زندگی من _ قسمت هژدهم
در کابل یک گفته داشتیم که از بد، بد ترش توبه. دیکتاتوری داودی به یک دیکتاتوری ایدیولوژیک تبدیل شد. وضع افغانستان روز به روز خراب تر می شد . یک عده زیاد مردم چنین باور دارند که بدبختی افغانستان از دوران خلق و پرچم شروع شد . من چنین فکر نمی کنم . وضع افغانستان با آمدن داود خان خراب شد . یک دموکراسی نو بنیاد را به خاطر عقده های شخصی و قومی سرنگون کرد و اما به کمک پرچمی ها که اطراف او را گرفته بودند . شما کابینه داود حان بیبینید به جز از چند نفر محدود همه پرچمی بودند. داود فریب تاریخ را خورد . و خراب فریب خورد . داود خان هرگز فکر نکرد که آن کشور بین شرق و غرب یک منطقه حایل است و هر دوی این قدرت ها طمع و هوس و برنامه خود را دارند. پرچمی ها به اندازه ای از نادانی کار گرفتند که همین فهم را نداشتند که در یک کشور قومی و قبایلی و سنتی و اسلامی ایدیولوژی کار نمی کند . در کشور که نه صنعت است نه سرمایه و نه کارگر واقعی ، پروتارلیا از کجا می شد ؟
ما دو نفر ، فوزیه جان و من می توانستیم در دنمارک باشیم و یا از همانجا کانادا و یا امریکا برویم و اما رفتیم به کشور تا اگر بتوانیم خدمت کنیم . مثلیکه پدرم در زمان نادر شاه در فرانسه اقامت نکرد و رفت افغانستان تا خدمت کند و اما شیر مادر از حلقش برآمد. از پول که از دنمارک با خود برده بودیم یک موتر دست دوم فولکس واگن بقه یی خریدیم و خواستیم در کابل زندگی بسازیم و اما نشد . در دنمارک فکر اولاد آوردن را نکردیم زیرا برای ما تحصیل مهم تر بود و برای پدر من هم تحصیل مهمتر از اولاد بود . در کابل هم شرایط چنان برق آسا به پیش می رفت که در اول به فکر زندگی ساختن شدیم و بعد هم به فکر برآمدن از کشور بزای اینکه خلقی ها و و پرچمی ها شرایط را بسیار ضیق ساخته بودند . هزاران هزار نفر از افغانستان برآمدند .
اولین خیانت پرچمی ها انتقال موزیم از دارالامان کابل به خانه سردار نعیم خان بود . چون نرسیدند که موزیم مورد حمله قرار نگیرد به اهمیت آثار جزیی ترین توجه صورت نگرفت . از نگاه موزیم داری بسته بندی آثار یک فن است. آثار که انتقال باید داد به شکل مخصوص بسته بندی می شود تا نه تنها نشکند بلکه در اثر رطوبت و تکان و فشار صدمه نبیند . آثار به وضع بسیار خراب و غیر مسلکی انتقال داده شد و چند اثر شکست و چند تای دیگر صدمه دید . در خانه سردار نعیم خان یک حوض شنا بود و مامورین جوان در آن شنا میکردند و اما من این کار را نکردم . کار و بار نیود و همه معاش مفت را میگرفتیم .
از برطرفی من یکی دو ماه نگذشته بود که یک سکه کوشانی از موزیم مفقود شد. من در راس نبودم و جزیی ترین اطلاع نداشتم . از دو جوان پشتون قبلا نوشتم که طرفدار من بودند ؛ به یکی از آنها وظیفه داده بودند که من را جلب کند . یکی از آنها آمد و گفت شما مرد راست کار هستید اما به من وظیفه دادند که شما را به وزارت دفاع برای سوال و جواب در مورد سکه که مفقود شده ببرم . از بوبویم ( ما مادر خود را بوبو می گفتیم ) آموخته بودم که « گناه نکن از خدا نترس ! » . برایش گفتم که پس اجازه بده که من موتر خود را پارک کنم و به خانواده خود اطلاع بدهم . در موقف بودم که خانه رفته نمی توانستم و به فوزیه جان هم تیلفون کرده نمی توانستم . تصمیم گرفتم که مونرم را در خانه خواهرم رنا جان که حالا شوهرش ، دکتر روان فرهادی را زندانی کرده بودند پارک کنم . رنا جان خانه بود . برایش گفتم که من را جلب کرده اند و باید برای سوال و جواب به وزارت دفاع بروم . کلید موتر را برایش دادم و خداحافظی کردم و رفتم سراغ سرنوشت مطلق نامعلوم . اما نه جگرخون بودم و نه در دلم ترس بود. برادرم پروفیسور شفیق یونس را هم تهدید کرده بودند که چرا در حزب نیست . خانواده من ، هیچکدام هرگز به سیاست و حزب و حزب بازی علاقه نداشتیم و علاقه نگرفتیم و یک دلیل آن این بود که نادر خان پدر ظاهر شاه پدرم را به اندازه ای رنج داده بود که برای پدرم این حوصله نمانده بود که اولادش رنج که او کشید ، بکشد . و پدرم ما را هرگز تشویق نمی کرد تا در مسایل سیاسی دخیل باشیم . او فکر میکرد که در یک جامعه ای که زور و استبداد حکمفرما باشد نه تنها سیاست نیست بلکه کدام کاری را سیاست به پیش به پیش نمی برد . ما را همیشه تشویق میکرد که درس بخوانین . جامعه که قبل از کودتا سیاست را باید از دهن دولت شنید و دین را از دهن مذهبی. اگر در سیاست سخن میگفتی خاین بودی و اگر در دین سخن میگفتی کافر ! به هر صورتش ، همرای او جوان پشتون رفتیم وزارت دفاع . من را بردند در یک زیر خانه . در آنجا یک میز بود و در عقب این میز پنج نفر نشسته بودند و یک چوکی در مابین خالی بود. یکی از آنها به من گفت که منتظر باشید. چند دقیقه انتظار کشیدم ، دیدم که یک نفر آمد و در همان چوکی خالی جای گرفت . همان شخص که من را گفته بود منتظر باشم صدا کرد که بفرمایید . رفتم در مقابل شان نشستم . همان شخص که من در زندگی او را ندیده بودم و در مابین نشسته بود طرف من نگاه کرد و بعد به همکارانش گفت این جوان را چرا اینجا خواستید ؟ اینها و پدر شان ( مقصد پدر من بود ) به جز خدمت درین کشور کاری دیگری نداشتند و شرم است که شما هر کس را اینجا می آرید طرف من نگاه کرد و گفت : برو آغا جان . معذرت میخواهیم . به استاد سلام بگویی . اما نگفت که کی است ، نامش چیست و از طرف کی سلام بگویم ؟ خداوند به نام پدرم من را نجات داد و رفتم موترم را گرفتم و رفتم خانه . من هرگز نفهمیدم و تا امروز نمی دانم که آن سکه چطور مفقود شده بود و اما خسته را به پای من شکستانده بودند در حالیکه از برآمدن من دو سه ماه گذشته بود.



