زندگی من _ قسمت سی و هفتم
بعد از پانزده سال خدمت در شرکت بیمه و اخذ جوایز و تحسین نامه ها بالاخره مجبور شدم که کار را ترک کنم .
در اتحادیه افغانها من به حیث Director of Public Relations مقرر شدم . کار من ذر کنار مشوره خانوادگی به خانواده ها، ارتباط با رسانه های امریکایی در مورد افغانستان ، سهم گیری در سخنرانی ها در باره ی افغانستان و اسلام بود. در عین زمان یک جریده هم برای اتحادیه ساختم که اخبار اتحادیه را نشر می کردم . شماره اول آن درین بخش تقدیم است .

در بخش جلوگیری از منازعات خانوادگی من نه تنها کورس ها را گرفتم در عین زمان خودم در سیمینار ها سهم گرفتم و اما کار من درین بخش مشوره اسلامی بود . من به زودی ، منحیث یک تحصیل یافته امریکا دریافتم که هیچ ایده و راه جل نمی تواند با اسلام برابری کند زیرا اسلام اول عدالت را مطرح می کند و دوم اخلاق را چه در خانواده باشد که از نگاه جامعه شناسی واحد کوچک اجتماع است و چه در اجتماع باشد . لذا مشوره خانوادگی باید اول عدالت میان زن و مرد مطرح می شد . این کار را مساجد نکردند و به زن می گفتند « برو خواهر جان تو زن هستی حوصله کن » . طلاق ها را حل و فصل نمی کردند و هنوز هم جرات نمی کنند که حل و فصل کنند . به جای اینکه عدالت را تامین میکردند . و وقتی مسجد به داد مردم نمی رسبد به من رجوع میکردند و تا امروز رجوع می کنند. مسئولین مساجد در باره ای خشونت خانوادگی در سیمینار شرکت نمی کردند و نمی کنند که هم مسایل را بیاموزند و هم به قوانین این کشور آشنایی حاصل کنند . من در هیچ یک از سیمینار ها که شرکت کردم کسی را از مساجد افغانی و عرب ها نمی دیدم . در حالیکه رایگان بود و هر کس می توانست بیاموزد. دو تصدیفامه طور مثال خدمت شما تقدیم است.

حالا امریکایی ها افغانستان رفتند و همه خوشحال بودند که دموکراسی به افغانستان رفته است و اما من با شناخت که از امریکا و سیاست های امریکا داشتم وضع را خوب نمی دیدم مخصوصا وقتی عکس آقای کرزی را با کوماندو های امریکایی دیدم ، این حس به من دست داد که چون افغانستان از قرن نوزده به اینسو منطقه حایل است اشغال روس خلاص شد و حالا نوبت اشغال امریکاست .
بعد از فاجعه یازدهم سپتامبر بزای من تقاضای سخنرانی زیاد بود که از دانشگاه گرفته تا کلیسا و موسسات امریکایی به شمول بیمارستان ها دعوت شدم تا سخنرانی کنم . کتاب تساوی جنسی در اسلام خوب گل کرده بود و حتی موسسات افغانی و مردان و زنان روشن ضمیر را جذب کرده بود و از من دعوت کردند به جای اینکه یک نفر از مذهبی را دعوت کنند . چند قطعه از سخنرانی ها خدمت شما تقدیم می کنم . من زباد تر از صد بار سخنرانی کردم . و این سخنرانی ها بعد از فاجعه یازدهم سپتامبر بود.

بک سوال این بود که چرا من افغانستان نرفتم و در نظام جمهوریت کار نکردم زیرا حالا تحصیلات را به سطح دکترا ختم کرده بودم . دلیل اول این بود که من به دموکراسی صادراتی اعتقاد نداشتم . من می خواستم که یک نظام عادل اسلامی به اساس ایجابات عصر حاضر در افغانستان مستقر شود . دلیل دوم این بود که من برادر همسر دکتر روان فرهادی بودم که در زمان کرزی هم سفیر افغانستان در ملل متحد بود . اگر من کابل می رفتم و هر قدر لیاقت و کفایت می داشتم مردم می گفتند که به زور شوهر خواهرش کار گرفته چنانچه یکی دو تن از اقارب جناب فرهادی از همین موقف سو استفاده کردند و اما من هرگز به وسیله و واسطه پیشرفت نکرده ام مکر زحمت و پشتکار خودم . در عین زمان من خوش نبودم که دکتر روان در دوران کرزی به کار ادامه دهد زیرا نزد من افغانستان یک کشور اشغال شده بود . دکتر روان فرهادی ، شوهر خواهر من در زمان سفارت در ملل متحد از نیویارک به کلیغورنبا یک سفر داشت . نه او یادی کرد که من اگر علاقه داشته باشم که در افغانستان خدمت کنم و نه من علاقه داشتم تا موضوع را یاد کنم زیرا من نمی خواستم که افغانستان در آن شرایط مغشوش و یک دموکراسی غیر که برای افغانستان نبود خذمت کنم . و نمی خواستم که کسی من را معرفی کند . الحمدلله من به معرفی احتیاج نبودم و کسانی که در راس کار بودند من را می شناختند به شمول دکتر سید مخدوم رهین وزیر اطلاعات و فرهنگ . اما از دکتر فرهادی دعوت کردم که در برنامه تلویزیون من سهم گیرد و دعوت من را پذیرفت و پسان یک نامه عنوانی من فرستاد کهدربن جا خدمت شما خوانندگان تقدیم می کنم .
تلویزیون صدا و سیمای افغانستان .
من در کنار اینکه تصمیم گرفته بودم به کارم دوام دهم در عین زمان تصمبم گرفتم که بدون ترس ، محافظه کاری در دین ، تاریخ و مسایل سیاسی را در برنامه معرفی کنم .
حالا سده دو هزار میلادی شروع شده بود و من زندگینامه خود را به دو قسمت تقسیم کردم . از اول دو هزار میلادی تا سال ۲۰۰۷ میلادی و از ۲۰۰۷ تا امروز . در سال ۲۰۰۶ بود که تلویزیون ستلایت اول توسط نبیل جان مسکینیار شروع به کار کرد . متعاقب آن در سال ۲۰۰۷ تلویزیون نور در شمال کلیفورنیا به همت یما جان یوسفزی شروع به کار کرد.
. استاد ، همچنان گفته بود که اگر سر خود حاکم نیستید به کنفرانس نروید و همیشه کوشش کنید مطالب بگویید که مانند تحقیق شما نو باشد . این سخن استاد هرگز فراموشم نمی شود . من از طرف یک نهاد بسیار بزرگ جینایی دعوت شدم تا در باره راه ابریشم صحبت کنم . درین کنفرانس ، دستیار تحقیق من بلال جان کیفی که جوان بسیار مودب و قدر شناس و لایق است و من را mentor یا مرشد خود می گوید همرای من بود . حالا نامخدا خودش داکتر شده و چهار و پنج کتاب نوشته است . باید قصه کنم که یک روز در اتاق کار خود در دانشگاه رفتم و دیدم که یک نوت در پشت دروازه است و این نوت از طرف بلال جان کیفی نوشته شده بود که من بلال کیفی هستم پسر حسن کیفی دوست شما . من افتخار می کنم که امروز یک افغان ما درین جا پروفیسور است . با بلال جان به تماس شدم و تشکری کردم و کفتم من سر یک کتاب جدید کار می کنم اگر میخواهی اسیستانت تحقیق من شوی . بلال جان موافقه کرد و یکجا شروع به کار کردیم . در باره کتاب بعدا می نویسم . خوب در کنفرانس راه ابریشم استادان از دانشگاه برکلی ، استندفورد و دانشگاه های بزرگ آمده بودند که دانشگاه که من تدریس میکردم به شهرت آنها نبود . اینجا بود که به باد استاد افتیدم که یک مطلب نو بگو و به اصطلاح همه را مات کن . زیرا من می دانستم که آن استادان من را چندان زیر نظر ندارند . وقتی نوبت من رسید گفتم که قبل ازینکه در باره راه ابریشم چند کلمه بگویم ، من تعجب می کنم که استادان همه از واژه بودیزیم در بیانات خود استفاده کردند . دین بودا یک عقیده است نه یک ایدیولوژی برای اینکه دین ایدیولوژی نیست و وقتی ما به دین بزرگ بودایی ، بودیزیم می گوییم و پساوند «ایزم » را به آن پیوند می دهیم ما این دین را به مثابه کاپیتالزیم ، سوسیالیزم ، کمونیزیم و هر چه که ایزم است مشابه می سازیم که این از نگاه انتروپولوژی درست نیست و جفا به دین است . مهمانان چینی همه کف زدند و استادان برکلی و استندفورد دهن شان مانند بقه ( قورباغه) باز مانده بود و در جا های خود یخ شان زد .همچنان یک روز بعد از یازدهم سپتامبر از مرکز بهایی تیلفون آمد .یک خانم امریکای گفت میخواهد من را برای سخنرانی در باره اسلام دعوت کند . من قبول کردم و خانم گفت ما به چند مرکز اسلامی زنگ زدیم آنها دعوت ما را رد کردند و شما قبول کردید . جواب من این بود که من همان جای در باره اسلام صحبت می کنم که اسلام را رد کردند ودوم من مسول گناه دیگران نیستم و اما مسول هستم تا دین خود را معرفی کنم . رفتم مرکز بهایی در شهر سن هوزی در شمال کلیفورنیا و در باره مقام زن صحبت کردم و بی بی عایشه صدیقه رض را مثال یک زن عالم ، سیاست پیشه و معلم روزگار معرفی کردم . سخنرانی من که خلاص شد چند تن زنان و مردان دور من جمع شدند و گفتند که نمی دانستند اسلام به زن این همه مقام بلند داده آست . من گفتم برای همین من آمدم که شما را آگاهی دهم . مشکل مراکز اسلامی درین است که اول قدرت تغییر آوردن را ندارند همیشه به متون کهنه مراجعه می کنند و دوم هیچ فکر نمی کنند که در یک دموکراسی زندگی می کنند . درین نظام ما باید فرهنگ اسلام را قسمی معرفی کنیم که مردم جذب شوند نه اینکه ما را تاپه متعصب و تبعیض گرا بزنند . ما باید از ارزش های والای اسلام به شکل علمی و درست پاسداری کنیم نه اینکه مطالب را بگوییم که مردم دین را زیر سوال برند ، ریشخند کنند و ما را مسخره کنند چنانچه داستان نکاح چهار ساله که پسان قصه می کنم در کلیفورنیا اتفاق افتاد و یک غوغا بر پاکرد .

