خانه » فرهنگ و هنر » شعر » خورشید محبت

خورشید محبت

رسول پویان- شاعر با رسالت

 

نـشـد کـس با دل تـنـهای تـنـهـا آشـنا آخر

به تـنـهایی گـرفتم خـو بسی تا ناکجا آخر

ز دل جوشیده رویا و تخیل آنچنان گویی

که مـی گـیـرد تمـام عـالـم بی انـتـها آخر

به خود پیجیدگی هـا آنقدر نیرو کند تولید

که می سازد گیتی ها اگر گردد رها آخر

نـدارد هـردلی گنجـایش عـشق حـقیقی را

شود با لرزه یی ازدایرۀ وحدت جـدا آخر

بـنـازم جـذبـۀ خورشـیـد زیبای محبـت را

که میچرخد به گردش دایماً سیاره ها آخر

نگردد عشق دل آلوده با مکر وریا هرگز

نیابی دردل عشّاق جز صدق و صفا آخر

فریب زوروزر مهرو وفا را میخرد ازدل

تظاهر می فروشد حنظل جور و جفا آخر

هنردر چنگ قـلدران ظالم می شود بیمار

و یا در زیر دست و پای آزِ شان فدا آخر

نشد در آشـیان سـوخته ام آرامشی حاصل

در آتش پخته شد جان و دل پرماجرا آخر

شده تاجنگ تحمیلی میهن چهل وپنج ساله

فزونتر گشته فـقـر وفاقه و درد و بلا آخر

برای گـرگ خونخوارم سند چوپان رادادند

شده دروحشتستان چنگ ودندان برملاآخر

جهان درپرتو علم وخرد روشنگری آورد

وطن با دردِ جهل و تاریکی ها مبتلا آخر

زدور آتشین و عصر یخبندان چه شد پیدا

حیات رو به رشد و موجود سخنسرا آخر

بسی آکسیجن تازه بـرون شد ازدل ذرات

که شـد جـوّ زمین بهـر تنفس پر هوا آخر

تکامل کرد دور تک سلولی تابه دایناسور

سپس آمـاده شـد بازی به انسـان دوپا آخر

گرانش ارچه دربندمیکَشد موج انرژی را

ز نیروی فراوان می شود دروازه وا آخر

جهان با جـذبۀ عـشق و محبت همدلی آرد

انرژی و گرانش می شـود بس دلربا آخر

به عالمهای نامحدود ِو بی پایان اگر بینی

نیابی مرزی بین هست وانسان وخدا آخر

اگر پارینه و فردا و حالا را نهایت نیست

چرا افـتاده انـسـان در طلسمات خطا آخر

جهان برمحور رشد و تکامل تا که میچرخد

بشر خود را کند با حرکت آن همنوا آخر

اگـرچـه جـنگ اتمی کـند گیتی را ویـران

ولی گـردد آز شـوم جـنگ بی محتوا آخر

۱۲/۵/۲۰۲۳

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com