خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت هفدهم

زندگی مانند برق سپری شد . در تابستان ۱۹۷۷ از دنمارک کابل رسیدیم و در خزان همان سال به حیث سرپرست مدیریت عمومی موزیم ها مقرر شدم و در بهار ۱۹۷۸ هفت ماه بعد کمونیست ها قدرت را گرفتند و اما من دفعتا از موزیم برطرف نشدم . من تقریبا یک ماه به کارم دوام دادم تا آغای شریفی آمد . یک قصه حالب اتفاق افتاد. چند روز بعد شاید یک هفته بعد من را معین جدید وزارت اطلاعات و فرهنگ از طرف پرچمی ها مقرر شده بود در دفتر کارش خواست. مرد جوان ، سیاه چهره و قد بلند بود و تبسم قطعا در لب نداشت و فوق العاده خونسرد اما مودب . نام او امین افغان پور بود . در باره موزیم ها سوال کرد و گفت در باره خودت هم میخواهم بدانم . من گفتم من پسر محمد یونس متخصص کیمیا هستم و پدرم از خدمتگزاران معارف کشور است خودم‌ به یک بورس ۹ ماهه تحصیلی برای آموزش و پرورش موزیم داری در دنمارک معرفی شدم و بورس من دو بار برای تحصیلات انتروپولوژی از طرف دنمارکی ها تمدید شد و بار آخر که تمدید شد آقای فیض محمد خیر زاده رئیس فرهنگ و هنر وزارت اطلاعات و فرهنگ موافقه نکرد و من راه کابل شدم . قبل از من ثناءلله یک جوان در سویس بود و رخصتی کابل آمده بود، او را میخواستند مدیر موزیم بسازند و او بدون اینکه به وزارت اطلاع دهد دوباره سویس رفته بود و من که آمدم کابل، همان وظیفه را بدون اینکه خودم علاقمندی داشته بوده باشم به من دادند. اما من دوست دارم که دوباره دنمارک بروم و تحصیلات خود را تکمیل کنم . گفت شما ثناالله را می شناختید ؟ گفتم بلی مهمان او در سویس بودم زیرا ما هر دو انتروپولوژی تحصیل کرده بودیم . در مورد موزیم هم کار های که در هفت ماه کرده بودم برایش گفتم. هیچ تبصره نکرد و تشکری کرد و آمدم خانه . همان روز دکتر روان فرهادی شوهر خواهر من خانه ما کارته پروان آمده بود و همان آخرین دیدارش با ما بود زیرا یک ماه بعد از کودتا او را در پلچرخی زندانی کردند. پنج سال در دوره داود خان خانه نشین بود و بعد زندانی شد. برای او از دیدار افغان پور قصه کردم . گفت : هیچ چیز نگفت ؟ گفتم نی . خنده کرد و برایم گفت که اول افغان پور شاگرد آغه جان ( پدر من ، اقارب و خویشاوندان پدرم را اغه جان و مادرم را شیرین جان خطاب می‌کردند . نام رسمی مادرم ستاره بود ) در مکتب استقلال بود و‌ دوم آفغان پور برادر ثناالله است که در سویس است !!!! . من واقعا به حیرت رفتم که چرا افغان پور نه من را گفت که شاگرد پدرم بوده و نه گفت که برادر ثنا الله بود . چقدر خوب که من یک تبصره منفی در باره ثناالله نکرده بودم 😊. خداوند مغفرتش کند پسان در امریکا خبر شدم که فوت کرده است .
آقای شریفی من را برای سروی موزیم میمینه همرای یک مامور دیگر وزارت که نام او را به خاطر ندارم و ( متاسفانه من در به خاطر سپردن نام ها خوب نیستم ) رفتیم میمنه . حالا وقتی است که جنگ های داخلی بر علیه نظام خلقی و پرچمی شروع شده بود و اما رفتم‌ زیرا وظیفه ، وظیفه بود . یک ماه بعد موفقانه موزیم میمینه را سروی کردیم و گزارش آن به وزارت تقدیم کردیم . چند روز از رسیدن از میمنه به کابل نه گذشته بود که من را در یک هئیت سه نفره برای بررسی خانه های اعضای سلطنتی تعیین کردند . به یاد دارم یک نفر ما که در حدود پنجاه سال داشت و شخص محترم بود از هرات بود . وظیفه ما این بود که خانه به خانه می رفتیم و می دیدیم که سامان و اسباب هر چه که بود به کجا باید تقسیمات شود . اگر آثار باستانی می بود به موزیم کابل می فرستادیم و اگر بعضی عکس ها و مواد غیر باستانی می بود به آرشیف ملی می فرستادیم و یا کلکسیون ارگ شاهی و بقیه را هر چه بود لیلام می‌کردند و پول آن به بیت آلمال می رفت که ما در آن بخش مسئولیت نداشتیم و کار ما نبود .
گفته بودم که من در چارراهی صدارت شهر نو کابل کلان شده ام . پدرم اولاده وزیر احمد شاه خان وزیر دربار را در درس ها کمک می‌کرد . همان آپارتمان که من کلان شدم از احمد شاه خان وزیر دربار بود و ما کرایه نشین بودیم . در پشت آپارتمان ها خانه و باغ وزیر احمدشاه خان بود و من از راه پشت آپارتمان بعضی وقت اجاره داشتم که یک پلنگ بسیار قشنگ داشتند که در قفس بود تماشا کنم . قفس پلنگ خوب کلان بود و پلنگ را هم از هندوستان آورده بودند . من از دیدن آن پلنگ بسبار لذت می بردم . مقابل قفس یک راه روی بود و بعد یک کتاره دیگر و به من گفته بودند که پلنگ را از پشت همان کتاره تماشا کنم و به قفس نزدیک نشوم . هفته یک یار من این پلنگ را می دیدم . صدای غر غر پلنگ را هر روزگار آپارتمان می شنیدیم . یک روز در خانه بودیم که صدای غالمغال و چیغ ها از باغ آمد . من فورا رفتم که چه گپ است ؟ بچه باغبان وزیر احمد شاه خان به قفس نزدیک شده بود و دستان خود را در میله های قفس گرفته بود . پلنگ حمله کرده بود و بچه گگ را از پشت میله ها به درون کش کرد و کشت. یک هیاهوی بود و دیدم که حادثه بسیار خراب رخ داده است . فکر کنم که همایون شاه پسر وزیر احمدشاه خان وقتی این حادثه را دید با تفنگ جای به جای پلنگ را کشت . من کودک بودم .
در زمان تفتیش و بررسی وقتی نوبت خانه وزیر احمدشاه خان رسید و داخل همان حویلی شدیم دو نفر اعضای هئیت گفتند : اوه درین جا یک قفس هم است !!! و من قصه پلنگ را برای شان کردم و وقتی داخل تعمیر و اتاق صالون شدیم همان پلنگ را پر کرده بودند و یک شی زینتی در صالون در همان اتاق بود ! نوشتیم که این اثر باید در کلکسیون ارگ شاهی سپرده شود. اولاده وزیر احمدشاه خان فوق العاده مردمان شریف متواضع و محترم بودند. با من که کودک خورد سال بودم دختران وزیر صاحب مریم جان ، لیلا جان و زهره جان همه بسیار محبت می‌کردند. همایون شاه مرحوم تا زنده بود در فضای مجازی با من در فیسبوک بود . هارون پسرش شاید در فرانسه باشد، نمی دانم . زمانی که در تلویزیون بودم یک روز در خانه مریم جان دختر کلان وزیر صاحب زنگ زد و گفت ما برنامه های تو را به بسیار علاقه می بینیم . چند سال قبل جناب بصیر نظری که در شهر فرایبورگ آلمان زندگی می کند خواست تا برای من یک محفل سخنرانی ترتیب کند . پسان زنگ زد که سخت است مردم را دور هم جمع کنم و اما از تو دعوت می کنم که از نزدیک قصه کنیم . در سفر آلمان رفتم به دیدن جناب نظری و واه چه عجیب !!! بعد از پنجاه سال زیاد تر لیلا جان دختر وزیر صاحب احمدشاه خان را دیدم و جلو گریه خود را گرفته نتوانستم . خداوند همایون شاه را غریق رحمت کند و بهشت برین جایش باد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا