Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

تقدیر من یا تدبیر من؟

بخش پنجم
کفر از کعبه‌ی دل یک قاری بلند شد
فرعون نامسلمانی به قوماندان گدامحمد پیش‌روی من سبز و به جزیه گرفتن شروع کرد
خدا را شاکرم که حس انتقام‌گیری و عمل‌کرد باالمثل در من کشته شده و به یاددارم که بخشیدن را از پدر بزرگ‌وارم در کودکی آموختم. وقتی راننده‌یی من را جاده‌ی نوآباد-ده‌مزنگ زیر گرفت. راننده زندانی شد و پدرم برایش انصراف دعوا داد و گفت ابرا دادم.
البته که انسان بخشنده‌ی کامل بوده نه می‌تواند، مگر در حیطه‌ی صلاحیت خودش و درک از خوبی گذشت‌ نسبت به ناگذشت‌های دگران. این بخشنده‌گی در برخی موارد فراتر از سیاست و اقتصاد، منتهی به حریم خصوصی نه می‌تواند ساده باشد.
دلیلی هم برای انتقام‌گیری نه‌بود، چون آقای نیازی در همان اوج قدرت، از من عذرخواهی کرده بود. راه‌ِ عیاری و انسانی هم نی‌ست که رفتارهای اشخاص را در ترازوی نابرابر عقده‌گشایی وزن کرد و خوبی‌ها را نادیده انگاشت. خوبی‌ آقای نیازی را که خواندید.
سرنوشت دکاکین مولوی صاحب عجب‌خان و آقای نیازی
مولوی صاحب مشکل چندانی با دکان‌داران خودش نه داشت، چون طبقه‌ی اول را کرایه داده بود و با دو برادرش هم شراکت داشت، دگر این که زودتر به کابل برگشت و‌ سرپرستی دکاکین خود در هر دو طبقه را به دست گرفت.
ظاهراً غیابت آقای نیازی سبب بی‌سرپرست بودن دکاکین وی شد.‌
من برای محترم نقیب گفتم تا متوجه دکان‌داران نیازی باشند و برای شان تفهیم کنند که کرایه‌های ایشان را به کس دگری نه دهند.
وقتی نقیب نزد دکان‌داران رفت، زودتر به دفتر برگشته و کتاب‌چه‌های دکان‌داران را آورد. هر چهار دکان‌دار کرایه‌های شان پرداخته و گفته بودند، نیازی صاحب کسی را معرفی کرده و کرایه‌ها را تسلیم می‌شود. این امر نشان می‌داد که آقای نیازی یا کدام شخص مورد اعتماد شان در کابل بوده. به نقیب گفتم در این صورت ما مسئولیتی نه داریم.
یکی از دکان‌داران آقای نیازی در زمانی که هنوز طالبان به اقتدار بودند، مرتکب جنایتی شد.
توضیح کوتاه ماجرا!
دکاکین در حال ساختمان بودند. روزی یکی از طالبان نزدیک به شهردار کابل که با من سلام‌علیکی پیدا کرده بود، آن‌جا آمد و کمی شوخ هم بود. به پشتو برایم گفت: ترجمه- «…ای دکان ها را ساختی مگر این‌جه چقدر فسق و فجور شود، گناهایش در آخرت به گردن تست. » من به شوخی برایش گفتم گناه به دوش مشران شماست که اجازه‌ی ساختمان را داده اند، حتا مشر ملای تان ملا محمدعمر. سخنان ما دوستانه بود و کمی در هر مورد دگری با هم گپ زدیم.
قاری… دکان هنگام زنا دست‌گیر شد
طالب هنوز با قدرت، بر کابل و بخش‌هایی از کشور حاکمیت داشت و پروبال شهروندان از بیم بی‌داد کارمند‌ان اداره‌ی امر به معروف طالبان در ناراحتی روحی به سر می‌‌بردند. بارها اتفاق افتاده بود که طالبان تعداد زیاد نمازگزاران را حتا پس از پایان نماز، دوباره به نماز فرستاده اند. با وضو و بی‌ وضو هر کسی مقابل شان می‌آمد، را با شلاق روانه‌ی مساجد می‌کردند. دلیل من نماز خواندم هم پذیرفتنی نه بود.‌ چون مسجد جامع پل‌خشتی مرکزیت برای بازارهای روزمره به ویژه مندوی عمومی و سرای شه‌زاده بود. تردد هم‌وطنان اهل هنود ما هم زیاد بود. برخی جوان اهل هنود، به جای لباس‌های‌ سنتی خود و بستن نوعی دستار به سرهای شان، مانند دگر شهروندان با پیراهن و تنبان بودند. پس تفاوتی میان ایشان و مسلمان نه می‌بود.‌ وقتی محتسبان متعصب و بی‌سواد طالب آنان را پیدا می‌کرد، هر قدر می‌گفت من هندو هستم باور نه می‌کردند. نتیجه چنان شد که از اهل هنود خواستند تا برای شناسایی، نوعی رشمه‌‌ی ویژه به رنگ زرد یا طلایی را روی لباس‌های‌ شان نصب کنند، تعصب آشکار مذهبی و شهروندی.
ملا نورالدین ترابی وزیر عدلیه‌ی طالبان به تنهایی، خودش یک هیولای وحشت در کابل بود که بیش‌‌تر اوقات در نقش محتسب امر به معروف، مردم را مجازات می‌نمود. تا جایی که حتا مردم از گذر کردن به حول‌وحوش وزارت عدلیه در فروش‌گاه خودداری می‌کردند.
درست در زمانی که طالب چنان شکنجه‌ و رُعب و وحشت را بالای مردم تحمیل می‌کرد. قاری… در یکی از دکاکین آقای به هنگام هم‌بستری با یک زن افشا شده. من آن روز دفتر نه بودم، فردا که رفتم دفتر نقیب جریان را برایم بازگو کرد. حیران ماندم که قاری قرآن چطور این‌کار را کرده؟ به قول سینماگران، یک فلش‌بک یا دی‌روزنگری از ذهنم گذشت و سخنان آن طالب یادم آمد که در بالا خواندید. دکاکینی را که طبق نقشه‌ی وزارت حج‌واوقاف طالبان ساخته بودیم، پهنای سه متر و درازای دوازده متر داشتند که ۳۶ متر مربع می‌شد. یعنی فضای کاملی برای ساختن یک اتاق نان‌خوری ‌و بودش روزانه را دارا بودند. پرسیدم قاری چی شد؟ گفت طالبا بردندش و آن هم‌خوابه را نیز. انسان وقتی گاهی تابع حس شهوانی می‌شود، اگر اراده نه داشته باشد، سرنوشتی مانند قاری… پیدا می‌کند. مدت‌ها گذشتند و روزی برای کنترل دکاکین دکان‌داران رفتم، دیدم دکان قاری… هم باز است. از نقیب پرسیدم قاری… خلاص شده؟ گفت بلی مگر زیاد مصرف کرده و هر روز جزیه داده می‌رود به حوزه‌ی پلیس. حیا پیش چشمان من را گرفت و از داخل شدن به دکان قاری … که کرایه نشین آقای نیازی بود، صرف‌نظر کردم. چنین است که گویند کفر گر از کعبه خیزد، کجا ماند مسلمانی. این که آقای نیازی با دکان‌دار خود در آن زمان چه برخوردی کرد را نه می‌دانم. مگر قاری… آشکارا در دکان فعالیت می‌کرد و تنها چند روزی دکانش مسدود بود.
پنهان شدن آقای نیازی چند روز پیش و پسا سقوط طالبان
انسان هرقدر هم دلاور باشد، به قول مرحوم حاجی‌ صاحب عجب‌ خان، در هجوم خشم گردبادها و سیل‌آب‌ها، خودش را کنار می‌کشد تا خشم امواج‌ سرکش‌ و ویران‌گر ته‌نشین شوند.‌
شاید نیاری صاحب هم به همین ترس و واهمه و این که نظام طالبانی سقوط کرده و من در پی انتقام باشم،‌ خودش را پنهان کرده بود. نه می‌دانم جه رنج‌روحی را در دوران پنهان شدن کشیده باشد. این را هم نه می‌دانم که آیا واقعاً از ترس انتقام‌گیری احتمالی من پنهان شده بودند. و به این هم آگاهی نه دارم که با کسان دگر مشکلی داشته بود یا نه؟ آن‌چه را به گونه‌ی عمومی می‌دانم این‌ست که هر تحولی در یک کشور، موجبات نگرانی حاکمیت ساقط شده را فراهم می‌کند. احتمالاً آقای نیازی هم از ترس ‌و وحشت عمومی فضای برگشته‌ی سیاسی و قدرت ترجیح داده بودند، برود به بیشه‌ی اندیشه‌ی پنهان. یا هراسی از من داشته بوده باشد برای انتقام گیری. والله‌العلم.
نزدیک به یک‌سال از سقوط دور نخست طالبان گذشت. روزی پسا فراغت کار رسمی، رفتم در محل کار شخصی ام، رستورانت شهرنو واقع چهارراه حاجی یعقوب و داخل غربی‌ترین مبدا پارک شهرنو، جوار سینما پارک*
یک‌باره متوجه شدم، کسی در پیاده‌روهای جانب شمال مقابل رستورانت، به شتاب در حال دور شدن از محل است و از مقابل رستوران‌ها به طرف سینما زینب می‌رود. و دست خود را پیش روی دهانش گرفته. دقت نموده، فهمیدم که آقای نیازی بود. در میان پرسش‌های با وی چی‌کنم ‌و چطور کنم بودم که وجدان هوش‌دار داد. انتقام‌گیری کار درستی نی‌ست و آن هم که وی در اوج قدرتش دوباره معذرت خواسته بود.
عبدالتواب راننده و یکی از کارمندان رستوران را به طرفش فرستاده و از دور نشان داده و گفتم برود و آقای نیازی را دعوت کند و بگوید کسی کارش دارد.
تا برگشت و آمدن آنان، خودم را در گرداب چی‌کنم‌های هوش یافتم که بیش‌تر محرک شیطان شیادگونه بودند.
سرانجام وجدان بر احساسات غلبه کرده و گفت، او دگر آن قلدر دی‌‌روز نی‌ست و شکسته است. در گیروداری که منتهی شد به استقبال کردن از وی، بلند شده به طرف شان رفتم که با دو هم‌کار من در حال آمدن بود. با گام‌های بلندتر از آنان به طرف شان رفته و هنگام مواجه شدن با نیازی صاحب، چنان وی را در آغوش فشردم که گویی برادر تنی و خونی من بوده باشد و پس از سال‌ها به هم رسیده باشیم.**
*سینما پارک در آخرین ماه‌های نزدیک به سقوط اشرف‌غنی، آقای امرالله صالح به دلایلی که تا هنوز معلوم نی‌ست ویران کرد. و پیش از آن،‌ من که در وطن نه بودم، شهرداری کابل در اختلافی با کرایه نشین، ساختمان رستورانتی را ویران کرد که من در داوطلبی و مطابق ماسترپلان و نقشه‌های اداره‌ی مهندسی و شهرسازی شهرداری کابل اعمار نموده بودم.
** آقای نیازی که حالا رام شده بود، یک فرعون دگری به نام قوماندان گدامحمد پیش‌روی من سبز و به جزیه گرفتن شروع کرد
دنباله دارد…

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا