خبر و دیدگاه

شوروی و سعودی

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند

چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

این ابیات، با گذشت قرن‌ها، همچنان آینه‌ای در برابر رفتارهای دوگانهٔ فردی و جمعی است؛ آینه‌ای که اگر در برابر سیاست و قدرت نیز قرار گیرد، بسیاری از تناقض‌ها را آشکار می‌سازد. از همین منظر، مقایسهٔ نفوذ دیروز اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان با نفوذ امروز عربستان سعودی در برخی جوامع اسلامی، نیازمند نگاهی ژرف، متوازن و مبتنی بر تحلیل علمی است؛ نگاهی که نه در دام احساسات می‌افتد و نه در بند توجیهات یک‌سویه.

در چارچوب علوم سیاسی، هر دو پدیده را می‌توان ذیل مفهوم «گسترش نفوذ» یا Influence Projection بررسی کرد؛ با این تفاوت که ابزارها، زبان و بسترهای این نفوذ متفاوت بوده‌اند. شوروی، به‌مثابه یک ابرقدرت ایدئولوژیک، در پی گسترش سوسیالیسم و تثبیت موقعیت خود در رقابت با ایالات متحده آمریکا بود. در این مسیر، از نهادهای حزبی، سازمان‌های فرهنگی، آموزش زبان روسی و تبلیغات سیاسی بهره می‌گرفت. «اتاق‌های دوستی» و سازمان‌های حزبی در کشورهای تحت نفوذ، نه‌تنها ابزار انتقال پیام بودند، بلکه بازتابی از تلاش برای بازسازی ذهنیت اجتماعی در راستای یک جهان‌بینی خاص محسوب می‌شدند.

با این همه، این تصویر ایدئولوژیک، در عمل با واقعیت‌های سخت تاریخی همراه بود. حضور نظامی شوروی در افغانستان، که در قالب جنگ شوروی در افغانستان تجلی یافت، تنها یک پروژهٔ فرهنگی یا آموزشی نبود؛ بلکه مداخله‌ای نظامی با پیامدهای گستردهٔ انسانی، اجتماعی و اقتصادی به شمار می‌رفت. از این‌رو، هرگونه تصویر کاملاً مثبت از آن دوره، ناگزیر بخشی از واقعیت را نادیده می‌گیرد.

در سوی دیگر، عربستان سعودی الگویی متفاوت از نفوذ را دنبال می‌کند؛ الگویی که می‌توان آن را «قدرت نرم مذهبی» نامید. این کشور، به‌واسطهٔ جایگاه خود به‌عنوان خاستگاه اسلام و میزبانی اماکن مقدس، از سرمایهٔ نمادین ویژه‌ای برخوردار است. استفاده از این سرمایه، از طریق حمایت از مدارس دینی، مساجد و شبکه‌های مذهبی، نوعی همگرایی فرهنگی و اعتقادی را در برخی جوامع تقویت می‌کند. در این میان، زبان عربی، به‌عنوان زبان قرآن، قداستی ویژه می‌یابد و برخی عناصر فرهنگی عربی برجسته‌تر می‌شوند.

با این حال، تحلیل این پدیده نیز نیازمند احتیاط است. نسبت دادن تمام تحولات فرهنگی یا تضعیف سنت‌های بومی به یک منبع خارجی، ساده‌سازی بیش از حد واقعیت است. فرهنگ‌ها موجوداتی ایستا نیستند، بلکه در تعامل، تقابل و تبادل مداوم شکل می‌گیرند. آنچه در برخی جوامع به‌عنوان «تغییر فرهنگی» دیده می‌شود، اغلب نتیجهٔ ترکیبی از عوامل داخلی و خارجی است: از ساختارهای آموزشی و اقتصادی گرفته تا نقش نخبگان و میزان آگاهی عمومی.

تفاوت بنیادین میان این دو نوع نفوذ را می‌توان در «ماهیت ابزارها» جست‌وجو کرد. شوروی، نمایندهٔ «قدرت سخت» و «ایدئولوژی سیاسی» بود؛ حضوری که در نهایت به مداخلهٔ نظامی انجامید. در مقابل، عربستان بیشتر از «قدرت نرم» و «پیوندهای دینی» بهره می‌گیرد؛ نفوذی که کمتر با زور مستقیم، و بیشتر از طریق اقناع، باور و هویت‌سازی عمل می‌کند. اما این تفاوت در ابزار، به معنای فقدان اهداف سیاسی در هر یک از این دو رویکرد نیست؛ بلکه صرفاً نشان‌دهندهٔ تفاوت در روش‌هاست.

از منظر نظری، می‌توان این دو الگو را با مفاهیمی چون «هژمونی فرهنگی» توضیح داد؛ مفهومی که نشان می‌دهد چگونه قدرت‌ها می‌کوشند ارزش‌ها و باورهای خود را به‌گونه‌ای طبیعی و بدیهی جلوه دهند. در چنین چارچوبی، نه زبان روسی و نه زبان عربی، ذاتاً ابزار سلطه نیستند؛ بلکه این نحوهٔ به‌کارگیری آن‌ها در بستر قدرت است که به آن‌ها کارکرد سیاسی می‌بخشد.

در نهایت، قضاوت‌هایی از قبیل «یکی دشمن‌تر از دیگری است»، بیش از آنکه علمی باشند، بازتاب تجربه‌های زیسته و برداشت‌های شخصی‌اند. واقعیت آن است که در نظام بین‌الملل، کشورها بر اساس منافع خود عمل می‌کنند، نه بر پایهٔ دوستی یا دشمنی مطلق. آنچه تعیین‌کننده است، میزان توانایی جوامع در حفظ تعادل میان پذیرش و مقاومت، و درک آگاهانهٔ این نفوذهاست.

شاید بتوان جمع‌بندی کرد که تاریخ، نه صحنهٔ تقابل خیر و شر مطلق، بلکه میدان پیچیده‌ای از منافع، ایده‌ها و کنش‌هاست. در این میدان، آن‌که آگاه‌تر است، کمتر اسیر می‌شود؛ و آن جامعه‌ای پایدارتر می‌ماند که بتواند میان هویت خویش و جهان پیرامونش، تعادلی سنجیده برقرار کند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا