راستیآزمایی تاریخ؛ گذر از بحران یا ماندن در باتلاق تروریسم؟

ملتها نیز مانند انسانها در مسیر تاریخ با لحظاتی روبهرو میشوند که سرنوشت آینده آنان را رقم میزند. این لحظات، صرف رویدادهای سیاسی یا نظامی نیستند، بلکه «راستیآزماییهای تاریخی» هستند؛ آزمونهایی که میزان بلوغ سیاسی، ظرفیت ملی و توانایی یک جامعه برای عبور از بحران را آشکار میسازند. افغانستان امروز در یکی از همین مقاطع سرنوشتساز قرار گرفته است. پس از دههها جنگ، اشغال، مداخله خارجی، رقابتهای منطقهای و ظهور جریانهای افراطی، این پرسش بیش از هر زمان دیگری مطرح است که آیا افغانستان خواهد توانست از چرخه تاریخی خشونت و بیثباتی خارج شود یا همچنان در باتلاق تروریسم، واگرایی اجتماعی و بحران مشروعیت گرفتار خواهد ماند؟
این پرسش تنها به سرنوشت یک حکومت یا یک جریان سیاسی مربوط نمیشود؛ بلکه به آینده یک ملت، هویت یک کشور و جایگاه افغانستان در نظم منطقهای و جهانی نیز پیوند خورده است. این در حالی است که ریشه های بحران افغانستان فراتر از جنگ است؛ زیرا بحران افغانستان صرف محصول جنگهای چند دهه اخیر نیست؛ بلکه بخش مهمی از مشکلات کنونی به ضعف تاریخی نهادهای سیاسی، فقدان اجماع ملی، شکافهای قومی و زبانی، وابستگی اقتصادی و مداخلات مداوم خارجی بازمیگردد. در بسیاری از دورههای تاریخی، منافع گروهی و قومی بر منافع ملی ترجیح داده شده و همین امر مانع شکلگیری یک دولت فراگیر و مقتدر در کشور گردیده است.
از سوی دیگر، افغانستان به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی خود همواره میدان رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی بوده است. این رقابتها نهتنها به ثبات کشور کمک نکرده، بلکه اغلب زمینه تداوم بحران و تقویت بازیگران افراطی را نیز فراهم ساخته است.
بنابراین تروریسم در افغانستان تنها یک پدیده امنیتی نیست؛ بلکه ریشه در عوامل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دارد. هرگاه حکومتها از مشروعیت کافی برخوردار نباشند، مشارکت سیاسی محدود گردد و عدالت اجتماعی تضعیف شود، زمینه برای رشد گروههای افراطی فراهم میشود. تجربه چند دهه اخیر نشان داده است که مبارزه نظامی به تنهایی قادر به نابودی تروریسم نیست. تا زمانی که فقر، بیکاری، ناامیدی، انحصار قدرت و نبود چشمانداز روشن برای آینده وجود داشته باشد، افراطگرایی نیز فرصت بازتولید خواهد یافت.
افغانستان و راستیآزمایی تاریخ
افغانستان امروز در یکی از دشوارترین آزمونهای تاریخی خود قرار دارد. راستیآزمایی تاریخ به این معناست که یک ملت بتواند با گذشته خود صادقانه روبهرو شود؛ موفقیتها و شکستها، قهرمانان و خطاها، فرصتسازیها و فرصتسوزیها را بدون تعصب و تحریف مورد بازنگری قرار دهد. در بیش از یک قرن گذشته، افغانستان بارها در برابر چنین آزمونهایی قرار گرفته است؛ از جنبشهای مشروطهخواهی و اصلاحات امانی گرفته تا کودتاها، جنگهای ایدئولوژیک، اشغال خارجی، جنگهای داخلی، ظهور طالبان و تحولات پس از سال ۲۰۰۱. اما در بسیاری موارد، به جای نقد گذشته، روایتهای قومی، ایدئولوژیک و سیاسی بر حقیقت غلبه کردهاند و مانع شکلگیری یک حافظه ملی مشترک شدهاند.
امروز راستیآزمایی تاریخی افغانستان در چند محور اساسی قابل دقت است: نخست پذیرش این واقعیت که افراطگرایی و تروریسم راهحل مشکلات کشور نبوده و نیست. دوم بازنگری در نقش رهبران و جریانهای سیاسی بدون تقدسبخشی یا شیطانسازی مطلق. سوم عبور از قومگرایی سیاسی و پذیرش هویت ملی فراگیر. چهارم درک این حقیقت که هیچ قدرت خارجی منافع افغانستان را بر منافع خود ترجیح نمیدهد. پنجم پذیرش مردمسالاری، عدالت و مشارکت سیاسی بهعنوان پایههای ثبات پایدار در افغانستان.
سرنوشت افغانستان به نتیجه این راستیآزمایی وابسته است. اگر مردم بتواند از اسارت روایتهای کاذب، نفرتهای تاریخی و توجیه خشونت رهایی یابد، امکان عبور از بحران و حرکت به سوی دولت ملی و توسعه فراهم خواهد شد. اما اگر همچنان حقیقت قربانی مصلحتهای سیاسی، قومی و ایدئولوژیک گردد، خطر تداوم چرخه خشونت، افراطگرایی و بیثباتی همچنان پابرجا خواهد ماند. پرسش اساسی اینکه آیا افغانستان از گذشته درس خواهد گرفت، یا بار دیگر گذشته سرنوشت آینده آن را رقم خواهد زد؟ پاسخ این پرسش، همان راستیآزمایی بزرگ تاریخ معاصر افغانستان است.
فرصتهای سوخته؛ بحران های هویت ملی و مشروعیت
نگاهی به تاریخ معاصر افغانستان نشان میدهد که این کشور بارها در آستانه تحول و پیشرفت قرار گرفته، اما هر بار به دلایل مختلف فرصتهای تاریخی خود را از دست داده است. نهضت مشروطهخواهی، اصلاحات دوره امانالله خان، جنبشهای روشنفکری دهههای بعد، فرصت بازسازی پس از سال ۲۰۰۱ و حتی اجماع جهانی برای حمایت از افغانستان، همگی میتوانستند زمینهساز شکلگیری یک دولت مدرن و توسعهگرا باشند؛ اما مجموعهای از عوامل داخلی و خارجی مانع تحقق این اهداف شدند. در بسیاری از موارد، رقابتهای قومی، انحصار قدرت، فساد ساختاری، ضعف نهادهای دولتی و مداخلات خارجی موجب شدند که منافع ملی مردم افغانستان قربانی منافع گروهی و سیاسی گردد. نتیجه آن شد که افغانستان بار دیگر به نقطه آغاز بازگشت و چرخه بحران تکرار گردید.
شکل گیری هویت ملی و مشروعیت سیاسی؛ یکی از بنیادیترین چالشهای افغانستان در یک قرن اخیر، دشواری شکلگیری هویت ملی فراگیر بوده است. بسیاری از کشورهای جهان توانستهاند در کنار تنوع قومی، زبانی و مذهبی، بر سر یک هویت ملی مشترک به توافق برسند؛ اما افغانستان همچنان درگیر کشمکش میان هویتهای قومی و هویت ملی است. تنوع قومی و فرهنگی در اصل تهدید نیست؛ بلکه میتواند به سرمایه ملی تبدیل شود. مشکل زمانی آغاز میشود که هویتهای قومی به ابزار رقابت سیاسی و انحصار قدرت تبدیل شوند. در چنین شرایطی، شهروندان به جای آنکه خود را اعضای یک ملت واحد بدانند، به گروههای رقیب تقسیم میشوند و اعتماد ملی تضعیف میگردد. تروریسم نیز از همین شکافها بهره میبرد. هرگاه وحدت ملی آسیب ببیند، زمینه برای نفوذ افراطگرایی و گسترش خشونت فراهمتر میشود. بنابراین، یکی از مهمترین راستیآزماییهای تاریخی افغانستان، عبور از سیاست هویتهای متخاصم و حرکت به سوی هویت ملی فراگیر است.
یکی دیگر از مهمترین مشکلات تاریخی افغانستان، بحران مشروعیت سیاسی است. در بسیاری از دورهها، حکومتها نتوانستهاند رضایت و اعتماد بخشهای مختلف جامعه را به دست آورند. دولت زمانی پایدار میشود که شهروندان، آن را نماینده اراده عمومی بدانند؛ اما هنگامی که قدرت بر پایه زور، حذف سیاسی یا انحصار شکل گیرد، فاصله میان دولت و جامعه افزایش مییابد و زمینه برای شورش، بیثباتی و افراطگرایی فراهم میشود.
تجربه افغانستان نشان داده است که فقدان مشارکت سیاسی، حذف نیروهای اجتماعی و محدود شدن فضای عمومی نه تنها به ثبات منجر نمیشود، بلکه در بلندمدت شکافهای اجتماعی را عمیقتر میسازد. هرچند شکاف های اجتماعی در افغانستان پدیده تازه نیست؛ اما این شکاف ها پس از حاکمیت طالبان و انحصار قدرت بوسیله این گروه، البته در غیاب یک حکومت مشروع و قانونی، بیش از هر زمانی بزرگ شده و وصل این شکاف ها امروز به یکی از بنیادی ترین راستی آزمایی های تاریخی کشور بدل شده است.
از آنجا که افزایش بحرانهای هویتی، اجتماعی و تاریخی افغانستان را وارد یک راستیآزمایی بسیار مهم و سرنوشتساز کرده است، این کشور اکنون در برابر پرسشهای بنیادینی قرار دارد: آیا میتواند از چرخه بیاعتمادی، افراطگرایی و شکافهای اجتماعی عبور کرده و به سوی همگرایی ملی حرکت کند، یا همچنان در گرداب بحرانهای مزمن، منازعات هویتی و بیثباتی سیاسی گرفتار خواهد ماند؟ پاسخ به این آزمون تاریخی، سرنوشت نسلهای آینده افغانستان را رقم خواهد زد.
این در حالی است که بسیاری از تحلیلها تروریسم را علت اصلی بحران افغانستان میدانند؛ اما واقعیت پیچیدهتر از این است؛ زیرا تروریسم هم نتیجه بحران و هم عامل تشدید آن است. فقر گسترده، بیکاری، ناامیدی اجتماعی، ضعف آموزش، بیعدالتی، فساد و نبود چشمانداز روشن برای آینده، بسترهایی هستند که گروههای افراطی از آن تغذیه میکنند. در چنین شرایطی، تروریسم تنها یک شبکه نظامی نیست؛ بلکه به یک پدیده اجتماعی و سیاسی تبدیل شده است.
از سوی دیگر، حضور گروههای تروریستی خود موجب فرار سرمایه، مهاجرت نخبگان، کاهش سرمایهگذاری و تضعیف دولت میشود و بدینترتیب، تا زمانی که بسترهای افراطگرایی و تروریسم در افغانستان از میان نرود و یک نظام مبتنی بر مشارکت ملی، قانونمداری و پذیرش تنوعهای اجتماعی شکل نگیرد، چرخه بحران همچنان باز تولید خواهد شد و کشور در معرض ناامنی، انزوا و بیثباتی پایدار باقی خواهد ماند و زمینه برای نقش آفرینی بازیگران منطقه ای و جهانی بیشتر فراهم خواهد شد.
نقش بازیگران منطقهای و جهانی
افغانستان به دلیل موقعیت جغرافیایی ویژه خود همواره در مرکز رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی قرار داشته است. از رقابتهای دوران استعمار گرفته تا جنگ سرد و رقابتهای ژئوپلیتیکی معاصر، این کشور بارها به میدان بازی دیگران تبدیل شده است. قدرتهای منطقهای هر یک افغانستان را از منظر منافع امنیتی، اقتصادی و راهبردی خود مینگرند. در چنین فضایی، هرگونه ضعف داخلی میتواند به فرصتی برای مداخله خارجی تبدیل شود؛ اما تجربه تاریخی نشان داده است که هیچ قدرت خارجی قادر نیست برای افغانستان ثبات پایدار ایجاد کند. ثبات واقعی تنها زمانی به وجود میآید که مردم افغانستان بر سر اصول بنیادین همزیستی ملی به توافق برسند. اینجا است که مسئولیت تاریخی نخبگان و نسل جدید افغانستان اهمیت حیاتی و راهبردی پیدا می کند.
مسئولیت تاریخی نخبگان و نسل جدید
نخبگان سیاسی، مذهبی، قومی و فرهنگی افغانستان در برابر وضعیت کنونی مسئولیت سنگینی دارند. بخشی از بحرانهای امروز محصول تصمیمهای نادرست، رقابتهای کوتاهمدت و ناتوانی در شکل دادن به یک پروژه ملی فراگیر است. در طول یک قرن گذشته، بسیاری از رهبران سیاسی به جای ساختن نهادهای پایدار، بر شخصیتها و شبکههای قدرت تکیه کردهاند. نتیجه آن شده که با تغییر افراد، ساختارها نیز فروپاشیدهاند.
افغانستان بیش از هر زمان دیگر نیازمند نخبگانی است که منافع ملی را بر منافع شخصی، قومی و جناحی ترجیح دهند و به جای بازتولید اختلافات، به دنبال ایجاد اجماع ملی باشند. در میان همه دشواریها، نسل جدید افغانستان مهمترین سرمایه این کشور است. میلیونها جوان افغان در دو دهه گذشته با آموزش، فناوری، رسانه و تجربههای جدید جهانی آشنا شدهاند. این نسل بیش از نسلهای پیشین به مفاهیمی چون حقوق شهروندی، عدالت، مشارکت سیاسی، توسعه و صلح باور دارد. هرچند مهاجرت گسترده نخبگان یکی از چالشهای جدی افغانستان است، اما سرمایه انسانی موجود همچنان میتواند موتور تحول آینده باشد.
تجربه ملتهای دیگر نشان میدهد که عبور از بحرانهای تاریخی زمانی امکانپذیر میشود که نسلهای جدید بتوانند از اسارت دشمنیهای گذشته رها شوند و افق تازهای برای آینده ترسیم کنند. درست این زمانی ممکن است که مردم و نخبگان افغانستان بتوانند منافع ملی را بر اختلافات قومی، زبانی، مذهبی و سیاسی ترجیح دهند و برای ایجاد حکومتی فراگیر، قانونمدار و پاسخگو همسو شوند. در غیر این صورت، بحران هویت، مشروعیت و بیثباتی ادامه خواهد یافت.
افغانستان بر سر دو راهی تاریخ
افغانستان امروز میان دو مسیر قرار دارد: مسیر عبور از بحران یا مسیر تداوم بحران؛ در مسیر نخست، نیروهای سیاسی و اجتماعی به این درک میرسند که ادامه منازعه به سود هیچکس نیست. شکلگیری یک نظام فراگیر، احترام به حقوق شهروندی، سرمایهگذاری بر آموزش، تقویت نهادهای ملی و مبارزه با افراطگرایی میتواند زمینه خروج تدریجی کشور از بحران را فراهم سازد. در غیر این صورت افغانستان مسیری خطرناکی را خواهد پیمود. در این حال انحصار قدرت، حذف سیاسی، افراطگرایی و رقابتهای نیابتی منطقهای ادامه یافته و افغانستان همچنان در چرخه بیثباتی باقی خواهد ماند. در چنین وضعیتی، تروریسم فرصت بازتولید پیدا میکند و کشور بار دیگر به میدان رقابت بازیگران مختلف تبدیل خواهد شد.
انتخاب میان این دو مسیر نه در میدانهای جنگ، بلکه در عرصه اندیشه، سیاست، فرهنگ و اراده ملی تعیین خواهد شد.
برای عبور از بحران؛ تقویت نهاد های آموزشی و دانشگاهی، توسعه فرهنگ نقد و پاسخگویی، تقویت احزاب برنامه محور، جایگزین سازی شایسته سالاری بجای رابطه شخصی، آموزش رهبری مدرن، تقویت جامعه مدنی و رسانه ها لازمی و حتمی است. یعنی بحران افغانستان تنها امنیتی، سیاسی و اقتصادی نه؛ بلکه بحران رهبری است.تا زمانی که جامعه میان رهبر عنوانی و ساختگی و رهبر واقعی تفاوت قایل نشود، رهایی از بحران دشوار خواهد بود. آینده افغانستان را رهبرانی می سازد که تاریخ ساز اند و مشروعیت خود را نه از مقام؛ بلکه از دانش، صداقت، شایستگی و اعتماد مردم می گیرند.
طالبان گمان میکنند که دوام قدرت در حذف مردم، انحصار سیاسی و حکومت بر پایه زور نهفته است؛ اما تاریخ افغانستان و جهان بارها نشان داده است که هیچ حکومتی بدون مشروعیت مردمی و مشارکت سیاسی پایدار نمانده است. هرچه فاصله میان حکومت و مردم بیشتر شود، هزینه بقای آن نیز افزایش مییابد. اگر طالبان این راستیآزمایی تاریخی را نادیده بگیرند، دیر یا زود خود نیز با همان سرنوشتی روبهرو خواهند شد که بسیاری از حکومتهای استبدادی پیش از آنان تجربه کردهاند.
نتیجهگیری
افغانستان امروز در حال عبور از یکی از مهمترین راستیآزماییهای تاریخ خود قرار دارد. این آزمون صرف درباره بقای یک حکومت یا شکست یک جریان سیاسی نیست؛ بلکه درباره توانایی یک ملت برای رهایی از زنجیره بحرانهای تاریخی است. اگر مردم افغانستان بتوانند از تجربههای تلخ گذشته درس بگیرند، بر شکافهای قومی و سیاسی غلبه کنند، تروریسم را به عنوان دشمن مشترک بشناسند و بر محور منافع ملی گرد هم آیند، امکان عبور از این گردنه دشوار وجود دارد؛ اما اگر منازعات داخلی، افراطگرایی، حذف سیاسی و وابستگی به بازیهای ژئوپلیتیکی همچنان ادامه یابد، خطر آن وجود دارد که افغانستان بار دیگر فرصت تاریخی خود را از دست بدهد. تاریخ هنوز حکم نهایی خود را صادر نکرده است. افغانستان همچنان در میانه راه ایستاده است؛ میان امید و ناامیدی، میان دولتسازی و فروپاشی، میان رهایی و تروریسم. آنچه سرنوشت این سرزمین را تعیین خواهد کرد، نه جبر تاریخ، بلکه انتخابهای امروز مردم و نخبگان آن خواهد بود.
26-27-6


