رابطه متقابل افراطگرایی دینی، بحرانهای نظم لیبرال و بازتولید خشونت

بنیادگرایی دینی و لیبرالدموکراسی؛ از سوخترسانی تا آنتن دهی به چرخه خشونت؟
جهان پس از پایان جنگ سرد، بهرغم امیدهای فراوان برای گسترش صلح، دموکراسی و همکاری بینالمللی، به صحنه ظهور موجهای تازهای از افراطگرایی، تروریسم، جنگهای فراملی و قطبیشدن جوامع تبدیل شد. در دهه ۱۹۹۰ بسیاری از نظریهپردازان، بهویژه فرانسیس فوکویاما، پیروزی لیبرالدموکراسی را پایان رقابتهای ایدئولوژیک میدانستند؛ اما حوادثی چون حملات ۱۱ سپتامبر، جنگهای افغانستان و عراق، ظهور داعش، افزایش اسلامهراسی، گسترش راست افراطی در اروپا و آمریکا و رشد پوپولیسم نشان داد که تاریخ نهتنها پایان نیافته، بلکه وارد مرحلهای پیچیدهتر شده است.
یکی از مهمترین ویژگیهای این مرحله، شکلگیری رابطهای پارادوکسیکال میان بنیادگرایی دینی و برخی عملکردهای نظامهای لیبرالدموکراتیک است. در ادبیات سیاسی معاصر، بنیادگرایی دینی و لیبرالدموکراسی بیشتر بهعنوان دو منظومه فکری متضاد معرفی میشوند؛ یکی مدعی حقیقت مطلق و حاکمیت دین بر سیاست، و دیگری مدافع آزادیهای فردی، تکثرگرایی و حاکمیت قانون. این دو، هرچند در ظاهر دشمن یکدیگر اند؛ اما در عمل گاه به تقویت متقابل هم میانجامند. هر خشونت بنیادگرایانه، بهانهای برای گسترش سیاستهای امنیتی و محدودیت آزادیها فراهم میکند و هر جنگ، تبعیض یا بیعدالتی، سرمایه تبلیغاتی تازهای در اختیار بنیادگرایان قرار میدهد. از این منظر، موضوع اصلی نه تقابل صرف دو ایدئولوژی؛ بلکه شکلگیری چرخهای از خشونت متقابل است که هر دو سوی آن از وجود دیگری برای مشروعیتبخشی به خود بهره میگیرند. رخداد های چند دهه اخیر به اثبات رسانده که بنیادگرایی دینی و لیبرال دموکراسی به یکدیگر سوخت رسانی یا آنتن دهی داشته اند. این همان چرخهای است که میتوان آن را «سوخترسانی متقابل به خشونت» عنوان کرد. «از سوخترسانی تا آنتندهی» دو مفهوم نزدیک؛ اما متفاوت را در یک طیف معنایی بیان میکند. سوخترسانی به معنای فراهم کردن زمینه، امکانات یا عواملی است که یک پدیده را تقویت، تغذیه یا تداوم میبخشد. این مفهوم بیشتر به نقش ساختاری و علّی اشاره دارد؛ اماآنتندهی (بهصورت استعاری) به معنای بازتاب، برجستهسازی، تبلیغ یا گسترش پیام و نفوذ یک پدیده به کار برده می شود. این مفهوم بیشتر به نقش رسانهای، تبلیغاتی یا ارتباطی اشاره دارد. یعنی دموکراسی لیبرال و افراطیت دینی گاهی با سیاستها و رفتارهای خود از یک سو به تداوم خشونت سوخت میرسانند و از سوی دیگر، با بازنماییها، تبلیغات یا واکنشهای رسانهای به آن آنتن میدهند. برای روشن شدن موضوع پیش از همه لازم است تا به بنیادگرایی به مثابه ایدئولوژی قدرت در پوشش دین و لیبرال دموکراسی در مرزی از آرمان و واقعیت اشاره شود.
