شعر

نوای آشنا

 

نـوای آشـنـا در گـوش نامحــرم نمی پیچد

سرود آتشین در مغـز دود و دم نمی پیچد

محبت درحضور نور وجدان شوردلها باد

اگر انسان شدی عصیان در آدم نمی پیچد

بیا در محفل ساز و سـرود آواز حق بشنو

که جز نجوای دل در تار زیروبم نمی پیچد

ملودی های پیشین همنوای هـارمونی بادا

وگـرنـه در سروشستان دل باهم نمی پیچد

سر بی مغز طالب کی کند درک معانی را

که در آن غیر جهل تیره و مبهم نمی پیچد

دل سنگین افـراطی ندارد ذره یی احساس

پیام دل بـه گوش صخـرۀ محکم نمی پیچد

چه می داند کهن تاریخ مارا جهل افراطی

که جـز مهر تمدن گرد جـام جـم نمی پیچد

نیابی خشم و افـراط و تعصـب در دل دانا

که جهـل طالـبی در دفـتـر حِکَـم نمی پیچد

جـوانمردی و عیاری و بخشایش کنید آیین

بـه ظلمسـتان پـیام حاتـم و رسـتم نمی پیچد

نــوای نـی کــنـد آتـشـفـشانی در دل انسـان

درین آتش به غیرازشادمانی، غم نمی پیچد

نـدارد هیچ پیامی بهـر مـردم طالـب وحشی

به طبلش جز دروغ درهم و برهم نمی پیچد

زفقر و بی غـذایی کودکان هرروز میمیرند

چرا این ناله هـا در سـاحت عالـم نمی پیچد

ز اشغال و تجاوز قصد پاکستان بُـوَد روشن

شتر دزدک به غیر از نسخۀ خم خم نمی پیچد

غـلام فـوج پاکـسـتان ز آزادی چـه می دانـد

به زنـدان اسـارت حرف بیش وکم نمی پیچد

نـظـام طالـبــانی در جـهان نـو نــدارد جـای

به گوش دل ازان جز گریه و ماتم نمی پیچد

۲۶/۱۰/۲۰۲۱

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا