خبر و دیدگاه
زندگی من _ قسمت نهم
در قسمت اول گفتم که من در سال ۱۳۳۰ خورشیدی مطابق۱۹۵۲ میلادی تولد شده ام . در شروع دهه دموکراسی یعنی ۱۹۶۳ من یازده ساله بودم و در سال ۱۹۷۳ میلادی که متاسفانه دهه دموکراسی ختم شد من عازم میمنه مرکز ولایت فاریاب به خدمت عسکری رفتم .
نوجوانی من و جوانی من یعنی از سن یازده تا ۲۱ در فضای بسیار آزاد سیاسی بزرگ شدم . من مانند پدرم دوران استبداد که در دوران نادر خان تجربه کرده بود ندیده بودم. من تاریخ قبل از ۱۹۶۳ را از پدرم آموختم . اما دهه دموکراسی را خودم تجربه کردم . در دهه دموکراسی مردم بسیار آزاد بودند . مطبوعات آزاد فعال بود . امنیت تام در کشور بود. مردم به کشور های آسیایی و اروپایی برای تجارت می رفتند . سیاحین خارجی فراوان می آمدند و این باعث رشد اقتصادی کشور شده بود . من وقتا فوقتا برای دفتر سیاحین افغانستان یا توریزم به زبان فرانسوی ترجمانی میکردم .اولین درآمد من در زندگی بطور غیر رسمی از ترجمانی بود . یک عده این دوره را دوره طلایی افغانستان می گویند ، وقتی کودتای داود خان به وقوع پیوست مردم یک شور و شعف خاص داشتند و فکر میکردند که نظام شاهی دیگر کهنه و فرسوده است و این تبلیغات زیاد تر از طرف پرچمی ها پخش می شد اما از آینده تاریک خبر نداشتند که یک سرنوشت شوم در انتظار شان است . پادشاهی همان پادشاهی است و حتی خرابتر و تنها نام آن تغییر کرده است . پسان وقتی تحصیل یافته شدم بسیار مطالب را آموختم ونوشتم.
کامیون که ما را به میمنه نقل می داد از دهن دروازه وزارت داخله حرکت میکرد . پدرم همرای من تا وزارت داخله رفته بود . واژه دیگر کامیون در افغانستان لاری است . وقتی با پدرم خداحافظی میکردم برای اولین بار در زندگی اشک پدرم را دیدم که بسیار جگرخون بود که من دور می شوم . نه به خاطریکه من به خدمت عسکری می رفتم ، زیرا خودش خواسته بود من به اطراف کشور بروم اما به خاطر که من تکلیف اثما داشتم و هر دو ، مادرم و پدرم از بابت صحت من پریشان بودند .

لاری شام به شهر شبرغان رسید . همه عساکر در یک سرای استراحت کردیم . چند ساعت از رسیدن ما نگذشته بود که در رادیو از مرگ محمد هاشم میوندوال اطلاع حاصل کردیم . وقتی داود خان به قدرت رسید یک عده اشخاص بسیار تحصیل یافته و کاردان خانه نشین شدند ، یک عده زندانی شدند و یک عده هم بدون محکمه به قتل رسیدند . فردای آن شب از راه دشت لیلی عازم میمنه شدیم . راه دشت لیلی را تنها رانندگان می دانستند . شاهراه و سرک نبود . دشت بدون شاهراه . در راه به اندازه یی سر و روی ما پر از خاک شده بود وقتیکه رسیدیم بچه ها حتی بک دیگر را نمی شناختند . هی میدان طی میدان بالاخره پیش از شام رسیدیم و به پولیس سرحدی ولایت فاریاب معرفی شدیم . برای یک سال یک زندگی جدید شروع شد که واقعا آموزنده ، جگرحون کننده ، چالش برانگیز بود . می توانم بگویم یکی از بهترین دوره های زندگی من بود زیرا من بار اول بود که در یک شهر دور از کابل برای مدت یکسال مسافر می شدم .
فوماندان ما ، آقای الفی مرد بسیار شریف و نجیب و با بچه ها فوق العاده مهربان بود . پسان ها ، الفی ، من خبر نداشتم که در نیویورک بوده و همان دیار جهان فانی را وداع گفته است . یکی دو بار یک پسرش را در یکی از محافل در شمال کلیفورنیا دیدم و اما جالب این است که موسسه امریکایی که با مهاجرین کمک می کند سه چهار سال قبل خواهش کرد که با چند تن از کلان سالان کار کنم که چگونه باید منحیث یک کلان سال خوش باشند و از زندگی لذت ببرند . این کار در هر سه چهار ماه دایر می شد . یک روز که از تدریس خلاص شدم یک خانم بسیار معزز به من گفت :« شما در میمنه نبودید » گفتم بلی من در میمنه عسکر بودم . گفت من همسر الفی که قومامدان شما بود ، هستم . بانوی فوق العاده نجیب و شریف بود .

میمنه شهر بسیار گوارا و خوشایند بود . مردم بسیار شریف و مهمانواز بودند و بسیار فرهنگی . یک جایخانه در مرکز شهر بود و مردم در آنجا چای می نوشیدند و شطرنج بازی میکردند . یک موزیم کوچک داشت و همچنان یک کتابخانه عامه . اکثرا یک هم اتاقی من به نام وحید جان و من یگان کتاب می گرفتیم و همچنان بعضی روز ها یک کابلی بچه دیگر بود به نام حسن جان که فعلا در آلمان زندگی می کند . قبل از مسافرت به میمنه خانواده استاد یعقوب قاسمی و خود استاد که از دوستان پدرم بود در کوچه ما کوچ آوردند . پدرم یکی از علاقمندان مرحوم استاد قاسم بود به حد که در فرانسه چند تا ار ریکارد های استاد را که در هندوستان ساخته شده بود با خود داشت . پدرم ارمونبه را از استاد یعقوب قاسمی فرا گرفته بود و در اوقات فراغت از روی یک کتابچه بیاض در خانه ارمونیه می نواخت و می سراید . این دوستی های بزرگان خانواده پسان باعث شد با فوزیه جان دختر دوم استاد یوسف قاسمی برادر خورد استاد یعقوب قاسمی را ازدواج کنم . پدرم به ما گفته بود که در دو موضوع زندگی ما برادران یعنی پسرانش مداخله نمی کند. یکی که ما با کی ازدواج می کنیم و دوم در کدام رشته تحصیل می کنیم . و این اجازه به ما برداران صلاحیت داده بود با کسی که خود ما انتخاب کرده بودیم ، ازدواج کنیم . پدرم فوق العاده مرد روشن ضمیر بود . ما یک خواهر داشتیم و دکتر روان فرهادی خواستگار خواهرم بود و میخواست خواهرم را زود نکاح کند و اما پدرم اجازه نداد و گفت دخترم می تواند نامزد شود اما نکاح تا درس را تمام نکند امکان ندارد . همان بود که دکتر روان فرهادی منتظر بود تا خواهر من از صنف دوازه لیسه ملالی فارغ التحصیل شد و بعد در هوتل کابل نکاح کردند . بعد از من یک پسر دیگر خداوند به پدر و مادرم اعطا کرده بود و نام او را طارق گذاشته بودند . متاسفانه آن طفل از دست پرستار شفاخانه زایشگاه به سنگفرش زمین افتاد و جای به جای جان داد . پسان وقتی خواهرم رنا جان صاحب پسر دوم شد نام او را طارق گذاشتند که خالا شصت و یک ساله است. پدرم پرستار را عفوه کرد. دلیل او این بود که عمل پرستار عمدی و قصدی نبوده و نیت همچو کاری را نداشته است و مورد عفوه است.
کامیون که ما را به میمنه نقل می داد از دهن دروازه وزارت داخله حرکت میکرد . پدرم همرای من تا وزارت داخله رفته بود . واژه دیگر کامیون در افغانستان لاری است . وقتی با پدرم خداحافظی میکردم برای اولین بار در زندگی اشک پدرم را دیدم که بسیار جگرخون بود که من دور می شوم . نه به خاطریکه من به خدمت عسکری می رفتم ، زیرا خودش خواسته بود من به اطراف کشور بروم اما به خاطر که من تکلیف اثما داشتم و هر دو ، مادرم و پدرم از بابت صحت من پریشان بودند .

لاری شام به شهر شبرغان رسید . همه عساکر در یک سرای استراحت کردیم . چند ساعت از رسیدن ما نگذشته بود که در رادیو از مرگ محمد هاشم میوندوال اطلاع حاصل کردیم . وقتی داود خان به قدرت رسید یک عده اشخاص بسیار تحصیل یافته و کاردان خانه نشین شدند ، یک عده زندانی شدند و یک عده هم بدون محکمه به قتل رسیدند . فردای آن شب از راه دشت لیلی عازم میمنه شدیم . راه دشت لیلی را تنها رانندگان می دانستند . شاهراه و سرک نبود . دشت بدون شاهراه . در راه به اندازه یی سر و روی ما پر از خاک شده بود وقتیکه رسیدیم بچه ها حتی بک دیگر را نمی شناختند . هی میدان طی میدان بالاخره پیش از شام رسیدیم و به پولیس سرحدی ولایت فاریاب معرفی شدیم . برای یک سال یک زندگی جدید شروع شد که واقعا آموزنده ، جگرحون کننده ، چالش برانگیز بود . می توانم بگویم یکی از بهترین دوره های زندگی من بود زیرا من بار اول بود که در یک شهر دور از کابل برای مدت یکسال مسافر می شدم .
فوماندان ما ، آقای الفی مرد بسیار شریف و نجیب و با بچه ها فوق العاده مهربان بود . پسان ها ، الفی ، من خبر نداشتم که در نیویورک بوده و همان دیار جهان فانی را وداع گفته است . یکی دو بار یک پسرش را در یکی از محافل در شمال کلیفورنیا دیدم و اما جالب این است که موسسه امریکایی که با مهاجرین کمک می کند سه چهار سال قبل خواهش کرد که با چند تن از کلان سالان کار کنم که چگونه باید منحیث یک کلان سال خوش باشند و از زندگی لذت ببرند . این کار در هر سه چهار ماه دایر می شد . یک روز که از تدریس خلاص شدم یک خانم بسیار معزز به من گفت :« شما در میمنه نبودید » گفتم بلی من در میمنه عسکر بودم . گفت من همسر الفی که قومامدان شما بود ، هستم . بانوی فوق العاده نجیب و شریف بود .

میمنه شهر بسیار گوارا و خوشایند بود . مردم بسیار شریف و مهمانواز بودند و بسیار فرهنگی . یک جایخانه در مرکز شهر بود و مردم در آنجا چای می نوشیدند و شطرنج بازی میکردند . یک موزیم کوچک داشت و همچنان یک کتابخانه عامه . اکثرا یک هم اتاقی من به نام وحید جان و من یگان کتاب می گرفتیم و همچنان بعضی روز ها یک کابلی بچه دیگر بود به نام حسن جان که فعلا در آلمان زندگی می کند . قبل از مسافرت به میمنه خانواده استاد یعقوب قاسمی و خود استاد که از دوستان پدرم بود در کوچه ما کوچ آوردند . پدرم یکی از علاقمندان مرحوم استاد قاسم بود به حد که در فرانسه چند تا ار ریکارد های استاد را که در هندوستان ساخته شده بود با خود داشت . پدرم ارمونبه را از استاد یعقوب قاسمی فرا گرفته بود و در اوقات فراغت از روی یک کتابچه بیاض در خانه ارمونیه می نواخت و می سراید . این دوستی های بزرگان خانواده پسان باعث شد با فوزیه جان دختر دوم استاد یوسف قاسمی برادر خورد استاد یعقوب قاسمی را ازدواج کنم . پدرم به ما گفته بود که در دو موضوع زندگی ما برادران یعنی پسرانش مداخله نمی کند. یکی که ما با کی ازدواج می کنیم و دوم در کدام رشته تحصیل می کنیم . و این اجازه به ما برداران صلاحیت داده بود با کسی که خود ما انتخاب کرده بودیم ، ازدواج کنیم . پدرم فوق العاده مرد روشن ضمیر بود . ما یک خواهر داشتیم و دکتر روان فرهادی خواستگار خواهرم بود و میخواست خواهرم را زود نکاح کند و اما پدرم اجازه نداد و گفت دخترم می تواند نامزد شود اما نکاح تا درس را تمام نکند امکان ندارد . همان بود که دکتر روان فرهادی منتظر بود تا خواهر من از صنف دوازه لیسه ملالی فارغ التحصیل شد و بعد در هوتل کابل نکاح کردند . بعد از من یک پسر دیگر خداوند به پدر و مادرم اعطا کرده بود و نام او را طارق گذاشته بودند . متاسفانه آن طفل از دست پرستار شفاخانه زایشگاه به سنگفرش زمین افتاد و جای به جای جان داد . پسان وقتی خواهرم رنا جان صاحب پسر دوم شد نام او را طارق گذاشتند که خالا شصت و یک ساله است. پدرم پرستار را عفوه کرد. دلیل او این بود که عمل پرستار عمدی و قصدی نبوده و نیت همچو کاری را نداشته است و مورد عفوه است.


