خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت بیست و چهارم

در شهر دانشجویی بلکسبورک در ایالت ویرجینا ، در کنار برادرم و همسرش ، فوزیه جان و من دو افغان دیگر هم زندگی می‌کردند. یکی ولی جان عبدی که در آنوقت شاگرد دوره دکترا در ویرجینبا تک VA Tech بود و پسان ها بک زن بیوه امریکایی را که پنج اولاد داشت ازدواج کرد . نمی‌دانم چه باعث شده بود زیرا ولی جان مجرد بود و هرگز ازدواج نکرده بود چرا با آن زن ازدواج کرده بود . یکی دو سال قبل در بک محفل خبر شدم که ولی جان فوت کرده است . روحش شاد و بهشت برین جایش باد . ولی جان از مردم شیعه کابل بود و بسیار جوان ساده دل و نیت صاف داشت. از فرهنگ افغانی چندان خوشش نمی آمد و عادات و کردار امریکایی زیاد تر در زندگی او بود . قصه جالب داشت که با خنده و تعجب برای ما قصه می‌کرد . یکی از دوستانش با خانواده اش در یک ایالت دیگر به امریکا رسیده بود. فکر می کنم کرولانای شمالی بود ، درست به خاطرم نیست . بعد از چندین ساعت رانندگی ولی جان به خانه دوستش رسید و از موتر که پیاده شده بود پطلون کوتاه داشت که درین جا شورت می گویند. در افغانستان کسی شورت مورت از روی شرم و حیا نمی پوشید . وقتی همسر دوستش ولی جان را دیده بود ، در یک اتاق دیگر خود زا پنهان کرده بود. ولی حان قصه می‌کرد و خنده می‌کرد . من برایش گفتم که وقت میخواهد تا مردم خوی و بوی این کشور ها را بگیرند حالا این مسایل بین مردم ما مطلق عادی شده است . خودم شخصا مخالف پوشیدن شورت هستم و تا حال که هفتاد و چهار ساله شدم به جز وقت شنا نپوشیده ام و‌نمی پوشم . در انتروپولوژی خوانده بودم که یکی از برنامه های استعمار نو یا Neocolonialism بی فرهنگ ساختن مردم است . وقتی مردم بی فرهنگ شد استثمار شان آسان است .
دکتر زیوری همرای همسر امریکایی او هم. به مسایل اسلامی علاقمند نبود .  دکتر زیوری در یکی از شعبات انجنیری تدریس می‌کرد و اما کار خود را از دست داد برای اینکه پیشنهادات تحقیقات او قبول نمی شد. در اکثر دانشگاه های امریکایی استاد باید تحقیق کند و اگر تحقیق نکند از استادی سبکدوش می شود . حتی در بین استاد ها یک گفته مشهور است که Publish or perish یعنی ( تحقیق کن ) و چاپ کن یا گنده شو ( از بین برو )
در کالج ها و استادان که قراردادی هستند و دانشگاه های که تا دوره ماستری دارند این ضرورت نیست . و ایجاب نمی کنند . حالا ما صاحب یک آپارتمان کوچک شده بودیم و با اینکه فقیرانه زندگی می کردیم و حقوق کارگری ما ساعت 3,25 $ بود اما گزاره می کردیم . یاد گرفته بودیم که چطور اقتصادی زندگی کنیم . فوزیه جان یک سال بعد از من شامل کالج شد و من بسیار خوشحال بودم زیرا اول آرزوی پدرم بود که ما هر دو تحصیل کنیم و دوم آموخته بودم که آموختن علم برای مرد مسلم و زن مسلمه فرض است . هر دو هم کار می کردیم و هم تحصیل می کردیم . عید قربان شد و ما توانستیم که به بسیار شوق بک گوسفند قربانی کنیم . کمی گوشت قربانی برای دکتر زیوری بردیم و ریشخند کرد و گفت که هنوز هم به این خرافات اعتقاد داری ؟؟ من هیچ چیزی نگفتم زیرا از قرآن آموخته بودم که جواب ابلهه ها خاموشی است . پسان خبر شدیم که زیوری پرچمی بود !!!
گفتم که ویزه ما B-2 بود . نه مهاجر بودیم و نه refugee یا پناهنده عادی. پدر طفلک که فوزیه جان نگهداری می‌کرد برای ما پناهندگی سیاسی درخواست کرده بود و ما جزیی ترین کمک از ایالت ویرجینیا و یا دولت فدرال نمی گرفتیم . خانه گگ ما به اساس در آمد ما بود و اما بیمه صحی نداشتیم . ما تا هفت سال زیاد تر بیمه صحی نداشتیم و از دوا های که در بازار بدون نسخه می فروختند استفاده می کردیم.
راستی قبل ازینکه از خانه امریکایی به خانه گگ خود ما کوچ کنیم فوزیه حان از بلندر Blender یا ماشین میده کن / مخلوط کن استفاده کرد . ما این ماشین را در دنمارک نداشتیم و برای بار اول استفاده می کردیم . ما متوجه نشدیم که تیغ آن برای چرخیدن کج ساخته شده است . وقتی کار ما خلاص شد و میخواستبم که آنرا بشوریم متوجه شدیم که تیغ آن کج است و ما فکر کردیم که از پیش ما کج شده است . دوست ما سیمین جان آمد گفت نی این تیغ آن همان جوری است 😅نابلدی دیگه !!!
آپارتمان که برای ما داده بودند کمی از آپارتمان های دیگر متفاوت بود . مثلا تشناب آن بسیار دروازه کلان داشت و پسان فهمیدیم که آن آپارتمان برای معیوبین است 😅😅

چند تن از دوستان و اعضای خانواده درین شهر دانشجویی و کلبه فقیرانه ما دیدن ما آمدند . ما یک کوچ داشتیم که یک سوراخ داشت و فوزیه آن را پوش کرده بود . میز چای خوری ما یک صندوق قطعی بود . واقعا از نگاه اقتصادی به مشکل زندگی می کردیم و اما خوش بودیم . دوستم مالک جان سلیمان و همسرش لیلا جان و علی جان پسرش شان که خیلی کوچک بود دیدن ما آمدند . حداوند مالک جان غریق رحمت کند دو سال قبل جهان را وداع کرد . پسان تر قاری صاحب سلیمان و پسرانش حامد جان و سمیع جان دیدن ما آمدند که از کابل می شناختیم . قاری سلیمان یک شب بیدار شد و ما هم بیدار شدیم و گفت من برای شما امشب دعا می کنم . از نصف شب گذشته بود ، شروع کرد به دعا . قاری صاحب سلیمان که خداوند غریق اش سازد و همچنان پسرش حامد جان را غریق رحمت کند بسیار مردمان شریف و نجیب و از کابلی های اصیل بودند. قاری سلیمان از قاری های سبک کابلی بود و با لهجه کابلی تلاوت می‌کرد. او که فوت کرد لهجه کابلی هم با او دفن شد . پسان قاری سلیمان در کلیفورنیا اولین قاری بود که ختمانه قرآن مجید را رواج داد و پول که برای او جمع می شد به مسجد می داد . قاری صاحب سلیمان نابینا بود و اما فوق العاذه هوشیار و بیدار و ترد گوی .  مهمان بعدی دکتر روان فرهادی شوهر خواهرم بود . از مسلمانی من بسیار تعجب کرد و خوشحال بود . یک روز در دانشگاه خطبه داد . دانشچویان و استادان بسیار خوشحال بودند که بک دانشمند افغانستان مهمان شان است . دکتر فرهادی برابم از لهجه های قرآن خوانی مفصل گفت و برای من توصیه کرد که کتاب های کلاسیک اسلام را پیدا کنم و حتما بخوانم .
همچنان خواهر زاده ام که فعلا” در سویس زندگی می کند طارق جان فرهادی دیدن ما آمد و شریف جان یاسین دوست دیرینه ام و همسرش نسیمه جان دیدن ما آمدند. خداوند شریف جانرا غریق رحمت کند در نیو یورک داعی اجل را لبیک گفت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا