خانه » خبر و دیدگاه » کارل مارکس ١٨١٨- ۲٠١٨

کارل مارکس ١٨١٨- ۲٠١٨

 

 

این نوشته نکته های هرچند کوتاه و خلص، اما یاد گارهای روشن و آموزنده را در بر دارد. من این رساله را در جوانی بار بار مطالعه نمودم و حالا خواستم جوانان عزیز را بسیار کوتاه و ویژه آگاه سازم، اما تفاوت از کجا تا به کجا است، در آن هنگام جوانان و میهن ما در گرما گرم یک قیام مسلحانه مردمی و آغاز پرآوای یک دولت مترقی بود، اما با تاسف که اکنون جوانان و کشور ما در هنگامه خونین تروریزم جهادی، طالبی و داعشی دست و پا می زنند و اسیر فتنه و آشوب یک دولت مزدور، دست نشانده و فساد پیشه می باشند. اما علمی که به حرکت قانونمند و آگاهانه ای روند تاریخی معتقد است و به جبر کور روندهای خودبخودی غلبه و به پیش می تازد و تنها راه رهایی از استبداد، جنگ و بی عدالتی می باشد، جهانبینی کارل مارکس است.

کارل مارکس نبوغ و تفکر و جهانبینی جاویدانه ای را در تاریخ و فرهنگ و آگاهی جامعه انسانی بجا گذاشته است. صراحت لهجه، نیروی حقیقت یابی، منطق استوار و شهامت در طرح و اندیشه و بصیرت در حل قضایا جزئیاتی از روش و رفتار او می باشد، انرژی بی پایان، نیروی اراده، قدرت خارق العاده، مبارزه با دشمنان بشریت، همدردی، دقت از جمله صفاتی هست، که دوستان و رفقایش آنرا در خاطرات خویش از کارل مارکس بیان نموده اند، که نگارنده  گوشه های کوچکی از زندگی این شخصیت والا و جاویدان را برای آگاهی دوستان او به مناسبت تجلیل از دوصدمین سالگرد زاد روزاش بیان می دارم.

برتولت برشت، شاعر و نمایشنامه نویس و طنز پرداز بزرگ آلمان، با زبان شاعرانه در باره محتوای ژرف و آموزنده نظریات کارل مارکس می گوید:” سر گذشت آنان را بخوان، تا از سرگذشت مردان بزرگ تاریخ باخبر شوی.” مطالعه اندیشه ها، جهانبینی و شرح حال مارکس در طول سالهای بعد از مرگش برای میهن پرستان جوان و جنبش های ترقی خواه در کشورهای آسیایی، افریقایی و امریکای لاتین رهنمود مبارزه و زندگی آنان شده و واقعیت اندیشه، شور انقلابی، صداقت و گفتارش دارای چنان گیرایی، نفوذ و اثر است، که نه تنها نبرد خلق های اسیر این کشور ها را برای آزادی آسان و کوتاه ساخت، بلکه ثابت نمود رسیدن توده های مردم به صلح، ثبات، ترقی و خوشبختی امکان پذیر می باشد.  

پاول لافارک دانشمند فرانسوی، انقلابی و عضو انترناسیونال اول در باره مارکس می نویسد: وی از جوانی، به پیروی از توصیه ای هیگل، برای تقویت حافظه، اشعار را به زبانی که نمی شناخت از بر می کرد. مارکس اشعار هاینه و گوته را که اغلب در صحبت هایش از آنها شاهد می آورد، از بر داشت و پیوسته به مطالعه اثار دیگر شاعران اروپایی که برگزیده بود، می پرداخت. هر سال اثار اشیل شاعر تراژیدی گوی یونان باستان را به همان زبان یونانی کهن دوباره می خواند. اشیل و شکسپیر را، به عنوان بزرگترین نوابغ درام نویسی، که بشریت به خود دیده است تحلیل می کرد. ستایش مارکس از شکسپیر، که اثارش را عمیقا مطالعه کرده بود، حد و مرزی نداشت و حتی کوچکترین شخصیتهای اثار او را می شناخت. تمام اعضای خانواده او شیفته و ستایشگر شکسپیر بودند . هرسه دختر مارکس اثار شکسپیر را از یاد داشتند. در سی سالگی، هنگامیکه مارکس تصمیم گرفت، تا زبان انگلیسی را بیاموزد و تکمیل کند به جمع آوری و تنظیم اصطلاحات ویژه شکسپیر پرداخت. عین همین کار را با بخشی از اثار جدلی ولیم فیلسوف، انقلابی و ریفورمیست انگلیسی که مارکس احترام خاصی برای او قایل بود ، نیز انجام داد. اشعار دانته سیاست مدار و فیلسوف ایتالیایی و برنز نیز از اثار مورد علاقه او بودند. وقتی دختران مارکس طنز یا اشعار تغزلی این شاعر اسکاتلندی را دکلمه می کردند و یا به آواز بلند می خواندند اوغرق شادی می شد.

مارکس پر کار و بطور خستگی ناپذیر زحمت می کشید ، شیوه استراحت او چنین بود که در اطاق قدم می زد، در نتیجه قدم زدن همیشگی، یک تکه از فرش اطاق از قسمت پیش دروازه تا به کنار پنجره کاملا شاریده بود و به راهگکی باریکی در چمن همانند شده بود، گاهی روی کوچ دراز می کشید و رومان مطالعه می کرد، گاه  دو کتاب را هم زمان با هم می خواند. مارکس چون داروین به خواندن رومان علاقه فراوان داشت. او رومانهای قرن هجدهم را دوست داشت. از نویسندگان معاصرش به پل دکک و چارلز لور آیرلندی، الیکساندر دوما، و والتراسکات اسکاتلندی علاقمند بود و به نظرش برجسته ترین اثر والتر اسکات کتابِ “اصول اخلاق کهن” بود. مارکس بخصوص شیفته قصه های پر ماجرا و داستانهای خنده آور بود. به نظر او سروانتس ایتالیایی و بالزاک فرانسوی، برجسته ترین رمان نویسان بودند. بالزاک را سخت می ستود و قصد داشت به محض آن که اثر اقتصادی خود را به پایان برد، انتقادی بر “کمدی انسانی” اثر بالزاک بنویسد.

مارکس تمام زبانهای اروپایی را در حد مطالعه به آن زبانها می شناخت و به سه زبان آلمانی، فرانسوی و انگلیسی می نوشت و معتقد بود که یک زبان خارجی، سلاحی است در نبرد زندگی. او استعداد زیادی در فرا گرفتن زبانها داشت، مارکس پنجاه ساله بود که شروع به آموختن زبان روسی کرد و با وجود آن که این زبان، از لحاظ ریشه شناسی با هیچ یک زبان های نوین و کهنی که او می شناخت مربوط نبود، پس از شش ماه چنان بر این زبان تسلط یافت، که می توانست از آثار شاعران و نویسندگان روسی به ویژه پوشکین، گوگل و شدرین که ارزش خاصی برای آنها قایل بود لذت ببرد. دختران مارکس نیز این استعداد را، از او به ارث برده بودند، روزهای یکشنبه دخترانش نمی گذاشتند او کار کند، پدر در تمام روز در خدمت آنها بود ، وقتی هوا مساعد بود تمام اعضای خانواده به قصد گردش راه دشت و دامن، جنگل و دریا را در پیش می گرفتند، تا زمانی که دخترانش کوچک بودند، برای آن که تحمل سختی راه را برای آنان آسان سازد، به گفتن قصه های دور و درازی از پریان می پرداخت، که نسبت به درازی راه طول و تفصیلش می داد و شنوندگان کوچک او با شنیدن این قصه ها خستگی راه را فراموش می کردند، نیروی تخیل شاعرانه مارکس بی نظیر بود، نخستین آثار ادبی او اشعارش بودند، خانم مارکس با دقت اشعار جوانی همسرش را حفظ می کرد، اما آن ها را به کسی نشان نمی داد، مارکس به دختران خود قول داده بود، تا نمایشنامه ای در باره برادران گراسوس ها از اشراف زادگان روم باستان، که بخاطر تقسیمات اراضی به رعایا و بردگان و محدود ساختن مالکیت، مبارزه می کردند، بنویسد، که متاسفانه نتوانست به قول خود وفا کند، چه جالب بود اگر می توانستیم ببینیم مارکس چگونه برخوردی با مردی که پهلوان نبرد طبقاتی می نامیدش داشت و این داستان وحشت انگیز و پرشکوه از نبرد طبقاتی جهان باستان را، چگونه مطرح می ساخت.

ویلیم لیبکنشت یکی از رهبران بر جسته سوسیال دموکراسی انقلابی آلمان، سیاست مدار و نویسنده، دوست نوجوانی و دوران جوانی مارکس، در مورد نیروی تفکر، آزادی افکار و ماندگاری اندیشه های او همواره شگفت زده بوده، راز عمده، محبوبیت پایدار و نفوذ ماندگار اندیشه های مارکس، برای بشریت مترقی و عدالت پسند در این حقیقت نهفته است، که جهانبینی او بازتابی از قانون مندی های جامعه و واقعیت های تاریخی می باشد. ویلیم می نویسد : باید بگویم که مارکس به معنی حقیقی معلم و آموزگار من بود، من زبان شناس بودم، گاه نکاتی دشوار از نوشته های ارسطو یا اشیل را در برابرمن می نهاد و اگر نمی توانستم فورا آنها را درک کنم، غرق در یک شادی کودکانه می شد، گاه گاهی می کوشید تا مارا سوال پیچ نموده و در یک نقطه گیر کند و به این وسیله به وضع اسفبار دانشگاه های آلمان انتقاد نماید، ولی در عین حال طبق برنامه در تربیت و کمک به دروس ما می کوشید. او به زبانهای کهن چون زبانهای نوین مسلط بود، با هدیه کتاب “دن کیشوت” برای من زبان اسپانوی را آموخت و هر روز از من امتحان می گرفت که تا کجا آنرا خوانده ام و تا چه حد آن را فهمیده ام، اگر اشتباهی می داشتم با رهنمایی های ارزشمند و کمک های دلسوزانه او مشکلم رفع می شد. قلم مارکس یعنی خودی او، مردی که تا اعماق وجودش یک انسان ناب بود، مردی که هیچ کیشی را نمی شناخت، مگر کیش حقیقت را، آنچه را با رنج آموخته و بدان دل بسته بود، به محض آن که از نادرستی اش مطمئن می گشت، دریک چشم برهم زدن به دور می انداخت، او نه قادر به ریا بود و نه تظاهر می کرد، او همیشه خودش بود هم در نوشته هایش و هم در زندگی اش، مارکسی که در “سرمایه ” می بینیم با مارکسی که در “هجدهم برومر” می بینیم و مارکسی که در “آقای فوگت” می بینیم یکی نیست. ما با سه مارکس گوناگون روبرو هستیم، با سه مارکس که در عین حال هرسه یک نفر اند – که علی رغم آن سه گانگی، یگانه است. مارکس در سره نویسی سخت گیر بود، او همیشه با صرف وقت زیاد و با زحمت به جستجوی واژه درست می پرداخت، از استعمال لغات خارجی نفرت داشت، می کوشید در کمترین  کلام، بیشترین معنی ممکن را بگنجاند، مارکس ارزشی فوق العاده برای بیان ناب و دقیق قائل بود، برجسته ترین استادان برگزیده او گوته، لسینگ، دانته و سروانتس بودند، که وی تقریبا هروزه آثار آنها را مرور می کرد. مارکس با وجود آنکه دو سوم عمر خود را در خارج از میهنش بسر برد، خدمات برجسته ای به زبان آلمانی کرد و در جمله ای گرانقدر استادان و آفرینش گران زبان آلمانی است. گاه گاهی برای تفریح بیرون شهر می رفتیم، معمولا همه با هم ترانه می خواندیم، که به ندرت سیاسی بود. اکثرا ترانه های پراحساس محلی و سرودهای ” وطنی” مخصوص زاد گاه بودند – مثلا:” ای استراسبورگ، ای ستراسبورگ، تو ای شهر زیبا” که بسیار محبوب و قابل توجه بود، در طول راه کسی اجازه نداشت از سیاست سخن گوید. در عوض صحبت از ادبیات و هنر فراوان بود و مارکس امکان می یافت تا حافظه عظیمش را نشان بدهد، او قطعات بزرگی از “کمیدی الهی” را که تقریبا تمامش را از یاد کرده بود، دکلمه می کرد و هم چنین صحنه های از شکسپیر را، آنوقت خانمش که نیز یک شکسپیرشناس تمام عیار بود، دنبال مطلب را می گرفت، هرگزجان کلام را گم نمی کرد و همیشه معنی را به درستی بیان می نمود.

فرانسیسکا کوگل مان دانشمند علوم طبی، انقلابی و عضو فعال انترناسیونال اول، جزئیاتی از تصویر شخصیت بزرگ کارل مارکس را، چنین مینویسد: مارکس همیشه به خانه ای ما، به مهمانی می آمد و گاهی هم دیر اقامت می نمود، پدر و مادرم به شادی از او اسقبال می نمودند، صبح ها مادرم کوشش می کرد تا بسیار وقت از خواب برخاسته و صبحانه را آماده سازد و تمام کار های خانه را انجام میداد، تا وقت بیشتر داشته باشد، که با مارکس در موارد مختلف علمی، هنگام خوردن چای صبح صحبت نماید. مادرم خیلی زود با مارکس پیوند دوستی برقرار کرد و تا وقتی که زنده بود از او به نیکی یاد می کرد، مادرم بارها از فراوانی مطالعات، وسعت افق دید و این که، چه با گرمی مارکس شیفته هر چیز نجیب و زیبا بود، سخن می گفت، همچنان مارکس به مادرم به دلیل مهربانی، حاضر جوابی، خلق خوب و دانش وسیعی که علی رغم سن کم داشت، بخصوص در زمینه ادبیات، دوست و علاقمند بود. در اطاق کار مارکس، مجسمه از مینروا( الهه حکمت در روم باستان) قرار داشت و در پای این مجسمه بوف پرنده کوچکی که شبها بخاطر شکار از لانه اش بیرون میشود، قرار داشت، روزی بر حسب شوخی برای مادرم گفت : تو یک الهه جوان حکمت هستی، مادرم در جواب گفت: نه من همان بوف یا پرنده کوچکم، که در پای شما می نشینم. از این رو مارکس گاه گاهی مادرم را بوف مهربان خطاب می کرد.  

مارکس، هانریش هاینه ادیب، نویسنده و شاعر آلمانی را شخصا می شناخت، هاینه از جمله شعرای محدود اروپایی است، که منظومه با عنوان ” فردوسی شاعر” بخاطر بزرگداشت از “شاهنامه فردوسی” و حماسه سرای زبان فارسی دری نوشته است. هاینه در روزهای آخر زندگی به مریضی خطرناکی گرفتار شد، مارکس در آخرین روز های حیاتش برای دیدنش به پاریس رفت، حالش چنان بد بود که کسی اجازه نداشت به او دست بزند، درست در آن لحظه که مارکس داخل اطاق شد، پرستاران تختخواب او را عوض می کردند و هاینه را چند پرستار، که خانم ها بودند روی دست داشتند، هاینه که طبع شوخ خود را در آن حال بد هم از دست نداده بود، به مارکس خوش آمدید گفته و با صدای بسیار ضعیفی گفت:” مارکس عزیز می بینید، خانم ها هنوز هم مرا روی دست می برند.”

مارکس می گفت، که منشا تمام اشعار زیبا و عاشقانه ای هاینه تخیل اوست، زیرا او هیچ وقت از مهر زنان برخوردار نبود و در زندگی زناشویی نیز بخت یاری اش نکرد و این شعر او کاملا وصف حال خودش است، که می گوید:

ساعت شش صبح او را به دار آویختند

هفت صبح در گورش نهادند،

ولی هشت صبح زنش

شراب سرخ می نوشید و می خندید.”

دوستی برای مارکس مقدس بود، روزی یک رفیق حزبی که به دیدار او آمده بود، به خود اجازه داده بود در مورد انگلس بگوید، که این مرد ثروتمند می توانست کمک بیشتر اقتصادی بکند. مارکس کلام او را قطع می کند و می گوید:” مناسبات انگلس و من به قدری عمیق و لطیف است، که هیچ کس حق ندارد در آن دخالت کند. فرانسیسکا کوگول مان ادامه می دهد: مارکس نه تنها شیفته شاعران بزرگ یونان باستان و هم چنین شکسپیر و گوته بود، بلکه شامیسو دانشمند فرانسوی و عضو اکادمی علوم در برلین و روکرت نیز از زمره شاعران محبوبش بودند، از شامیسو قطعه شعر ” گدا و سگش ” را از یاد می خواند و بلاغت روکرت را،  شگفت انگیز تعریف می کرد، روکرت شاعر، زبانشناس و شرق شناس آلمانی است، که او را بنام ” پدر شرق شناسی آلمان” نیز یاد می کنند، روکرت اشعار مولاناجلاالدین بلخی، سعدی و حافظ شیرازی را ترجمه و آیات قرآن را به زبان آلمانی در نظم در آورده است، مارکس “مقامات حریری” روکرت را که از عربی ترجمه شده بود و در شکل بدیع، نو آفرینی و زیبایی کلام خود، با دیگر آثار قابل مقایسه نبود می ستود، که پس از گذشت سالها مارکس آنرا به مادرم هدیه کرد. مارکس گفتگو درباره سیاست و مسائیل حزبی را به پیاده روی های صبحانه با پدرم و دیگر آشنایان محدود می ساخت. دربین این افراد یک نجیب زاده انقلابی پولندی بود به نام “گراف پلاتر”، او چنان غرق اندیشه های خود می شد، که ظاهرا همراهی با مارکس  برایش دشوار بود، گراف پلاتر چاق، کوتاه قد،سیاه مو و در راه رفتن کمی تنبل بود، اوتوکنیله نقاش صحنه های تاریخی، که دوست پدرم بود می گفت، اگر بپرسند کدام یک از این دو نفر نجیب زاده است، آدم بدون تردید مارکس را انتخاب می کند.

از نویسندگان اسپانیایی، محبوب مارکس کالدرون بود، اشعار گوناگون او را با خود همراه داشت و اکثرا برای دیگران می خواند، مارکس شبانه و به ویژه هنگام غروب با رغبت به پیانو نواختن استادانه خانم “رتنگه” گوش می داد.

مارکس در خانه نهایت محبت آمیز، با دختران خود صمیمی و خانمش را بسیار دوست داشت، لیانور مارکس، دختر کارل مارکس از خاطرات طفلیت و  دوران نوجوانی، که از پدرش دارد مینویسد: من در آنزمان کوچک بودم، او برای خواهرانم در طی راهپیمایی ها قصه می گفت، این قصه ها نه به فصل، بلکه به میل( که بیشتر از یک کیلومتراست) تقسیم می شدند. خواهرانم از پدر میخواستن تا یک “میل” دیگر هم برای آنان قصه بگوید، اگر از خود بگویم، من قصه “هانس کوته دامن” را از تمام قصه های فراوانی که برایم می گفت، دوست داشتم، این قصه ماه ها و ماه ها به درازا می کشید، هانس کوتاه دامن جادو گربود او یک دوکان اسباب بازی فروشی داشت و بسیار از مردم محل قرضدار بود، دوکان هانس کوتاه دامن پر از شگفت انگیزترین چیزها، از مردان و زنان چوبی گرفته تا انواع غول ها و آدم های کوچک، شاهان و شهبانو ها، چار پایان و پرندگان که از لحاظ کثرت به کشتی “نوح” و حیوانات آن شبیه بود، میماند. هانس چون در قرض تا به گلو غرق بود مجبور شد یک یک این اسباب بازی های قشنگ و جالب را بفروشد، ولی هانس این چیزهای زیبا را به “شیطان” می فروخت و جای تعجب اینجا بود، که بعد از گذشت زمان، از راه دور، از آن طرف دریا ها و کوه ها این اسباب بازی های فروخته شده از نزد شیطان فرار نموده دوباره خود را به دوکان هانس کوتاه دامن می رساندند، بعضی از این قصه مانند قصه های هوفمان نویسنده، طراح، نقاش و استاد پر تخیل و هیجان انگیز، موی بر تن آدمی راست می کرد، بعضی از آنها مضحک، اما همه قصه ها از گنجینه های بی پایان ابتکار،خیال و طنز آگینه و پر بودند. به همین شیوه پدرم در باره سیاست و مذهب نیز با فرزندانش سخن می گفت، به یاد دارم، که هنگام نوجوانی مشکلات مذهبی داشتم هر روز برای شنیدن موسیقی پرشکوه مذهبی به کلیسای کاتولیک می رفتم و این موسیقی تاثیری عمیق در من به جای می گذاشت، این موضوع را با پدرم درمیان گذاشتم، او با لحن آرام همه چیز را به روشنی برایم تجزیه و تحلیل کرد و به این ترتیب مشکلم رفع شد. پدرم والتر اسکات را به تکرار مطالعه می کرد و او را می ستود و والترسکات را مانند بالزاک و فیلدینگ خوب می شناخت و در باره آثار آنها، با ما نیز سخن می گفت و به ما نشان می داد که بهترین و زیبا ترین قطعات این آثار کدامست، راه و رسم فکر کردن و فهمیدن و درک نمودن آن را طوری به ما می آموخت، که نهایت دلچسپ می شد و انسان سراپا گوش می گردید.

در آن زمان که نهضت های انقلابی و کارگری اوج می گرفت و نظریات ضد استبدادی و ضد استعمارِی مارکس میان جنبش های عدالت پسند و ترقی خواه وسعت پیدا می کرد، تدویر جلسات و نشست های بین المللی و تعمیق مبارزات ضد امپریالیستی و مبارزات اجتماعی، بدون استفاده از نظریات و مشوره های علمی کارل مارکس برای انقلابیون و پیکار جویان انقلابی غیر ممکن بود.

 آنسامو لوریزو دانشمند و انقلابی اسپانوی می گوید: زنگ دروازه را فشار دادم، پیر مردی ظاهر شد که نور چراغ کوچه مستقیما به صورتش می تابید، به نظرم آمد “تندیس پدرسالاری” بزرگوار می باشد، که نیروی آفرینش هنرمند چیره دست و توانا، آن را خلق کرده است، با ادب و متواضع نزدیک رفتم و خود را به عنوان نماینده فدراسیون انترناسیونال اسپانیا معرفی کردم. این مرد، من را در آغوش گرفت و پیشانی ام را بوسید و با کلام پر مهر به لسان اسپانوی به من خوش آمدید گفت و مرا به داخل خانه دعوت کرد، او کارل مارکس بود.

من که از راه دور آمده بودم، پاری از شب گذشته و فامیل اش همه خواب بودند، مارکس با مهربانی خاص خوراک مختصر واشتها آوری فراهم ساخت. بعد چای نوشیدیم و در باره اندیشه های انقلابی، تبلیغات و سازماندهی به تفصیل سخن گفتیم، مارکس از کارهای که در اسپانیا صورت گرفته بود بسیار راضی بود، در باره گذارشی که از اسپانیا برای ارائه نمودن در کنفرانس آورده بودم به حد کافی سخن گفتیم. بعد از آن این مرد بزرگوار به سخن گفتن در باره ادبیات اسپانیایی پرداخت. که آنرا با تمام جزئیاتش خوب می شناخت، مارکس با گفته های خود در باره تیاترباستانی ما، تاریخ آن، تغییرات و پیشرفت هایش که همه جزیاتش را عمیق میدانست من را شگفت زده ساخت  کالدرون، لوپه دوکا، تیسرو و دیگران را که به نظر او، نه تنها استادان تیاتر اسپانیا، بلکه از اروپا هم بودند. مورد بررسی اساسی، تحلیل و داوری قرار داد، تحت تاثیر رفته بودم و خود را نکوهش می کردم، که نتوانسته بودم خود را با دانش و سرعت فهم این شخصیت بزرگ هماهنگ سازم. مارکس در باره تمام موضوعات با تسلط کامل سخن می گفت و در ضمن در مورد ماهیت مضمون و چگونگی رومان “هیدالگولامانچا” که از رومانهای مشهور در جهان است سخن به میان آورد و نافذش را ستود.

صبح روز بعد با دختران مارکس و دیگر نمایندگان و شخصیت هایی که به تدریج حضور یافته بودند معرفی شدم. میخواهم از دو موردی که در این مراسم پیش آمد و یاد آن همیشه موجب شادی خاطر من می شود، یاد کنم و سخن بگویم، بزرگترین دختر مارکس هم لسان اسپانوی می دانست گرچه تلفظش مثل تلفظ پدرش خوب نبود، از من خواهش نمود تا چیزی به اسپانوی برایش بخوانم، زیرا میل داشت تلفظ صحیح را بشنود، مرا باخود به کتابخانه بزرگی که مملو از کتاب بود برد، از بخشی که مخصوص ادبیات اسپانیایی بود، دو کتاب را بیرون آورد، یکی دن کیشوت بود و یکی هم مجموعه نمایشنامه های کالدرون، از کتاب اول “خطابیه دن کیشوت را به چوپان” و از کتاب دیگر، چند بیت خوش طنین از “زندگی یک رویا” را، که از زمره گوهر های زبان اسپانوی است و به عنوان قله های از تفکر بشری شناخته شده اند، برایش خواندم. میخواستم توضیحاتی در این موارد برایش بدهم، اما بسیار زود درک کردم که در مورد شکل اشعار و زیبایی مضمون و ماهیت، ریشه و اسطوره آن از دانش ضروری و آگاهی کامل برخوردار است، که قبلا به فکر من نرسیده بود.       

انگلس نویسنده بزرگ انگیسی، دوست و همکار مارکس در کتاب “لودریک فیورباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان” چنین می نویسد:” آنچه که مارکس انجام داده است من هرگز نمی توانستم انجام دهم. مارکس از همه ما بالاتر بود، دورتر از همه ما می دید و بیشتر و سریعتر از همه ابراز نظر می کرد. مارکس نابغه بود و ما حد اکثر، صاحب قریحه هستیم. بدون او تئوری ما به هیچ وجه آن چیزی نبود، که اکنون هست. لذا این تئوری بحق بنام وی موسوم است.” یعنی مارکسیزم./

 

ماخذ:

  • ویکیپیدیا به زبانهای روسی، دری و انگلیسی.
  • آثار مترقی احزاب سوسیالیستی.
  • یاد داشتهای از آرشیف دست داشته ام.

 

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

ابراز نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

ارسال

Copyright © Jawedan.com