خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت شانزدهم

موزیم کابل گرچه از نگاه اداری یک مدیریت عمومی بود اما زیاد تر مثل یک ریاست مستقل بود . برای من یک موتر جیپ روسی و راننده داده بودند . در کار های موزیم کسی مداخله نمیکرد . تنها مقرری ها از طرف وزارت صورت میگرفت . من به مراسم ملی و رسمی کشور های مقبم‌ افغانستان در سفارتخانه ها و کانون های فرهنگی شان دعوت می شدم ، چنانچه اشرف غنی را در ایشیا فوندیشن که در قسمت پانزدهم نوشتم ، دیدم . بدون دخیل ساختن ریاست فرهنگ و هنر با سفرا و آتشه فرهنگی به تماس می شدم و حتی بعضی اعضای فرهنگی سفارت خانه ها را از نزدیک می دیدم . همه سفرا و شاژدافیر ها را در همان مدت کوتاه شناختم . در کرسمس برای شان از طرف موزیم یک تبریکی فرستادم، که این کار را دیگر مدیران وزارت نمی کرد . میخواستم به قشر دیپلوماتیک کابل نشان دهم که سرپرست موزیم شخص اجتماعی است و پروتوکل را می داند . مثلا روز ملی بنیانگذاری جاپان یا Japan National Foundation Day
یازدهم فبروری است و من یک پیام تبریکی به سفارت جاپان فرستادم یا روز اتحاد آلمان German Unity Day
سوم اکتوبر است و من در آن روز در سفارت آلمان دعوت شده بودم و اما در اخیر سپتامبر همان سال یک پیام تبریکی به سفیر و اعضای سفارت فرستادم . و توجه همه را جلب کرده بودم . و همه من را می شناختند.
چون من جوان بودم و به حساب یک عده که در آنجا سالها کار کرده بودند من مستحق این پست نبودم لذا در داخل موزیم حسادت ها بسیار زیاد بود و به غیر یکی دو نفر کسی همکاری لازم را نمی کرد . اما من از بزرگان خانواده ای خود در امور اداری نظر میگرفتم . کار اداری جدا بود و کار مسلکی من جدا . من در کار اداری بی تجربه بودم . در کار مسلکی خودم می دانستم چه کنم .  یکی از کسان که بسیار با من همکاری می‌کرد آغای اسحق محمود ، مدیر عکاسی موزیم بود . اگر حیات باشد سپاسگزاری می کنم و اگر نباشد روحش شاد باد. من با آتشه فرهنگی سفارت امریکا به تماس شدم تا کتابخانه موزیم را بسازیم و با سفارت جاپان به تماس شده بودم تا در مورد چراغ های بالای آثار که مساعد نبود همکاری کنند و هر دو سفارت جواب مثبت داده بودند. در دهه دموکراس پدرم سفیر جاپان را فارسی یا فرانسوی تدریس می‌کرد و جناب اشرف سید که فعلا در ویرجینبا زندگی می کند در آن زمان از مامورین سفارت جاپان بود و از تدریس پدرم با سفیر جاپان می داند . همچنان نیومن سفیر امریکا را فرانسوی تدریس می‌کرد و من در دعوت ها خود را معرفی کرده بودم که فرزند کی هستم . در سفارت فرانسه تقریبا همه پدرم را می شناختند زیرا پدرم از اولین شاگردان افغانستان در فرانسه بود.

خاطره جالب که از یکی دعوت ها دارم با دکتر نوین در سفارت آلمان بود (سوم اکتوبر ۱۹۷۷) همرای سفیر آلمان ایستاد بود و من را صدا کرد . نزدیک شدم گفت یک قلم ‌پنسل و کاغذ برای من پیدا کن . من رفتم در دهن دروازه صالون و یک مامور آلمانی سفارت بود برایش به انگلیسی گفتم وزیر اطلاعات و فرهنگ به یک کاغذ و پنسل ضرورت دارد. فورا مواد را فراهم کرد و دکتر نوین چون کارتونیست بود کارتون سفیر آلمان را رسم کرد و برای سفیر بسیار جالب و خنده دار بود . دکتر سید مخدوم رهین ‌ به مسایل باستانشناسی علاقه زیاد تر داشت ‌و من را تشویق کرد که نمایشگاه کوشانی را بسازم . دکتر رهین رئیس مرکز بین المللی مطالعات کوشانی و هم رئیس فرهنگ و هنر وزارت اطلاعات و فرهنگ بود. پامفلت نمایشگاه را هم طبع کردیم که آنرا با خود ندارم . ما تنها و تنها آلبوم عکس ها را از افغانستان با خود آوردیم و بس و چند دست لباس . نمایشگاه کوشانی توسط معین اطلاعات و نشرات وزارت اطلاعات و فرهنگ ، جناب بشیر وهاب زاده افتتاح شد . عکس افتتاح خدمت شما تقدیم است . جناب دکتر رهین در ویرجینبا زندگی می کند و ارتباط داریم و جناب بشیر وهاب زاده در آلمان است و ارتباط نداریم . برای وزیر اطلاعات گفته بودم که موزیم تنها برای نمایش آثار نیست و آموزش و پرورش هم است ‌ و این دومین تشبث من بود .
کارگنان پاک کاری که ما «پیاده دفتر » می گفتیم من را بسیار دوست داشتند و دلیل آن این بود که یک روز از مقابل اناق «نوکری وال » می گذشتم و آنها غذا میخوردند . مردمان بسیار فقیر بودند . صدا کردند که «مدیر صاحب نان نیار اس » من فورا داخل اناق شدم و روی زمین نشستم و گفتم من غذا خورده ام اما با شما هم یک لقمه میخورم و‌ازینکه من را دعوت کردید تشکر می کنم. بسیار تعجب کردند و گفتند که اولین بار است که مدیر ما با پیاده های دفتر نان میخورد . من گفتم ما همه یک انسان هستیم و اما وظایف و مسئولیت های ما فرق می کند . یک خاطره دلچسپ دیگر که وزارت دو نفر جوانان پشتون را برای موزیم فرستادند . هر دو دوست و رفیق بودند ‌‌و فارسی کم صحبت می‌کردند . یک روز نزد من آمدند که ما میخواهیم انگلیسی بیاموزیم . من گفتم که دو راه دارد :
اول اینکه به مرکز فرهنگی سفارت امریکا که رئیس آن لویز تیلر بود به تماس می شوم که شما در آنجا درس بخوانید و اگر آنها قبول نکردند من خودم با شما در همین دفتر انگلیسی کار می کنم . لویز تیلر آنها را قبول کرد . اما وقتیکه کودتا خلقی ها و پرچمی ها شد هر دوی این جوانان خلقی برآمدند و آمدند به من گفتند که کسی من را آسیب رسانده نمی تواند زیرا من بسیار غریب پرور هستم !! از طرفداران من بودند.
یک کار موزیم این بود که اجازه نمی داد تا آثار عتیقه حقیقی از افغانستان خارج شود . آنتیک فروشان مجسمه ها و غیره را که ارزش باستانی نداشت و یا صنایع دستی را می آوردند و برای صادر کردن آن به خارج از کشور از موزیم اجازه میگرفتند . سه نفر باید ورقه ها را امضا می‌کرد . یکی از مخالفین من ، یک اثر را اجازه داده بود و امضای من را ساختگی کرده بودند . قوماندان امنیه پولیس کابل به من زنگ زد و مسله را بیان کرد و میخواستند که من را بازداشت کنند . این مسله به مرکز وزارت رسیده بود و دکتر نوین شخصا با قوماندان امنیه کابل در مورد من به تماس شد که این کار فرید یونس نیست و با او کار نداشته باشید . قوماندان امنیه قبول کرد و اگر همین مردانگی را وزیر اطلاعات نمی کرد نمی دانم چند سال من را حبس می‌کردند و یا جنجال را می دیدم . در شروع ریاست جمهوری اکثر وزاری کابینه داود خان یا پرچمی بودند و یا از طرفداران پرچم بودند و یکی از اشخاص که نه پرچمی بود و نه طرفدار پرچمی ها بود و یک شخصیت. مطلق لیبرال و ترقی خواه بود همین دکتر نوین بود . دکتر نوین ناشر جریده ترجمان در دهه دموکراسی بود که زیاد تر به شکل طنز و کارتون حکومت های وفت را انتقاد می‌کرد. داود خان پسان خواست از چپی ها دوری کند و اما کمی ناوقت بود .  همیشه به اولاد های دکتر نوین که فعلا در شمال کلیفورنیا زندگی می کنند یاد می کنم که پدر شان در حق من یک مردانگی کرده است . روح دکتر نوین شاد و بهشت برین جایش باد .  پسان ها از قرآن آموختم که خداوند حامی و پشتیبان مظلومان است . من نه شوق آمر شدن را داشتم و نه خودم برای این کار درخواست کرده بودم و نه برای گرفتن این کار فکر کرده بودم و نه تلاش کرده بودم ؛ در سرنوشت من بود که چند ماهی در همچو کرسی بسیار مهم و حیاتی کشور خدمت کنم و خدا من را حفظ کرد . در همین زمان بود که اولین مضمون من در مجله فولکلور زیر عنوان « اسپند» به نشر رسید . من میخواستم به وزارت اطلاعات نشان دهم که من یک شخص محقق هم هستم . خاطره دیگر اینکه در یکی از دعوت های رسمی سکرتر اول سفارت پاکستان را که نام او احمد بود معرفی شدم . این مرد میخواست با من نزدیک شود و یک شب من و فوزیه جان را دعوت کرد و میخواست سوال های سیاسی کند و فکر می‌کرد که من جوان و بی تجربه هستم می تواند شاید از من کار بگیرد ، نمی دانم . اما برایش بسیار واضح و‌پوست کنده مثلیکه همیشه بودم و هستم گفتم که من یک شخص فرهنگی هستم ‌در بخش باستانشساسی و آثار عتیقه کار می کنم و به مسایل سیاسی کاری ندارم و بعد از آن پشت من را رها کرد . وقتی ما از دنمارک کابل آمدیم فوزیه جان شروع کرد به جستجوی کار و مدت کوتاه در ترانسپورت بین المللی کار کرد و بعد چون پدرم استاد سفیر بنگله دیش بود فوزیه جان در سفارت بنگله دیش کار گرفت و بعد یک کار مهمتر در هوتل انترکانتیننتال کابل گرفت تا از افغانستان خارج شدیم . و در آنوقت این موسسات پول بسیار خوب به کارکنان می دادند . مدت کار من در موزیم کابل بسیار کوتاه بود . در خران سال ۱۹۷۷ مقرر شدم و با کودتای کمونیستان در هشتم ثور ( اپریل ۱۹۷۸) برطرف شدم . به یاد دارم قبل از رفتن دنمارک داود خان کودتا کرد ( ۱۹۷۳) و در بالای زینه منزل دوم موزیم یک عکس بزرگ ظاهر شاه بود . آن عکس را پایان کردند و عکس داود خان را نصب کردند ‌‌ناظر رسمی این صحنه مدیر عمومی موزیم آغای معتمدی بود و وقتی کودتای دومی رخ داد (۱۹۷۸) عکس تره کی را فرستادند که در جای عکس داود خان نصب شود و ناظر رسمی صحنه من بودم .  قبل ازینکه یک عکس دیگر نصب شود من افغانستان را ترک گردم . من فقط هفت ماه سرپرست مدیریت عمومی موزیم ها بودم و درین هفت ماه دو نمایشگاه را ساحتم و مسایل کتاب خانه موزیم را سرشته کردم و با وزرات معارف به تماس شدم تا شاگردان معارف را اعم از دختران و پسران زیاد تر برای سیر علمی به دیدن موزیم بفرستند . ‌با سفارت جاپان به تماس شدم که اگر برای جوانان بورس تحصیلی موزیم داری بدهند زیرا این کار در زمان مدیریت دکتر شاهی بای مستمندی که مدیر عمومی باستانشناسی بود و شخص فوق العاذه لایق و متشبث بود جاپانی ها کمک کرده بودند و یکی از کسان که برای تحصیل باستانشناسی جاپان رفت محمد علی توفیق از هرات بود که در باستانشناسی کار می‌کرد . خداوند غریق رحمتش کند در هالند وقات کرد . من و مرحوم دکتر شاهی بای مستمندی دو سه بار از نزدیک دیدیم . یک روز من را خواست و گفت اگر نظر خود را در یاره یک اثر باستانی بگویم . کسی برایش گفته بود که من معلومات دارم . خودش بسیار مسایل را می دانست زیرا در رشته خود مرد دانشمند بود و اما شاید می خواست مثلیکه در طب است « نظر یا عقیده دوم » ( second opinion ) نظر شخص ثانی را بداند. اثر گریکو بودیک بود. نظر خود را گفتم و گفت از کجا فهمیدی ؟ . گفتم من گزارش های DAFA یعنی هئیت باستانشناسی فرانسه در افغانستان را مطالعه کرده ام . از من دعوت کرد که اگر در باستانشناسی کار کنم و من معدرت خواستم زیرا حوصله حفریات را نداشتم . بسیار مرد دانا و لایق و شیک پوش بود . روحش شاد و بهشت برین جایش باد .
پرچمی ها یک شخص محترم به نام آقای شریفی که نام اول او فراموشم شده به حیث مدیر عمومی موزیم ها مقرر کردند که نه زبان می دانست نه از علم باستانشناسی میدانست و نه علم موزیوگرافی . پسان خبر شدم که مدت کار شریفی بسیار کوتاه بود و یک پرچمی دیگر را مقرر کردند .
موزیم ملی کابل از نگاه آثار تاریخی و باستانی از غنی تربن موزبم های جهان است و جوره ندارد . این بزرگ‌ترین افتخار من بود که در خدمت این موسسه فرهنگی باستانی و تاریخی کشور باشم.
افتتاح نمایشگاه کوشانی از راست به چپ . جناب دکتر رهین، والی کابل که نامش فراموشم شده، جناب بشیر وهاب زاده معین اطلاعات و نشرات، خانم کنار وهاب زاده نام او فراموشم شده و خودم در عقب آقای اسحاق محمود و سفیر آلمان در کابل دیده میشود.
افتتاح نمایشگاه کوشانی
از راست به چپ
جناب دکتر رهین، والی کابل که نامش فراموشم شده،
جناب بشیر وهاب زاده معین اطلاعات و نشزات،
خانم کنار وهاب زاده نام او فراموشم شده و خودم
در عقب آقای اسحاق محمود و سفیر آلمان در کابل
دیده میشوند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا