خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت سی و یکم

دهه ۹۰ میلادی پیامد های خود را داشت که برای من بسیار آموزنده و چالش برانگیز و دلچسپ بود.
بعد ازینکه از پاکستان برگشتیم ، فوزیه جان به من نظر داد که باید به تحصیل ادامه دهم و دکترا بگیرم . با دانشگاه برکلی به تماس شدم و یکی از مشاورین را ملاقات کردم اما امکانات برای من ضیق بود . دلیل آن این بود که من هم باید کار میکردم و هم تحصیل می کردم . سکالرشپ نداشتند . گفتند می توانم قرضه بگیرم و اما من فکر کردم که اگر کار را ترک کنم و تنها تحصیل کنم و بعد از تحصیل کار پیدا کرده نتوانم ، قرضه چطور می شود؟؟ زیرا در رشته که من تحصیل مبکردم کار یافتن مشکل بود. نخواستم یک ریسک ناسنجیده بگیرم.
من هم باید کار میکردم زیرا نفقه آورنده بودم و هم علاقه داشتم که دکتورای خود را بگیرم . در دانشگاه برکلی کورس های شبانه نداشتند. میخواستم یک راه معقول پیدا شود که هم تحصیل کنم و هم کار کنم همان بود که خداوند چاره ساز است و از نیت من خداوند می دانست. یک شب دیدن یک دوست من ( خداوند غریق رحمتش سازد ) به نام نبی جان غزنوی رفته بودیم و در آنجا صدیق جان پوپل را با همسرش عزیزه جان معرفی شدیم . نبی جان ضمن معرفی گفت که دکتر صاحب پوپل اخیرا دکتورای خود را گرفته و من هم صمیمانه تبریکی گفتم . دکتر پوپل که پسان دوست شدیم مرد فوق العاده مودب و با اخلاق و نازنین است . حالا در کنار استاد و تدریس ESL
English as a second language در دانشگاه ، ریاست مسجد و مرکز اسلامی نور را به عهده دارد . زمانیکه پسرش ازدواج می‌کرد من را برای عقد نکاح دعوت کرد و‌نکاح پسرش را من عقد کردم . از دکتر پوپل چند سوال در باره
University of San Francisco ( USF)
که فارغ شده بود کردم که بسیار با خوشی جواب گفت . فردای آن اقدام کردم که درخواست خود را برای شمولیت بفرستم . USF مانند دانشگاه برکلی یک دانشگاه ایالتی نیست و دانشگاه خصوصی یا private است و فوق العاده قیمت و در عین زمان به من گفتند که شمولیت هم آسان نیست . دانشگاه سان فراسیسکو یک صد و هفتاد سال عمر دارد و آولین دانشگاه در سان فراسیسکو است . دکتر صدیق جان پوپل اولین کسی است که از دانشگاه سان فرانسیسکو دکتورا گرفته و شخص دوم ، من هستم و شخص سومی بلال جان کیفی است که به تشویق من شامل آن دانشگاه شد . بلال جان که جوان بسیار مومن و زحمت کش است من را همیشه mentor یا مرشد خود می داند و جوان بسیار قدردان است . خداوند حفظ اش کند .
من از امریکا چند مطلب را آموختم که در زندگی من نقش بارز بازی کرد:
اول
America is the land of opportunity
است . یعنی امریکا سرزمین فرصت هاست . اگر کار کردی و زحمت کشیدی درین کشور به یک جایی می رسی . در رابطه به این موضوع از قرآن آموخته بودم که
انسان به کوشش و تلاش خودش به بک جایی می رسد «وأن ليس للإنسان إلا ما سعى»
دوم از امریکا آموختم که
Try it for yourself
تا یک چیز را خودت تجربه نکردی یعنی اقدام نکردی به سخن دیگران نکن . در اسلام هم داریم که هر کس مسول اعمال و کردار خود است نه دیگران.
سوم آموختم
که
You can do it
یعنی تو می توانی . در اسلام هم اتکا به خود بسیار با اهمیت است . و قرآن درین مسله بسیار واضح است که ،
سوره رعد، آیه ۱۱: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»(خداوند سرنوشت هيچ قومى را تغيير نمى‌دهد مگر آنكه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند . آین آیه تنها برای یک مردم یا قوم نیست و برای افراد هم است . بعضی وقت است که یک شخص خود را کم می شمارد که نمی تواند اما من این کار را نکردم . با خود گفتم که اگر قبول نشدم اقلا کوشش کردم . دانشگاه سان فراسیسکو هم کورس های شبانه داشت و هم روز های شنبه صنف داشتند . من اوراق خود را فرستادم و بعد از سلسله مراتب قبول شدم و اما همان سخنرانی که در مقابل هئیت آکادمی کردم بسیار مهم بود . اگر آن را پاس نمیکردم قبول نمی شدم . شروع کردم به تحصیل دوباره و من در آن زمان چهل و یک ساله بودم . پیامبر کریم ( ص) فرموده که « از گهواره تا گور دانش آموز » برای آموختن سن و سال مطرح نیست .
یک اتفاق آموزنده و بیدار کننده در شهر کانکورد اتفاق افتاد . عید سعید اضحی بود و افغان‌ها در
Cowell Park
نماز عید را ادا می‌کردند . برای نماز یک مرد که از آفریقای جنوبی و از مسلمان های شافعی مذهب بود دعوت کرده بودند که نماز دهد . در آن زمان عزیزان که امروز امامت می‌کنند نبودند . داکتر رجب علی اصلا داکتر طب دندان بود و اما در مسایل اسلامی هم فعالیت می‌کرد . وقتی نماز را شروع کرد به اساس فقه شافعی تکبیرات را گفت که یک بار مقتدیان اعتراض کردند و از نماز خارج شدند که این مرد نماز را یاد ندارد مردک بیچاره زیر آب و عرق شده بود و من به مردم گفتم که این مرد شافعی مذهب است کسی قبول نکرد که نماز بخوانند و بالاخره یحیی خان که فکر می کنم مجددی تخلص داشت که مرد بسیار محترم و شریف و‌اهل هرات بود نماز داد و داکتر رجب علی بیچاره بسیار شرمنده ساختند . اینجا من متوجه شدم که مردم افغانستان به جز از فقه حنفی دیگر چیزی را نمی دانند و از دیگر مذاهب قطعا خبر ندارند . من یک کتاب داشتم زیر عنوان « چهار امام سنت و جماعت » اثر عبدالروف توکلی که از مسلمانان سنی مذهب ایران بود ، فورا یک مقدمه به آن کتاب نوشتم و کتاب را دوباره چاپ کردم و توزیع کردم . یکی از اشخاص که ازین اقدام من بسیار قدردانی کرد جناب دکتر فضل احمد عبدیانی بود که الحمدلله حیات دارد . خداوند همیشه جان جور و صحت کامل نصیبش گرداند .

ما باید آهسته آهسته صاحب یک خانه می شدیم . خانه ما باید نزدیک خانه خواهرم و مادرم می بود . بالاخره در Bay Point یک خانه که از عمر آن شش سال می گذشت و بسیار خانگگ شیرین بود ، پیدا شد . طارق جان فرهادی ، خواهر راده ام که حالا در سویس زندگی می کند من را به مصطفی جان اسماعیل که در آن سالها یک دفتر قرضه مسکن و امور مالی در حومه لاس آنجلس داشت معرفی کرد . درآمد که داشتیم برای اینکه بانک برای ما قرضه دهد کافی نبود . مصطفی جان سوال کرد که کاری دیگری ندارید ؟ من کفتم من تحقیق می کنم و می نویسم . گفت چیزی چاپ کرده اگر دارید بفرستید . من کتاب« افغانستان آزاد در پرتو اسلام » و احادیث «ریاض الصالحین » را فرستادم و مصطفی جان یادش بخیر نشرات من را به بانک نشان داد که این شخص نویسنده است و آنها قرض خانه ما را تصدیق کردند . یعنی کار های که در راه اسلام کرده بودم باعث شد تا ما صاحب خانه شویم . خانه خریده شد و اولین کاری که کردیم یک اناق را تنها و تنها برای نماز خواندن و عبادت خدا تخصیص دادیم . نه تنها اینکه نماز فرض خداست بلکه چقدر خداوند به ما رحم کرد که از ظرف شویی در ویرجینبا تا صاحب خانه شدن همه رضای پروردگار بود . هنوز هم که سی و یک سال می شود در همین خانه زندگی می کنیم . خانه در موقعیت ارزان قیمت منطقه قرار دارد و اما هر بار که به خاطر می آورم که از فقر و تنگدستی به کجا رسیدیم هزار ها بار شکر می کنم . و دوم اینکه اسلام زندگی مسرفانه و بسیار تجملی را محکوم می کند و سادگی را تشویق می کند . چنانچه یک روز از اوکلند رفتم به نماز جمعه در دانشگاه برکلی و در آنجا مثل VA Tech دانشجویان یک اتاق را گرفته بودند و دانشجویان و استادان مسلمان نماز می خواندند . همان روز من وقت تر رسیدم و یک دختر مسلمان امریکایی با چشمان آبی و مو های طلایی و حجاب بر تن منتظر بود که کسی برسد و اناق نماز را باز کند . به رسم اسلام، سلام کردم و او هم گفت علیکم السلام برادر . ما دو منتظر بودیم که اناق باز شود و من گفتم اجازه است یک سوال کنم ؟ گفت چرا نی . من گفتم از پدر و مادر مسلمان هستی یا اسلام را بعدا قبول کردی ؟ گفت من چهار سال است که مسلمان هستم و رشته من در برکلی بیولوژی است . من گفتم می توانم سوال کنم که چرا مسلمان شدی ؟ با یک تبسم جواب داد که به خاطر سادگی اش !!!!! این جواب نبود که بک کتاب بود . و من که هر روز مطالعه میکردم و می دیدم که ازین دین ساده و دلنشین قشر مذهبی چه جور کرده حیران به درگاه خدا می ماندم .
یک روز دکتر روان زنگ زد که در بک عقد نکاح دعوت است و وقت ندارد می توانی که نکاح را عقد کنی ؟ من گفتم من یاد ندارم که نکاح کنم . گفت اینه قلم را بگیر که من برایت بگویم . قلم را گرفتم و از پشت تیلفون نکاح را به من بینه به بینه دیکته کرد و من نوشتم . برای خانواده تیلفون کرده بود که فرید جان یونس برای عقد می آید . این اولین نکاح من بود و از سید امیر غریب یار بود و سال فکر کنم ۱۹۹۲ بود . سید امیر آغا ماه گذشته یعنی اپریل ۲۰۲۶ داعی اجل را نسبت یک مریضی سرطان وداع گفت و بسیار جوان نارنین بود . پسان ها از همسر خود جدا شد و من را که می دید شوخی می‌کرد و می گفت نکاح من را محکم بسته نکردی و ما جدا شدیم . پسان من در سبک نکاح تغییرات خودم را آوردم که برای عروس و داماد دلچسپ تر باشد و همچنین خانواده ها .
روح سید امیر آغا شاد و بهشت برین جایش باد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا