زندگی من _ قسمت بیست و سوم
به خاطر ندارم که نام فیلم هندی چه بود. در تفریح من متوجه شدم که فوزیه جان همرای یک دختر جوان که بسیار شباهت به افغانها را داشت صحبت می کند . من هم با ایشان یکجا شدم و سلام کردم و فوزیه جان معرفی کرد که سیمین جان از مسلمانان هندی است. در همین وقت بود که یک جوان بسیار خوش سیما و مودب آمد و سلام کرد و او حنیف شیرعلی شوهر سیمین بود . این دو جوان که هم سن و سال ما بودند از مسلمانان بامبی ، هند بودند . وقتی فیلم خلاص شد باز دیدیم و حنیف سوال کرد که موتر داریم . من گفتم نخیر پای پیاده می رویم . در آنوقت . حنیف شیرعلی که من فکر می کردم در دانشگاه شاگرد است بر عکس استاد Industrial engineering and optimization
بود و در سن بیست و شش سالگی دکتورا گرفته بود و استاد بود . فوق العاده انسان متواضع و خوش اخلاق است و تا امروز با من رابطه دارد . ما را خانه رساند و در راه سوال کرد که ما مسلمان هستیم ؟ من گفتم بلی مسلمان هستیم . گفت مسلمان که هستی من روز جمعه می آیم و شما را به نماز جمعه می برم . من که هرگز در کابل نماز نمی خواندم و هرگز مسجد نرفته بودم هیچی نگفتم و اعتراض هم نکردم . پدرم, خداوند غریق رحمتش سازد ما را به نماز و احکام دین تشویق نمی کرد . خودش کیمیا تحصیل کرده بود و اما در کودکی قاری قرآن شده بود و فوق العاده زیبا قرائت میکرد . دلیل که ما را به نماز و اسلام تشویق نمیکرد ، من این را یافتم که چون پدرم از طرفدران اعلیحضرت امان الله بود و قشر مذهبی در از پای انداختن پادشاه نقش اساسی داشتند ، پدرم مخالف قشر مذهبی بود . پدرم دیگر تحقیق نکرده بود که این گناه اسلام نیست . ما را میگفت که دوپه نباشید ، نظیف باشید ، درست لباس بپوشید ، چاپلوس و متملق نباشید ، عادل باشید ، حق کسی را نخورید ، امانتدار باشید و اما نمی گفت که یک دو رکعت نماز بخوانید . سوال دوم حنیف شیر علی این بود که شما هجرت گردید با خود قرآن شریف آورده اید ؟ گفتم نخیر . روز جمعه سر ساعت آمد و اول برای من قرآن شریف با معنی و تفسبر عبدالله یوسف علی را که به زبان انگلیسی است تحفه داد و تشکری کردم و رفتم نماز برای اولین بار ! در آنوقت استادان و دانشجویان مسلمان برای دو ساعت یک اتاق را از دانشگاه رایگان می گرفتند و خود شان جای نماز ها را می آوردند و در حدود سی نفر استاد و دانشجو نماز جماعت را ادا میکردند . خوب . یک نفر بدون ریش و عبا و قبا و یک لباس بسیار عادی آمد و خطبه گفت . بعضی آیات را با دید و بینش علم فزیک تشریح کرد و نماز داد . در حتم نماز یک سطل آب سرد به سرم ریخت و دانستم که اول اسلام به عبا و قبا نیست و دوم دین ما علم است . از حنیف شیر علی سوال کردم که این مرد چه کاره بود که خطبه داد ؟ گفت پروفیسور فزیک است و بسیار انسان لایق است و از کشور اردن می باشد .
من شروع کردم به مطالعه قرآن مجید و چون بشر شناسی تحصیل کرده بودم و همه فلاسفه را از افلاطون تا سارتر خوانده بودم متوجه شدم که قرآن را در یک پله ترازو بگذاری و فلاسفه را در پله دیگر ترازو ، قرآن گرنگی می کند شروع کردم به نماز خواندن . پسان ها که ما یک آپارتمان کوچک پیدا کرده بودیم یک روز یکی از دانشجویان که از پاکستان بود تیلفون کرد که برادر فرید خطبه نوبت توست . گفتم من هرگز خطبه نداده ام معذرت میخواهم . گفت درین جا نوبت است و باید آمادگی بگیری .
کمی از پروفیسور حنیف شیر علی بگویم که او نقش مرشد را در زندگی من بازی کرد . برای من یک الگوی زندگی شد . تواضع ، لیاقت ، تحصیلات بلند و مهمتر اینکه با اینکه یک پروفیسور تحقیقات علمی بود هیچ حرکت او خلاف اسلام و سنت نبود . پسان خبر شدم که دانشچویان امریکایی او را خدای ریاضی می گفتند . من فرهنگ مدنی را از پدرم آموخته بودم مثلا وعده خلافی نکنید و به وقت باشید و غیره و اما فرهنگ اسلامی را از حرکات و اشارات حنیف شیر علی آموختم . برای من بسیار جالب بود که یک پروفیسور به آن لیاقت که ده ها جایزه بین المللی و امریکایی را در رشته خود دارد چه یک مسلمان است . هر شاگرد که از کشور های عربی و هند و پاکستان و غیره می آمد حنیف شیرعلی آنها را در دروس کمک میکرد.
چون من شاگرد جامعه شناسی بودم آثار شریعتی من را مطلق گرویده اسلام و اسلامیت کرد . آنقدر برای من حالب که از تصور شما بیرون است . یعنی باید بگویم که شریعتی من را می توانم بگویم که عاشق اسلام و قرآن ساخت و زندگی من تعییر کرد . پسان ها یکی دو سه نفر را در کلیفورنیا که نام نمیگیرم سوال کردم که آثار شریعتی را خوانده اند جواب شان منفی بود و بسیار تعجب کردم.



