شعر

هیولای هفت سر…

می ترسم از سراب حقیقت درین سکوت

از گفتن و شنیدن راحت درین سکوت

در یک جهنمی که فقط ظلم جاری است

سر داده راهیان عدالت درین سکوت

می ترسم اززبونی نسلی به حکم جهل

رسمی زسربریدن وغارت درین سکوت

هر روز روی شانهٔ ما مردهٔ دگر

آنی که گفه نه  به جنایت درین سکوت

می ترسم ازسکوت غم انگیز مادری

برسنگفرش جادهٔ غربت درین سکوت

می ترسم از خودم پس یک عمر آرزو

آزادی یی که نیست و سعادت درین سکوت

می ترسم از جفای قفسهای آهنین

کز ما گرفته رنگ سعادت درین سکوت

نی شادی ایکه لب به دل خنده بسپریم

نه عشق و آرزوی محبت درین سکوت

می ترسم از زمان حقارت دراین دیار

کاسان بود شکستن حرمت درین سکوت

می ترسم از شما که بجز سنگ نیستید

بر شیشهٔ غرور رفاقت درین سکوت

اینجا سوال حرمت انسان نمی شود

فرقی میان آدم و گرگان نمی شود

اینجا که آفتاب دگر قهر کرده است

امید بازگشت بهاران نمی شود

دهقان دگر ز مزرعه آتش درو کند

حتی  دگر شگوفه و باران نمی شود

اینجا دگر شفیق و رفیقی نزاده اند

اینجا کسی چو رستم دستان نمی شود

اینجا که از بهار و طراوت گذشته است

جشن گل و خروش دلیران نمی شود

قدغن شدست  شعر و غزل بشنود کسی

ماتمسرای غمزده ویران نمی شود؟

ما کشتزار سوخته و تب گرفته ایم

هرگز کویر خشک ، گلستان نمی شود

تا هرچه را به دست جهالت سپرده ایم

نظم امور خویش به ظلمت سپرده ایم

قانون ما چو جنگل و خود اهل جنگلیم

تقدیر خود به لشکر غارت سپرده ایم

دنیا کجا رسیده و ما در کجای آن

هی !گوش خود به پنبهٔ غفلت سپرده ایم

یک سرزمین خسته و در خون نشسته را

با دست خود به دیو اسارت سپرده ایم

ناموس و افتخار وطن را به نام دین

برنسل انتحار و جهالت سپرده ایم

علی فایز

جولای ۲۰۲۳

اورلیان فرانسه

علی احمد فایز

مختصری از زندگی من! زادگاهم درۀ زیباییست در شمال شهر کابل، وادی شکردره سرزمینی پر از سیب و انگور و باغهای پُر از گل و میوه و دره هایی همراه با انبوه سپیدارها و چنارهای سبز و قامت کشیده که با دیدنش هردلی شاد و مالامال از عشق وسرشاری میشود. دورۀ ابتدائیه و ثانوی را در زادگاه خویش به پایان رسانیدم و دورۀ عالی را در لیسۀ غازی شهرکابل خوانده ام از آن پس شامل دانشکدۀ مهندسی دانشگاه کابل شدم ودر سال های آغاز ین جنگ از آن سند فراغت حاصل و مدتی را در شهرداری کابل به صفت مهندس و شهرساز ادای دین کردم بعد از آن دوره های سربازی را در خدمت میهن بودم و از سال 1368 به صفت مراقبت کنندۀ ماستر پلان شهر کابل در(پما) ی وقت و بعداً در وزارت شهر سازی اجرای وظیفه کرده ام. از سال 1375 آغاز دوره غربت را احساس کرده و کشور های ایران تاجکستان و پاکستان را دوره گردی کردم در آنجا هم به کار های فرهنگی و مهندسی پرداخته و بعد از ختم غربت با تغیرنظام کشور دوباره به وطن برگشتم که ابتدا سمت ریاست یک ارگان غیر دولتی را داشته بعدا به صفت رئیس انکشاف دهات در ولایت های تخار وبغلان ایفای وظیفه کردم از آن پس معاونیت شرکت ساختمانی علی نیسان را داشته هم زمان عضویت و ریاست اتحادیۀ مهندسان افغانستان را به عمهده گرفتم. از 2009 میلادی مسئولیت مشاوریت تخنیکی را در وزارت شهرسازی و بعدا تا اواخر 2013 سمت ریاست زیربنای تخنیکی وزارت امورشهرسازی را عهده دار بودم وازاواخر 2013 بنابر جبر زمان تن به مهاجرت داده در کشور فرانسه زندگی دارم. از سال 1352 به نوشتن پرداخته با جراید و روزنامه ها همکاری آغاز کـــــــــردم در سال 1364 عضویت اتحادیۀ نویسندگان افغانستان را کسب نمودم که بعداً بنابر شرایط دشوار ارتباط دائمی نداشته ام در ایام جوانی نایل به اخذ جوایزی نیز شده ام که موجب علاقه مندی هایم در زمینۀ سرایش شعر شده است. اکثر نوشته هایم محتوای میهنی و مناسبتی داشته و گاه گاه روی مسایل عاطفی مکث کرده ام آنهم با شرایطی که در آن بزرگ شده و بسوی پیری قدم گذاشته ام عاشقانه هم نوشته ام که بی شعر عاشقانه شعر بی کیفیت است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا