زندگی من _ قسمت چاردهم
خاطرات دنمارک در زندگی من آموزنده و دلچسب است .
حضرت صبغت الله مجددی در شهر ما یعنی آرهوس یک مسجد کوچک را افتتاح کرد و من درین افتتاح حضور داشتم با اینکه جزیی ترین علاقمندی به دین و مذهب نداشتم و اما بی احترامی هم نمی کردم زیرا از پدر آموخته بودم که هیچ وقت به هیچ دین نباید بی احترامی کرد . یک روز ما دو نفر در درس بودیم و حضرت صاحب به آپارتمان ما رفته بود و دو خریطه میوه با یک یادداشت کوتاه گذاشته بود که «عزیران من حتما در درس هستید احوال شما را میگرفتم مجددی » آنقدر مهربان بود که ما دو نفر به حیث یک بزرگ و پدر به او نگاه می کردیم .
در دانشگاه آرهوس من در باره تاریخ و انتروپولوژی افغانستان بسیار آموختم . چشم من باز شد . مطالب را آموختم که در کابل خواب آنرا نمی دیدم . در گذشته گفتم که سه نفر از دانشگاه کابل برای دو هفته تا یک ماه مهمانان انستیتوت ما بودند. امین رسول ، اشرف غنی و پروفیسور سید بهاالدین مجروج بود . در آن زمان اشرف غنی دکتورا نداشت و از بیروت ماستری گرفته بود . لایق ترین شان پروفیسور بها الدین مجروج بود . مرد دانشمند و بسیار متواضع . ازین سه نفر ما اشرف غنی و پروفیسور مجروج را در آپارتمان خود دعوت کردیم . وقتی پروفیسور مجروج را دعوت کردیم ، فوزیه جان درس داشت و به من هدایت داد که مرغ را چگونه تهیه کنم و سلاد و غیره . همه را طبق هدایت فوزیه جان درست کردم . پروفیسور مجروج آمد و دو ساعت با ما بود و واقعا صحبت های شیرین و عالمانه کرد . کتاب اژدهای خودی مجروح فوق العاده مشهور و عالی نوشته شده و یکی از کتاب های جاودانه ادبیات کشور است و به زبان فارسی است با اینکه او یک پشتون بود . قوم پرست نبود و یک مومن خوب بود. او چند روز بعد عازم افغانستان شد. در کابل به پدرم تیلفون کرده بود و احوال خوش ما را داده بود و در عین زمان به پدرم گفته بود که عروس شما فوزیه جان واقعا غذای لذیذ تهیه کرده بود!! در حالیکه همه کار آشپزی را من کرده بودم
.
با اشرف غنی سر مسایل افغانستان در یک مجلس در حضور دنمارکی ها زبان به زبان شدم . در آنوقت اندیشه سوسیالیستی داشت و افغانها را کم می زد . من را توهین نکرد و اما کمی تیز رفت . شخص عصبی و بردباری افکار دیگران را نداشت . غنی از من دو یا سه سال در سن بزرگتر است . خانه که آمدیم فوزیه جان گفت که خوب نشد بهتر است یک شب مهمان شان کنیم و کابل می رود باید از ما خاطره خوش داشته باشد . من گفتم درست است و اما کمی مغز گوسفند هم تهیه کن . اشرف غنی را دعوت کردیم و با همسرش رولا خانه ما آمدند و در سر میز غذا خوری با صدای چونگ چونگی گفت ( اشرف غنی یک صدای مردانه ندارد ) « اوه مغز پخته کردین !! » من به شوخی گفتم که برای اینکه تو مغز نداری. خندید و گفت تو که کابل آمدی برایت زبان پخته می کنم زیرا بسیار زبان دراز هستی. هر دو خندیدبم . در کابل در اواخر ریاست جمهوری سردار داود او را در یک محفل فرهنگی در Asia Foundation
در کابل دیدم و بسیار سریع و بی تفاوت سلام علیک کرد و از کنارم گذشت و این سال ۱۹۷۸ قبل از کودتا کمونبستان بود و تا امروز فضل خدا او را ندیده ام . طرفداران اشرف غنی فکر می کنند که من این داستان مغز را ساخته ام و اما این یک واقعیت و خاطره زندگی من است . اگر روزی برابر شویم به یادش خواهم داد . پسان ها در امریکا یک مقاله به زبان انگلیسی نوشتم که چطور امریکایی ها اشرف غنی را به قدرت رساندند . این مقاله در وب سایت من زیر عنوان
America’s Man به دسترس علاقمندان مسایل تاریخ افغانستان است .
بالاخره بعد از یک دوره فوق العاده آموزنده و دلچسپ در اروپا راه وطن شدیم . گفتم که از دنمارک تا کابل با قطار و بالاخره اتوبوس سفر کردیم . از طرف دنمارک من عضو رسمی موزیم های بین المللی شده بودم و در طول سفر موزیم ها را رایگان می دیدیم و اجازه داشتم که با مدیر موزیم ملاقات کنیم و یا از آثار که در نمایش نبود و در تحویلخانه بود دیدار کنیم . در سویس افغانستان شناس مشهور پروفیسور کی فر را با ثنا الله ثنا ملاقات کردم . ثنالله ثنا که مرد فوق العاده شریف بود در سویس انتروپولوژی تحصیل کرده بود و از شاگردان پروفیسور کی فر بود . سفری به کابل کرده بود و خواستند او را مدیر موزیم مقرر کنند قبول نکرده بود و بدون اینکه به وزارت اطلاعات و فرهنگ اطلاع دهد به اصطلاح ما مردم دو پا داشت و دو پای دیگر هم قرض کرده بود و از کابل فرار کرد و دوباره سویس آمده بود . چند سال قبل در هالند برای عقد نکاح دعوت شدم که نکاح نواسه عمویم را عقد کنم ، در میز که نشسته بودم یک جوان بسیار مودب با ما بود که داماد پسر عمویم می شد . به من گفت که خبر دارد که در دنمارک بودم . گفتم بلی در آنجا انتروپولوژی تحصیل کردم . گفت کاکای ( عمو ) من هم انتروپولوژی تحصیل کرده . گفتم کاکای تو کیست ؟ گفت ثنا الله ثنا ! واه چه مرد شریفی است خوب است ؟ گفت چند سال می شود که فوت کرده . روحش شاد و بهشت برین جایش باد . در پاریس هوتل قوروغ نکرده بودیم و تا صبح در شهر گشتیم تا یک هوتل پیدا شد . برای اولین بار بود که عروس شهر های اروپا را می دیدیم . در استانبول که رسیدم در آن زمان یعنی سال ۱۹۷۷ استانبول فوق العاده کثیف ، دکان های کله پزی در روی بازار و مگس بنگ می زد . اما چند سال قبل که از امریکا ترکیه رفتم واقعا تحولات ترکیه از هر نگاه شگفت انگیز بود .
تهران و موزیم های آن دلچسب بود و اما دو خاطره جالب و یکی آن خنده آور دارم که ما در روی خیابان یک خیار فروش را دیدیم . من به فوزیه. جان گفتم که بادرنگ های مانند کابل است بیا بخریم . سلام کردیم . خیار فروش از لهجه ما فهمید که ایرانی نبستیم . سوال کرد شیعه هستی یا سنی ؟؟ من گفتم شیعه در حالیکه سنی بودم و سخن من از روی شوخی بود . گفت اگر سنی می بودی خیار را برایتان نمی فروختم !!!!؟؟؟؟ . من که از کودکی با تعصب کلان نشده ام برایم بسیار خنده آور بود که زرق و برق شهر را بیبین و تعصب را بیبین . یکی از دلایل ناکامی کشور های اسلامی مدنی سازی جوامع مسلمان است که همه مسلمانان با تعصب زندگی می کنند از عالم گرفته تا امی تعصب قومی و مذهبی دارد و این بسیار شرم آور است . همچنان داخل یک هوتل در تهران شدیم و ما را اناق نمی داد که زن و شوهر نیستیم . هر چه اصرار کردم که ما زن و شوهر هستیم مردک نمی شنید تا اینکه من گفتم خوب است من به سفارت ما از شما شکایت می کنم . میخواستیم که خارج شویم دوباره صدا کرد که بیا قبول دارم و ما را اتاق داد . پسان ها که کتاب The roots of Revolution
را خواندم دانستم که انقلاب ایران زیاد تر توسط مردم متعصب بازار سرمایه گزاری شده بود نه قشر روشنفکر ایران . از راه مشهد به هرات باستان رسیدیم و بالاخره کابل جان.

یکی از هم دوره های من در دنمارک بانو Asta Olesen دنمارکی بود که پسان کتاب فوق العاده جالب تاریخ افغانستان را زیر عنوان Islam and Politics in Afghanistan را نوشت . عکس با استه در سال ۱۹۷۵ در صحن انستیتوت گرفته شده است .

خداوند ثنا الله ثنا ، پروفیسور مجروج ، حضرت صاحب صبغت الله مجددی و امین رسول را غریق رحمت کند . روح شان شاد و بهشت برین جایگاه شان باد




من و اجدادم زادگاه مان شهر کابل است اما افسوس که آن شهر تاریخی و زیبای کابل با مردم با فرهنگ اش توسط نا مسلمان های بی فرهنگ ووحشی نابود شد.