یک «چیستان» و چند قطره اشکی بر قبرستان

بیش از شش دهه زندگی آگاهانه پر فراز و نشیب و پر تجربه و پرخاطره.
با هر شرایطی که بوده 6 پسر و دختر و 20 نواسه و دو کواسه را از خودم دیده و با ایشان کمابیش محشور و مأنوس بوده ام و شاید با بیش از صدها کودک مماثل شان از اقارب و آشنایان.
حتی در شرایط بسته و کمبود و نبود پخش و نشر اطلاعات و دانستنی ها و محاسبه و منطق و خرد ورزی… متوجه بوده ام که کودکان اغلبِ اغلب در سنین خورد بسیار تیز هوش، دارای کارکرد دماغی فوق العاده و حتی تبارزات عقلانی و منطقی حیرت انگیز بوده اند.
بسی پرسش ها، نقد ها و کوتاه سخن های ژرف منطقی و فلسفی از آنان متبارز گردیده که صد ها بزرگسال دنیا دیده و مکتب خوانده و حتی دکتور و پروفیسور را انگشت به دهان کرده است.
ناگزیری هایی مانعم می شود که نمونه های برجسته ای از اینگونه تبارزات عقلمندی کودکان را این جا بیاورم وانگهی حتی یقین علمی دارم که شما مخاطبان گرامی این نوشتار؛ اینگونه واقعیت های برازنده را در حول و حوش خانواده خود یا دوستان و نزدیکان تان؛ بسیار دیده و شنیده و دریافته اید و می توانید درین گستره پس از این؛ دقت سزاوارتری مبذول بدارید.
ولیکن تا جایی که من احساس و دریافت کرده ام؛ فرزندان ما از سن مکتب هرچه بالا می روند و تازه درس و تعلیم و تعلم و آموزش و پرورش زیادی هم برایشان تدارک و ارزانی می شود؛ اما تیز هوشی و ملکات منطقی و انتقادی و محاسباتی و مقایساتی… خویش را اغلب به تأنی کم یا زیاد از دست داده می روند.
البته بحث بر سر اسثناءات جداست.
اینهم ناگفته نماند که من اصلاً در باره کودکان نامنهاد نابغه که گهگاه در این یا آن رسانه و سخن پراکنی؛ رکلام هایشان بالا می گیرد و واپس می خوابد؛ حرفی ندارم!
اما به طور عموم؛ در اوایل خودم نیز به اینهمه واقعیت های تکاندهنده حدوداً با بی تفاوتی می نگریستم. کمابیش همفکر شاعر بودم که می فرماید:
طفلی و آغوش مادر؛ خوش بهشتی بوده است تا به پای خود روان گشتیم؛ سرگردان شدیم!
سرگردانی یعنی سراسیمه گی، تشوشات فکری و دماغی و تحلیل رفتن قوای خلاقه و در عوض گنگسی و گولی و ناتوانی ها در تعقل و تفکر و تصمیم…. !
اما وضعیتی برای خودم پیش آمد که قسم افراطی متغیر شدم و از خواندن و نوشتن و شنیدن و دیدن ابزار های اطلاعاتی و نشراتی پیشین و معاصر خودم را کنار کشیدم؛ باورم شده بود که کارکشیدنِ زیاد از جسم و دماغ به ویژه در سن و سال بالا؛ سرعت استهلاک آنها را افزایش می دهـد و…در مقابل به ورزش و گردش افزودم؛ زیاتر می خوابیدم و استراحت میکـردم تا شارژم هدر نرود!!!.
سعی میکردم از تمامی اخبار و اطلاعات حوادث کشور و جهان گریز بزنم و حتی در برابر تغییرات، رویداد ها و حوادت سخت لرزاننده؛ خودم را نوعی «بیمه» نمایم.
تا که به «خود!» آمدم جای مشغولیت های ترک شده را انبوهی از تماس ها و گرفتاری با کسان سطوح پائین اجتماع یا کسان معمولا شبه مافیایی گرفته بود.
افسانه ها و آوازه ها و تفاسیر بی پایه و بی ریشه آنان را تقریبا مانند یک بی مغز یا دچار آسیب دماغی شده می پذیرفتم؛ آنان مرا مانند مترسک می رقصانیدند؛ به هر راه و هر جا که می خواستند می کشانیدند حتی به بسیار آسانی؛ از من سوء استفاده های مالی می کردند.
