Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

پیمان مکه؛ معماری تازه امنیت یا بازتولید ناامنی؟

 

توافق امنیتی میان عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان را نمی‌توان صرفاً یک پیمان دفاعی معمولی تلقی کرد. این توافق، در شرایطی شکل گرفته است که معادلات امنیتی خاورمیانه و پیرامون آن در حال بازتعریف است و بازیگران منطقه‌ای تلاش دارند جایگاه خود را در نظم امنیتی در حال ظهور تثبیت کنند. از همین منظر، پیمان مکه را می‌توان نشانه‌ای از تلاش برای ایجاد یک لایه جدید امنیتی در منطقه دانست؛ لایه‌ای که اگرچه در ظاهر می‌کوشد از وابستگی مستقیم به سازوکارهای امنیتی آمریکا فاصله بگیرد، اما همچنان نمی‌توان نقش و نفوذ واشنگتن و متحدان غربی آن را در شکل‌گیری چنین ترتیباتی نادیده گرفت.

اهمیت این توافق زمانی بیشتر آشکار می‌شود که پیشینه امنیتی و سیاسی سه کشور را در نظر بگیریم. عربستان، ترکیه و پاکستان هر سه در دهه‌های گذشته، به شکل‌های متفاوت، در تحولات امنیتی منطقه، حمایت از گروه‌های مسلح، میزبانی یا پشتیبانی از جریان‌های اسلام‌گرا و تعامل با بازیگران غیردولتی نقش داشته‌اند. از این رو، شکل‌گیری یک چارچوب دفاعی مشترک میان آنها می‌تواند فراتر از یک همکاری نظامی متعارف، حامل پیام‌های ژئوپولیتیکی گسترده‌تری باشد.

برخی ممکن است این توافق را نشانه گذار منطقه از وابستگی کامل به آمریکا به سوی ترتیبات امنیتی مستقل‌تر بدانند. با این حال، استقلال امنیتی لزوماً به معنای خروج از معماری امنیتی غرب نیست. ساختارهای دفاعی، تسلیحاتی، اطلاعاتی و سیاسی این سه کشور طی دهه‌های گذشته به گونه‌ای شکل گرفته‌اند که پیوند آنها با غرب، به‌ویژه آمریکا و بریتانیا، همچنان عمیق است. بنابراین، آنچه در حال تغییر است شاید نه حذف نقش آمریکا، بلکه تغییر شیوه اعمال این نقش باشد؛ از حضور مستقیم‌تر به سمت شبکه‌ای از شرکای منطقه‌ای که بخشی از مسئولیت امنیتی را بر عهده می‌گیرند.

از همین زاویه، تعبیر «ناتوی اسلامی» اگرچه از نظر رسانه‌ای جذاب است، اما از منظر تحلیلی نیازمند احتیاط است. عربستان، ترکیه و پاکستان نه متحدان کاملاً همسو هستند، نه منافع امنیتی یکسانی دارند و نه در همه پرونده‌های منطقه‌ای از یک ادراک مشترک تهدید برخوردارند. میان آنها رقابت بر سر نفوذ در جهان اسلام، اختلاف در رویکرد نسبت به ایران، تفاوت در سیاست‌های منطقه‌ای و حتی اختلاف در برداشت از مفهوم امنیت وجود دارد. بنابراین، مقایسه مستقیم این توافق با ناتو، بدون توجه به تفاوت‌های ساختاری و تاریخی، می‌تواند بیشتر یک تعبیر سیاسی باشد تا یک واقعیت نهادی.

با این حال، همین تفاوت‌ها الزاماً به معنای بی‌اهمیت بودن توافق نیست. عربستان ظرفیت مالی و انرژی گسترده‌ای در اختیار دارد؛ ترکیه از توانمندی‌های نظامی، صنعتی و فناوری دفاعی قابل توجهی برخوردار است و پاکستان دارای توان هسته‌ای و تجربه طولانی در سیاست امنیتی منطقه است. ترکیب این سه ظرفیت می‌تواند برای هر یک از طرف‌ها مزایای متفاوتی ایجاد کند. عربستان در پی تقویت امنیت خود و مهار تهدیدهای پیرامونی، به‌ویژه در برابر ایران و نیروهای همسو با آن، است. ترکیه تلاش می‌کند جایگاه خود را به‌عنوان یک قدرت مستقل و اثرگذار در جهان اسلام و آسیای مرکزی تثبیت کند. پاکستان نیز در شرایطی که با مجموعه‌ای از چالش‌های اقتصادی، سیاسی و امنیتی مواجه است، تلاش دارد جایگاه خود را در ترتیبات امنیتی جدید منطقه حفظ و تقویت کند.

از این منظر، پیمان مکه بیش از آنکه محصول یک همگرایی کامل راهبردی باشد، می‌تواند حاصل هم‌پوشانی موقت منافع چند قدرت منطقه‌ای باشد. چنین ائتلاف‌هایی تا زمانی پایدار می‌مانند که تهدید مشترک یا منافع مشترک، اختلافات داخلی آنها را تحت‌الشعاع قرار دهد. پرسش اساسی اینجاست که آیا میان این سه کشور، واقعاً چنین ادراک مشترکی از تهدید وجود دارد؟

یکی از ابهامات مهم توافق، مسئله «دشمن» و تعریف تهدید است. در هر ترتیبات امنیتی پایدار، تهدید باید تا حدی مشخص و قابل تعریف باشد؛ زیرا ائتلاف‌های دفاعی صرفاً بر اساس روابط دیپلماتیک شکل نمی‌گیرند، بلکه بر مبنای ادراک مشترک از تهدید و توافق درباره منبع آن شکل می‌گیرند. اگر در توافق، از دشمن یا تهدید سخن گفته شود اما مصداق آن به روشنی مشخص نباشد، دامنه تفسیر بسیار گسترده خواهد شد. در چنین شرایطی، این توافق می‌تواند بیش از آنکه یک ائتلاف جنگی مشخص باشد، نوعی «بیمه امنیتی» برای دوره‌ای از عدم‌اطمینان ژئوپولیتیکی تلقی شود.

در این میان، این احتمال نیز مطرح است که کاهش تدریجی حضور مستقیم آمریکا در برخی عرصه‌های امنیتی منطقه، واشنگتن را به سوی ایجاد شبکه‌ای از شرکای منطقه‌ای سوق داده باشد؛ شبکه‌ای که بتواند بدون نیاز به حضور مستقیم و پرهزینه آمریکا، بخشی از بار امنیتی منطقه را بر دوش متحدان و شرکای آن بگذارد. در چنین الگویی، ترکیه، عربستان و پاکستان می‌توانند بخشی از معماری امنیتی گسترده‌تری باشند که در آن آمریکا همچنان نقش تعیین‌کننده دارد، اما الزاماً در خط مقدم دیده نمی‌شود.

یکی دیگر از ابعاد مهم این تحول، رقابت میان محورهای مختلف قدرت در آسیا و خاورمیانه است. چین و روسیه در حال گسترش نفوذ خود در حوزه‌های اقتصادی، امنیتی و ژئوپولیتیکی هستند و ایران نیز به‌عنوان یکی از بازیگران اصلی منطقه، در معادلات امنیتی خاورمیانه نقش مستقیمی دارد. بنابراین، هرگونه ترتیبات امنیتی جدید در منطقه را باید در چارچوب رقابت گسترده‌تر میان قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای تحلیل کرد.

در همین چارچوب، مسئله اسرائیل نیز قابل توجه است. یکی از اهداف احتمالی چنین ترتیباتی می‌تواند حفظ سطحی از کنترل و مدیریت تنش در منطقه باشد؛ به‌گونه‌ای که بحران‌های موجود از تبدیل شدن به یک قطب‌بندی گسترده‌تر و پایدار ضداسرائیلی جلوگیری کنند. البته این موضوع نیازمند شواهد بیشتری است و نمی‌توان صرفاً بر اساس شکل‌گیری پیمان میان سه کشور، چنین هدفی را قطعی دانست.

 

افغانستان؛ حلقه حساس این معماری

اما پرسش اساسی برای افغانستان این است که در صورت گسترش چنین ترتیباتی، این کشور چه جایگاهی در معماری امنیتی جدید خواهد داشت؟

افغانستان در نقطه اتصال چند مجموعه امنیتی قرار گرفته است: پاکستان در جنوب، ایران و کشورهای خلیج فارس در غرب و جنوب‌غرب، آسیای مرکزی در شمال و چین در شرق. همین موقعیت جغرافیایی، افغانستان را هم‌زمان به یک پل ارتباطی و یک میدان بالقوه رقابت قدرت‌ها تبدیل می‌کند.

برای پاکستان، افغانستان بخشی از معادله امنیتی در برابر هند و عمق راهبردی آن است. برای ترکیه، افغانستان می‌تواند حلقه اتصال میان آسیای مرکزی و جنوب آسیا باشد. برای عربستان، این کشور در صورت تشدید رقابت با ایران، می‌تواند بخشی از میدان گسترده‌تر مهار نفوذ تهران تلقی شود. برای چین و روسیه نیز افغانستان می‌تواند هم یک منبع تهدید و هم یک نقطه مهم برای مدیریت امنیت آسیای مرکزی و مقابله با جریان‌های افراطی باشد.

بنابراین، خطر اصلی برای افغانستان زمانی افزایش می‌یابد که این کشور بار دیگر به محیط رقابت امنیتی قدرت‌های منطقه‌ای تبدیل شود؛ محیطی که در آن برخی بازیگران، امنیت خود را در ناامنی افغانستان تعریف کنند. تجربه چهار دهه گذشته نشان داده است که افغانستان هرگاه به میدان رقابت قدرت‌های بیرونی تبدیل شده، هزینه اصلی آن را جامعه افغانستان پرداخته است.

