خانه » خبر و دیدگاه » شادروان زریاب، نویسنده‌ای پرامید بود

شادروان زریاب، نویسنده‌ای پرامید بود

مرگ این یل، به همه کوه و کمر باید گفت
به خراسان، به توران و طبر ، باید گفت
بهمن مرگ، شبیخون خموشی دارد
این پریشانی، به رخسارهء تر باید گفت
شب دراز است و دریای مصائب در پیش
گر رسیدیم، شکایت به سحر ، باید گفت
(رثائیه، عارف پژمان) 

رهنورد، مردی دانا وباهمت بود، وطن را تا واپسین روز حیات، ترک نکرد، همانجا، در گوشه ای، سر به بالین می گذاشت، خبر های دروغین تلویزیون ها را می شنید و بیشبهه، لبخند میزد. گاه، شاید صدای پیزارهای تروریست های طالب را نیز در دروازه های کابل، در چند قدمی ارگ، گوش میکرد و گویا خم به ابرو، نمی آورد. در سالهای قبل از قیام ثور، به سوسیالیزم علمی و پیروزی جنبش گارگری، دلبستگی بسیار داشت، قیام ثور، فراز و فرود نخستین سالهای قیام، ویرادر بارهء کارائی سوسیالیزم بر تخت نشسته در سرزمینی فقیر، به تأمل واداشت، وقتی سال شصت خورشیدی که تازه از ایران به کابل رفته بودم، در دیداری، از پشتارهءرنج و تلخکامی درین آوان، پرده برداشت. درین سالهای پسین، که از کانادا، هر چند گاهی، کابل میرفتم، در مکرویان چارم، در آپارتمان متعلق به او، گاه باهم ، از همه جا، گپ میزدیم. از سبزینه دورانی که همکلاس بودیم، دردانشگاه کابل. در بارهء همصنفی ها، سرنوشت همکلاسی او، سرنوشت و سرگذشت این آدم ها و سائر آشنایان مشترک !

 زنده یاد اعظم رهنورد زریاب، نویسنده بود، داستان نویس بود، رمان نویس بود. در نگارش، سبکی داشت متباین و متمایز از دیگران. در نوشتن رمان « گلنار وآیینه» که به اسلوب« رئالیزم جادوئی» پدید آمده، نثری تر وتازه، شسته و گاه شاعرانه، بکار گرفته شده است. بوف کور هدایت، مسخ کافکا و یک تعداد رمان ها، بر همین شیوه اند؛ یعنی حوادث، بر بستری از واقعیت، جاری است، اما در گردنه ها ونشیب های ،با عناصر« سوررئال» برخورد میکند. چند پراگراف از متن گلنار و آیینه: ماه در آسمان،به تنهایی، جلوه می فروخت، مثل این که، ستاره هارا گذاشته بود،که بروند و بخوابند؛ بااینهم در در پهنای سرمه یی رنگ آسمان، شش تا هفت تا ستاره، چشمک زنان و بی پروا، هی می درخشیدند و میدرخشیدند. و در همین حال بود که من آواز شنگ شنگ شنگ زنگ های پاها راشنیدم، چه طنین سحر انگیزی داشت. آدمی را بیخود میکرد.شنگ شنگ شنگ شنگ… شنگ شنگ. بیدرنگ دریافتم که آواز زنگ های پاها ، از سوی آن تک درخت توتی می آید که آن سوتر، در میان قبر ها، مغموم و خواب آلود، ایستاده بود.

زنده یاد زریاب، حافظه ای نیرومند و مطالعاتی سرشار داشت. از شعر های من، نمیدانم چرا، اغلب، بخشی ازهمان منظومهء مرا زمزمه میکرد که ساخته ای از دوران نوجوانی بود : زنام من چه می پرسی نشان من چه میجویی مرا شب آفرید و با د بگرفت از سر راهم. انیس روز گار بی پناهم، سالها، خار بیابان بود! و… این نوشتهء کوتاه را در بستر بیماری، رقم زدم.

بر بانوی فرهیخته و داستان پرداز برجسته، سپوژمی جان زریاب و فرزندان استاد فقید، ابراز تسلیت و عرض همدردی میکنم.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com