خبر و دیدگاه
آمریکا، افتاده در منجلابِ پس و پیشِ لینینی

ایران!تهاجم به آن برای چی؟دفاع از آن برای چی؟مقدمه!تاریخ به ما میگوید که از دورهی هخامنشیان تا ساسانیان، ساختار نظامی ایران ترکیبی از دفاع سرزمینی و گاه توسعهٔ امپراتوری بوده است. در زمان کوروش بزرگ، فتوحات به ایجاد یک امپراتوری چندقومیتی انجامید که بیشتر بر ساماندهی سیاسی و اداری تأکید داشت. در عصر داریوش یکم، سازمان اداری و مالیاتی منسجم شکل گرفت که نشان میدهد هدف صرفاً نظامی نه، بلکه تثبیت ساختار حکمرانی بود.در دورهی ساسانیان، جنگهای طولانی با امپراتوری روم شرقی عمدتاً ماهیت رقابت ژئوپولیتیک داشتند؛ بخشی دفاعی، بخشی رقابتی برای ایجاد و حفظِ موازنهی قدرت منطقهیی. در نتیجه، تاریخ ایران نه کاملاً تدافعی بوده و نه صرفاً تهاجمی؛ بلکه تابع شرایط ژئوپولیتیک زمان خود بوده است.تناقض تاریخی مردم ایران! در دههٔ ۵۰ خورشیدی در حال رشد اقتصادی و صنعتی بود. برنامههای توسعهای گسترده اجرا میشد. اما شکاف سیاسی و نارضایتی اجتماعی هم وجود داشت. مردم شاه را کنار زدند.اکنون بخشی از همان مردم یا نسل بعدی، به فرزند شاه نگاه میکنند.چرا؟ اگر سلطنت پاسخ بود، چرا سقوط کرد؟ اگر جمهوری اسلامی پاسخ بود، چرا نارضایتی گسترده است؟ایرانِ تمدنی فراتر از دولتها، اگر ایران را صرفاً یک دولت سیاسی بدانیم، تحلیل محدود میشود. اما اگر آن را یک حوزهی باستانی و با شکوه تمدنی ـ زبانی بدانیم که بوده، گسترهاش فراتر از مرزهای فعلی است:ایرانخراسان-افغانستانتاجیکستانو حضور فرهنگی در بخشهایی از آسیای میانه و شبهقاره.پراکندهگی جغرافیایی این حوزه نتیجهٔ تحولات تاریخی، استعمار، و سیاست مرزبندی قرن بیستم است.آیا هدف حذف ایران است؟در سیاست معاصر، اختلاف میان ایالات متحده آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی عمدتاً در چارچوب امنیت منطقهیی، بهانهی برنامهی هستهیی و نفوذ ژئوپولیتیک تعریف میشود. ارچند هیچ سند رسمی مبنی بر «حذف یا تجزیهی ایران از نقشه» وجود نهدارد. اما تجربهی تاریخی نشان داده که تضعیف دولتهای مرکزی در خاورمیانه گاهی به تجزیهی عملی یا بیثباتی عمیق انجامیده است (نمونههای آن خراسان-افغانستان عراق و لیبیا و دست به دست شدن سوریه).پس نگرانی اصلی این است:اگر ساختار سیاسی ایران فروبپاشد، آیا ساختار ملی و سرزمینی آن حفظ خواهد شد؟هویت پارسی و پایداری فرهنگی با وجود تهاجمات تاریخی از زمان اسکندر مقدونی تا فتوحات عربی و رقابتهای بعدی، زبان فارسی از میان نهرفت.دانشمندان بزرگ ایرانی و دولتهای محلی مانند صفاریان و سپس سامانیان، در حفظ و احیای زبان پارسی باوجود دو قرن استیلای عرب نقش مهمی داشتند. قدرت فرهنگی پارسی هم با شمشیر، و بیشتربا ادبیات و تمدن ماندگار شد. نزاع امروز اگر به جنگ مستقیم برسد، پرسش اساسی این خواهد بود:• آیا هدف تغییر رژیم است؟•یا بیثباتسازی منطقهای که میتواند به تضعیف ایران تاریخی بینجامد؟تجربهی تازهی قرن بیستویکم نشان داده که فروپاشی ناگهانی دولتها در منطقه، اغلب به خلأ قدرت و مداخلههای چندلایه انجامیده است. بنابراین نگرانی از «تجزیهی تمدنی» بیشتر ناظر به پیآمدهای احتمالی بیثباتی است تا یک طرح اعلامشدهی رسمی. نکته مهمی که مبان دارد! یک نظریهی تمدنی مطرح میکند: اینکه مسئله فقط جمهوری اسلامی نیست، بلکه «ایرانِ فرهنگی» است. نیم قرن پیش، مردم ایران میان بد و بدتر، بدتر را انتخاب کردند. امروز هم اگر بدون محاسبهی دقیق، فقط از روی خشم تصمیم بگیرند، ممکن است تاریخ تکرار شود. مسئله این نیست که شاه خوب بود یا آخوند بد است. مسئله این است: آیا تصمیم آینده بر اساس عقلانیت ملی گرفته میشودیا دوباره بر اساس احساسات و وعدههای بیرونی شعار «بمباران کنید، ما خود درست میکنیم» سادهاندیشی خطرناک است. نمونههای پیش چشم تانست: افغانستان، عراق، سوریه و لیبیا تجربه نشان داده که مداخلهی خارجی، آن هم آمریکا و اسرائیل، الزاماً به آزادی و ثبات نهمیانجامد.پرسش از اپوزیسیون! در نیم قرن گذشته، اپوزیسیون خارج از کشور آزادی کامل رسانهای و سیاسی داشته است. اما چرا نهتوانسته یک رهبری واحد، کاریزماتیک و سازمانیافته بسازد؟ چرا رضا پهلوی با وجود شناختهشدن جهانی، نهتوانسته حمایت رسمی یک دولت قدرتمند را نسبت به خودش جلب کند؟ در نشست اخیرِ مونیخ، هنگامی که از گراهام دربارهی حمایت رسمی از پهلوی پرسش شد، با آن که خود پهلوی حضور داشت، پاسخ روشنی در حمایت مستقیم داده نه شد و حتا نه گفته شد. این، یعنی غرب هنوز تصمیم قطعی برای جایگزین نداردبخشِ نخستدر کشقوسهای زندهگی، رزمندهگی و پایندهگی ملتها به دفاع از سرزمینهای شان کم نیستند. به همین موازات لشکرکشی و آشوبگری و اشغالگری و بنای فرمانروایی بر قلمروِ دگری بوده و آزمندان بیشتر از آنچه میدانیم و خوانده ایم، مهاجم بوده اند.ایران امروز از عهد باستان پیوسته آوردگاه دفاع سرزمینی خودش بوده تا لشکرکشی تهاجمی. تهاجم بیشتر از روی مجبوری برای بقای سرزمینی و قدرت کشوری بوده، نه حفظ قدرت سیاسی دولتها، یا شهنشاهیها و سلطنتها. در هیچ جای تاریخ از عهدِ هخامنشیها تا ساسانیها و از کوروشکبیر تا یعقوبلیثِ صفار نه خواندیم که جنگ ایران برای بقای قدرتمداران بوده باشد. این جنگها پیوسته تدافعی و گاهی تهاجمی ناگزیری برای حفاظت از تمامیت ارضی ایرانشهر امروز بوده، مگر با گستره و پهنای خیلی بزرگتر از امروزِ جغرافیایی. توضیح شاهان و امپراطوران ایرانزمین برای سلسلههای پادشاهی و معرفی سلالههای شان بیشتر شناسهیی بوده تا کوچکاندیشی برای خود و بزرگ نیاندیشی برای ایران. سلحشوری، ایستایی، پایایی و رو بر نهگرداندن از دشمنِ مهاجم، چشیدن طعم تلخ از شکستهای گذرا، نوشیدن شهد شیرین از پیروزیهای پایا، همه برای ایران بوده، نه برای حفظِ اقتدار یک گروه سیاسی شاهی یا سلطنتی. به همان دلیلست که تاریخ گذشتهی دفاعی ایران، افتخارات بزرگی از پیروزیها داشته. عامل مهم و اساسی در آن پیروزهای بزرگ و به زانو درآوردن امپراطوریهای روم شرقی یا یهودیهای آن دورانها، مشارکتهای یکدست مردمِ ایران زمین آنزمان با شاهان، سلاطین و امپراطورانی بوده که برای ایران فکر میکردند، نه برای جان. درستست که اقتدار گاهی به خانهوادهها تکیه داشته. مگر همان خانهوادهها حتا تا سقوطِ سلطنتِ رضاشاه، برای ایران کار کردند. در سلطنت رضاشاه اشتباهات و شکستوریختها و گاهی نابرابریهایی بوده، مانند برخورد با بلوچها و اهلِ تسنن. اما بنیادیترین اقدامات در ساختار ایران نوین و به ویژه اعلام ملی شدن نفت ایران، انجام شدند.درزبرداری رابطه میان مردم و شاه، نتیجهی همان اشتباهاتی بود که منجر به انفجار مذهبی در ایران گشت و مردم آخوندها را پذیرفتند و شاه را راندند. البته که کلانهای آخوندها از خمینی تا خامنهیی مستقیم و غیر مستقیم و بر خلاف اسلاف شان، وابستههای سازمانهای جاسوسی غرب به ویژه اروپا و فرانسه بودند.ستون پنجم!پسا سقوطِ شاهد و بروندادنِ مکنونات تاریخ، خواندیم که ستونِ پنجم اصلی و گویا مراحمین سیاسی، افشا شدند و دگر دیر شده بود. چنانی که در تفسیرهای پیشینتذکر داده ایم، رئیس ساواک شاه، خودش مانع مجازات خمینی توسط شاه، گردید. همان خمینی که پسا پیروزی در نخستینجوخههای کشتار، همان رئیس ساواک را توسط خلخالی چنواری کرد. گزارشهای مستند نشان میدهند، وقتی بعد از اعدام رئیس ساواک برای خمینی اطلاع دادند. خمینی در مورد کسی که پس از خدا جانش را بخشیده بود، گفت: «اعدام حقش بود»ما اینجا یک مثال را دادیم و صدها همچون مقامات یا با خمینی رابطه داشتند یا شاه را از روی روا داری قانع میساختتد تا پیروان خمینی و خودش را زیادتر مجازات نه کند.گاهی ستونِ پنجم در نادانی سیاسی هم شکل میگیرد که طرف عاطفه را جایگزین تفکر عقلانی سیاسی و اوپراتیفی کرده و قدرت را مادامالعمر می پندارد.فرار شاه!شاه با همه دَمودستگاه و قدرتی که داشت، فرار را بر قرار ترجیح داد و شاید تشخیص داده بود که ستونِ پنجم زیرِ پایشگودالِ سقوط حفر کرده است که اگر باایستد، در تلهی مرگ میافتد، شاید هم درگیر جنگ داخلی. البته این فرضیهی مبانست. مگر آنچه مهمست، مردم ایران هم در منزوی ساختن و اسقاط رژیم شاهنشینی رضاشاه نقش داشته و هی تحول میخواستند. همهی اینها سبب شدند تا شاهِ برحال ترکِ دیار کند.حکومت آخوندی!ایران که از لحاظ مدنی آمادهی پذیرش چنان تحول بزرگ مذهبی سیاسی نه بود، یک شبه خودش را صدسال در عقبگرد دید و کشید.پسا استقرار حکومتِ با غضب و به شدتکشنده و شکنجهگرِ خمینی بود که تاریخ دفاع از ایرانشهر توقف ابدی کرد. برای ایران کارکردن و ایران را خارج از سیاستِ مذهبی در صدر قراردادن، در ادبیات و برنامههای گفتاری آخوندی جا نه داشت و تا امروز نه دارد. همه دفاع را از جمهوری اسلامی مینامند و میدانند و سخنی بر پایایی پیشینهی ایران و حفظ تاریخ و شکوه گذشتهی ایران نه دارند. آخوندها به زودی راه را از مردم جدا کرده و با وجودِ وعدههای میانتهی برای آسایش مردمی که آسوده بودند، همه آسایش و آرامش را از آنها گرفتند و مردم اسیر پنجههای ظلمتِ طرفدارانِ خود کردند. داستانهای حزنانگیزی وجود دارند که درست مانند دوران حکومت مجاهدین در افغانستان، کسی غیر از مجاهد!؟ چیزی را نه میشناخت. مگر در افغانستان بسیار زود متوجه شده و در روشِ خود تغییر آوردند.نزدیک به نیم قرن از سلطهی آخوندهای ایران بر ایران میگذرد. در این نیم قرن، هیچ کسی نیم کلمه از دهن یک آخوند به شمول خمینی و خامنهیی نه شنیده که آنان برای ایران و بقای ایران کار کنند و یکسره جمهوری اسلامی گفتند و مردم را هشت سال با عراق جنگانیدند، نیم قرن در تحریمهایی غرق شان کردند که خودشان از آن سود بردند و مردم سوزیدند. پس به صراحت میتوانیم بگوییم که بر خلاف تحلیلهای مختلف و خوشباورانه، ایستایی رژیم ایران، نه برای بقای ابهت و جلال و جبروت ایران باستان که برای بقای رژیم آخوندی است و بس. چون آخوند ایران عملاً با گذشتهی ایران در ستیزست.بخش دوماشتباه نیم قرن پیش از سوی مردم ایران!فریبخوردن شعارهای کاذب تنظیم آخوندها به وعدههای چرب و نرم.استفادهی سوء از دموکراسی نیمبند یا آزادیهای حد اقلی بیان در دوران شاه، بر علیه شاه.مبان در اینجا، وکیل مدافع شاه نیست و نه دشمن آخوند. مگر بینش خردورزانه آنست تا سیاه و سفید از هم جدا شوند. نفس حضور خمینی در اروپا، رفتآمدهای بیحساب به ملاقات وی، سکوت فرانسه در دوران اقامت خمینی از جلوگیری فعالیتهای وی، اسکورت بیپیشینهی تشریفاتی در برگرد خمینی به تهران از سوی غرب، نادیدهانگاری غرب، دولت رضاشاه را و حمایت از خمینی، بیان کامل نقش غرب در خیانت به شاه است و رسانیدن خمینی به قدرت، دال بر همدستی خمینی با اینانست. حالا دگر در موارد مشهود چه کسی چه سندی روشنتر از این کار دارد؟مردم زمانی بر علیه شاه قرار گرفت که ایران داشت، راهِ توسعه را پیش میرفت و عبور میکرد به فراسوی شهروندی شدن عالی از هر جهت ره میگشود.مردم حالا چرا دوباره فرزند شاه را میخواهند؟ در حالی که پدرش را راندند. و اپوزیسیون ایران چرا نه توانسته یک رهبر کاریزماتیک از میان هزاران دانشمند و سیاس و کیاس خارج نشین دریابد؟ و یا چرا خود شهزادهی پهلوی نه توانست در این مدت نیم قرن، یک کشور متحد قوی و همکار برای حمایت از داعیهی برگشت به قدرت دست و پا کند؟تازهترین گزارش همین امروز تاریخ ۱۴ فبروری از مونیخ آلمان نشان داد که گراهام سناتور ناماشنای آمریکا در برابر پرسشی و در حضورداشت خود پهلوی که آیا از وی حمایت میکند، گفت نه.اپوزیسیون ایران آنقدر که در خارج از ایران پویایی و دستِ باز دارد، در داخل نه توانسته حلقهها منظم و غیر آشوبگر را تربیت کند تا مردم را در حالات نیاز مسیر بدهد. پس هر گامی در شکستست و صدای بمباران کن و ما جورش میکنیم، عدم درک از سیاستهای دروغ غرب و آمریکاست که نشانههای عینی آن افغانستان، سوریه، عراق و لیبیاستند.بخش سومتهدید و تهاجم بر ایران از سوی آمریکا و اسراییل چرا؟-حذف جمهوری اسلامی-یا حذف ایران زمین از نقشهی جهان و تقسیم دنیای پارسی.آنچه پیشینههای تاریخی نشان میدهند، دشمنی با ایرانزمین بیشتر از آن که ماهیت سیاسی داشته باشد، ماهیت نابودسازی فرهنگی دارد. ما نه میتوانیم دشمنی بریتانیای کبیر در قرن ۱۸ و ۱۹ و روسیهی تزاری در قرن ۱۹ و ۲۰ و آمریکا را در قرن ۲۱ نادیده انگاریم یا به قولِ چتجیپیتی، سند دادگاهی برایش بدهیم. قدغن کردن زبان پارسی از ادبیات کشوری و دفتری هند، اجازه نه دادن روسیهی تزاری حتا روسیهی لینینی به ساختار کشور مستقل یا جمهوری تحت الحمایهی تاجیکی و پارسی شُوروی را فراموش کنیم.اگر استالین اجازهی ساختار جمهوری تاجیکستان، آن هم طور معیوب با از جدا سازی سمرقند و بخارا از بدنهی تاجیکستان و پیوند آن به اوزبیکستان نه بود، امروز مردم پارسی زبان، غیر از ایران و خراسان دیروز یا افغانستان امروز، مکان دگری نه داشتند. نابودی شان که ممکن نه بود، مگر به جزایر متعددی تقسیم میشدند. چنانی که هم اکنون اند. تاجیکان پاکستان زبان پارسی را از دست داده اند و با هویت تاجیکی، پشتو سخن میگویند، تاجیکان جنوبی و شرقی خراسان-افغانستان همه پشتو زبان شده اند، تاجیکان و پارسی زبانان در هند یک بدنهی حضوری قابل احساسی دارند، مگر در هیچ جایی به قدرت و اقتدار گماشته نه میشوند. پارسی زبانان در ایران اگر اهالی تشیع باشند یک کاری و اگر اهل تسنن باشند، اصلاً جایگاهی نه دارند. مگر همهی پارسی زبانان دشمن مشترک دارند. دشمن مشترک شان همان دانایی، آگاهی، فراست و اقتدار زبان پارسیست و سلحشوری و قهرمانی و تسلیمناپذیری هویت و زبانِ شان برای هیچ قدرتی. اما بیاتفاق میان خودند، آبی که به آسیاب دشمن میریزانند.روایات تاریخی میرسانند که تنها کابلشاهان در کابل، دوصدوپنجاهسال مقابل تهاجم اعراب ایستادند. با آن که زبان و دین های مختلف در آن زمان بود، مگر سیطرهی قدرت شان چشمگیری داشت. قدرت جنگی مردمان و رزمندهگان پارسی و خودِ زبان پارسی همچنان در میان موج ویرانگر برتریخواهان زبان عرب، خودش را نگهداشت و هر سویی پرسه زد، مگر به کامِ نهنگ نه رفت. ایستایی مردمان در این جغرافیای گسترده برای دفاع از جغرافیای ایرانشهری و ایران زمینی، از زمان امپراطوران رومی و عربی و حتا اسکندر مقدونی، دشمنان شان را برای حذف کامل و نابودی و تجزیهی ایرانزمین به چند جزیرهی کوچکقدرتست، نه سرنگونی رژیمها.بخش چهارم و نهایی!پسا حملات عملی اسرائیل به ایران و پاسخ قاطع ایران به اسرائیل، ایرانهراسی آمریکا و غرب، تهدید و تخویف ایران به حمله، همه ریشه در برنامهی نابودی ایرانزمین دارند، نه جمهوری آخوندی. جمهوری آخوندی هم که خودش را حمایت میکند، گام بزرگیست برای بقایی که در کنارِ خودش، ناخواسته ایران و ایران شهری را تداوم اقتدار پایایی بخشیده اند.هیولاهای چهار اطراف گردآمده در حول و حوش ایران، از چه هراس دارند که کنون نه دوباره بر میگردند و نه حمله می کنند. معنایش آنست که برنامههای ویرانگر دگری دارند و منتظرند تا فرصتی دست دهد.و اما سخن آخر!رژیم آخوندی که برای کشور ما و به ویژه غیر افغانان هرگز دوست نه بوده و نیست. مگر با مردم خودش چرا؟ هزاران هزار نفر ایرانی در هر سوی جهان و داخل ایران برای وطن شان دل های شان میتپد، اما از وحشت بیدادگری آخوندها به وطن رفته نه میتوانند، حقوق درست نه دارند، اقتصاد وارفتهی قهقرایی دامنگیر قشرِ غیرِ ملا و آخوند و بسیجی و سپاهی شده. گویی آنان هیچ از ایران نیستند و ایران مال شخصی آخوندهاست. تظاهرات چند ده هزاری ایرانی در خارج از کشور و تظاهرات نیمقرن در داخل ایران، شهادت و معلولیت و معیوبیت و زندان و اعدام مردم تا چه زمانی دوام خواهد کرد؟ همسایهی همزبان خود افغانستان را تا چه زمانی فدای منافع خود خواهند کرد؟ رژیم آخوندی ایران این را دریابد که بقای ایران در وحدت مردم ایران و حق دادن مردم برای دسترسی مساوی و موازی تقسیم قدرت و ثروت بین مردم است، ایران ملک شخصی و تنهای آخوندی نیست و مانند افغانستان در اشغال گروهتروریستی ایادی بیگانه هم نیست که ایران یکی از حامیان طالبانست. شاید مقاومت شما در برابر آمریکا نتیجهی مؤقت بدهد، مگر اگر مردم را با خود تان و با مهربانی بسیج کنید، آنگاه شاید نخستین حاکمیت صدسالهی آخوندی شوید. بر تبعیدیهای خودخواسته و تبعید شدههای ایران هم لازمست تا به سخنان آمریکا و اسرائیل و اروپا فریب نه خورند و خیلی احساسی و وابسته، به تقلای بمباران کشور شان نه باشند که فردای پشیمانکنندهی بیسود دارد.نتیجه آنکه نه رژیم آخوندی ایران برای بقای ایران زمین میجنگد و نه اسرائیل و آمریکا و غرب تنها به اسقاط رژیم آخوندی کار میکنند. همه آخوندها ارزش ایران تاریخی را فراموش کرده اند. و غرب تا پای جان برای نابودی ایران تلاش دارد، سرنگونی رژیم آخوندی بهانه است. مگر مقاومت آخوندها برای بقای خودشان هم که شده، بقای ایران را تضمین میکند. و متحدان آمریکا با تمام ساز برگ و تهدید شان زمینگیر شده اند. لینین میگفت یک گام به پیش دو گام به پس. با آن که این گفتهی وی در بخشی دگری بود و بنای فلسفی داشت، مگر به عنوان استعاره میتوان در بارهی آمریکا کارش گرفت که تا دروازههای ایران رسیده و برعکس، دوگام به پیش مانده و یک گام به پس مانده نه میتواند.بدرود



