خبر و دیدگاه

فاجعهٔ فکری و سیاسی در پرتو منطق ساختاری و تاریخی قدرت

 

جنگ‌های ژئوپلیتیک و فروپاشی عقلانیت سیاسی در جهان معاصر

در جهان معاصر، جنگ‌های ژئوپلیتیک دیگر صرف منازعاتی بر سر قلمرو یا منابع طبیعی نیستند؛ بلکه به بازتابی از رقابت‌های پیچیدهٔ قدرت در سطوح ساختاری و تاریخی بدل شده‌اند. در پرتو منطق تاریخی قدرت، همواره دولت‌ها برای بقا، گسترش نفوذ و تثبیت هژمونی خود به ابزارهای گوناگون، از جنگ سخت تا جنگ نرم و روایت‌سازی متوسل شده‌اند. اما آنچه امروز این معادله را متفاوت می‌سازد، فرسایش تدریجی عقلانیت سیاسی است؛ عقلانیتی که زمانی قرار بود منازعات را مهار، و نظم بین‌المللی را بر پایهٔ قواعد و نهادها استوار سازد. درک جنگ‌های ژئوپلیتیک در جهان معاصر، بدون توجه به پیوند عمیق میان قدرت، تاریخ و ساختار نظام بین‌الملل، ممکن نیست. در حالی که نظریه‌های کلاسیک روابط بین‌الملل، به‌ویژه واقع‌گرایی، جنگ را امری اجتناب‌ناپذیر در رقابت قدرت‌ها می‌دانند، تحولات اخیر نشان می‌دهد که این رقابت‌ها وارد مرحله‌ای شده‌اند که در آن عقلانیت سیاسی، به‌عنوان سازوکار تنظیم و مهار منازعه، در حال ضعیف شدن است. این وضعیت، پرسش‌های بنیادینی را درباره کارآمدی نهادها، هنجارها و قواعد بین‌المللی مطرح می‌کند.

این در حالی است که در سطح ساختاری، نظام بین‌الملل با گذار از یک نظم تک‌قطبی به سوی چندقطبیِ نامتوازن، دچار نوعی بی‌ثباتی مزمن شده است. در چنین شرایطی، منطق قدرت جایگزین منطق گفت‌وگو شده و رقابت‌های ژئوپلیتیک، بیشتر در قالب جنگ‌های نیابتی، تحریم‌های اقتصادی، و بحران‌های امنیتی بروز می‌یابد. این روند نه‌تنها به تشدید خشونت می‌انجامد، بلکه زمینه‌های فروپاشی عقلانیت سیاسی را نیز فراهم می‌کند؛ زیرا تصمیم‌گیری‌ها بیش از آنکه بر مبنای تحلیل واقع‌گرایانه و مسئولیت‌پذیری جمعی باشد، تابعی از ترس، بی‌اعتمادی و محاسبات کوتاه‌مدت قدرت می گردد.

هدف این نوشته بررسی نسبت میان جنگ‌های ژئوپلیتیک و تضعیف عقلانیت سیاسی در نظام بین‌الملل معاصر است؛  البته طوری که با تکیه بر منطق تاریخی قدرت و تحلیل ساختاری نظام جهانی، استدلال می‌شود که گذار از نظم تک‌قطبی به وضعیت چندقطبیِ بی‌ثبات، نه‌تنها به افزایش منازعات ژئوپلیتیک انجامیده؛ بلکه موجب فرسایش الگوهای عقلانی تصمیم‌گیری در سیاست جهانی نیز شده و بحران فکری و سیاسی را تشدید بخشیده است؛ الیته فرسایش به این معنا که تصمیم‌گیری سیاسی دیگر بر پایه عقلانیت بلندمدت صورت نمی گیرد؛ بلکه تحت تاثیر سه عامل چون، منطق بقا، امنیتی سازی افراطی و کوتاه نگری قدرت قرار می‌گیرد. یعنی دولت‌ها از ترس تهدید، بیشتر واکنشی و دفاعی عمل می‌کنند تا عقلانی؛ بسیاری از مسائل عادی به تهدید امنیتی تبدیل می‌شوند و فضای گفت‌وگو محدود می‌گردد؛ و رهبران به منافع فوری و مقطعی توجه می‌کنند و پیامدهای بلندمدت را نادیده می‌گیرند. در نتیجه، سیاست از مسیر تحلیل منطقی خارج شده و بیشتر تابع ترس، رقابت و منافع زودگذر می‌شود. 

