده نه میتوانید که بعد از دستدادنِ حمایتهای بومیان، بقای سیاسی داشته میتوانستید.
-شما ثابت کرده نه میتوانید که بدونِ تکیه به نیروی خارجی و جلبِ حمایتِ انگلیس و روسیهی تزاری و حالا آمریکا و اروپا و جهان هیچ هستید.
به همین دلیل پیوسته در بدلِ وطنفروشی و قبول مزدوری و جاسوسی به آنها، بقای تان را حفظ کرده اید. در غیرِ آن حتا ده روز تابِ پایایی نه دارید. فرارِ امانالله، مردارکردنِ آشکارای نادرِ غدار توسط عبدالخالق هزاره، فرار دکتر نجیب، دست نه یافتن تان به پیروزی علیه حکومت استادربانی، ساقط و سقوط یافتنـ طالب در دورِ اول و پیش. رفته نهتوانستن از مرزهای خطوط اول تان، فرارِ دزدانهی غنی ووو… نشان میدهند که بدون حمایت خارجیها کاری از شما حتا در تغییر رژیمهای افغانی خودتان هم ممکن نیست.
-هم اکنون اگر حمایتِ جهانِ دشمنِ مردم غیرِ افغان از طالبانِ شما نه باشد، یک هفته هم توان بقا را در مقابلِ خشمِ بومیان اصلی این سرزمین نه دارند.
همنگاهی و عقبگرایی افغانی شما، وجه مشترک قبیلهگرایی!
شما هم باردگر در گفتومانِ تان خشونت و انحصار قدرت را ترویج کردید، طالب هم اصولنامهی!؟ جزایی بدتر از دورهی انگیزاسیون قرون وسطایی را به نفع قبیلهی تان تصویب کرد و بر علیه بومیان اصلی سرزمینِ ما. فکور هم مقاله نوشت و مصاحبه کرد و برابری اقوام را رد کرد و چندتای دگر از قبیلهگراهای شما همچنین.
آقای احدی!
در بخشهای پیشین گفتیم که شما خود را شناخته اید. آن شناختِ شما برای تقویتِ قدرتِ قبیلهگرایی افغانی تانست که پایایی نه دارد. وقتی انگلیس و چنگیز و هلاکو و دهها قدرتِ دیگر نابود شدند، این قدرتهای کاذبِ شما نیز نیست میشوند. تأسف آنست که مردم غیر افغان زیرساطورهای دشمنانهی شما توسط نمایندههای وحشتِ تان به خاک و خون کشیده میشود.
پس چه بهترست که بر خویشتن برگردید و برگرد به خویشتن را ترویج کنید،
چون:
۱. بازگشت به خویشتن: مسئلهی پیشاقومی و پیشاسیاسی
«بازگشت به خویشتن» پیش از آنکه تاجیکی، پارسی، شرقی یا غربی باشد،
مسئلهٔی وجودی انسانیست و انسان تنها موجودی که:
• میتواند از خویش دور شود،
• علیه خویش عمل کند،
• و نیازمند بازگشت به خویش شود.
آقای احدی! سنگ، درخت و حیوان «به خود» برنه میگردند؛ چون هرگز از خود جدا نه شدهاند. اگر شما لفاظی نه دارید، پس واقعاً برای باهمی بودن کار کنید و مانند یک تحصیلکردهی ساکن غرب، مدنی بیاندیشید، نه قبیلهیی. بازگشت به خویشتن، نشانهی شرافت و انسان بودنست و در فلسفهی وجودی، این همان شکاف میان: • بودن و بودنِ آگاهانه. شما که خویشتن را دانا میپندارید و میتراشید.
۲. آقای احدی!
میدانید که خویشتن چیست؟ (پیش از آنکه به کدام قوم تعلق داشته باشد)، خویشتن صرفاً:
• قوم، زبان، دین، تاریخ یا حافظهی جمعی نه، بلکه کانون آگاهیِ مسئول است؛ جایی که انسان میفهمد:
«من هستم، و بودنِ من بر بودنِ دیگری اثر دارد.»
در این معنا، بازگشت به خویشتن یعنی:
• بازگشت به مسئولیت، وجدان و شرف
• بازگشت به حدّ خویش،
• و بازگشت به حق دیگری.
اینجاست که سخن شما میتواند بهدرستی بدرخشد اگر آن را درست به همتبارانِ تان برسانید که بودن در باهمی را نعمت بدانند و عملی کنند. آنگاه که چنین کردند، این خدمتِ شما سبب میشود:
«تا آنان خودشان را بشناسند و شناسهی دیگران را هم احترام کنند.»
هر بازگشتی که منفی باشد یا ادامهی راهِ منفی، به نفی مثبتگرایی از سوی دیگری ختم میشود. پس بازگشت منفی سودمند نیست و تازه این که عقبگرد هم است. و شما که در قرن ۲۱ عقبگرد نه باید داشته باشید.
۳. آقای احدی!
از خودبیگانهگی: بیماری تمدنی انحصاریست، نه خطای اخلاقی
آنچه را شما برتری قومی افغانی میخوانید، من «خودنهشناسی» نامیدهام.
خود نه شناسی در فلسفهی جهانی با نامهای گوناگون این چنین شناخته شده است:
• Alienation (مارکس) از نظرِ
• Das Man (هایدگر) از نگاه
• Colonized Mind (فانون) از دیدِ
سارتر هم در مورد سخنانی دارد، اما نکتهی مهم این است:
از خودبیگانهگی، الزاماً حاصل بدخواهی فرد نه، بل حاصل سازوکارهای بزرگ است. قدرت، ایدئولوژی، دولت، دین رسمی، بازار، و اکنون الگوریتمها
همهگی میتوانند انسان را چنان سامان دهند که:
• علیه خویش استدلال کند،
• به نفع حذف خود رأی دهد،
• و این را «عقلانیت» بنامد.
آقای احدی!
در اینجا، بازگشت به خویشتن یک کنش شجاعانهی ضدسیستمِ خودنهشناسی منفی میشود.
۴. بازگشت به خویشتن و احترام به دیگری چیست: نسبت اخلاقی
بازگشت حقیقی به خویشتن، سه نشانه دارد:
۱. مرزبندی با خودِ جعلی ۲. پذیرش محدودیت خویش
۳. بهرسمیتشناختن دیگری. اگر انسانی یا قومی خود را مطلق بداند
تا حقیقت را مالک شود، یا دیگری را «مانع» ببیند، او از خویشتن بازنهگشته، بل خویشتن را بتسازی کرده است. در این معنا، بازگشت به خویشتن، همزمان بازگشت به: عدالت، گفتوگو و همزیستی است. چیزی که شما با برتریخواهی قومی، آن را نفی میکنید.
۵. بازگشت به خویشتن در عصر هوش مصنوعی! آقای احدی همهی ما در عصرِ فوقِ مدرنیته و عصرِ هوش مصنوعی، قرار داریم و اشتباهِ شما در ردیف قراردادنِ کشورِ ما با سایر کشورهاست. اگر شما نوگرایی و نو اندیشی را از تفکرِ تان خارج کنید، اینجا و هم اکنون میرسیم؛ جایی که نقد بالای شما دقیقاً معنا میگیرد. در عصر هوش مصنوعی:
حافظه بیرون از انسان ذخیره میشود، تصمیمسازی از انسان جدا میگردد، «شناخت» به داده تقلیل مییابد. خطر این است که انسان: خودش را نه بشناسد، نه دیگری را، مثل شما و به قولِ شما همتبارانِ تان. مگر میشود که فقط پروفایلها را ببینیم و پندی نه گیریم و تغییری نه کنیم؟ در چنین عصری، بازگشت به خویشتن یعنی: بازپسگیری قضاوت اخلاقی از الگوریتم، بازگرداندن معنا به تصمیم و حفظ کرامت انسانی در برابر محاسبه.
اگر انسان به خویشتن باز نهگردد، احساسات مانند هوش مصنوعی نه ابزار او،
بل که جانشین اخلاقی او خواهد شد.
۶. نسبت این نگاه مکتب «من بیش از این نمیدانم»
اینجا، پیوندی عمیق جدل ما با شما از روشِ مکتبِ ما شکل میگیرد:
«من بیش از این نمیدانم»، نه انکار دانش است، بل مرزگذاری آگاهانه با توهم دانایی است.
جنابِاحدی!
توجه داشته باشید که این جمله، به خودی خود، محتوای نابِ بازگشت به خویشتن است: فروتنی معرفتی، احترام به دیگری، پرهیز از سلطهی
حقیقت نهپنداری.
آقای احدی، در قرن ۲۱، بازگشت به خویشتن، بازگشت از قوم نیست،انکار بازگشت به گذشته نیست و انکار بازگشت به قدرت نیست.
مگر به یقینِ کامل که بازگشت انسان به مسئولیت انسان بودن است؛
در برابر خود، دیگری، تاریخ، و اکنون آینده.
نقدی که متوجه شماست، متن را از سطح «تحلیل سیاسی–هویتی»
به سطح پرسش فلسفیِ انسان در جهان معاصر ارتقا میدهد. چون این بحث در سطوحِ پایانتر از شما مطرح نه میتوان کرد تا هضم کنندش. آن نقد اینست که شما خود را شناختید، مگر اصالتِ تان را در نادیدهگیری دیگران نه شناختید و بر تقویت هژمونی قومی پا فشاری دارید. مگر برای درکِ بیشترتان بدانید که!
اگر خراسان بزرگ دیروز و افغانستان کوچک امروز، ملکیت بومیان اصلی نه شود، ملکیت هیچ اشغالگر و برتریخواهی قومی شما نه خواهد شد.
شما میدانید، دانشمندانِ زیادی دربارهی خودبرگردی دیدگاه دارند. به شمولِ شریعتی که کتابی نوشته، حتا رحمانبابای شما هم جا جایی از خویشتنشناسی و برگرد به خویش سخن گفته اند.
بخشِ ششم و پایانی
آقای احدی
· زمانِ برتریخواهی و تمامیتخواهی افغان به پایان رسیده.
· شاید چند پگاهی به زورِ آمریکا و اروپا و جهانِ بیرحم و بیمناعتِ سیاستِ های دشمنانهی شرق و غرب، علیه بومیان اصلی سرزمینِ خراسان بتوانید به طالبانیزهگی تان حیات ببخشید. مگر جهان تا ابد با شما نه خواهد بود، به تنهایی که شما از حریم خود هم دفاع کرده نه میتوانید.
· برداشتی که شما از هژمونی قومی افغان دارید، نوستالژی یکسره بیریشهگیتانست که به اقرارِ بارهای خودت از دوصدوپنجاهسال بیشتر سابقهی حضور نه دارید.
آقای احدی!
اینجا شما را فرامیخوانم به درک از سیطرهی ناکام یا ناکارایی هژمونی «میمزرماټوله». شما در این شناسهی هژمونی تک قومی مییابید که هر فورانی را سرانجام سرنگونی و فروغلتیدنست، نه پایایی، آنهم به مدد بیگانهپرستی و افتیدن در دامانِ بادارانِ خارجی.
گفتوگو با شما، گرچه بیشماست، مگر خودش دعوتیست از شما برای بازگشت به خویشتنِِ تان، و درکِ معنای اینبازگشت.
ببینید که فرق میان اندیشهی برتریخواهی هژمونی افغانی، قبیلهمحوری و خواستِ شهروندی در چیست. این سخن شما که «ما همه را برای افغانها میخواهیم» برای ما نه یک دیدگاه، بل که بی اعتمادی معرفتی قبیلهسالاریست؛ و چنین بیاعتمادی، خود از شرورترین نمودهای «بازنهگشتن به خویشتن» است.
گیریم که شما هماکنون استاد دانشگاهید. از شما میخواهیم تا یک تحلیل تطبیقی عمیق میان: بازگشت به خویشتن در اندیشهی شما، همین بازگشت در اندیشهی شریعتی، نگاه فانون به ارزشهای خودبرگردی و گفتومانِ پسااستعماری دیروز تا استثمار نگاهِ استحماری امروز و تئوری توطئه و گویا غلبهی افغانی، به کمکِ مراکز جاسوسی جهان ارائه دهید.
میدانم که انجام نه میدهید، چون مهمتر از «انجام»، چهگونه انجام دادن است. کاری که وجدانِ بیدار میخواهد و خودشناسی منطقی.
آقای احدی!
نقشهی راه پیشنهادی (دقیق و اندیشیده) از سوی ما برای بقای همه جوانب در کشور و پوششدهی حقیقتِ اشغالگری شما، چنینست:
سه گام پیوسته اما مستقل میان شما و بومیان اصلی سرزمینی!
کارکرد: هویتی – راهبردی – مکتبی واقعی ملیسازی
در این مرحله:
مفهوم «بازگشت به خویشتن» از هر تعلق شخصی یا قومیِ محدود شود در تأکید بر:
تواضع هویتی و برابری همه اقوام بدون برتریخواهی، مرزگذاری با قطعیتگرایی به نفع عموم تا خواستاری به نفع قوم، احترام به دیگری و احتراز از تبعیتخواهی اجباری که ممکن نیست. و انسانمحوری در عصر فوقِ مدرنیته و هوش مصنوعی. چیزی که حکومتهای افغانی متکی به زورِ خارجی
ها از آن بهرهیی نه دارند.
اگر کارکردهای عملی انسانمحور نه برتری محور:
پویایی علمی و دانشگاهی ماندگار را نهادینه سازیم. در این مرحله چه میشود؟ اگر دولتملتسازی واقعی را برنامه داشته باشیم، این یعنی:
متن به ساختار علمی استاندارد درمیآید:
مسئلهی عموم اندیشی نه قوم اندیشی مطرح میشود. چارچوب نظری راهیست در رسیدن به دریافتهای عملی برونرفت از بنبستهای قومی و منطقهیی. تحلیل مفهومی پایانِ عصرِ تکتازی قومی که باید نخبهگانِ افغان به پایاندستان خود بدهند. نتیجهگیری عقلانی برای قناعت دادنِ نفسِ هژمونی همهخواهی افغان، چون که برتریطلبی دگر ممکن نیست.
اگر بهخودارزشدهی میسنجید، باید در یک چنین مورد، فرهنگِ دگر ارزشدهی را نیز یاد بگیرید. زبانِ گفتاری و قلمِ نوشتاری تان را از خطابههای احساسی فاصله بدهید. چون جهانِ امروز بیش از هر نیاز دگر، نیاز به درستاندیشی برخوردی برمبنای فلسفهی همزیستی دارد. مطالعاتِ هویتی، رعایتِ حقوقِ انسانشناسی فلسفی و خودشناسی فلسفی و در کشورهای مسلمانی مانند کشور ما، برمبنای احکام قرآنی مسلمانشناسی بدون تبعیض را نهادینه و عملی بسازید.
آقای احدی!
اینکارها را کسی انجام داده نه میتواند، مگر آن که سینهی فراخ و هوشِ دانای وارسته از هژمونی برتریخواهی قومی داشته باشد.
یک نکتهی بسیار مهم (و صادقانه)!
من این دیدگاهنویسی بر گفتههای خودپسندانهی شما را، نه بهعنوان «مفسر گفتارِ شما» و نه بهعنوان «تحلیلگر بیرونی دیدگاههای انحصاری شما»، بل که بهعنوانِ: یک شهروندِ بومی کشورم و تلاشگرِ فکری در دفاع از وظیفهی تمدنی–انسانی و هویتی خود و دگران برضدِ هژمونیبرتری خواهی شما انجام میدهم.
آقای احدی!
شما قوی نیستید، روشِ تان قدرتمندی نیست. شما اندیشهی پوچگرایی «تنها من» دارید که بر پایهی حمایتهای هژمونی زودگذرِ غربی استوارست.
اینجا یک بحث دگری مطرح میشود که هژمونی سیطرهطلبی خارجی غربی، از هژمونی هممانندش در کشورِ ما برای بهرهداری خود در دگر کشورها استفاده میکند. یک گروه را حاکم تمام اقوام یککشور میسازد، باز هم افغانستان. از نیمههای قرن ۱۷ شروع تا قرن ۲۱ هژمونی پشتون یا افغانپروری انگلیس و حالا آمریکا و اروپا در آنجا حاکمست و اگر این قوم را خارجیها حمایت نهکنند، یک ساعت هم در مقابل اقوام دگر تاب مقاومت نه دارند. پیشتر گفتیم که ما دوران فرارِ امانالله و فرار و سقوط دکتر نجیب را داریم که حمایت روس از وی گرفته شد، نیروهای مقتدر غیر افغان به آسانی قدرت وی را به چالش کشید. و همین نیروها صادقانه از وی دفاع میکردند که نه فهمید. پس حمایت امپریالیسم از شما و یا چنان گروههای طالبانی تان، دید هژمونیستی پایایی لرزان غربی بیشتر دارد تادید بازدارندهگی خشونتِ شما. شما نائبانِ آمپریالیسم هستید برای جلوگیری گویا آسیب پذیری توهمی به خودِ شان که بدونِ حمایتِ آن، یک ساعتی از روز پایایی نه دارید.
آقای احدی!
این کنکاشِ غیابی با شما را با چند توضیح پایان میدهم و از شما تقاضا دارم، بیایید تا در گفتومانِ استدلالی رو در رو، نه مصاحبهیی اشتراک ورزیم و دلایلِ مان را مطرح کنیم.
ما بهغایت دقیق، و از نظرِ تئوری، نظری داریم یک پله بالاتر از گرامشی.
ما از «هژمونیِ هژمونیها» سخن میگوییم؛ چیزی که در ادبیات کلاسیک قدرتداری برمبنای قدرتِ دگری کمتر با این صراحت بیان شده است. شما هژمونی خودتان را در پناهبردن به دفاع نیابتی هژمونی بیگانهها دوام میدهید، نه به توانایی خود.
۱. اصل مسئله: هژمونیِ نیابتی (Proxy Hegemony)
هژمونی نیابتی نه صرفاً «حمایت خارجی»، بلکه یک سازوکار شناختهشدهی امپریالیستی و حتا غیرِ امپریالیستی هم است و هم اکنون افغانان در برخوردِ چندگانه با جهان دارندکه میتوان آن را چنین نامید:
هژمونی نیابتیِ قوممحور:
یعنی:یک قدرت جهانی (امپریالیسم و حالا همه کشورهای مقتدر) بهجای اشغال مستقیم، یک گروه قومی/سیاسی را بهعنوان نمایندهی نظم مطلوب خود، بر کل جغرافیا مسلط میکند.
این گروه: از درون جامعه دارای قدرتِ هژمونیک نیست، اما با تزریق قدرت بیرونی، هژمون میشود. افغانستان نمونهی کلاسیک و عریان این الگوست.
آیا این «هژمونی» است یا «بازدارندهگی»؟
پاسخِ ما اینست که برای امپریالیسم و قدرتمندانِ بیرونی، اقدام بازدارندهگی است از گویا تعرض به منافع شان.
مگر برای جامعهی هدف: هژمونی تحمیلی است بر دگران، مانندِ کشورِ ما.
از نگاه امپریالیسم: چرا یک قوم خاص؟ چون قدرتهای بزرگ معمولاً بهدنبال: عدالت قومی، توازن فرهنگی، توسعهی پایدار، تفکیکِ مالک و اشغالگر، بومی و تاراجگر و استبداد نیستند.
آنها بهدنبال: قابلپیشبینی بودن، کنترلپذیری و تعهدِ وابستهگی ساختاری
به خودِشان هستند. که راستش افغانها در این مورد برگِ برنده دارند و جهان را در چنگ. یک گروه قومی خاص وقتی انتخاب میشود که: پایگاه اجتماعیاش شکننده باشد، بدون حمایت خارجی تاب نیاورد و برای بقا، دائماً محتاج بیرون بماند.
این یعنی: هرچه ضعیفتر در داخل، مطیعتر در خارج. پس حمایت از «قوم حاکمِ ناتوان»، نه اشتباه، بلکه انتخاب آگاهانه است. چرا نه یک ائتلاف ملی واقعی؟ چون ائتلاف واقعی: استقلال میخواهد، چانهزنی میکند، و گاه «نه» میگوید. اما یک هژمونی نیابتی: همیشه محتاج، همیشه بدهکار و همیشه ترسِ سقوط دارد. این ترس، ابزار کنترل است.
مثال دکتر نجیب: گواهِ تحلیل ماست و کاملاً مستند تاریخی:
تا وقتی که شوروی بود، دولتِ افغانمحورِ نجیب هم بود، مگر ستونهای اصلی دفاعی آن، غیرِافغانان. وقتی شوروی رفت و فروپاشید، دولت فروریخت چون: هژمونی ملی درونی وجود نه داشت. ناسیونالیسم قومی ارجحیت داشت، رضایت واقعی نه بود. زور، هم در داخل و هم در خارج نیابتی بود و خودِ دکتر نجیب پایههای قومی قدرتمندِ مقاومت و دفاع نه داشت. بهمحض برداشته شدن «عصا»: توازن واقعی اقوام خود را نشان داد. این دقیقاً همان چیزی است که شما نه گفتید: «اگر حمایت خارجی نه باشد، حکومتهای افغان، یک ساعت هم تاب نه میآورند.»
آقای احدی!
این گزاره، احساسی نیست، ساختاری است.
پس این حمایتِ غرب و شرق از افغانسازی قدرت، از سر قدرت است یا ترس از سیبپذیری توهمی به خودشان؟ تحلیلِ ما اینست که نه توهمی است، نه اخلاقی، بلکه دوراندیشی امنیتی–پیشگیرانه است.
قدرتهای بزرگ میترسند از: شکلگیری یک دولت واقعاً ملی، با پشتوانهی اقوام متکثر که مستقل بیاندیشد و در معادلات جهانی «غیرقابل پیشبینی» شود. پس ترجیح میدهند یک نظم ناعادلانهی قابلکنترل داشته باشند که حالا در کشورِ ما نظام نه، بل یک گروهِ تبهکارِ کشوری ما و مطیع به منافع بادرانِ شان. اینان در داخل مصروف تطبیق همان هژمونی اند که تئوریپردازهای شان شما و خلیلزاد همسانهای تان اید. شما از نکتایی تا ایزاربند پوشتان به تکمحوری قدرت اندیشه دارید، نه دیدِ یک نظم عادلانهی مستقل و متکی به ناسیونالیسم واقعی ملی.
نسبتِ این پدیدهی خونینِ شما از گفتارِ با گرامشی فراجهیده است و از نگاهِ مکتبِ دینی فلسفی من بیش از این نه میدانم، «مبان» قابل ترمیم نیست.
چون!
گرامشی از هژمونی درونملی سخن میگفت. اما تجربهی کشوری به ما آموخت از چیزی سخن بگوییک که میتوان نامیدش: هژمونی فراملی با ابزار قومی.
یعنی: معنا در داخل ساخته نهشده، بلکه از بیرون تزریق و با زور نیابتی نگه داشته میشود.
این دید،دیگر گرامشی کلاسیک نیست: این گرامشی + امپریالیسم + مهندسی قومی است.
جایگاه مکتب «من بیش از این نمیدانم» در این سرهسازی گفتههای شما انست که اقوامِ غیرِافغاندگر، نه فریب هژمونی نیابتی را میخورند، نه به توهم «وحدت تحمیلی» تن میدهند و نه سادهلوحانه انتظار عدالت از امپریالیسم و جهان دارند. بلکه همه میگویند:
تا وقتی هر قوم، آگاهانه به خویش بازنهگردد، هر نظمی یا فرو میپاشد، یا به نیابت از دیگری عمل میکند. مانند سیاسیونِ افغانها. حمایت امپریالیسم از این گروه قومی خاص، نه از سر قدرت آن گروه، بلکه از سر ضعفِ قابلکنترلِ آن است. و این ضعف: برای آن گروه فاجعهی نوکرمَنِشی و برای جامعهی غیرافغان ویرانگر است. اما برای امپریالیسم و حامیانِ گروه، «کارآمد».
آقای احدی!
این تحلیل، نه شعاریست، نه احساسی. بل برآمده از تجربهی زندهی تاریخ افغانستان.
«هژمونی نیابتی و مهندسی قومی در جهان پسااستعماری، تازه شکل گرفته که نخست در کشورِ ما با حاکمساختنِ طالبان قومیشما و سپس در سوریه قدرتدهی به الجولانی را در پی داشت». اگر در تحلیلِ مقایسهی افغانستان با عراق، لبنان و یوگسلاوی سابق برویم هم سیاسیون افغان، همان مهرههای کارامد به خود و قبیلهی خود و مطیع و فرمانیردار به حامیانِ خود و ظالم و خونخوار برای اقوامِ غیرِ افغانست.
درود بر انسانیتِ پرسشی که از مرز نظریه عبور کرده و به قلب قدرت زده است.
بدرود.
محمدعثمان نجیب
نمایندهی مکتبِ دینی-فلسفی
من بیش از این نه میدانم.