وضعم طوری دگرگون شده بود که انگار در خواب استم و به دنبالِ هم رؤیا و کابوس دیده می روم. در همان حالیکه منجمله به سواری بایسکل گرداگر شهر بزرگ مان و حتی قصبات دور تر آن را می گشتم….
این را نیز ناگفته نگذارم که دراعماق ناخود آگاه یا جایی درلایه تحتانی دماغ؛ می دانستم که بیراهه می روم، مورد سوء استفاده قرار می گیرم، تحمیق شده ام و وضعیت افتضاح، مضر و حتی کاملا خطرناکی مرا در خود غرق کرده می رود؛ ولی حتی فکر این را که بر گردم، چگونه و به چه مساعدت ها و امکاناتی ….؟ کرده نمی توانستم. من به جادو و جمبل عقیده نداشتم و ندارم ولی عیناً و عملاً جادو شده بودم. تا حدیکه اگر با یک مبلغ و سازمانده متوسط داعشی سرو کارم می افتاد؛ اغلب چون یک داعشی قالبم زده بود!
شرح و بسط و تجزیه و تحلیل این حالت؛ شاید به نگارش کتب قطوری نیاز داشته باشد. لذا آرزو مندم عجالتاً همین نمای کلی را از من پذیرا شوید.
این حالت با یک تکان سنگین و هزینه دار شبیه یک برق گرفتگی در فاز بالا؛ متحول شد.
بسیار صریح احساس کردم که یک پرده سیاه و چرکین و نفرت انگیز از سطح مغزم و درون تاپ خوردگی های آن کنار زده شد. محیط اطرافم و تمام دنیا از حالت رؤیا و کابوس به حالت بیداری قریب تمام و کمال و نورانی و رنگین برگشت.
از اتفاقات و پیشامد ها و پیامد هایی که پس ازین تحول برایم وقوع یافته بنا نیست اکنون و اینجا سخنی بگویم.
ولی چون حسب سخن فوقانی شاعر؛ کدام «سرگردان»ی متفاوت و مشاکل و مصایب غیر عادی باعث و بانی چنان دگرگونی در من؛ نشده بود؛ بر کودکان متمرکز شدم؛ منجمله به خاطر اینکه اکثر کودکان و نوجوانان ما تا سنین 18 – 20 سالگی؛ اگر کاملا در آغوش مادر نیستند؛ آنقدر ها هم «به پای خود سرگردان» رها نمی شوند.
حتی آنانی که به سرگردانی و دشواری مواجه اند؛ عملا از آنانی که هنوز بیشترین برخورداری از آغوش مادر و آغوش حامیان مهربانی را دارند؛ از ناحیه ایکه ما اینجا سخن میگوییم؛ معمولاً وضع بهتری می داشته باشند.
گفتم من؛ به جادو و جمبل در مفهوم مشخص کلمه باور و اعتقادی نداشته و ندارم ولی به سختی احساس و حتی لمس می کنم که یک بلای دیگر؛ یک جادوی بسیار سیاه و پلید به مفهومی که حتی جادوگران و جادو پرستان سنتی؛ از آن بویی هم نمی برند؛ در کمین کودکان و به طور کلی در کمین نسل های نو و نوتر و جوان و جوانتر ماست؛ حتی در کمین آنانی از ما که در سالیان طلایی و پختگی عمر خویشتن تشریف دارند.
تصور میکنم آنچه از خود روایت کردم فعلاً چون نمونه لرزاننده دریافته خواهد شد.
برعکس از کلیه موجودات زنده دیگر؛ نسل جوان برتر از نسل کودک و نسل سالمند اغلب برتر از نسل جوان و جوانتر آنان به بار می آیند و در جولانگاه مقرر دنیا جولان می کنند یعنی چنین جادوی سیاه و آفت پلشت کله خور و مغز خور ضحاکی؛ از گردن به بالای آنها را هدف نمی گیرد و ضربت نمی زند.
عزیزان شاید انصاف دهند که گشودن فصل و باب برای شرح و بسط این کوه یخ سیه که فقط از نوک آن نمودی دادیم به این آسانی ها میسر نیست و همت و پشتکار پژوهشگران و محققان زبردست فراوانی را می طلبد و با سیاست بازیهای روز مره نه اینکه پیشرفتی درین مسیر حاصل نمی شود بلکه آن جادوی بسیار سیاه و پلید؛ از پاشان بودن اینهمه پرت و پلا های بی سروته و بی سرانجام تغذیه میکند و فربه و چاق و چله می گـردد.
عزیزان به یاد دارند که یکی دوهفته اخیر؛ دو پراگراف بهم مرتبط از یک متن قاضی خانه ای را به نام «چیستان» در واتساپ و سپس طی مقالتی در سایت های انترنیتی فعال کنونی افغانی انتشار داده و به همه گان آدرس ایمیل و شماره تماس دادم که در باره تأملی بفرمائید و چون و چند دریافتی شان را اعلام بدارند.
آیا تصور نمی شود که دست کم یک هزار آدم به آنها چشمشان خورده باشد؛ ولی همانطور که خود ارزیانی نموده و پنداشته بودم حتی یک تن برخورد شایانی با موضوع نکردند و یا نتوانستند بکنند؛ چرا که جامعه ما حتی در اوج سواد و دانش و سیاست و کیاست و چه و چه …؛ توسط همان جادوی سیاه و آفت پلشت کله خور و مغز خور ضحاکی؛ ضربت خورده و آسیب دیده است.
آیا اینکه مثلاً هزار آدم صاحب سواد عالیه یک جامعه؛ طی بیشتر از دو هفته نتوانند (یا نخواهند) به چنین یک پرسش ساده حساب؛ آنهم بدر شده از قاضی خانه ـ آنجا که با همین حساب و کتاب و صغرا و کبرا بر همسان های شان؛ احکام اعدام می نویسند؛ واکنشی نشان دهند؛ معنا و مصداقش چیست؟
## س. در 8/12/1367 سند (ملکیت) گرفت مدتی بعد وفات کرد و ملک را به وارثین اش به میراث گذاشت.
## بــــعــــداً در 16/8/1367 وصایت خط ترتیب شد.
تمام چیستان این است: 16/8/1367 بعد از 8/12/1367 است یا نیست؟؟
کس در مورد ماهیت سند مالکیت؛ ماهیت وصایت خط و نکات نسبتاً دشوار و تخصصی دیگر؛ نه پرسش کرده و نه انتظار جواب داشته است؟
تنها پرسش؛ تنها چیستان اینکه آیا مطابق نوشته قضات واقعاً 8 حوت بعد از 16 قوس عین سال می آید؟
اصلاً این بنده حقیر با در نظرداشت عرایض بالا چرا یک معمای سرگرم کننده دیگر طرح نکرده یک موضوع حقوقی و قضایی و دارالوکاله ای را به درد سر عزیزان مبدل کرده ام.
آرزومندم پاسخ این پرسش را در حکایت واقعی زیرین در یابید!
چند ماه قبل از اینکه من موضوع بالا را به عنوان چیستان؛ به واتساپ و سپس به سایت های انترنیتی تکثیر کنم؛ دو نواسه 8 تا 10 ساله ام با یک پسر همسن و همبازی شان به دعوا و بگو و مگو پرداخته جهت میانجیگـری نزد من آمدند.
علاوه بر در دسترس بودن من؛ دلیل دیگر رجوع آنان این بود که بنده مدتی قبل آنان را از کار ها و بازیهایی که ممکن است به خفگی و زدو خورد بیانجامد بر حذر ساخته و به سرگرمی هایی مانند شعر جنگی، چیستان گویی؛ طرح و حل جدول های متقاطع و پرسش و پاسخ در مورد مخترعان و مکتشفان و پدیده های جذاب فیزیکی و بیولوژیکی در زمین و فضا ترغیب کرده بودم.
نواسه های من؛ یک چیستان مطروحه همبازی شان را قبول نداشتند و می گفتند: بی معناست و خودش هم برایش جواب ندارد.
پسرک با ادب و احترام به من نزدیک شده و در گوشم حل چیستان را گفت. وقتی نواسه هایم مطمین شدند که چیستان حل دارد؛ کمی وقت خواستند و پیشتر از زمان مقرر؛ حل چیستان را حاضر کردند!
من ضمن شادباش و آفرین دادن به همه؛ بی اختیار گفتم اگر من یک چیستان برایتان بدهم حل کرده می توانید؟
کوچکترین نواسه ام گفت به زور خدا؛ هرچه سخت باشه؛ حلیش می کنیم. من جملات را از کاغذی جدا کرده و نزد شان گذاشتم.
همان پسرک همبازی نواسه ها با کمی دقت در کاغذ؛ پوخ زد و به شدت خندید. نواسه های من که کمی متحیر شده بودند بیشتر کاغذ را گشتند و یکیش گفت: اینکه خنده نداره مگه گریه داره!
من همزمان با ارائه کاغذ به ایشان گفته بودم که چون روی کاغذ عیناً قسمتی از فیصله یک محکمه است؛ من آنرا تغییر نمیدهم ولی معنای سند ملکیت؛ میراث و وصایت خط را مختصراً توضیح داده بودم.
پسرک گفت: کس که ایره نوشته کده نه قاضی بوده، نه محرر، نه مفتی! پاده وان هم نبوده که سویه ایش از ای بالاترس!
یکی از نواسه ها گفت: قاضی بوده قاضی؛ ده ای شک نیس!
پسرک گفت: قاضی ایقده بی سواد اس که میگه سند و مُردن 8 حوت، وصایت و تقسیم میراث بعدیش در 16قوس؟
دیگرش گفت به خیالت؛ قاضی غلط نمیکنه؟!
پسرک گفت: ای غلطی نیس؛ نوشتهِ فیصله خط بار بار خوانده و اصلاح میشه، ای دیوانگیس!
دیگرش گفت: نمیترسی که قاضی ره دیوانه میگی؛ بندیت میکنه!
من مداخله کردم:
ـ بچه ها از ترس گپ نزنین. دقیق بری مه بگویین؛ جواب همی چیستان چیس؟
پسرک گفت: گپ سرچپه اس. ای سرچپه گی از سهو و خطا نیس.
گفتم: واضح بگو چی سرچپه اس؟
گفت میراث والا ده حوت صاحب ملک شده و ده حوت هم مرده. مگه میراث خورها چار ماه پیش از او ملک 4 ماه بعد آمدنی ره خورده ان! مثل ایکه نان 4 ماه بعد پخته شدنی 4 ماه پیش خورده شوه.
یکی از نواسه ها گفت: هردو تاریخ باطل است. شاید وصایت خط ده سال 68 جور شده باشه. احتمال نداره بابه حاجی؟
گفتم: نه خیر.ا
همه گفتند: تنها همی یک احتمال بود.
تنها جواب ایس که همه چیز دروغ و باطل اس!
اوکه ده ماه حوت سند گرفته اصلا پیش از ماه قوس و ماه وصایت خط؛ باید مُرده باشه.
به نام مُرده سند جعلی جور شده و خلاص!
این بود انگیزه و دلیل من که یک شهکار! قاضی خانه ای و شریعتمداری سال 1388 خورشیدی؛ دور جمهوریت و عدل عمری!! را به عنوان چیستان روانه میدیا بسازم که طی 25 سال گذشته هم خیلی بیشتر در شعاع گسترده تری آن را؛ در همین میدیا به عرض و استغاثه گرفته بودم. حتی اگر در کوه این داد و فریاد ها را مطرح میکردم؛ باز تاب های آهنگینی میداشت! ولی انگار در قبرستان گریسته بودم!؟
بلی! قاضی نه؛ قاضی ها! «هیأت قضایی» فیصله گر؛ تنها چیزی را که غلط نکرده اند؛ این حقیقت است که جادوی سیاه و آفت پلشت کله خور و مغز خور ضحاکی فوق الذکر؛ این جامعه و حتی الیت و نخبگان بزن بهادر آنرا چیزی نه؛ چیزی کرده است!؟
خوابیده ای را که با اشاره و صدای عادی بر نخیزد؛ با چیغ و لگـد محکمتر؛ کوشش می کنند بیدار شود!