اینجا است که جنگ های ژئوپلیتیک در جهان معاصر ابعاد و لایه های پیچیده تری پیدا کرده اند. بنابراین جنگ‌های امروز، بیش از آنکه صرف نظامی باشند، ماهیتی چند لایه و ترکیبی دارند. این جنگ‌ها شامل ابعاد اقتصادی (تحریم‌ها)، اطلاعاتی (جنگ روایت‌ها)، سایبری و نیابتی هستند. از این منظر، ژئوپلیتیک به میدان رقابت شبکه‌ای قدرت‌ها تبدیل شده است. در این جنگ ها، مرز میان جنگ و صلح تضعیف شده؛ قدرت‌ها از بازیگران غیردولتی برای پیشبرد اهداف خود استفاده می‌کنند و تحریم‌ها و کنترل فناوری به ابزارهای کلیدی قدرت تبدیل شده‌اند.

حال باید به عواملی پرداخت که در شکل دهی جنگ های ژئوپلیتیک در جهان معاصر  نقش دارند. برای روشن شدن موضوع، نخست از همه آن را در چارچوب رئالیسم تهاجمی باید به بحث گرفت. قدرت‌های بزرگ برای حفظ یا گسترش موقعیت خود در نظام بین‌الملل، به رقابت‌های فزاینده ژئوپلیتیک روی می‌آورند. این رقابت‌ها، به‌ویژه در مناطق حساس، به جنگ‌های نیابتی، بی‌ثبات‌سازی سیاسی و مداخله‌های مستقیم یا غیرمستقیم می‌انجامد. اما مسئله اساسی آن است که این کنش‌ها اغلب فاقد یک عقلانیت جامع هستند؛ به این معنا که پیامدهای بلندمدت آن‌ها—مانند فرسایش نظم بین‌المللی، گسترش بی‌اعتمادی و افزایش هزینه‌های انسانی—نادیده گرفته می‌شود.

دوم، از منظر سازه‌انگاری و رویکرد فکری، روایت‌ها و گفتمان‌ها نقش کلیدی در شکل‌دهی به جنگ‌های ژئوپلیتیک دارند. سازه‌انگاری یعنی اینکه «واقعیت‌های اجتماعی و حتی برخی از مفاهیم سیاسی و هویتی، ساختهٔ ذهن، تعامل و توافق انسان‌ها؛ چیزهایی  ثابت و طبیعی نیستند. قدرت‌ها با بهره گیری از این رویکرد،  با تولید «روایت‌های تهدید» و «دشمن‌سازی»، زمینه مشروعیت‌بخشی به کنش‌های خود را فراهم می‌کنند. این فرایند، عقلانیت سیاسی را تضعیف می‌کند؛ زیرا تصمیم‌گیری‌ها نه بر پایه واقعیت‌های عینی؛ بلکه بر اساس بازنمایی‌های گفتمانی و ایدئولوژیک شکل می‌گیرند. در نتیجه، فضای گفت‌وگو و دیپلماسی محدود شده و جای خود را به تقابل و خشونت می‌دهد.

سوم، در سطح اقتصاد سیاسی جهانی، جنگ‌های ژئوپلیتیک با منافع پیچیده اقتصادی درهم‌تنیده‌اند. صنایع نظامی، رقابت بر سر منابع انرژی و مسیرهای ترانزیتی، و منطق سرمایه‌داری جهانی، همگی در تشدید این جنگ‌ها نقش دارند. این وضعیت، نوعی «عقلانیت ابزاری منحرف» را به وجود می‌آورد که در آن، سود کوتاه‌ مدت بر ثبات بلند مدت ترجیح داده می‌شود. پیامد این امر، تداوم چرخه‌ای از بحران و ناامنی است که خود به بازتولید منازعات می‌انجامد.

چهارم، جنگ‌های ژئوپلیتیک به تضعیف نهادهای بین‌المللی و قواعد حقوقی منجر شده‌اند. نهادهایی که پس از جنگ جهانی دوم برای مدیریت تعارضات و حفظ صلح ایجاد شدند، امروز با چالش مشروعیت و کارآمدی مواجه‌اند. بی‌اعتنایی قدرت‌های بزرگ به قواعد بین‌المللی، نشان‌دهنده نوعی «آنارشی تقویت‌شده» است که در آن، قانون جای خود را به قدرت می‌دهد. این روند، یکی از نشانه‌های بارز فروپاشی عقلانیت سیاسی در سطح جهانی است.

پنجم، از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، تأثیر این جنگ‌ها بر افکار عمومی و ساختارهای داخلی کشورها نیز قابل توجه است. گسترش ملی‌گرایی افراطی، قطبی‌سازی سیاسی و تضعیف دموکراسی‌ها، همگی از پیامدهای جنگ‌های ژئوپلیتیک هستند. در چنین فضایی، عقلانیت جمعی جای خود را به هیجان، ترس و تبلیغات می‌دهد، و تصمیم‌گیری‌های سیاسی بیش از پیش از معیارهای عقلانی فاصله می‌گیرد.

بصورت کل گفته می‌توان که جنگ‌های ژئوپلیتیک در جهان معاصر نه‌تنها محصول رقابت قدرت‌ها؛ بلکه بازتابی از بحران عمیق‌تر در عقلانیت سیاسی هستند. این بحران، در ناتوانی نظام بین‌الملل برای ایجاد تعادل میان منافع، ارزش‌ها و قواعد مشترک ریشه دارد. بیرون رفت از این وضعیت، مستلزم بازتعریف مفهوم قدرت، تقویت نهادهای چندجانبه، احیای دیپلماسی عقلانی و بازگشت به اصولی است که منافع کوتاه‌ مدت را در چارچوب مسئولیت‌های بلندمدت جهانی تنظیم می‌کنند. بدون چنین تحولی، جهان همچنان در چرخه‌ای از جنگ، بی‌ثباتی و افول عقلانیت سیاسی و بحران فکری گرفتار خواهد ماند.

فاجعه فکری و سیاسی

 تحلیل بحران‌های معاصر جهانی، اگر صرف به سطح کنش‌های فردی رهبران یا نوسانات مقطعی اقتصادی و اجتماعی محدود شود، ناگزیر به نوعی ساده‌سازی تقلیل‌گرایانه دچار خواهد شد. آنچه امروز به‌عنوان «فاجعهٔ فکری و سیاسی» در سطح جهان تجربه می‌شود، نه محصول تصادف و نه نتیجهٔ ضعف‌های شخصی افراد؛ بلکه بازتاب یک منطق عمیق ساختاری و تاریخی است که در بطن نظام‌های سیاسی، اقتصادی و نهادهای بین‌المللی ریشه دارد. این منطق، همچون شبکه‌ای نامرئی، کنش‌ها، تصمیم ها و حتی گفتمان‌های مسلط را شکل می‌دهد و جهت می‌بخشد. این فاجه نه ناشی از ضف فردی رهبران و نه  محصول تصادفی بحران های اقتصادی و اجتمای در جهان؛ بلکه نتیجۀ یک منطق ساختاری و تاریخی است که در پشت پرده دولت ها و نهاد های جهانی جریان دارد.

در این چارچوب، قدرت را نمی‌توان صرف در ارادهٔ فردی رهبران یا در نهادهای رسمی جست‌وجو کرد. همان‌گونه که میشل فوکو تأکید می‌کند، قدرت در قالب یک شبکهٔ پراکنده از روابط، دانش‌ها و گفتمان‌ها عمل می‌کند؛ شبکه‌ای که در آن، حقیقت‌ها ساخته می‌شوند، تهدیدها تعریف می‌گردند و اولویت‌ها تعیین می‌شوند. از این منظر، «فاجعه» زمانی رخ می‌دهد که این شبکهٔ قدرت، به‌جای حل بحران‌ها، به بازتولید و تثبیت آن‌ها بپردازد.

از حیث تاریخی، نظم کنونی جهان محصول روندهای طولانی‌مدتی است که ازگ استعمار کلاسیک تا شکل‌گیری نظام سرمایه‌داری جهانی و سپس نظم ژئوپلیتیکی پس از جنگ‌های بزرگ امتداد یافته است. این تاریخ، الگوهایی از نابرابری ساختاری، سلطهٔ سیاسی و رقابت دائمی قدرت‌ها را نهادینه کرده است. در چنین بستری، بحران‌ها نه رویدادهایی استثنایی، بلکه بخشی از کارکرد عادی سیستم به شمار می‌روند؛ به بیان دیگر، نظام جهانی به‌گونه‌ای سازمان یافته که بی‌ثباتی در برخی مناطق و تمرکز ثروت و قدرت در مناطق دیگر را بازتولید کند.

نهادهای بین‌المللی نیز، با وجود نقش ظاهری‌شان در حفظ صلح و ثبات، از این منطق ساختاری جدا نیستند. این نهادها اغلب در چارچوب توازن قدرت شکل گرفته و عمل می‌کنند، و در بسیاری موارد، به‌جای حل ریشه‌ای بحران‌ها، به مدیریت و مهار آن‌ها در راستای منافع مسلط می‌پردازند. نتیجهٔ چنین وضعیتی، شکل‌گیری نوعی «سیاست بحران» است؛ سیاستی که در آن، بحران‌ها نه پایان می‌یابند و نه کاملاً حل می‌شوند، بلکه به‌صورت کنترل‌شده ادامه می‌یابند.

از منظر فکری، این وضعیت به نوعی انسداد معرفتی نیز منجر شده است. گفتمان‌های غالب، اغلب چارچوب‌هایی را تحمیل می‌کنند که در آن‌ها، بدیل‌های واقعی برای تغییر ساختارها به حاشیه رانده می‌شوند. در نتیجه، حتی نقدها نیز گاه در درون همان منطق مسلط بازتولید می‌شوند و توان عبور از آن را از دست می‌دهند. این امر سبب می‌شود که بحران نه‌تنها در سطح عینی، بلکه در سطح اندیشه و تحلیل نیز تداوم یابد.

بر این اساس، فاجعهٔ فکری و سیاسی امروز را باید در پیوند میان ساختارهای تاریخی قدرت، نهادهای جهانی و گفتمان‌های مسلط فهمید. تا زمانی که این منطق ساختاری به چالش کشیده نشود، تغییر در سطح افراد یا سیاست‌های مقطعی، تنها می‌تواند صورت مسئله را تغییر دهد، نه ماهیت آن را. رهایی از این وضعیت مستلزم نوعی بازاندیشی بنیادین در باب قدرت، مشروعیت و نظم جهانی است؛ بازاندیشی‌ای که بتواند فراتر از چارچوب‌های موجود، افق‌های تازه‌ای برای فهم و تغییر جهان بگشاید.

فروپاشی عقلانیت سیاسی و منطق تاریخی و ساختاری قدرت

عقلانیت سیاسی در سنت کلاسیک به معنای توانایی تصمیم‌گیری مبتنی بر محاسبه هزینه و سود و در نظر گرفتن پیامدهای بلند مدت است؛ اما در شرایط کنونی، این عقلانیت در نتیجه غلبه منطق بقا بر منطق همکاری، امنیتی سازی افراطی، بحران اعتماد در نظام بین الملل و نقش روایت ها و ایدئولوژی ها با چالش‌های جدی مواجه شده است. در این روند دولت‌ها به‌جای همکاری برای منافع جمعی، بر بقای کوتاه‌ مدت خود تمرکز می نمایند و با تبدیل شدن بسیاری از مسائل از اقتصاد تا فرهنگ به موضوعات امنیتی، فضای گفت‌وگو محدود می‌شود. از سویی هم تضعیف توافقات پایدار میزان اعتماد میان قدرت‌ها را کاهش داده و روایت‌ سازی های سیاسی، واقعیت را بازتعریف کرده و تصمیم‌گیری عقلانی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند.

بیرابطه نخواهد بود تا فاجعهٔ فکری و سیاسی را در پرتو منطق ساختاری و تاریخی قدرت، مورد بحث قرار داد؛ زیرا منطق تاریخی قدرت نشان می‌دهد که نظام‌های بین‌المللی همواره در چرخه‌هایی از ظهور، تثبیت و افول قدرت‌های بزرگ شکل گرفته‌اند. از این منظر، جنگ نه یک انحراف؛ بلکه بخشی از فرآیند بازتوزیع قدرت است. در سطح ساختاری، نظریه نظام جهانی و رویکردهای نوواقع‌گرایانه، تأکید دارند که آنارشی حاکم بر نظام بین‌الملل، دولت‌ها را به سمت رقابت امنیتی سوق می‌دهد. در این چارچوب، سه مؤلفه کلیدی زیر قابل شناسایی است: آنارشی ساختاری، یعنی فقدان اقتدار مرکزی که منجر به خودیاری دولت‌ها می‌شود؛ معمای امنیت، یعنی تلاش یک دولت برای افزایش امنیت، ناامنی دیگران را تشدید می‌کند؛ و بازتوزیع قدرت، یعنی تغییر در توازن قدرت، بستر اصلی بروز جنگ‌های ژئوپلیتیک است.

بنابراین «فاجعهٔ فکری و سیاسی» بدون رجوع به منطق ساختاری و تاریخی قدرت، ناقص و سطحی خواهد بود. قدرت، صرف به‌عنوان یک ابزار کنترلی یا حکمرانی قابل فهم نیست؛ بلکه به‌مثابه یک «ساختار باز تولید شونده» عمل می‌کند که در بستر تاریخ، الگوهای خاصی از اندیشه، رفتار و نظم سیاسی را شکل می‌دهد. در چنین چارچوبی، فاجعه زمانی رخ می‌دهد که این ساختارها نه‌ تنها اصلاح نمی‌شوند؛ بلکه به‌صورت مداوم بازتولید و تثبیت می‌گردند. فاجعه فکری و سیاسی از آن‌جا آغاز می‌شود که «عقلانیت انتقادی» جای خود را به «عقلانیت توجیهی» می‌دهد. در این وضعیت، اندیشه به‌جای آن‌که ابزار نقد قدرت باشد، به خادم آن تبدیل می‌شود. در این صورت روایت‌های رسمی، ایدئولوژی‌های غالب و گفتمان‌های مسلط، واقعیت را نه آن‌گونه که هست؛ بلکه آن‌گونه که باید دیده شود، بازنمایی می‌کنند. این بازنمایی و مسخ  منجر به شکل‌گیری نوعی «آگاهی کاذب» می شود که جامعه را از درک ریشه‌های بحران بازمی‌دارد.

گاهی این فاجعه در سطح ساختاری نمود پیدا می کند؛ زیرا در این سطح قدرت تمایل دارد تا خود را در قالب نهادها، قوانین و شبکه‌های غیررسمی تثبیت کند. این ساختارها، به‌مرور زمان به‌گونه‌ای عمل می‌کنند که تغییر را پرهزینه و حتی ناممکن می‌سازند. در چنین شرایطی، فساد، انحصار و حذف رقبا نه به‌عنوان انحراف، بلکه به‌عنوان بخشی از منطق عملکرد سیستم پذیرفته می‌شود. فاجعه سیاسی در واقع در همین‌جا شکل می‌گیرد؛ البته طوری که نظام سیاسی به‌جای حل بحران، خود به تولیدکننده بحران تبدیل می‌شود.

این فاجعه زمانی هم در بعد تاریخی رخ می نماید؛ زیرا در بعد تاریخی، تکرار الگوهای ناکارآمد، منجر به اختلال حافظه تاریخی می شود؛ زیرا جوامعی که نتوانند از تجارب گذشته خود درس بگیرند، محکوم به بازتولید همان خطاها می شوند. این بازتولید نه تصادفی؛ بلکه ناشی از پیوند میان منافع قدرت و روایت‌های تاریخی دست‌کاری‌شده است. تاریخ، در این‌جا نه منبع آگاهی؛ بلکه به ابزار مشروعیت‌بخشی، تبدیل می شود که هر چه بیشتر وضعیت موجود را تداوم  ببخشد.

در این منطق رابطه میان قدرت و خشونت نیز قابل تحلیل است. زمانی‌که قدرت در مواجهه با بحران، به‌جای اصلاح ساختارها به ابزارهای قهری متوسل می‌شود، چرخه‌ای از خشونت و بی‌ثباتی شکل می‌گیرد. این چرخه، نه‌تنها ساختارهای سیاسی را فرسوده می‌کند، بلکه بنیان‌های فکری جامعه را نیز تخریب و در نتیجه فاجعه فکری و سیاسی را به بار می‌ آورد؛ زیرا در فضای خشونت، امکان گفت‌وگو، نقد و تولید اندیشه مستقل از میان می‌رود.

در نهایت، فاجعهٔ فکری و سیاسی زمانی به اوج خود می‌رسد که میان «قدرت»، «حقیقت» و «مشروعیت» گسست ایجاد شود. در این وضعیت، قدرت بدون پاسخگویی عمل می‌کند، حقیقت قربانی روایت‌های رسمی می‌شود و مشروعیت به‌جای آن‌که از رضایت عمومی ناشی شود، برعکس از ابزارهای زور و کنترل تغذیه می‌گردد.در حقیقت، فاجعهٔ فکری و سیاسی در جهان نه یک رویداد مقطعی؛ بلکه نتیجه منطقی عملکرد ساختارهای تاریخی قدرت است. بیرون رفت از این وضعیت، مستلزم بازسازی عقلانیت انتقادی، اصلاح نهادهای قدرت، بازخوانی صادقانه تاریخ و ایجاد پیوندی مجدد میان حقیقت، مشروعیت و اراده جمعی است؛ امری که بدون تحول همزمان در سطح اندیشه و ساختار، امکان‌پذیر نخواهد بود.

از نگاه تحلیلی، فروپاشی عقلانیت سیاسی را می‌توان حاصل تعامل میان ساختار و کنش دانست؛ زیرا ساختار آنارشیک نظام بین‌الملل، دولت‌ها را به سمت رقابت سوق می‌دهد، در حالی که کنشگران سیاسی، تحت تأثیر فشارهای داخلی، ایدئولوژیک و روانی، تصمیم هایی اتخاذ می‌کنند که بیشتر عقلانی نیستند. در این میان، سه عامل چون، شتاب تحولات جهانی، سیاست داخلی و پوپولیسم و تکنالوژی و اطلاعات، در راستای فروپاشی عقلانیت سیاسی نقش تعیین‌ کننده دارند. چنانکه می بینیم؛ سرعت تغییرات، فرصت تفکر استراتژیک را کاهش داده است و رهبران برای جلب حمایت داخلی، به تصمیم های احساسی و کوتاه‌ مدت روی می‌آورند. از طرف دیگر انفجار اطلاعات، به‌جای افزایش آگاهی، گاه به سردرگمی و تصمیم‌گیری‌های ناپایدار منجر می‌شود. این وضعیت پیامد های ناگواری را برای نظم بین المللی بوجود آورده است.

 پیامدها برای نظم بین‌المللی

ادامه این روند، سبب افزایش بی‌ثباتی و ناامنی جهانی؛ تضعیف نهادهای بین‌المللی؛ گسترش جنگ‌های ترکیبی و نیابتی و کاهش ظرفیت حل‌وفصل مسالمت‌آمیز منازعه ها در جهانی شده است. چنانکه ما شاهد بدترین بحران در جهان هستیم؛ بحرانی که فراگیر است و هیچ کشوری از آن در امان بوده نمیتواند؛ اما ظرفیت حل و فصل مسالمت آمیز هر روز محدودتر می شود. حمله امریکا و اسراییل به ایران و کشانده شدن کشور های عربی در این جنگ، جهان را چنان سرگیچه کرده است که حتی ناتو شریک بزرگ نظامی امریکا را در حال بلاتکلیفی قرار داده است.

نتیجه‌گیری

 جنگ‌های ژئوپلیتیک در جهان معاصر، نه‌تنها بازتابی از رقابت قدرت‌ها و نشانه‌ای از بحران عمیق در عقلانیت سیاسی؛ بلکه چیزی فراتر از تخریب فیزیکی کشورها و جوامع است؛ این جنگ‌ها به‌گونه‌ای عمیق‌تر، بنیان‌های عقلانیت سیاسی را متزلزل ساخته‌اند. در پرتو منطق تاریخی و ساختاری قدرت، می‌توان دریافت که تداوم این وضعیت، نه‌تنها نظم بین‌المللی را به سوی بی‌ثباتی بیشتر سوق می‌دهد، بلکه امکان شکل‌گیری یک اجماع جهانی برای حل بحران‌ها را نیز تضعیف می‌کند.

در همین حال بازسازی عقلانیت سیاسی، مستلزم تقویت نهادهای بین‌المللی، بازتعریف منافع ملی در چارچوب منافع جمعی، و احیای اعتماد در نظام بین‌الملل است. اگر عقلانیت سیاسی به‌عنوان ابزار مهار قدرت و تنظیم روابط بین‌الملل بازسازی نشود، جهان با چرخه‌ای پایان‌ناپذیر از بحران، بی‌اعتمادی و خشونت مواجه خواهد بود. خروج از این وضعیت، مستلزم بازاندیشی در منطق قدرت، تقویت نهادهای بین‌المللی، و احیای گفتمان‌هایی است که به‌جای تقابل، بر همکاری و مسئولیت‌پذیری مشترک تأکید دارند. در غیر این صورت، جنگ‌های ژئوپلیتیک نه‌تنها جغرافیا، بلکه خودِ معنا و کارکرد سیاست را نیز دستخوش فروپاشی خواهند کرد.

26-3-29

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا