خانه » خبر و دیدگاه » ملت سازی و انقلاب تبسم

ملت سازی و انقلاب تبسم

ppl of afghanistna

نگارنده: زرلشت ص.

آیا ما ملت هستیم؟ آیا ملت بوده ایم؟ به اساس چه ملت هستیم؟ چی مانع ملت سازی افغانها میشود؟ سالهاست که این سوالات مردم و سیاست افغانستان را به شکل یک ریتوریک بی نتیجه گروگان گرفته است. ملت سازی یکی ازجنجالیترین و پر بحث ترین موضوعات است و بی توجهی در این مورد میتواند ناکامی سهمگینی را برای ملت افغانستان به بار آورد. البته که مشکل است که مفکوره یک قوم را تبدیل کنیم اما بحث میتواند راه حل برای این قومسازی باشد. در میان این همه هرج و مرج قومی پنج سوء تفاهم وجود دارد که دیر یا زود آن را باید نظر اندازی کنیم و از طریق یک دیالوگ منظم این سوء تفاهم ها را از میان برداریم.

اول، آیا ما ملت هستیم؟ یا خواهیم شد؟

سالهاست که این سوالها فکرم را مغشوش کرده بودند، تا همین چندی قبل. من میگویم “بلی”. ما ملتیم. چون درد ما مشترک است. همین چندی قبل انقلاب فکری و اتحاد مردمی به نام انقلاب تبسم رخ داد. دختری چشم بادامی دایکندی جرقه و سمبول مقاومت شد و ملت را از از هرات تا ننگرهار به حرکت آورد. زنان در ننگرهار بر پاه خیستند و بانوی در جلال آباد مکتب بنام و تبسم به یاد تبسم افتتاح کرد. همچنان وقتی کودکان وردک با خون و خاک یکی شدند، برادران هزاره ما به یاد آنها شمع روشن کردند. وقتی کندزیان خونبارترین مرگ را تجربه کردند، مردی از قندهار به نام حکمت الله شادمن به صدها خانواده نان و مکان داد. وقتی حادثه آرگو رخ داد دکتوران جنوب اولین کمک کنندگانی بودند که به محل فاجعه رسیدند. زنی در پکتکا زیوراتش را فروخت و به ارگو فرستاد. وقتی یک ژنرال پاکستانی به اردوی ما اهانت کرد، همین پشتونها بودند که در مقابلش سنگر گرفتند و خود را پشتون پنجشیری اعلان کردند. از یاد نبریم که افغانستان و جغرافیایی کنونی افغانستان یک اتفاق و یا خلاقت یک مستعمره نیست. مردم افغانستان بیش از هزارها سال با هم زیسته اند و پیوند ناگسستنی دارند.

دوم، آیا ما افغان هستیم؟

حقیقت زمان همین است که ما در ‘جمهوری دموکراتیک انسانیت ‘ زندگی نمیکنیم. انسان بودن به همان حد اهمیت دارد، که افغان بودن اهمیت دارد. دنیا قسمت شده و مرز دارد. انسانها پاسپورت دارند و افغانها متاسفانه حقدار بدترین پاسپورت جهان هستند و به بیش از سی مملکت حق ورود ندارند. شهروندان جهان مکلف استند نامی برای هویت خود بگزینند، پس انکار برای چی؟ انکار برای چی وقتی افغان سینونیم (مترادف) هزاره و ترکی شده در ایران؟ وقتی پاکستان افغانان را کثیرالاقوام میشناسند؟ چرا این دگرگونی در دیگر ممالک نیست؟ چرا تاجیک ازبکستانی و ازبیک تاجکستانی این آواز را بلند نمیکند؟ چرا هزاره های کویته از پاکستانی بودن منکر نیستند؟ این مفکوره خیلی پر چالش است و عناصر سپراتیستی (جدایی طلبی) با خود دارد. نباید ساده اندیشید. اگر در میان مردم شمال سپراتیست ها نفاق بخش میکنند. عرب ها نیز در جنوب حس وطن دوستی یا “پتروتیسم” را میخواهند بکشند و طبق ایدیولوژی برادران برابر و مسلمان عمارات مسلمانی و یا خراسان بسازند. بر اساس همین ایدیولوژی طالبان به عربها پاسپورت افغانی بخش میکردند. این در حالیست که هر یک و تک تک ممالک پیشرفته عربی به افغانستان صرف حق گرفتن ویزه را میدهد و بس.

سوم، افغان کیست؟

کلمه افغان یک تاریخء از خود دارد و بهتر است پیش از بحث کلمات افغان و پشتون را بهتر تشریح کنیم. کلمه مدرن افغان به همان تعریفی تعلق می گیرد که در قانون اساسی کشور ثبت شده است. هر که از این منکر میشود نه تاریخ خود را میداند و نه هم قانون اساسی را میشناسد. آقای جبار پهلوان در یکی از بحث های تلویزیونی در ارتباط به هویت نکته خوبی را نشانه گرفت و آن این بود که هر کسی ادعا دارد، افغان پشتون است باید به اثبات برساند که چنین است. هیچ منبع درست علمی در دسترس ما نیست که افغان و پشتون را یکی ثابت بسازد. بیرونی، فردوسی، بیهقی، عتبی، منهاج السراج جوزجانی، حدودالعالم از افغانها در حوالی خراسان آنوقت یاد کرده اند. کلمه قدیم افغان به قومی ارتباط داده میشود، که در اصل ترکنژاد بودند. یپتال، هیطل، هیفتال، ابدال، هیاطله، یفتلی ها و یا هون های سفید نامی از قومی است که با افغانها، خلج ها و خوارج بار بار وصل میشوند.

شاعر بزرگ زبان پارسی، فردوسی طوسی نیز کلمه افغان یا فغان یا فغانیش را با ترکان و یا هفتال وصل میکند. وی از هیپتایان یاد میکند و شاهء هپتال را “فغانی” و “فغانیش” مینامد. همین هفتالی ها به ابدالی و غلجی «خلجی» تبدیل میشوند و در «مخزن افغانی» نیز بخشی از آنها افغانهای ترک نژاد خطاب شده اند. پس به این ترتیب در ابتدا “افغان” نامء افغانان ترک نژاد بود که این نام همراه با و در پهلوی افغان استعمال میشد. سپس این نام به قبایل پشتون تعلق گرفت و بعد از حدود قوم خارج شده و نام ساکنان کشور افغانستان کنونی شد. ممکن است که همزیستی در دوره مغلها رونق پیدا کرده باشد، خوشحال خان ختک در یکی از اشعارش مینویسد که افغان و پشتون یکی هستند و کسی باید منکر نشود. در این شعر ظاهر نمایان است که برخی پشتون ها را افغان نمیدانستند و ممکن است این شعر برای همبستگی این اقوام در جنگ علیه مغل سروده شده باشد. اما در این که افغانها «تعریف قدیم» در افغانستان امروز زندگی میکردند، هیچ شکء نیست. اما سوال اینجاست که چرا این فرق در ذهن بعضی ها بوده است؟ اگر پشتون و افغان از اول یکی بودند پس خوشحال خان چرا ضروری میدانست که مردم فکر کنند هر دو یکی هستند؟

چهارم، تصرف جغرافیه افغانستان و برچسپ مهاجر؛ مهاجر کیست؟ 

در میان دسیسه سازان ضد افغانی دو گروه موجود اند: اول کسانی که پشتونها را مهاجر میدانند و دوم کسانی که غیر پشتونها را مهاجر میدانند. که هر دو بیبنیاد و بر اساس تحلیل نادرست گرفته شده اند. احساس بدی میکردم وقتی شنیدم که آقای سادات تاجیکان کشور را مهاجرین بخارا خطاب کرد. پشتو گفتن یگانه نشانه افغان بودن نیست و هموطنان تاجیک ما به صد ها اثر علمی و تاریخی دارند. به این علت حتا ادعاء این فرد تمسخر آمیز است. پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، بلوچ، سادات «عرب» همه جز همین وطن هستیم و بیگانه سازی یکدیگر بجز از نفاق و بدبینی چیزی دیگر به بار آورده نمیتواند. در پهلوی آن تعداد کسانی که با اشاره به تاریخنامه هرات پشتونها را مهاجر مینامند نیز کم نیستند. که این نیز یک ادعا خیالیست. وقتی داستان کک کهزاد و رستم را مطالعه میکنیم بطور واضع میبینیم که کک کهزاد در قلب کوه البرز سنگر داشت نه کوهای سلیمان. فردوسی همچنان از بود و باش افغانان در کنار رود هیرمند حرف میزند که در اثر رعد و برق (که در کوها ایجاد میشود) در بهار به رود هیرمند میایند.

فردوسی چنین مینویسد: 

بمان تا بهنگام فصل بهار                که گردد پر از رعد کهسار و غار

ز مرباد آید سوی هیرمند               ابا نامداران ز کوه بلند

برادر پسر هست او را یکی            کزو نیست در جنگ کم اندکی

سرافراز را نام بهزاد خوان               که رزم چون کوه پولاد دان

فردوسی اینجا داستان کک کهزاد و بهزاد را مینویسد که هر دو افغان اند. اگر چه خیلی ها آثار فردوسی را نژادپرست میپندارند. اما من به این نظر هستم که شهنامه رهنمای خوبی است برای قوم شناسی افغانستان امروز. اگر فردوسی جای از نژاد حرف میزد، این تعلق به “زاد یا شخصیت فردی” آن فرد میخورد که مثالاّ شاهزاده است «اسفندیار» یا دزد «کک کهزاد». مثالاّ رستم در داستان فردوسی قهرمان است در حالیکه پدر بزرگش بدنژاد معرفی شده است. پس بدین ترتیب هیچ امکان ندارد که فردوسی اینقدر نژادپرست بوده باشد و اشعار وی عمیقتر از نژادپرستی های عامه است. از نوشته های فردوسی ظاهر است که افغانهای بیش از هزار سال در دور زابلستان و هیرمند سکونت داشتند. و ادعا بعضی نویسندگان، که بر اساس تاریخنامه هرات افغانها را مهاجرین آنسوی کوه سلیمان مینامند غلط است. امکان دارد که ولایتی در جنوب کندهار وجود داشته باشد که افغانستان نامیده شود و پایتخت اش مستونگ باشد. اما این صرف به حاکمیت افغانها بر یک منطقه را نشان میدهد.

از یاد نبریم که این توده ها در عصر جهان گشاه ها زندگی میکردند. بطور مثال، در بعضی نقشه های اروپایی کشور توران در شمال افغانستان موقع است. نقشه دیگر همین تورانیان را نزدیک به هند رسم کرده است. پس در عصری که مملکتها بر اساس تخت دهلی، تخت کابل، تخت بخارا و سمرقند شناخته میشد؛ اصلاً واقع بینانه نیست که از یک مملکت افغانستانی حرف بزنیم. ادعا دوم اینست که نامی از افغانها در تاریخ سیستان ذکر نشده است. اگر چه در تاریخ سیستان از افغانها و دیگر اقوام هیچ یادی نشده است. اما ذکری از خوارجء شده است که به حضرت سلیمان تعلق میگیرند. نویسنده چنین مینویسد: «فصلی دیگر ،که سلیمان علیه السَلام، باد را فرمود، تا او را با همه لشگر گرد تمام عالم بگردانید،و جهانیان او را بدیدند، و فرمان او را کار بستند و جّن و انس با او بودند و طبّاخان بر کار بودند، باد را گفت مرا بجایگاهی فرود ار که معتدل تر باشد و هواء سبک، او را به سیستان فرود آورد تا آنجا چاشت خورد، پس گفت از چندین که رفتیم اینجا خوشترست، و جهان امروز همه بر عدلست و جور نیست که عالم همه برابر گشتند اندر دین. (و) خوارج فرق میان دار جور و دار عدل ز اینجا گرفتند.»

در پهلوی این همه بعضی نویسنده ها ماهرانه نقد قول از الفنستون میکنند و ادعا دارند که کابل که الفنستون از آن نام میبرد جز افغانستان است ولی آنها خود را افغان نمیپندارند. چیزی که این نویسندگان زیرک از یاد میبرند این است که الفنستون این ادعا را در مورد شهر پیشاور میکند که جز ملک شاهی کابل شمرده میشود. الفنستون هرگز به شهر کنونی کابل سفر نکرده است. الفنستون به صراحت یاد میکند چون که منابع دیگر قبل از من نیز این دیار را افغانستان نامیده است پس من هم مینویسم. پس الفنستون نویسندهٔ اول نبوده که افغانستان نوشته است. الفنستون چنین مینویسد: “ساکنینِ این کشور نامِ خراسان را برای ملک خود استعمال میکنند، اما این ادعا غلط است چون مملکت افغانها داخل مرز خراسان نیست و تعداد زیاد ساکنین این ولایت « البته ولایت یا پروینس خراسان» افغان نیستند.” اینجا ساکنین افغانستان هنوز هم خود را شهروند خراسان قدیم و بزرگ میپندارند و اما الفنستون از همان ولایت خراسان « نوائی هرات» حرف میزند. این که پشتونها خود را خراسانی میپنداشتند، چیزی جدیدی نیست. خوشحال خان به چندین بار پشتونخواه را خراسان نامیده است. حتا خود الفنستون از یک هندوی سک در راولپندی ذکر میکند که میگوید وطنش خراسان یا جلجی نام دارد. الفنستون جای دیگر مینویسد: “افغانها نامی برای مملکت خود ندارند بغیر از همین افغانستان، نامِ که اولین بار از طرف پرشیا «خلیج فارس» به آنها داده شده است و در کتابها نیز چنین چاپ شده است و باشندگان این کشور نیز با این نام نا آشنا نیستند.” از این سطر میتوانیم نتیجه بگیریم که استادان و پژوهشگران افغان ما واقعاً چقدر سطح تعلیم شان پایان است. فهم مطلب و یا «reading comprehension» اینجا خیلی مهم است و بیشتر نویسندگان ما گمشدگانِ در ترجمه هستند. چون چندی از همین پروفیسوران نوشته بالا را صرف به “افغانها نامی برای مملکت خود ندارند..” خلاصه کردند در حالی که الفنستون از نامی بغیر از افغانستان صحبت میکند.

پنجم، ملت شکنی و استفاده ابزاری از تاریخ از طرف دیگر افرادی هستند که سو استفادهء ابزاری از تاریخ میکنند و تخم نفاق پاش میدهند. به طور مثال اینگونه روشنفکران توطئه ساز عملکرد شخصی سیاسون را با قوم ربط میدهند که در این جمله امیر عبدالرحمن خان بطور ریتوریک در بحث ها نام برده میشود. من به هیچ وجه از عبدارحمان خان طرفداری نمیکنم. عبدالرحمن خان کسی بود که نتنها خط دیورند را به انگلیس فروخت، بلکه قتل هزاران هموطن هزاره، پشتون، غلجی و شینواری ما را به دوش دارد. انکار از این جنایت یک خیانت به روح این شهدا است. چیزی از غرور و غیرت افغانی ما کم نمیشود، اگر این حقیقت را بپذیریم. اما چیزی که مرا رنج میدهد قومی ساختن این مسله است. سوال مهم این است که اگر قتل هزاره ها یاد میشود چرا از کله منارهای ننگرهاری یاد نمیشود؟ چرا از ظلم ها در برابر غلجی ها جنوب و شینواری ها یاد نمیشود؟ مگراین شینواری ها انسان نیستند؟ افغان نیستند؟ و یا چرا خون برادران پشتون ما خون نیست؟

امیر عبدالرحمان خان در تاج التواریخ «که دست خط مستقیم خودش است» درمورد شینواری چنین مینویسد: “حکم دادم از سر های کسانی که در جنگ کشته شده بودند، دو منار بسازند. یکی در جلال آباد و دیگر در محل سکونت شاه محمد که آنها را به این کار زشت واداشته بود، تا اشخاصی که این مارهایی که از سر یاغی ها ساخته شده است به بینند بدانند سزای اشخاصی که مسافرین را به قتل می رسانند این است” و گفته هایش را در مورد طبیعت شینواریان چنین با یک شعر ختم میکند:

گر دو صد سال کشی رنج و دهی زحمت خویش

مار و شینواری و عقرب نشود دوست به تو

سوال مهم اینست که آیا عادلانه قضاوت میکنیم وقتی واقیعت ها‌‌ و قانونهای امروزی را فراموش کرده به ۲۰۰ سال قبل بر میگردیم؟ و وقتی به ۲۰۰ سال قبل بر میگردیم آیا جرعت این را هم داریم که به ۲۰۰ سال قبل از عبدالرحمن خان برگردیم؟ میگویند وقتی چنگیز بالای هرات حمله کرد صرف ۵ نفر زنده بجا گذاشت. وقتی سلطان سبکتگین «اجداد قوم خودم» بالای شهر لغمان حمله کرد یش از ده ها هزار پشه یی را هلاک ساخت. اما از من هیچگاه کسی نپرسیدند که چرا این کشتار رخ داد. بلکه من همیشه خود را برای جنایات یک دکتاتور به نام عبدالرحمان و نادر خان قصوروار حس کرده ام، چون زبانم پشتو بود. همین گونه بحث برده داری. همیشه از عبدالرحمن خان یاد میکنیم و مبارزات امان الله خان و دوست محمد خان را از یاد میبریم. سر جوسیا هارلان «Sir Joshua Harlan» اولین جاسوس و شهروند امریکایی در افغانستان در مورد برده داری هزاره های افغانستان نوشته هایی داشت. ایشان از برده داری شاه شجاع ذکر میکنند و همچنان از بازار برده داری محمد علی بیگ (تاجک) و حتا مرد همنژاد ازبک بنام مراد بیگ یادآوری میکنند. اما در تاریخ ما از این مردان هیچ یادی هم نمیکنیم.

ملت سازی و انقلاب تبسم؛ راه حل چیست؟

بیاید مهربان، همدیگر پذیر، متحمل و زود گذر باشیم. افغانستان نوین گامهای بزرگی بسوی ملت سازی برداشته است که انگیزه آن از خود ملت آغاز شده است. بیاید این پروسه را سبورتاژ نه بلکه تقویه کنیم. اگر تاجیکی کلمه افغان را قبول میکند، بیآید همان پشتون باشیم که به همزبان تاجیک خود سرود ملی پشتو و فارسی هدیه میدهد. بیاید پشتون، تاجیک، هزاره و پشه یی باشیم که برادرهزاره خود را صرف بخاطر زحمت کشی تحسین نمیکند بلکه همان عزت تاریخی این قوم را به او میدهد که حقش است. رفتار نادرشاه را با آنها محکوم میکند، نه بهانه سازی برای بیرون رفت از یک بی عدالتی تاریخی. بیاید عادل، مهربان و غمخور باشیم و برای زندگی و فرهنگ بهتر بجنگیم. بیاید انقلاب تبسم را به یک اوج دیگر ببریم. ملت بسازیم. به هر هموطن خود در اجتماع، سیاست و زندگی حق و احترام بدهیم؛ ملت باشیم؛ غم شریک باشیم و برای زندگی بهتر بجنگیم.

۱۵ دیدگاه

  1. Avatar

    دخترچشم‌بادامی، شکریه نام دارد و مسکونۀ ولسوالی جاغوری ولایت غزنی میباشد نه دایکندی (درحالیکه فقط هزاره و اهلیت افغانستانی‌وانسان‌بودنش اهمیت دارد، اما یادآوری از موضوع نفاق‌افکنی نیز نیست بل بخاطر روشنی بیشتر بحث است). نام تبسم بخاطر نشاط روح و لبخند وی که ‌[چه‌مظلومانه] از دم تیغ وحشیان زمان گذشت مسمی و خیزش مردمی نیز به همان نام را بخود گرفت. برادران و خواهرانی‌که در این خیزش اشتراک ورزیده بودند، از هرقوم و قبیله‌ی افغانستان مشمول برادران و خواهران اهل هنود کشور بودند که جا دارد از آنها سپاسگذاری کرد. انقلاب‌گونگی این خیزش قابل انکار نیست و وضاحتی از نمونه‌ی ملت شدن در کشور است که اگر خواسته باشیم، هر ازگاهی عملی است. واقعن که افغانستان بسوی ملت‌شدن گام برداشته است و اما تأسف از عملکردهای افرادیست که تکیه در کرسی قدرت داشته و اما نمی‌خواهند برای این ملت کار کنند بل برای دشمنان این ملت کار میکنند. شما تاریخ را خوب میدانید که فقط یکی دوبار و آنهم مقطعی برادران تاجیک ما این کرسی را از آن خود کردهاند و اِلا هنوزهم فرد ثالث و از اقوام دیگر کشور برای احراز آن سرکوب شده است. مفهوم از مسئله آشکار است که انحصار قدرت همیشه و تا زنده هستیم میان ملت فاصله‌هــــــــــــا ایجاد میکند و هرگز جایش برای شایسته سالاری خالی نمیکند. آیا به نظرشما، احدّی از اقوام دیگر در این کشور زاییده نشده که بر کرسی قدرت تکیه زند و منابع آنرا بطور عادلانه توزیع کند؟؟؟
    اگر احد را در میان خویش داریم، پس بازهموبازهم انحصار برای چه؟؟؟
    برادران پشتون‌تبارما دشمن ما نیستند بل آنها مارا همیشه دشمن خود پنداشته‌اند و این قضیه را حتا برای اولادهای خودشان نیز توصیه کرده‌اند که قضیه در مکاتب، دانشگاه‌ها و ادارات‌حکومتی مشهود است و شاید شما به آن برنخورده‌اید!؟
    عمل عبدالرحمانی بارهاوبارها به‌شکل از اشکال و زیر لوای هررژیم و نظام سیاسی بر ما تکرار شده است و ما گذشت کرده‌ایم و در فکر شکل‌گیری ملت‌واحد و جلوگیری از تجزیۀ جغرافیای کشور خویش بوده‌ایم و در جغرافیای پساطالبانی که اکثریت مطلق این گروه نیز از قوم پشتون بوده‌اند، سهم‌گیری بپای صندوق های انتخابات و آنهم در روزهای سخت و دشوار زمستانی و بارانی مُهر تأیید بر آن است.
    در نتیجه، به این فهم میرسیم، تا زمانیکه عدالت برای احرازقدرت و یاحداقل توزیع منابعی‌قدرت درنظر گرفته نشود برتریی‌خواهی درکشور مستمر باشد، شاهد افغانستان توسعه‌یافته و مترقی نخواهیم بود×

  2. Avatar

    تنها نام که برای مردم افغانستان مناسب است، افغانستانی است. هر فردی که میهن اش افغانستان است و تابعیت افغانستان را دارد، افغانستانی است. این واژه واقعیت را منعکس می سازد. نام افغان را غیر از پشتونها دیگران برای تعیین هویت مردم افغانستان نخواهند پذیرفت. من ابن را نمیدانم گه پشتونهای افغانستان از وحدت ملی گپ می زنند، اما ار نام افغان به عنوان نامی که وحدت ملی را سخت خدشه دار میکند، صرف نظر نمی کنند. این خود می رساند که اینان برای تحکیم وحدت ملی صاذق نیستند. به گواهی تاریخ، هزاران سند را می توان یافت که در آن افغان به معنای پشتون است. ازین سبب است که پشتونها از این نام نمی گذرند و بیهوده عاشق این واژه اند. درحالیکه وحدت ملی و یکپارچگی ملی صد بار بهتر از این واژه است.

  3. Avatar

    حس وطن دوستی شما خواهر مسلمان قابل تقدیر است. خدواند شما را زنده و سلامت داشته باشد. تفرقه انداختن میان امت اسلامی کار کفار است. مسلمانان جهان باید با هم متحد شوند. الله اکبر.

  4. Avatar

    افغانستان نه پشتونستان بوده ونه خراسان بلکه غرجستان بوده هزاره ها ماند ایسکیموهای اروپا وکانادا ویا ماند سرخپوستان امریکا خونهای شانریخته شد واموال شان وسرزمین شان را به غارد بوردید هم آریایها وهم پشتونها این شماید کی بدهکار ملت هزاره هستید واین ننگ را باید بی پظرید

  5. Avatar

    ملت سازی؟ حالا وقت از آن گذشته. گپ از تجزیه بزنید. اکثریت مردم این سرزمین را مردم غیر پشتون تشکیل می دهند، که اوغان نیستند. اوغان یعنی پشتون!

  6. Avatar

    خانم زرلشت دراین نبشته خویش خیلی ماهرانه کوشیده اند چیزی را به اثبات برسانند که نه وجودظاهری دارد ونه هم وجود باطنی ، فقط با احساسات درونی خود که هنوزدردوراهی فانتیزی قرار دارد حرف میزند . بانو زرلشت خواسته است یک بخش نوشته اش را که نهایت زیرکانه که برخاسته از تراوش واقتباس طرزفکری محمود طرزی…. است به معرفی بگیرد ودرضمن دیدگاه شان درمجموع اکثرا همخوانی کلی با طرزتفکر «حزب افغان ملت» دارد ، که البته نه تفکرافغان ملتی ونه هم خواب طرزی عملی خواهد بود.

  7. Avatar

    آقای دکتور لعل زاد محقق و دانشمند کشور ما مقیم لندن در مورد افغان و افغانستان تحقیق مستندی نموده است که نتایج تحقیق شان در صفحات یکتعداد فسیبوکها بنشر رسیده است. خواندن و مطالعه آنرا به پویندگان راه درست مشوره میدهم.

  8. Avatar

    سوال ایجاد میشود که اگر ما یک ملت هستیم و اگر همه ما یک افغان میباشیم، پس کلمات فیصدی و تقسیم کرسی های دولتی بحساب فیصدی اقوام چه معنی میتواند داشته باشد.؟ و انحصار کرسی ریاست جمهوری به قوم افغان(پشتون) چه معنی میتواند داشته باشد؟ بانکهای رای از اقوام برادر ازبک و هزاره چه معنی میتواند داشته باشد.؟ همه اینها بوضوح نشان میدهد که کشور افغانستان هنوز بمرحله ملت شدن نرسیده است. و بوضوح نشان میدهد که همه باشندگان افغانستان افغان نمیباشند. البته که افغانستانی میباشند، بخاطر اینکه در خطه ای که زندگی میکنند بنام افغانستان یاد میشود به این لحاظ همه آنها افغانستانی هستند ولی افغان نمیباشند بدلیل اینکه افغان هویت یک قوم خاص در افغانستان میباشد که دعوای انحصار قدرت و اکثریت بودن را همیش پیش میکشد.

  9. Avatar

    گفته میشود که در قانون اساسی آمده است که تمام باشندگان افغانستان افغان نامیده میشوند. ولی اصل گپ در اینجا است که آیا این قانون اساسی طور دموکراتیک و به اراده آزاد مردم بدون دستخوردن و تقلب به تصویب رسیده است.؟ جواب منفی میباشد. بدلیل اینکه نمایندگان شامل لویه جرگه قانون اساسی زمان ویسرائی آقای زلمی خلیل زاد و ریاست کمیسیون تسوید قانون اساسی آقای فاروق وردک، اعتراض نمودند که این قانون اساسی بیرون برآمده با قانون اساسی تصویب شده در جلسه لویه جرگه تفاوت دارد و در چندین جای و موارد تغیر داده شده است. ولی از آنجائیکه در آنزمان نماینده فوقالعاده آقای بوش رئیس جمهوری امریکا بحیث وایسرا در افغانستان اجرای وظیفه مینمود و او همه کاره بود دعوا و شکایت تعداد زیاد نمایندگان اعضای لویه جرگه هیچ اثری نبخشید و قانون اساسی دست خورده و تغیر داده شده بحیث قانون اساسی افغانستان بر مردم تحمیل گردید. که دراین صورت قانون اساسی دست خورده و دست کاری شده نمیتواند مرجع حل مشکل باشد.

  10. Avatar

    روحیه وطن دوستی خانم زرلشت درخور ستایش است. آی براردان و خواهران! بیاید نفاق را کنار بگذاریم و طرح وفاق ملی را بی اندازیم. قوت ما در وحدت ماست!

  11. Avatar

    شاید نویسنده مقاله بالا نیت نیکی داشته باشد اما عملی کردن پیشنهادات ایشان یک کمی دشوار به نظر می رسد. ما می توانیم ملت شویم اما با کدام رویکردها؟ با شعار ما همه افغان و مسلمان هستیم نمی شود وحدت ملی را تامین کرد. در پهلوی ان، افغان مترداف به پشتون است و افغانستان کشور کثیرالملیتی است. پس چطور می توان کسانی را که خود را افغان نمی دانند، افغان یاد کرد؟

  12. Avatar

    به خواهر وطندوست ما یک سلام عسکری! امیدوار هستیم که دیگر افغان های ما هم مثل خواهر ما ملی فکر کنند.

  13. Avatar

    بعد از اینکه همه ما هویت افغان را قبول کردیم و گویا یک ملت شدیم
    نوبت میرسد به زبان افغانی چون ملت واحد باید زبان واحد داشته باشد
    حالا حدس بزنید که زبان افغانی کدام زبان است.
    افغان شدن یعنی زبان و هویت خود را از دست دادن.

  14. Avatar

    من به این خواهر نویسنده بعرض میرسانم که ما هنوز بمرحله ملت شدن برسیده ایم و یک ملت نمیباشیم. بسیار روشن مثال میدهم هر گاه چوکی رهبری یک کشور در انحصار یک قوم و حق انحصاری یک قوم باشد در آنجا حرف ملت بودن نمیتواند در میان باشد. مملکتی که به مرحله ملت شدن رسیده باشد، در آنجا تمام اقوام و شهروندان آنکشور باهم برابر و برادر میباشند. که این کار تا حال در افغانستان عملی نشده است. هر زمانیکه یک ازبک و یا یک هزاره و یا یک تاجک توانست در کرسی زمامداری افغانستان جلوس نماید، در آنوقت ما به ملت تبدیل شده میباشیم، در غیر همه عوامفریبی و دروغ میباشد.

  15. Avatar

    از یکطرف خوش هستم که یک خانم قلم بدست گرفته و در مورد باز نمودن یک کور گره مربوط به قضایای افغانستان مینویسد. و از طرف دیگر متأسف هستم که این خانم بازرنگی میخواهد این کور گره را با دید سطحی و به ذوق خویش باز نماید. که امکان آن بعید بنظر میرسد. ما در زندگی عملی میبینیم که ما در افغانستان هنوز به مرحله ملت شدن نرسیده ایم. و همین قسم در مورد کلمه افغان از هر لحاظ و از لحاظ زبان شناسی میدانیم که افغان و جه تسمیه پشتون میباشد، به این حساب یک از بک و یک تاجک وخلاصه که یک غیر پشتون نمیتواند افغان باشد. این را هم ما بیاد داریم که ارواح شاد محمود طرزی کلمه افغان را بر تمام شهروندان افغانستان به هر قومی که تعلق داشته باشند خواست اطلاق و تعمیم ببخشد. اما تا حالاکه بیش از یکصد سال میگذرد و با وجود ظلم و اسبداد حکومت های مطلقه هاشم خانی و ظاهر خانی و داوود خانی، مورد پذیرش اقوام دیگر افغانستان قبول نگردید. این خود نشان میدهد که کلمه افغان بخاطر برتری جوئی قومی و حذف هویت دیگران روی کار آمده است.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com