Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

چرایی تعامل با طالبان؛ پارادوکس برخورد گزینشی منطقه و فرامنطقه

 

در پنج سالگی حضور طالبان در قدرت، چند پرسش اساسی همچنان بی‌پاسخ مانده‌اند: طالبان چگونه به یک اصل تفاهم نانوشته میان منطقه و فرامنطقه مبدل شده‌اند؟ این تفاهم تا کجای کار منجر به حفظ این گروه در قدرت خواهد شد و تعامل مشروط و گزینشی منطقه و فرامنطقه با این گروه بر کدام اهداف و محاسبات استوار است؟

برای فهم بهتر مسئله، لازم است از جایگاه جغرافیای افغانستان در یک قرن گذشته یادآوری کنیم؛ یعنی اینکه گذار افغانستان از «دولت حایل» قرن نوزدهم و بیستم به «دولت عایق» قرن بیست‌ویکم و به تعقیب آن، تحول به سمت یک محیط شناور چندلایه ژیوپولیتیکی با بازیگران متعدد منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، می‌تواند اصل مهمی برای تحلیل وضعیت کنونی و پاسخ به پرسش اساسی دیگری باشد: طالبان چگونه و چه زمانی از قدرت ساقط خواهند شد و دنیا با این گروه چه خواهد کرد؟ در نهایت، این رویکرد سهولت فراوانی در تحلیل وضعیت موجود و چرایی تعامل مشروط، گزینشی و مسئله‌محور با طالبان ایجاد می‌کند.

ابتدا باید واضح بسازیم که افغانستان، برعلاوه موقعیت در امتداد خطوط گسل استراتیژیک، در مسیر گسل ژیوپولیتیک نیز قرار گرفته است. انطباق این خطوط گسل، اعم از ژیوپولیتیک و استراتیژیک، هم میزان تراکم تهدیدات، چالش‌ها و بن‌بست موجود را نشان می‌دهد و هم راهی برای فهم بهتر و عمیق‌تر مسئله فراهم کرده و کمک فراوانی در تبیین آن می‌کند. زیرا تنها مسئله امنیت، اقتصاد، ژیوپولیتیک و یا سیاست‌های بین‌المللی، به گونه تک‌موردی، تک‌علتی و مجرد، قادر به توضیح پیچیدگی‌های موجود نیست. به همین دلیل است که اکثریت تحلیل‌های برخاسته از وضعیت و رویدادهای موجود، قادر به تبیین مسئله فعلی افغانستان نیستند.

در ضمن، لازم است واضح بسازیم که خطوط گسل استراتیژیک مناطقی است که در آن‌ها تضادهای قومی، جغرافیایی، امنیتی، اقتصادی و ژئوپولیتیکی بر یکدیگر منطبق می‌شوند و ظرفیت تولید بحران دارند؛ در حالی که خطوط گسل ژیوپولیتیک، صرفاً محل تعارض منافع قدرت‌ها است. بر این اساس، افغانستان برعلاوه موقعیت در خطوط گسل استراتیژیک، ژیوپولیتیک و گذار، با پیشینه تاریخی از دولت‌های حایل و عایق به یک محیط چندلایه ژیوپولیتیکی با بازیگران متعدد منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، در وضعیت جدید بین‌المللی و از نقطه نظر کانون‌های مشتعل بحران در جهان، به یک بن‌بست لاینحل تبدیل شده است.

در این میان، عوامل متعددی با تبعات نامیمون ناشی از موجودیت این خطوط گسل ژیوپولیتیک و استراتیژیک، امنیت منطقه را در میان‌مدت تهدید می‌کند. علاوه بر آن، عوامل جغرافیایی مانند جایگاه رشته‌کوه هندوکش در ساختار قدرت افغانستان و فهم اینکه هندوکش به‌عنوان ستون فقرات ژئوپولیتیکی افغانستان و مرز طبیعی میان حوزه‌های قدرت در سطح منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای است، بسیار مهم است. در بسیاری تحلیل‌ها، هندوکش‌ها مرز طبیعی میان شرق و غرب، شمال و جنوب، عرب و عجم، انگلوساکسون‌ها و ارتدوکس‌های مشرق و خط فاصل و محل رقابت شدید میان تمدن هند و چین حساب می‌شود. برعلاوه، سرخط این گسل ژیوپولیتیک و استراتیژیک، یعنی بدخشان، محل تقاطع سه تمدن هندی، چینی و ارتدوکسی، نقطه اتصال سه کمربند امنیتی جنوب، شرق و شمال آسیا و محل تلاقی منافع قدرت‌های بزرگ منطقه و فرامنطقه است.

اما با وجود آن، جغرافیای شمال افغانستان، علی‌رغم ظاهر آرام، محل سیم‌کشی‌های استخباراتی منطقه و فرامنطقه شده است. طالبان هم در این تحول دراماتیک ناشی از تفاهم ضمنی، غیرمستقیم و نانوشته منطقه و فرامنطقه برای بقای این گروه در قدرت، به روش نرم در برابر محیط امنیتی، سیاسی و اقتصادی منطقه روی آورده‌اند. تعامل مشروط، مسئله‌محور و ناشی از یک رویکرد تاکتیکی و مقابله‌محور با تهدیدهای روزافزون منطقه و فرامنطقه، فرصت استثنایی و ویژه‌ای برای طالبان ایجاد کرده است. بحران‌های متعاقب اوکراین در شرق اروپا، ایران در غرب آسیا و مشتعل شدن کانون‌های بحران در سایر نقاط دنیا، فرصت بقا برای گروه طالبان در قدرت را، به مثابه یک بیمه سیاسی، تضمین کرده است.

آنچه معلوم می‌شود این است که دنیا، حداقل تا شرایط نامشخص، به حفظ وضع موجود ادامه خواهد داد. اما اینکه مسیر انکشاف تحولات آینده چه عواملی را باعث می‌شود تا دیدگاه جهان نسبت به طالبان تغییر کند، بستگی به چند عامل دارد:

  • تغییر رفتار طالبان به مثابه شر مطلق اما قابل پذیرش که منجر به تحول دراماتیک در وضعیت شود و این گروه را از اریکه قدرت به زیر بکشد؛
  • بلند رفتن میزان تهدیدات امنیتی که امنیت منطقه و جهان را مختل کند و این گروه در کنترل آن عاجز بماند. حداقل این فرضیه در قبال قدرت‌های منطقه، مثل چین، روسیه و ایران، قابل تعمیم است؛
  • میزان تفاهم کلی و یا تغییر سطح رقابت در سطوح منطقه‌ای و جهانی که باعث شود طالبان به یک عنصر غیرضروری، آسیب‌زا و غیرقابل تحمل مبدل شوند.

اما قبل از آن، بحث تعامل مشروط، مسئله‌محور و گزینشی، سه اصل عمده در بستر روابط میان طالبان، منطقه و جهان است که منطق اصلی و شالوده عملکردی دیدگاه منطقه و جهان را در برابر طالبان می‌سازد.

تعامل مشروط امنیتی، صرفاً به معنی مقابله با تهدیدات نیست؛ بلکه تلاشی برای کنترل دینامیک ناامنی و ایجاد خط فاصل میان مرز امنیت و ناامنی گسترده منطقه‌ای است. بنا بر دیدگاه کشورهای منطقه و فرامنطقه، ایجاد و فعال نگهداشتن کانال‌های ارتباطی استخباراتی با گروه حاکم در کابل، به ظرفیت چانه‌زنی بیشتر منجر می‌شود و بستری را برای مدیریت وضعیت موجود فراهم می‌سازد.

اصل دوم که عبارت از مسئله‌محور بودن این ارتباط با طالبان است، برخاسته از حوادث امنیتی، بروز بحران‌های موقت امنیتی و تلاش برای حل آن‌ها است. مهاجرت، گروه‌های تروریستی، قاچاق مواد مخدر و تلاش برای حفظ امنیت در سطح بلندتر آن، از اهداف اساسی این رویکرد است.

در اخیر، برخورد گزینشی است که پارادوکس اصلی این دیدگاه را در برابر گروه حاکم به وضاحت نشان می‌دهد. به طور مثال، نقض حقوق بشر، حق تحصیل و کار زنان، آزادی مدنی و سرکوب گسترده مردم از جانب بعضی کشورها محکوم می‌شود و واکنش تندی به آن نشان داده می‌شود، در حالی که روز بعد هیأت‌هایی از گروه طالبان برای بحث و مذاکره روی موضوعات مهاجرت، مواد مخدر و مسائل امنیتی به این کشورها دعوت می‌شوند و منحیث یک دولت با آن‌ها برخورد می‌شود. درک این تناقض بستگی به الزامات امنیتی‌ای دارد که منطقه و فرامنطقه در مناسبت‌های مختلف به آن توسل می‌جویند.

اما منطق اصلی این تحلیل که عبارت از چرایی تعامل کشورها با گروه طالبان است، دلایل مختلفی اعم از عوامل ژیوپولیتیک، ژیوکالچر، امنیت، اقتصاد و سیاست‌های بین‌المللی دارد. منطقه و جهان هر دو در یک همپوشانی منافع امنیتی، با هم گره می‌خورند؛ در حالی که تضاد اصلی روی اصل منافع، تقابل دیدگاه‌ها و رویکردهای متفاوت در مواجهه با حوادث مهم سیاسی، ژیوپولیتیکی و امنیتی، تفاوت فاحشی را میان منطقه و فرامنطقه به نمایش می‌گذارد.

برای درک این مهم، نیاز است تا بعضی از همپوشانی‌های منافع منطقه و فرامنطقه را در خصوص تعامل با گروه طالبان برشماریم و اینکه کدام مباحث و عوامل باعث تمایل بیشتر کشورها برای تعامل با طالبان می‌شود؟

  • بحث ارتباطات فکری و فرهنگی کشورها که افغانستان و جغرافیای آن را جزئی از عمق استراتیژیک خود حساب می‌کنند. کشورهای همسایه و منطقه بیشتر در این حلقه شامل‌اند؛
  • بحث منافع اقتصادی، سیاسی و ایدیولوژیک که شامل کشورهای منطقه، همسایه و جهان می‌شود. ایران با نفوذ فرهنگی، پاکستان با دید عمق استراتیژیک، آسیای مرکزی با توجه به تجارت و اقتصاد، هند و ترکیه و کشورهای عربی در تلاش برای هژمونی سیاسی، چین با دید اقتصادی، سیاسی و ایدیولوژیک، شامل این حلقه است؛
  • بحث رقابت در عرصه نفوذ سیاسی و فکری که شامل چین، روسیه، ایران، ترکیه و کشورهای عربی می‌شود؛
  • بحث استفاده از فرصت‌ها برای کشورهای دخیل در قضیه افغانستان که از این بحران برای اهداف سیاسی خود تلاش می‌کنند. چین، روسیه، ایران، پاکستان، ترکیه، کشورهای آسیای مرکزی، اروپا، امریکا و خاورمیانه همه شامل این حلقه می‌شوند؛
  • بحث ژئوپولیتیک و مبحث جغرافیای سیاسی که شامل قدرت‌های ایدیولوژیک مانند چین، روسیه، ایران، امریکا و بعضی از کشورهای اروپایی می‌شوند. البته نقش ترکیه و رقابت آن با دنیای عرب را هیچ‌گاه نباید نادیده گرفت. ترکیه برای تحقق ایده پان‌ترکیسم، با کشورهای ایران، عربستان و امارات در یک رقابت دایمی است و عمدتاً حوزه این رقابت خاورمیانه، آسیای مرکزی، حوزه قفقاز و افغانستان را دربر می‌گیرد؛
  • بحث ایجاد زنجیره‌هایی از دوستان و متحدان متعارف و غیرمتعارف که در رقابت‌های منطقه‌ای و جهانی برای قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای کاربرد دارند. در این بحث، افغانستان می‌تواند منحیث یک اهرم فشار برای امتیازگیری در سایر نقاط جهان مطرح شود و طالبان آماده‌ترین نیرو در این بازی‌ها اند؛
  • تروریسم تعبیه‌شده در جغرافیای افغانستان زمینه را برای بازی‌های متعدد سیاسی و استخباراتی برای کشورهای مختلف فراهم ساخته و فرصتی خوب را در اختیار طالبان قرار داده است؛
  • بحث مجبوریت‌های سیاسی، امنیتی و اقتصادی که جنوب را به شمال و شرق را به غرب آسیا وصل کرده و نشان می‌دهد که افغانستان کماکان، تحت هر شرایطی، یک جغرافیای جذاب و قابل توجه برای قدرت‌های مختلف همسایگی، منطقه‌ای و جهانی است و از این اهمیت هیچ‌گاه کاسته نمی‌شود؛
  • بحث حضور در میدان افغانستان که بعد از مرحله پسا‌طالبان قرار است اتفاق بیفتد. کشورهای مختلف نمی‌خواهند زمینه‌های نفوذ، حضور و شراکت در میدان افغانستان را حتی در کوتاه‌ترین زمان از دست بدهند؛
  • بحث برجسته ساختن نقش سازمان‌های غیردولتی که اهرمی برای فشار به دولت‌ها می‌شوند و باعث می‌شوند تا مسئولیت کمتری متوجه قدرت‌هایی شود که با طالبان تعامل را در دستور کار قرار داده‌اند و از کارت طالبان در جهت تأمین منافع اقتصادی، سیاسی و امنیتی خود بهره می‌برند؛
  • بحث نبود یک قاعده حاکم بر وضعیت و نظام بین‌الملل که حاکمیت آن کاملاً منتفی است و نظام تک‌قطبی سلسله‌مراتبی در حالت گذار به دنیای پسا‌قطبی قرار دارد. لذا در فضای انارشیک فعلی، هیچ قاعده منظمی برای تعامل، حتی با گروه‌های تروریستی، وجود نداشته و نه هم مسئولیتی در این عرصه متوجه عامل مشخصی وجود دارد. بنا بر این، بحث تعامل با طالبان نمی‌تواند جدا از این مباحث باشد.

نتیجه‌گیری

در مجموع، تعامل جهان و منطقه با طالبان نه بر پایه پذیرش سیاسی و ایدیولوژیک این گروه، بلکه بر مبنای محاسبات امنیتی، ژیوپولیتیکی، اقتصادی و ضرورت مدیریت وضعیت موجود شکل گرفته است. طالبان در فضای رقابت‌های منطقه‌ای و جهانی، از یک سو به یک تهدید و از سوی دیگر به ابزاری برای مدیریت تهدیدهای بزرگ‌تر مبدل شده‌اند. بنابراین، تا زمانی که این گروه برای قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای کارکرد امنیتی و ژیوپولیتیکی داشته باشد، احتمال حفظ وضع موجود بیشتر از تغییر آن خواهد بود. سقوط طالبان زمانی محتمل‌تر می‌شود که یا رفتار و ظرفیت این گروه، نظم امنیتی موجود را مختل کند و یا در محاسبات قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، از یک ابزار قابل استفاده به یک عنصر غیرضروری و آسیب‌زا تبدیل شود.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا