زندگی من _ قسمت دوازدهم
دنمارک کشور کوچک با نفوس کم و فوق العاده پیشرفته است . در سال ۱۹۷۴ که من دنمارک رفتم به استثنی خانواده حضرت صبغت الله مجددی فقط شش نفر اهل افغانستان در آن مملکت زندگی میکردند. در آن زمان جزایر با هم توسط کشتی ها به هم وصل می شد. اولین پل که دو جزیره بزرگ را وصل کرد در سال ۱۹۹۷ افتتاح شد. من در شهر آرهوس انستیتوت اتنوگرافی موزگارد شامل شدم که یک موزیم بسیار جالب اتتوگرافی و باستانشناسی هم داشت. زبان دنمارکی فوق العاده زبان مشکل است و از همین سبب به دانشجویان خارجی این فرصت را مهیا ساخته بودند که به زبان انگلیسی امتحان دهند. اما باید زبان دنمارکی را کورس می گرفتم . در همان فیلوشپ اول من هنر موزیم داری را آموختم و کورس های متعدد اداره موزیم ، نگهداری آثار ، دیزاین و ترتیب نمایشگاه ، تناسب رنگ های که باید استفاده می شد دیکور و تناسب چراغ ها بالای آثار را آموختم . نا گفته نماند که من اولین دانشجوی رشته موزیوگرافی بودم و قبل از من کسی رسمی تحصیل نکرده بود . مثلیکه پدرم اولین دانشجوی رشته کیمیا در فرانسه بود .
یک دوره آموزشی یک ماهه در موزیم ملی کوپن هاگن هم داشتم که بسیار برایم جالب بود .
دکتر روان فرهادی، شوهر خواهرم ، که در آن زمان خانه نشین و دستش از کار گرفته بودند شماره حضرت صبغت الله مجددی را در کوپن هاگن خصوصی برایم داده بود که در فرصت مناسب با او به تماس شوم . حضرت صبغت الله مجددی امام مسجد کوپن هاگن بود و داستان جالب دارد که خودش یک شب برای من قصه کرد .
قبل ازینکه به خاطرات دنمارک بپردازم. باید بگویم که بسیار عجیب بود قبل ازینکه من اتنوگرافی و پسان انتروپولوژی تحصیل کنم به مسایل فرهنگی کشور بسیار علاقمند بودم . در سفر های که با فرانسویان و یا انگلیسی زبانان می رفتم دوست داشتم با مردم محله زیاد تر آشنا شوم . من در کابل پیراهن های خامک دوزی با پطلون جین یا کاوبای می پوشیدم . در زمستان بالاپوش پوست که تزئینات گلدار داشت می پوشیدم . قبل از جهاد من کلاه پکول می پوشیدم .
در اولین رخصتی های کرسمس به حضرت صاحب صبغت الله مجددی زنگ زدم و از حال و احوال خود گفتم و گفتم هر وقت برای او مساعد باشد دیدن اش می روم . گفت همان آدرس خودت را بده . آدرس را دادم و چند روز بعد برای من یک تکت دو طرفه قطار آهن از آرهوس تا کوپن هاگن فرستاده بود . راه سفر شدم و در ایستگاه قطار آهن سه نفر به پذیرایی من آمده بود که دو تا بسیار جوان تر بودند و سومی هم جوان بود اما کمی مسن تر . با هر سه سلام علیک کردم و آهسته آهسته طرف مونر می رفتیم . دو نفر شان که پسان فهمیدم عصمت جان و عظیم جان بودند و سومی خود حضرت صاحب بود که من نمی دانستم که حضرت صبغت الله مجددی همین شخص است . کم بود سوال کنم که صحت حضرت صاحب خوب است که خودش گفت که او و دکتر روان فرهادی دوستان بسیار خوب هستند و از پدرم هم جویای احوال شد . اوه من فهمیدم که خودش به پذیرایی من آمده بود . حضرت صبغت الله مجددی که از خانواده بزرگ مجددی آخرین کسی بود که می شود لقب حضرت را داد . بعد از او دیگر کسی نه آن مقام را نمی تواند داشته باشد و نه نسل نو را می زیید زیرا جامعه افغانستان تغییر کرده و جامعه پذیرای این مسایل نیست . در عین زمان حضرات در سابق همان رسوخ را داشتند و نسل نو امروز ندارد . حضرت مجددی مرد متواضع ، متبسم ، خوش صحبت و ظریف بود . سه روز سه شب مهمان حضرت صاحب بودم .دو پسرش عصمت جان و عظیم جان که عظیم جان پسان در یک حادثه در پشاور شهید شد جوانان بسیار نازنین و هم سن و سال من بودند . دو پسر خورد از همسر دوم اش داشت که نام یکی رحیم جان بود و نام دومی فراموشم شده . وقتی داود خان به قدرت رسید حضرت صبغت الله مجددی بیرون از افغلنستان بود . یکی از دوستان نزدیک او برایش احوال داده بود که کابل نرود که احتمال کشته شدن او زیاد است . حضرت صبغت الله از مبارزین بسیار کهنه کار افغانستان بود در زمان صدارت داود خان زندانی بود و زیاد شکنجه و آزار دیده بود . به داود خان گفته بود که از روس ها دوری کند. این گپ سر داود خان خوش نخورده بود . حضرت مجددی فورا نزد ملک فیصل پادشاه عربستان. سعودی می رود و عرض حال می کند و پادشاه سعودی او را به حیث امام مسجد کوپن هاگن مقرر می کند و حضرت صاحب همرای آل و عیال در حومه کوپن هاگن مسکن گزین می شود . ملا پخته بود . در روز های جمعه به سه زبان پنج شش دقیقه خطبه می کفت اول عربی دوم انگلیسی و سوم اردو زیرا پاکستانی ها زیاد بودند . و من این امامت را به چشم دیدم . مردم فوق العاده به او احترام داشتند و دوستش داشتند با اینکه یکی دو مراکشی بودند که با او مشکل داشتند و من ندانستم که چرا . پسان در برگه های بعدی می نویسم
سه شب و سه روز بسیار عزت من را کرد . چون با خانواده های درباری و سلطنتی سروکار داشت کلاس خود را داشت . ملا ده یکی وارو نبود . بسیار مفشن و لوکس و معطر بود . قصه های که از زمان صدارت داود خان به من کرد هم جالب و هم غم انگیز بود . یکی دو سال قبل خانواده یا طرفدارانش یک ویدیو از حضرت صاحب ساختند اما از روی محافظه کاری حقایق زندگی اش را نگفته بودند و به نظر من یک جفا به تاریخ زندگی او بود .
استادان دنمارکی در آن سالها همه ریش داشتند و همچنان اکثر دانشجویان هم ریش داشتند . نخواهی نشوی رسوی همرنگ جماعت باش . عکس ریش دار من در خانه حضرت صاحب صبغت الله مجددی توسط عصمت جان پسرش گرفته شده که حالا نامخدا دکتر طب در دنمارک است ، پیشکش شما می شود .

قبل ازینکه دوره ۹ ماهه تمام شود برای من یک بورس دانشگاهی دادند که در رشته انترپولوژی فرهنگی تحصیل کنم و من شامل دانشگاه آرهوس شدم .



