فرهنگ و هنر

خاطره ها همچو بازتاب فانوسی، نقشی برسقف می بندد

sorya_baha_fanoos

 

درین اواخر پیام های از دوستان و دشمنان داشته ام که بیانگر واکنش های متفاوتی بوده است؛ در فرجام برآن شدم که به هردو پاسخ مختصری ارایه کنم. نخست می پردازم به دشمنان و دشمنان دوست نما که با پیام های خود می پندارند من دیگر سوژه ی برای نوشتن ندارم و یا از ترس نیاندارتالهای قبیله نمی نویسم. باید بگویم، آنچه را سالهای پیش نوشته ام، راه و روشی شد علیه فاشیسم قبیله که دیگران دنبالش کردند و تداوم یافت. چند روز پیش مرد مشکوکی بنام آقای دوست از جرمنی زنگ زد و با تمجید و قهرمان سازی از من خواست تا در مباحث حزبی آنها در پالتاک سهم بگیرم. دریافتم که وی از وابستگان حزب پرچم و از جمله ی خادیست هاست، بنابران برایش سرسختانه جواب رد دادم. سپس با نگرانی از محتوای کتابم پرسید و اصرار داشت تا بداند آیا از جنایات رفقای وی چیزی نگاشته ام، تا در پی ترور شخصیتی من برآیند، برایش متن دیباچه ام، پاسخ گویایی بود.

در فرجام می پردازم به دوستانم که گله آمیز پیام های می فرستند که چرا درین اواخر کمتر می نویسم، شاید از مبازره و نوشتن دلسرد شده ام. باید بگویم من از دوازده سالگی به دنیای نوشتن و از پانزده سالگی به کوره راه مبارزه گام گذاشته ام، در میان این دو حساس رشد کردم، بزرگ شدم و پیوسته خواسته ام یک موجود انسانی، آرمانگرا و تسلیم ناپذیر باقی بمانم. با این درک خواستم رسالت انسانی ام را با مردمم یکجا از زیر رگبار آتش فریاد کنم واین فریاد را در رگ های کتابی جاری سازم. بنابران دراین دوسال و اندی کمتر مقاله نگاشته ام و بیشتر به نوشتن کتابی پرداخته ام که خوشبختانه به پایان رسید و زیر نشر رفت با این دیباچه :

دیباچه

من موج های سرکش دریا را می دیدم که به هنگام توفان درهم می شکند. نمی پنداشتم، پرتو آذرخشی که در پی آن فریاد آن تندر برمی آید، بر پرده ی ستبر سایه ها، شیارهای آتشین بکشد و دیوار سنگی تردید، این سیاه ترین حجاب را بشکند.

تردید و پرهیز برای نوشتن فریاد درونی ام در پیوند با دنیای بیرونی مرا در جدال سختی کشانیده بود. نشانه یی به رهایی نمی دیدم که ناگه زمان در خاموشی ژرف فریاد کشید، تا همه ستیزه های زنده گی، کشمکش های درونی، عاطفی و سیاسی خود را بدست امواج خروشان زمان بسپارم، به آنانی بسپارم که هرگز مرا در نیافته اند و آنانیکه نیازموده اند، نمی دانند درنهانخانه ی جانم چه سان انبوهی از احساس ها، دریافت ها و خاطرات نهفته، نشانه یی به رهایی می جویند.

این خاطرات همچو بازتاب فانوسی، همه شب می سوزد و نقشی برسقف می بندد.

با اینهمه، من نتوانستم، نقش خویشتن را در آیینه ی هنجارها و رفتارهای دیگران ببینم و دریابم. من نقش خویش را بازتابی از رنجهای زندان پدرم، اندوه ژرف مادرم و فریاد مردمم از زیر رگبار آتش، گونه دیدم و دریافتم که بیادش می آورم، تا روایتش کنم.

نمی دانم چگونه دیوار سنگی تردید، این سیاه ترین حجاب را بشکنم و ازکجا آغازش کنم؟

به زودی کتاب بدست شما خواهد رسید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا