خانه » خبر و دیدگاه » داستانهای همسو با تصوف

داستانهای همسو با تصوف

mystic

نویسنده:نصیراحمد رازی سدنی، آسترالیا

وحدت وجود(۱۵)

یکی ازمهمترین اصول درمسلک صوفیان، اعتقادبه وحدت وجود است که گویا ازمکتب نوافلاطونی وارد سرزمینهای اسلامی شد، ونخستین بار از سوی بایزد بسطامی عارف مشهور بیان گردیده وبعداز اوحسین بن منصور حلاج بی پروا از (اناالحق) دم زده وجان خودرا برسرآن داد. اصطلاح وحدت وجود مبتنی براین اصل است که چون جهان پرداختۀ خداست، پس تمام مظاهرهستی وپدیده های عینی، خداست، حقیقت یکی است وهمان است که مصدروجود است، وبااینکه خدا خالق تمام موجودات است، هیچیک ازآنهانیست، هرچه کسوت وجودیافته ازذات حق شرف هستی گرفته، پس وجودش درذات خداست وچیزی جز او نیست.

درقرآن کریم رابطۀ خالق ومخلوق بدان پایه رسیده که میفرماید:» نحن اقرب الیه من حبل الورید، سورۀ ق آیه ۱۶«(مابه او، انسان، از رگ گردنش نزدیکتریم.) بازمیفرماید:» ونه توافگندی آنگاه که افگندی، بلکه خدا افگند.« ازین قرارشاید بتوان منشأ اندیشۀ وحدت وجود رابیش ازهمه قرآنکریم ومذهب افلوطین بشمارآورد. البته مضامین آیات قرآنی مانند آنهاکه ذکرشد وبسیاری آیات دییگر، مبین وحدت وجودبه آن طریق که عرفا استنباط میکنند نیست، بلکه نمایندۀ عظمت الهی ومبین حضورذات حق درهمه جاوهمه چیزاست.

داکترخلیفه عبدالحکیم درین باره چنین مینویسد: به عقیدۀ صوفیه وجود واقعی فقط متعلق به خداست وتنهاخدا واقعا وجود دارد. اگراین عقیده باوحدت وجود یکی باشد، ازروی صواب میتوان تصوف رابطور کلی وحدت وجودخواند. اماموضوع به سادگی نیست، زیراوقتی صوفی رامشغول مکالمۀ بی واسطه باخدای متشخص می بینیم، باید درنگ و تأمل کنیم. این مسلما خدانیست که باخویش به گفت وگوست، هر چند صوفی چه بساچنین بگوید، هنگامی که صوفی قصدمیکندتاخودرا ازفردیت محدود خود برهاند وبه گونۀ درآیدکه خدا دراو بزید، نوعی دوگانگی هنوزبرجای می ماند، هرچندکه ماهیت آن نامفهوم وناگفتنی است. صوفی بافنای خود، درخدا بقا می یابد اما فقط خدایی که به خود زندگی کند نیست. زبان صوفی آنگاه که خودراهیچ میشمارد وفقدان فردیت خودرا فناءالفنا میخواند، نباید مارافریب دهد، چون بقا همواره بدنبال این فنا می آید. پس بایدتکرارکنیم که این(همه خدایی) نیست بلکه همه درخدایی است.

عارف بررغم تمام ظواهرکه حاکی ازرابطۀ شخصی اوباخداست، اصرار میورزدکه این خداست که سخن میگوید نه او، این ابیات که ازاوحدی کرمانی است نمونۀ بارز این طرزفکر میباشد :

وان نکته که این چنین نکوگفت   چون من نبدم، بدان که اوگفت

خودگفت حقیقتی وخودنیزشنید   وآن روی که خودنمود، آن هم خود دید

پس باش یقینی که نیست والله    موجود حقیقی سوی الله

عقیدۀ وحدت وجود درسدۀ سوم هجری پدیدآمد ودرسدۀ چهارم به اوج اهمیت خود رسیدویکی ازمباحث مهم عرفان بشماررفت تاآنجاکه شیخ ابوسعید وبعدها محی الدین العربی آنراموضوع بحثهای مفصل خود قراردادند. همچنین اعتقاد به (سکر) نیزدرهمین دوره ازسوی ابایزد عنوان شدوبویژه درخراسان ترویج یافت. نظریۀ وحدت وجود و سکر، اختلاف میان اهل شرع وصوفیه را روبه شدت برد، زیرابدعت شمرده شد. درمسألۀ وحدت وجود که یک اصل فلسفلی وعرفانی است، فرض آنست که جهان وجود ازجمادات ونباتات وغیراینها همه یک وجودند که درمرتبت فوق واقوی، وجود خدا قراردارد وبقیه موجودات بر حسب مرتبت قرب وبعد به مبدأ اول که طرف اقوی است، متفاوتند. (لغتنامۀ دهخدا)

داستان : روایتی است که به اولین نگاه بیشترافسانه است تاواقعیت، ولی تمثیل هاکه بیانی برای حقیقت هستند، بیشتردرافسانه هاخانه میگیرند. مولانا درمیان کتابی چندکه مبنای دانش خوانده شدۀ اوست وبرگرفته ازگفته های دیگران، نه دریافت شده ازجان خود، سرگرم تدریس به شاگردان میباشد. شمس براو واردمیشود وبااستهزایی که می تواند تکان دهنده باشد از اومیپرسدکه: اینها چیست؟ ومولاناکه درآن زمان داوریش همانندبسیاری ازاهل ظاهراست، به این درویش ژولیده باغرور فقیهانه پاسخ میدهد: این را تو ندانی ! درلحظه آتش برکتابهامی افتد ومولانای شگفت زده ازین وضعیت، میپرسد: این چیست؟ شمس برای اینکه غرورفقیهانۀ ویرا بشکند، پاسخ میگوید: این راتو ندانی ! مولانا درلحظه مجلس راترک میگوید وهمراه وی میشود .

دربرخوردبااین روایت، انسانی رامی بینی که عقل خُرد حاکم براندیشه های اوست، انسانی که می اندیشدتنها باعلم اکتسابی، بادوباره گویی گفته های دیگران، میتواند به حقیقت هستی وحق راه یابد، بودن وی درمیان کتابها نمادین است. باچنان علمی شاید امکان شناخت ظاهر هستی ممکن باشد- که البته درجایگاه خود ارزشی راداراست- ولی برای شناخت حقیقت هستی وراه یافتن به سرزمین(جان جانان) راهبری ندارد. مولانا بانگاهی ظاهربین درلحظۀ ورود شمس وپرسش او تنهاملاک داوری رابرظاهر وی قرارمیدهد، و اوراشایستۀ جواب درست نمی داند… این را تو ندانی !

اما شمس… همانگونه که حق برجان آتش میزد تاهرچه غیرخودرا بسوزد، شمس که پیرعشق است وچون عشق آتش افروز، حق گونه عمل میکند، کتاب راکه دراین روایت نماد دانسته های اکتسابی است به آتش میکشد. اومیداند باسوختن وخاکسترکردن آنهمه دانش اندوخته شده که غرور راباخودهمراه دارد- باسوختن ذهنیات، اندیشه هاوپندارهاست که مرید راه عشق رابرای رسیدن به حق ودرک حقیقت هستی خواهد پیمود .

مولانای مستعدکه حیران است، باگفتۀ شمس که اینرا نیزتوندانی، برای دانستن آنچه ازعلم مرده ریگ برنمی آید ازخواب گران فقاهت وعلم اکتسابی بیدارمیشود، وبه دنبال یافتن آنچه نمیداند درپی اوروان میشود، وآنچنان عاشقی می کندکه حال ازپس قرن هاخودمعشوق عاشقان عالم است ! / (دنباله دارد)

۳ دیدگاه

  1. Avatar

    برادر عزیز !
    به نظر من خیلی بحث جالب ومفید است من شخصاً از ان خیلی استفاده کردم امیدوارم این بحث دوام داشته باشد تا بتواند یکتعداد رادر روشنایی قرار بدهد
    تشکر .

  2. Avatar

    بنظر من فلسفه وحدت وجود از شاخۀ ویدنتای فاسفه دین هندو گرفته شده است. دین هندو میگوید در جهان هرچه دیده میشود همه تجلای برهمن میباشد. برهمن تنها هستی موجود است که دارای سه مشخصه میباشد. ۱-هستی، ۲- دانائی، ۳- برکت. در دنیا جز برهمن که خودِ متعالی میباشد دیگر همه چیز بشمول جمادات و نباتات پنداری اند. وجود واقعی ندارند. در اینصورت انسان هم خود اوست که در قالب بدن او جا گرفته است. یعنی انسان این گوشت و پوست خون او که بنام بدن یاد میشود نمیباشد. انسان فقط خود او است. که خود او جزء خود متعالی که همانا برهمن میباشد است. انسان سه حالت را تجربه میکند. حالت خواب، حالت خیال و حالت بیداری در تمام این حالت ها انسان خودرا نمی یابد یعنی با بر همن یکی شده نمیتواند. انسان فقط در حالت چارمی که بنام حالت توریا یاد میشود با خدای خود یعنی برهمن یکی میشود. این حالت توریا وقتی حاصل میشود که انسان در حالت مراقبه یا مدیتیشن به شکل عالی حضور داشته باشد. یعنی ذهنش از جهان کنده و فقط با برهمن باشد.

  3. Avatar

    تصوف و صوفیگری و عرفان همه مربوط به گذشته اند، در دنیای امروز که علم شاخ و برگ زیادی رویانده است، تعداد زیادی از حقایق را روشن بیان نموده است. عرفان و شهود و اشراق جز اخلال در مغز آدمی چیز دیگر نبوده است و نمیباشد. عرفان یهود که یعقوب در خواب خود نردبانی را بسوی اسمان دید و بعد ازان قرقه دیسی های یهود و همین قسم عرفان مسیحیت و بعد ازان عرفان اسلام به هییچ یک از اجتماع انسانی چیزی به ارمغان نداده است. مشوره من اینست که هیچوقت ذهن تانرا مصروف چنین بیماری های روانی نسازید. چیزیکه تا حال از آن جامعه بشری سودی نبرده است و در هیچ جای سودی ازان را نشان داده نمیتوانید پس عاقلانه نیست که با کلمات و جملات ساختگی خودرا بازی بدهید و باز هم وقت گرانبهای خودرا در ان بمصرف برسانید.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com