بنیادگرایی؛ ایدئولوژی قدرت در پوشش دین
یکی از خطاهای رایج در تحلیلهای سیاسی، یکسان دانستن دین و بنیادگرایی است. دین مجموعهای از باورها، ارزشها و سنتهای معنوی است؛ اما بنیادگرایی، قرائتی سیاسی، مطلقگرا و انحصارطلب از دین است که حقیقت را در انحصار خود میبیند و مخالفان را نه رقیب؛ بلکه دشمن خدا معرفی میکند. چنانکه ژیل کپل (متولد ۱۹۵۵) و اولیویه روا (متولد ۱۹۴۹) اسلامشناسان و دانشمندان علوم سیاسی فرانسوی نشان دادهاند که بنیادگرایی معاصر، بیش از آنکه ادامه طبیعی سنتهای دینی باشد، محصول بحران هویت، شکست دولتهای ملی، جهانیشدن و احساس تحقیر سیاسی است. در چنین شرایطی، دین به ابزاری برای بسیج سیاسی تبدیل میشود.
ژیل کپل که سالها درباره افغانستان، آسیای مرکزی، اسلام سیاسی، بنیادگرایی و مهاجرت پژوهش کرده است. او بارها به افغانستان سفر کرده و آثارش درباره مجاهدین و طالبان از منابع معتبر دانشگاهی محسوب میشود. به همین گونه اولیویه روا استدلال میکند که بسیاری از جهادگرایان معاصر، بیش از آنکه محصول دینداری سنتی باشند، نتیجه بحران هویت، ازخودبیگانگی و جهانیشدن هستند. او اصطلاح «اسلامیشدن رادیکالیسم» را در برابر نظریه «رادیکالشدن اسلام» مطرح میکند؛ یعنی معتقد است رادیکالیسم ابتدا شکل میگیرد و سپس برای مشروعیتبخشی، از زبان و نمادهای دینی استفاده میکند. این دو اندیشمند از معتبرترین مراجع دانشگاهی در مطالعه اسلام سیاسی و بنیادگرایی معاصر هستند و آثارشان بهطور گسترده در دانشگاههای اروپا و آمریکا تدریس و مورد استناد قرار میگیرد.
مارک یورگنز مایر جامعه شناس آمریکایی نیز در کتاب « ترور در ذهن خدا» توضیح میدهد که بسیاری از گروههای افراطی، خشونت را نه صرف ابزار، بلکه «وظیفه مقدس» تلقی میکنند؛ زیرا نبرد خود را جنگی کیهانی میان خیر و شر میدانند. او در این کتاب به بررسی گروههای خشونتگرای مذهبی در ادیان مختلف میپردازد؛ از بنیادگرایی اسلامی گرفته تا جریانهای افراطی مسیحی، یهودی و هند را مورد مطالعه قرار داده است. او معتقد است که خشونت دینی تنها از آموزههای مذهبی ناشی نمیشود؛ بلکه زمانی شکل میگیرد که گروهی احساس کنند هویت دینیشان تهدید شده است؛ جهان سیاسی را میدان نبرد «خیر و شر» ببینند؛ و رهبران افراطی، درگیری سیاسی را به یک «جنگ مقدس» تبدیل کنند.
در بحث رابطه بنیادگرایی و لیبرالدموکراسی، یورگنز مایر معتقد است که گاهی افراطگرایی دینی و سیاستهای سختگیرانه دولتها وارد یک چرخه متقابل میشوند؛ یعنی خشونت بنیادگرایان باعث امنیتیشدن سیاست میشود و برخی واکنشهای خشن یا تبعیضآمیز دولتها نیز میتواند خوراک تبلیغاتی برای افراطگرایان فراهم کند. او برخلاف برخی دیدگاهها، خشونت مذهبی را فقط به یک دین خاص محدود نمیکند؛ بلکه آن را پدیدهای جهانی میداند که در شرایط سیاسی، اجتماعی و روانی خاص پدیدار میشود.
لیبرالدموکراسی؛ میان آرمان و واقعیت
لیبرالدموکراسی یکی از مهمترین نظامهای سیاسی عصر جدید است که بر دو پایه اصلی استوار است: لیبرالیسم (آزادیهای فردی، حقوق بشر، حاکمیت قانون و محدود کردن قدرت دولت) و دموکراسی (مشارکت مردم، انتخابات آزاد و پاسخگویی حکومت)؛ اما فاصلهای میان آرمانهای اعلامشده و واقعیتهای تاریخی و سیاسی آن وجود دارد. در سطح نظری، لیبرالدموکراسی وعده میدهد که هر انسان دارای حقوق برابر و کرامت انسانی است؛ قدرت سیاسی باید از طریق رأی مردم مشروعیت پیدا کند؛ هیچ حکومتی فراتر از قانون نیست؛ آزادی بیان، اندیشه، مذهب و تشکلهای مدنی تضمین شود؛ و اقلیتها در برابر استبداد اکثریت محافظت شوند. این آرمانها، یکی از بزرگترین دستاوردهای سیاسی بشر در زمینه محدود کردن قدرت مطلقه و دفاع از آزادیهای فردی محسوب میشود.
با وجود این آرمانها، تجربه تاریخی نشان داده است که دولتهای مدعی لیبرالدموکراسی همیشه مطابق اصول خود عمل نکردهاند. واقعیت های تاریخی این تناقض را آشکارا کرده است. نمونههای آن، از جمله استعمار اروپایی: بسیاری از کشورهای اروپایی که بعدها مدافع حقوق بشر شدند، در گذشته نظامهای استعماری گستردهای داشتند. جنگهای خارجی: برخی دولتهای دموکراتیک در مواردی دست به مداخلات نظامی زدهاند که منتقدان آن را مغایر با اصل حاکمیت ملتها دانستهاند. تبعیضهای داخلی: برخی جوامع دموکراتیک نیز دورههایی از تبعیض نژادی، مذهبی یا اجتماعی را تجربه کردهاند. از همین تناقضها، جریانهای بنیادگرا و ضدغربی گاهی برای زیر سؤال بردن ادعای «جهانشمول بودن ارزشهای لیبرالدموکراسی» استفاده کردهاند.
جنگ عراق در سال ۲۰۰۳، زندان ابوغریب، بازداشتگاه گوانتانامو، حملات پهپادی، استانداردهای دوگانه در قبال حقوق بشر و حمایت از برخی رژیمهای اقتدارگرا، این پرسش را مطرح کردهاند که آیا قدرتهای لیبرال همواره مطابق ارزشهای اعلامشده خود رفتار کردهاند؟ این در حالی است که جان رالز مشروعیت حکومت را در عدالت میداند؛ اما هنگامی که عدالت جای خود را به منافع ژئوپلیتیکی میدهد، مشروعیت اخلاقی نیز آسیب میبیند.
در بسیاری از موارد، بنیادگرایی دینی خود را در تقابل با لیبرالدموکراسی تعریف میکند؛ زیرا: لیبرالدموکراسی بر جدایی نسبی دین و دولت تأکید دارد. در حالیکه بنیادگرایی سیاسی معمولاً خواهان قرار گرفتن یک تفسیر خاص دینی در مرکز قدرت سیاسی است؛ اما از سوی دیگر، برخی سیاستهای نادرست دولتهای غربی، مانند اشغال نظامی، حمایت از حکومتهای اقتدارگرا یا برخوردهای دوگانه با حقوق بشر، به بنیادگرایان فرصت داده است تا روایت «تقابل اسلام و غرب» را تقویت کنند. در کل لیبرالدموکراسی را میتوان پروژهای ناتمام دانست: نه یک نظام کاملاً بینقص و عاری از تناقض، و نه صرف یک شعار میان خالی. ارزش اصلی آن در تواناییاش برای اصلاح خود، نقد قدرت و پاسخگو کردن حکومتها است؛ اما هرگاه از اصول خود فاصله بگیرد، شکاف میان آرمان و واقعیت افزایش مییابد و همین شکاف میتواند به سوخت تبلیغاتی برای جریانهای افراطی تبدیل شود. از سویی هم این شکاف رابطه دیالکتیکی میان بنیادگرایی و خشونت ایجاد کرده است.
رابطه دیالکتیکی بنیادگرایی و خشونت دولتی
از منظر نظریه دیالکتیک، دو پدیده متضاد گاه به بقای یکدیگر کمک میکنند. بنیادگرایان برای جذب نیرو نیازمند اثبات این ادعا هستند که «جهان علیه دین و هویت آنان است». هرگونه جنگ، تبعیض، توهین به مقدسات یا رفتارهای ناعادلانه، این روایت را تقویت میکند. در مقابل، دولتها نیز در بسیاری از موارد با برجستهکردن تهدید تروریسم، مشروعیت لازم برای افزایش بودجههای نظامی، گسترش نظارت امنیتی و محدودسازی برخی آزادیها را کسب میکنند. در این چرخه، نخستین قربانی نه دولتها، بلکه جامعه مدنی است.
در دموکراسیهای لیبرال، نه تنها رسانهها در رقابت ژئوپلیتیکی و ایدئولوژیک با بنیادگرایی دینی تحت فشار قرار میگیرند؛ بلکه در برخی شرایط، آزادی بیان و آزادی رسانه نیز با محدودیتهایی مواجه میشود. این محدودیتها همیشه به شکل سانسور رسمی و حکومتی نیست؛ بلکه گاه از طریق سازوکارهای پیچیدهتری چون فشارهای سیاسی، ملاحظات امنیتی، منافع شرکتهای بزرگ رسانهای، فشار افکار عمومی، قوانین مربوط به مقابله با افراطگرایی و حتی الگوریتمهای پلتفرمهای دیجیتال اعمال میشود. در چنین فضایی، برخی رسانهها و روزنامهنگاران برای پرهیز از پیامدهای حقوقی، سیاسی یا اقتصادی، به خودسانسوری روی میآورند. این خودسانسوری، اگرچه ممکن است با هدف حفظ امنیت ملی، جلوگیری از نفرتپراکنی یا کاهش خشونت توجیه شود؛ اما در صورت گسترش، میتواند یکی از بنیادیترین ارزشهای لیبرالدموکراسی، یعنی گردش آزاد اطلاعات و نقد قدرت را تضعیف کند. از این منظر، چالش اصلی لیبرالدموکراسی آن است که چگونه میان حفظ امنیت و ارزشهای دموکراتیک از یکسو و پاسداری از آزادی بیان و استقلال رسانهها از سوی دیگر، تعادل برقرار کند؛ زیرا هرگاه کفه امنیت یا مصلحت سیاسی بر آزادی رسانهها غلبه یابد، خطر فرسایش تدریجی فضای آزاد عمومی و شکلگیری سانسور پنهان و خودسانسوری ساختاری افزایش مییابد. در نتیجه آزادی بیان، اعتماد اجتماعی، گفتوگوی میان ادیان، همزیستی فرهنگی و سرمایه اجتماعی آسیب میبینند. اقلیتهای دینی و قومی، مهاجران و حتی دینداران معتدل، بیشترین هزینه را میپردازند؛ زیرا هم از سوی بنیادگرایان تحت فشار قرار میگیرند و هم گاه هدف سوءظن و سیاستهای تبعیضآمیز قرار میگیرند.
بدین ترتیب، هر دو طرف، آگاهانه یا ناآگاهانه، به تداوم حضور یکدیگر کمک میکنند. رسانههای سنتی و شبکههای اجتماعی در این چرخه نقش تعیینکننده دارند. گروههای بنیادگرا با انتشار تصاویر خشونتآمیز، رعب ایجاد میکنند و رسانههای جهانی نیز برای جذب مخاطب، همان تصاویر را بارها بازنشر میکنند. از سوی دیگر، پوشش رسانهای گزینشی میتواند موجب تعمیم رفتار گروههای افراطی به کل یک جامعه یا یک دین شود و احساس بیگانگی را تشدید کند. در نتیجه، رسانه ها ناخواسته به بازوی تبلیغاتی هر دو طرف تبدیل میشود.
شماری دانشمندان مانند، ساموئل هانتینگتون، این حالت را برخاسته از برخورد تمدن ها عنوان کرده؛ اما بسیاری از پژوهشگران، از جمله آمارتیا سن، معتقد اند که مشکل اصلی، برخورد تمدنها نیست؛ بلکه بحران هویتهای تکبعدی است. جهانیشدن، اگرچه مرزهای اقتصادی را کمرنگ کرده، اما در بسیاری از جوامع احساس از دست رفتن هویت را نیز افزایش داده است. در چنین فضایی، بنیادگرایی وعده بازگشت به هویت اصیل را میدهد و راست افراطی نیز وعده بازگشت به ملیگرایی افراطی را مطرح میکند. هر دو جریان، در واقع از احساس ناامنی فرهنگی تغذیه میکنند و در عین دو قطبی بودن، به یکدیگر نیرو می دهند.
نمونه های آشکار سوخت رسانی و آنتن دهی به یکدیگر
اگر مقصود از «سوخترسانی» این باشد که چگونه اقدامات یا گفتمانهای هر یک، به تقویت روایت و بسیج طرف مقابل کمک کردهاند، نمونههای زیر از شناختهشدهترین مثالها هستند. باید یادآور شد که میان لیبرالدموکراسی بهعنوان یک نظام سیاسی و برخی سیاستهای دولتهای مدعی لیبرالدموکراسی تفاوت قائل شد؛ زیرا همه سیاستهای این دولتها لزوماً با اصول لیبرالدموکراسی سازگار نبودهاند.
حملات ۱۱ سپتامبر( ۲۰۰۱): القاعده با این حملات، آمریکا را به واکنش نظامی گسترده واداشت. این واکنش، از جمله جنگهای افغانستان و عراق، بعدها در تبلیغات گروههای جهادی بهعنوان «تهاجم غرب به جهان اسلام» مورد استفاده قرار گرفت و به جذب نیرو کمک کرد.
جنگ افغانستان (۲۰۰۱–۲۰۲۱): حمله آمریکا و متحدانش به افغانستان با هدف مبارزه با تروریسم آغاز شد، اما تلفات غیرنظامیان، فساد دولتهای پس از ۲۰۰۱ و حضور طولانی نیروهای خارجی، به تبلیغات طالبان مشروعیت بیشتری بخشید. طالبان نیز با حملات انتحاری، خشونت گسترده و تفسیر افراطی از دین، این تصور را در غرب تقویت کردند که اسلامگرایی بنیادگرا تهدیدی جهانی است و باید با آن مقابله سختگیرانه شود.
جنگ عراق (۲۰۰۳): اشغال عراق و فروپاشی ساختار دولت، زمینه ظهور گروههای جهادی مانند داعش را فراهم کرد. در مقابل، جنایات داعش نیز موجب گسترش سیاستهای امنیتی، مداخلات نظامی و افزایش اسلامهراسی در بسیاری از کشورهای غربی شد.
بحران کاریکاتورهای پیامبر اسلام و آزادی بیان: برخی رسانههای غربی با استناد به آزادی بیان، کاریکاتورهای توهینآمیز منتشر کردند. گروههای بنیادگرا از این رویداد برای تحریک احساسات دینی، بسیج هواداران و اثبات ادعای «دشمنی غرب با اسلام» بهره بردند. در مقابل، خشونتهایی که در واکنش به این کاریکاتورها رخ داد، در جوامع غربی به تقویت جریانهای راست افراطی و سیاستهای سختگیرانه علیه مسلمانان انجامید.
ظهور داعش و واکنش غرب: خشونتهای بیسابقه داعش، مشروعیت عملیات نظامی گسترده ائتلاف بینالمللی را افزایش داد. همزمان، حملات هوایی، بازداشتهای گسترده و برخی سیاستهای امنیتی نیز در تبلیغات داعش بهعنوان شاهدی بر «جنگ غرب علیه اسلام» معرفی شد.
در یک جمعبندی گفته می توان که رابطه بنیادگرایی اسلامی و برخی سیاستهای دولتهای غربی را میتوان نوعی چرخه تقویت متقابل دانست: خشونت بنیادگرایان، ترس، امنیتیشدن سیاست و مداخلات نظامی را تشدید میکند. مداخلات نظامی، تبعیض، یا اشتباهات راهبردی نیز به روایتهای بنیادگرایان اعتبار میبخشد و زمینه جذب نیرو را افزایش میدهد. به همین دلیل، بسیاری از پژوهشگران علوم سیاسی، از جمله مارک یورگنز مایر، الیویه روا، ژیل کپل و مارتا کرنشاو، معتقد اند که این دو پدیده در بسیاری از مقاطع تاریخی، بهصورت متقابل یکدیگر را تغذیه کردهاند؛ هرچند این به معنای همسان بودن یا مسئولیت یکسان آنها نیست؛ بلکه نشاندهنده یک رابطه تعاملی و چرخهای است که میتواند به تشدید افراطگرایی در هر دو سوی منازعه بینجامد.
در شرایط کنونی جهان
در شرایط کنونی جهان، رابطه میان بنیادگرایی دینی و لیبرالدموکراسی را میتوان در بسیاری موارد یک چرخه بازخوردی دانست؛ یعنی رفتارهای افراطی یک طرف، زمینه تبلیغاتی و سیاسی برای طرف دیگر فراهم میکند. البته این به معنای یکسان بودن مسئولیتها نیست؛ زیرا خشونت علیه غیرنظامیان و تروریسم، بهصورت مستقیم مسئولیت گروههای خشونتگرا است. افغانستان یکی از روشنترین نمونههاست. طالبان با تفسیر سختگیرانه از دین، حذف آزادیهای مدنی، محدود کردن زنان و مخالفان سیاسی، خود را در تقابل با ارزشهای دموکراتیک معرفی میکنند. از سوی دیگر، تجربه دو دهه حضور نظامی آمریکا و متحدانش، تلفات غیرنظامیان، فساد حکومتهای پیشین و شکست پروژه دولتسازی، به طالبان امکان داد تا روایت «مقاومت در برابر اشغال خارجی» را تبلیغ کنند. در اینجا هر دو طرف از رفتار طرف مقابل برای تقویت روایت خود استفاده کردند. چنانکه طالبان از اشتباهات غرب برای بسیج نیرو بهره گرفتند و غرب نیز از افراطگرایی طالبان برای توجیه سیاستهای امنیتی خود استفاده کرد.
ظهور داعش در خاورمیانه نمونه دیگری است. که زمینه مداخلات خارجی را در منطقه بوجود آورد. داعش با خشونت بیرحمانه، کشتار جمعی و اعلام خلافت، خود را دشمن نظم سیاسی موجود معرفی کرد؛ اما این گروه از پیامدهای جنگ عراق، فروپاشی ساختارهای دولتی و بحرانهای اجتماعی منطقه نیز تغذیه کرد. داعش از تصاویر جنگ و مداخلات خارجی برای تبلیغات استفاده میکرد و در مقابل، حملات داعش باعث افزایش عملیات نظامی و سیاستهای امنیتی سختگیرانه شد.
در برخی کشورهای اروپایی نیز یک چرخه مشابه دیده میشود: حملات گروههای جهادی در اروپا باعث افزایش ترس عمومی و رشد برخی جریانهای راست افراطی ضد مهاجر و ضد مسلمان شد. در مقابل، احساس تبعیض و طردشدگی در میان برخی جوامع مهاجر میتواند زمینه جذب افراد آسیبپذیر توسط گروههای افراطی را افزایش دهد.
جنگ غزه نمونه بسیار حساس معاصر است: حملات حماس و کشتار غیرنظامیان توسط این گروه، به روایتهای امنیتی و نظامی اسرائیل و متحدانش قدرت بیشتری داد. همزمان، تلفات گسترده غیرنظامیان فلسطینی و احساس بیعدالتی در بخشهایی از جهان، توسط گروههای افراطی برای جذب هوادار و گسترش نفرت استفاده میشود.
نظر به گفته های بالا موضوع اصلی این است که بنیادگرایی دینی و انحراف از اصول لیبرالدموکراسی هر دو میتوانند به یکدیگر خوراک تبلیغاتی بدهند: بنیادگرایی میگوید: «جهان علیه هویت و باور ما است.» افراطگرایی سیاسی در سوی دیگر میگوید: «تهدید بنیادگرایی نشان میدهد که باید محدودیتهای بیشتری اعمال کنیم.»
به تعبیر جامعهشناسانی مانند مارک یورگنز مایر، ژیل کپل و اولیویه روا، خطر اصلی زمانی آغاز میشود که یک منازعه سیاسی یا اجتماعی به جنگ مقدس میان خیر و شر تبدیل شود؛ زیرا در آن حالت، گفتوگو جای خود را به حذف و خشونت میدهد. بنابراین، چالش بزرگ جهان امروز این است که چگونه همزمان با مبارزه با خشونت افراطی، از فرسایش آزادیها، عدالت و اعتماد اجتماعی نیز جلوگیری شود؛ زیرا شکست در هر یک از این دو زمینه میتواند به تقویت دیگری منجر شود.
در جنگ ایران و آمریکا نیز میتوان این بحث را تا حدی مشاهده کرد. تنشهای متقابل میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده نشان میدهد که چگونه دو طرف گاهی از رفتار یکدیگر برای تقویت روایتهای خود استفاده میکنند: از یک سو، گفتمان ضدآمریکایی و بنیادگرایانه در ایران، سیاستهای آمریکا را نشانه «تهاجم غرب» معرفی میکند؛ از سوی دیگر، برخی سیاستهای منطقهای و هستهای ایران، در آمریکا بهعنوان تهدیدی علیه امنیت و ارزشهای دموکراتیک مطرح میشود و زمینه سیاستهای سختگیرانهتر را فراهم میسازد. در نتیجه، ترس، بیاعتمادی و دشمنسازی متقابل میتواند به چرخهای تبدیل شود که هر طرف از رفتار طرف مقابل برای مشروعیتبخشی به مواضع خود استفاده کند.
افغانستان؛ مطالعهای عینی
افغانستان نمونهای روشن و مطالعه ای عینی از این چرخه است. اشغال نظامی، جنگهای داخلی، ضعف دولت، فساد، فقر، رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی و ناکامی در دولتسازی، زمینه مناسبی برای رشد بنیادگرایی فراهم کرد. از سوی دیگر، خشونت طالبان نیز حضور نظامی خارجی و سیاستهای امنیتی را توجیه نمود. در این میان، مردم افغانستان بزرگترین قربانی این چرخه شدند؛ نه بنیادگرایان پیروز واقعی بودند و نه قدرتهای جهانی توانستند صلح پایدار ایجاد کنند.
شکستن چرخه خشونت
خروج از این وضعیت تنها با راهحل امنیتی ممکن نیست. تجربه کشورهایی که توانستهاند افراطگرایی را کاهش دهند، نشان میدهد که عواملی چون؛ عدالت اجتماعی و سیاسی؛ حکومت قانون؛ کاهش تبعیض؛ آموزش تفکر انتقادی؛ گفتوگوی میان ادیان و فرهنگها؛ توسعه اقتصادی؛ تقویت جامعه مدنی؛ و پاسخگو ساختن دولتها نقش تعیین کننده دارد. بدون اصلاح ساختارهای تولید کننده بیعدالتی، مبارزه نظامی با افراطگرایی تنها آثار موقتی خواهد داشت.
راه برونرفت
شکستن این چرخه، نه با پیروزی کامل یکی بر دیگری، بلکه با تقویت نهادهای دموکراتیک، عدالت، حکومت قانون، آموزش انتقادی، گفتوگوی بینفرهنگی و تفسیرهای مداراگرایانه از دین امکانپذیر است. تجربههای تطبیقی نشان میدهد که جوامعی که تنوع دینی را با مشارکت سیاسی، عدالت و ادغام اجتماعی همراه کردهاند، کمتر در معرض افراطگرایی و خشونت قرار گرفتهاند.
نتیجهگیری
بنیادگرایی دینی و لیبرالدموکراسی را نمیتوان در ذات دو پدیده همسنگ یا همارز دانست. بنیادگرایی، ایدئولوژیای است که در صورت گرایش به خشونت، میتواند حقوق و آزادیهای دیگران را نفی کند؛ در حالی که لیبرالدموکراسی در سطح نظری بر آزادی، حقوق بشر و حاکمیت قانون استوار است. با این حال، عملکرد برخی دولتهای مدعی لیبرالدموکراسی، هنگامی که از این اصول فاصله گرفته و به جنگهای پیشگیرانه، تبعیض، استانداردهای دوگانه یا سیاستهای صرف امنیتی روی آوردهاند، در مواردی به تقویت روایتهای بنیادگرایانه کمک کرده است.
بنابراین، رابطه میان این دو را باید نه بهصورت «همسانی اخلاقی»، بلکه بهعنوان یک چرخه بازخوردی یا واکنشی تحلیل کرد؛ چرخهای که در آن افراطگرایی خشونت تولید میکند، واکنشهای افراطی دولتها نیز میتواند زمینههای اجتماعی و سیاسی افراطگرایی تازه را فراهم سازد. شکستن این چرخه، نیازمند بازگشت همزمان به عدالت، حاکمیت قانون، گفتوگو، توسعه انسانی و احترام به کرامت انسان است. هر اندازه فاصله میان آرمانهای دموکراسی و عملکرد دولتها کمتر شود و هرچه زمینههای اجتماعی و سیاسی افراطگرایی کاهش یابد، امکان گسستن این دور باطل و حرکت به سوی صلحی پایدار بیشتر خواهد شد.
۲۶-۲۷-۷