در چنین شرایطی، وضعیت سیاسی موجود در افغانستان نیز بر پیچیدگی معادله می‌افزاید. حکومت طالبان با بحران مشروعیت داخلی و بین‌المللی، محدودیت‌های شدید سیاسی و اقتصادی و مجموعه‌ای از چالش‌های امنیتی مواجه است. چنین وضعیتی ظرفیت کابل را برای اتخاذ یک سیاست خارجی متوازن و مستقل محدود می‌کند. دولتی که از مشروعیت گسترده داخلی و خارجی برخوردار نباشد، در برابر فشارهای چندجانبه منطقه‌ای، آسیب‌پذیرتر خواهد بود.

افغانستان در چنین محیطی به یک سیاست خارجی مبتنی بر موازنه نیاز دارد؛ نه اتحاد کامل با یک قدرت و نه دشمنی کامل با قدرت دیگر. راهبرد عقلانی برای یک کشور عایق، حفظ روابط متوازن با بازیگران رقیب، تعریف منافع حیاتی و جلوگیری از تبدیل شدن به ابزار سیاست امنیتی دیگران است. اما اجرای چنین راهبردی به دولتی نیاز دارد که از مشروعیت سیاسی، ظرفیت نهادی و درک واقع‌گرایانه از محیط بین‌المللی برخوردار باشد.

مشکل اصلی اینجاست که طالبان خود بخشی از همین معادله امنیتی است. گروهی که در گذشته با منطق جنگ و شبکه‌های مسلحانه تعریف شده است، اکنون باید در محیطی تصمیم‌گیری کند که نیازمند دیپلماسی، موازنه‌سازی، محاسبه دقیق منافع و مدیریت رقابت قدرت‌هاست. این دو منطق، الزاماً با یکدیگر سازگار نیستند. به همین دلیل، افغانستان ممکن است در برابر تحولات جدید، نه به‌عنوان یک بازیگر فعال، بلکه به‌عنوان عرصه‌ای برای رقابت دیگران ظاهر شود.

اگر چنین وضعیتی شکل بگیرد، پیامدهای آن تنها به افغانستان محدود نخواهد ماند. گسترش ناامنی از افغانستان می‌تواند آسیای مرکزی، چین، پاکستان، ایران و حتی حوزه خلیج فارس را تحت تأثیر قرار دهد. در چنین سناریویی، افغانستان بار دیگر به نقطه اتصال بحران‌های منطقه‌ای تبدیل خواهد شد؛ نقطه‌ای که هر قدرتی تلاش می‌کند از آن برای پیشبرد منافع خود استفاده کند.

نظم جدید یا بازتوزیع ناامنی؟

هنوز زود است که پیمان مکه را تولد یک نظم امنیتی جدید در منطقه بدانیم. اما بدون تردید، این توافق را می‌توان بخشی از روند بازآرایی امنیتی منطقه تلقی کرد؛ روندی که در آن آمریکا احتمالاً همچنان حضور خواهد داشت، اما دیگر تنها معمار امنیت منطقه نخواهد بود.

ترکیه، عربستان، پاکستان، ایران، روسیه و چین هرکدام تلاش خواهند کرد بخشی از این معماری جدید را شکل دهند. رقابت میان آنها نیز احتمالاً نه در قالب یک رویارویی مستقیم و ساده، بلکه از طریق شبکه‌ای از ائتلاف‌ها، مشارکت‌های امنیتی، ترتیبات اقتصادی و نفوذ سیاسی دنبال خواهد شد.

در چنین نظمی، کشورهای ضعیف‌تر بیش از دیگران در معرض تبدیل شدن به میدان رقابت قرار دارند. افغانستان یکی از مهم‌ترین نمونه‌هاست. اگر این کشور نتواند از جایگاه یک میدان رقابت امنیتی به یک بازیگر متوازن و مستقل تبدیل شود، هر ترتیبات امنیتی جدید در اطراف آن می‌تواند به جای فرصت، تهدیدی تازه ایجاد کند.

از این رو، پرسش اصلی درباره پیمان مکه این نیست که آیا این توافق «ناتوی اسلامی» است یا خیر؛ پرسش مهم‌تر این است که این پیمان در حال ساختن چه نوع معماری امنیتی در منطقه است و افغانستان در این معماری چه نقشی خواهد داشت.

اگر این معماری بر همکاری، ثبات و مدیریت رقابت‌ها استوار شود، می‌تواند به کاهش ناامنی کمک کند. اما اگر به ابزاری برای بازتولید رقابت‌های ژئوپولیتیکی، انتقال بحران‌ها و استفاده نیابتی از کشورهای منطقه تبدیل شود، افغانستان و دیگر کشورهای ضعیف، نخستین قربانیان آن خواهند بود.

در نهایت، آینده این توافق را نه عنوان «ناتوی اسلامی»، بلکه میزان توانایی اعضای آن برای تعریف تهدید مشترک، مدیریت اختلافات، تعیین منافع واقعی و مقاومت در برابر تبدیل شدن به ابزار رقابت قدرت‌های بزرگ مشخص خواهد کرد. مسئله اساسی نیز برای افغانستان روشن است: در نظم امنیتی در حال ظهور منطقه، یا باید به یک بازیگر دارای موازنه و منافع تعریف‌شده تبدیل شود، یا بار دیگر به جغرافیایی تبدیل خواهد شد که دیگران امنیت خود را در ناامنی آن جست‌وجو می‌کنند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا