خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت دهم

قسمت دهم
خدمت عسکری در شهر میمنه شروع شد و ما عساکر خود آگاه و یا نا خود آگاه به چهار اتاق تقسیم شدیم . اناق ثروتمندان اناق متوسطان و اتاق فقیران و اناق بجه های قندزی که از قندز آمده بودند و بسیار با خود بودند .  من در اناق فقیران بودم . ما غذای خود را خود ما پخته می کردیم و زیاد تر خوراک ما قورمه کچالو بود، و یگان بازار خوری هم می کردیم مخصوصا قیماق میمنه با نان خشک گرد اوزبیکی در دنیا نیست. اناق قاغوش ما هم بسیار خسک داشت و هم نمناک بود و من چون اثما داشتم و در روی زمین نمی توانستم استراحت کنم یک چارپایی خریدم . این چارپایی یک بلای جان بود زیرا زیاد تر خسک در آن جای میگرفت. پسان تر ما را در بک اناق بهتر نقل دادند که زندگی برای ما بهتر شد. اناق اولی از همان قاغوش های قدیمی سبک شمال بود که گومبزی و یک هوا رو در سقف داشت. اناق دومی در بخش اداره قوماندانی بود و از تعمیرات جدید بود . اما من زود مریض شدم و برای من سه ماه تبدیل هوا دادند که کابل رفتم . در فصل بهار بعد از سه ماه ، که برگشت کردم بچه ها من را مضمون ساختند و دست به دست هم داده بودند و یک شوخی با مزه جور کرده بودند . هر شب در زیر لحاف من سه چهار دانه سنگچل را می گذاشتند و می گفتند آین اتاق گرنگ است و باید نذر کنم . خوب بعد از چند شب بالاخره من صد افغانی را نذر کردم و حلوا پختند و موضوع تمام شد و همه به سادگی و لودگی من بسیار خندیدند .  من در یک خانواده مسلمان سیکولر بزرگ شده بودم . سیکلولر ، حالا می دانم بی دین معنی نمی دهد و درین مورد یک مضمون هم در جاودان به نشر سپردم . ما در خانه نذر علی مشکل کشا داشتیم نذر نوروزی داشتیم ، عید رمضان و قربان را تجلیل می کردیم و در ماه رمضان روزه میگرفتند اما من روزه نمی گرفتم و پنج وقت نماز هم در خانه ما نبود. اما خانواده بی اعتقاد هم نبودیم . تا جایکه من یک عده زیاد کابلیان را می شناسم در آن زمان همین سبک زندگی را داشتند. اعتقاد داشتند و اما فرهنگ اسلامی نداشتند. پس در عسکری برای من حتی نذر کردن یک موضوع عادی بود زیرا من با نذر و نیاز کلان شدم . پسان ها این نذر برای من فایده کرد زیرا طراح این شوخی سید مرتضی آغا بود که حالا در آلمان زندگی می کند . وقتی برنامه های تلویزیونی من را در آلمان دیده بود که در باره اسلام صحبت می کنم به دوستان گفته بود که فرید یونس در عسکری با ما یکجا بود و یک شخص بی عقیده نبود . خانواده من زیاد تر غرب زده بودند و ما هیچکدام به سوسیالیسم و کمونیزم علاقمندی نداشتیم و درین احزاب ، ما برادران شامل هم نشدیم . حالا شکر می کنم که کسی نمی گوید یک کمونیست بود اما می گویند شخص با عقیده بود و به عقیده خود واقعا افتخار می کنم .
در عسکری روزانه تمرینات نظامی می کردیم و شبانه دو دو نفر در شهر پیره و گزمه می کردیم در عین زمان تیم فوتبال پولیس سرحدی ساخته شد که من شامل شدم .

در مسابقه با تیم فوتبال رستاخیز ملی لیسه ابوعبید ولایت فاریاب من بسیار شدید افگار شدم و از نیم بازی خارج شدم . تیم فوتبال پولیس سرحدی از بچه های کابل و قندز ساخته شده بود . تیم ما برنده شد و خبر آن در اخبار شهر چاپ شد.

ما همه به مصرف خود زندگی می کردیم و از کابل خانواده ها کمک می‌کردند . آنانیکه پول دار بودند وقتا فوقتا توسط طیاره باختر کابل می رفتند و بر میگشتند و اما جوانان فقیر مانند من و یا هم اتاقی های من تا ترخیص نشدیم کابل نرفتیم . وقتی ترخیض نزدیک می شد همه بسیار دلهره داشتیم زیرا جنگ ها بر علیه نظام « جمهوری» سردار داود هر روز زیاد می شد و آوازه بود که ما نرخیض نمی شویم و این روحیات ما را بسیار ضعیف ساخته بود زیرا فکر می کردیم که یکسال دیگر عسکری خواهیم کرد . من جمهوری را در ناخنک نوشتم زیرا اصلا یک دیکتاتوری بود نه از نگاه تعریف جمهوری که ما در کورس های علوم سیاسی پسان تحصیل کردیم .
یکی از خوشبختی های من این بود که فوماندان امنیه ولایت فاریاب آقای عزیز جان عثمان زی داماد جناب فیض محمد ندرت بود و مرحوم ندرت در همسایگی ما در به دیوار ما در کارته پروان قرار داشت. به جناب عثمان زی سفارش کرده بودند که از من خبرگیری کند. مرد شریف و نجیب بود و پسان از خویشاوندان من شد زیرا عثمان زی داماد عمه فوزیه جان بود . همچنان برادر داماد مامایم ( دایی ام ) احمد جان منشی زاده در مرکز شهر یک دواخانه داشت و او را هم مامایم سفارش کرده بود که از من خبر گیری کند و اینها همه در عالم مسافری دل پری کلان بود . یک روز برای بار اول در زندگی نیم سری شدم و به اندازه ای نیم سرم درد می‌کرد که چشم هایم را از درد باز کرده نمی توانستم . رفتم پیش احمد جان منشی زاده و او من را یک دوا داد و علاج کرد و عجیب است که تا امروز که ابن خاطرات را می نویسم نیم سری نشده ام . روز ترخیص فرا رسید و من با دیگر دوستان همه ترخیص شدیم و راه کابل جان . خداوند فوماندان الفی ، قوماندان عثمان زی و احمد جان منشی زاده را غریق رحمت کند که چه مردان شریف و نجیب بودند . روح شان شاد و بهشت برین جایگاه شان باد ‌‌همچنان همه دوستان آن دوره را که جوانان شریف و نجیب بودند اگر زنده هستند به سلامت باشند و اگر از دنیا رفته باشند روح شان شاد باد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا