خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت بیست و هشتم

سکالرشپ فوزیه جان برای یک سال تعلیمی در دوره ماستری بود . به کمک مشاور تدریسی ، فوزیه جان قادر شد که ماستری خود را از VA Tech در ظرف یک سال بگیرد و چون رشته او مسلکلی بود قبل ازینکه فارغ التحصیل شود یک مکتب عالی که صنف های دوازده را باید تدریس می‌کرد در شمال ویرجینیا برایش کار را پیشکش کردند . ناگفته نماند که بعد از مهاجرت دسته جمعی یا
mass migration که شروع آن ۱۹۸۰ از افغانستان بود, فوزیه جان اولین زن از افغانستان بود که از امریکا ماستری گرفت . در سال های شصت یا هفتاد میلادی شاید دختران در امریکا تحصیل کرده باشند و اما آنها رسما از طرف دولت افغانستان آن زمان بورس داشتند . اما بعد از مهاجرت دسته جمعی فوزیه جان اولین زن از افغانستان است که ماستری گرفت . عکس فوزیه جان با رئیس دانشگاه VA Tech در وقت توزیع دیپلوم ماستری گرفته شده است .


، رشته من جامعه شناسی و تاریخ بود و کار یافتن برای من مشکل تر بود . ما تصمیم گرفته بودیم که هر کدام ما که زود تر کار گرفتیم همان را قبول می کنیم . فوزیه جان برای تدریس در high school شهرCulpeper در شمال ویرجینیا که یک و نیم ساعت از واشنگتن دی سی فاصله داشت ، کار گرفت . در آنجا یک آپارتمان گرفتیم و شهر بسیار کوچک بود . فوزیه جان به تنهایی کوچ کرد و برای یک ماه تنها زندگی کرد ، تا من همه کار های خود را خلاص کردم و من هم عازم کالپیپر culpeper شدم .
در سال ۱۹۸۵ ما برای شهروندی درخواست گردیم . فورمه ها را خانه پری کردیم و فرستادیم در دفتر مهاجرت در واشنگتن . سه سوال در فورمه ها بود که هرگز فراموشم نمی شود که باید جواب می دادیم . شاید حالا فورمه ها را تعییر داده باشند ، نمی دانم . یکی اینکه در حزب کمونیست بودی ؟ و سوال دیگر اینکه در حزب نازی آلمان بودی ؟ و سوال دیگر اینکه برای دفاع از امریکا سلاح میگیری ؟ من به هر سه سوال نی نوشتم . ما را برای مصاحبه دو بار خواستند و شهروندی ما را رد کردند که چرا من برای دفاع از امریکا سلاح نمیگیرم !! ؟ . بار سوم برای شان گفتم که من تنها از دین خود دفاع می کنم و سلاح برای دفاع از دین خود میگیرم . برای اینکه در دین ، آموخته بودم که ناسیونالیزم ( ملی گرایی ) نیست و همچنان اتنوسنتزیم ( قوم گرایی ) نیست . گفتم که قانون اساسی امریکا آزادی دین را مجاز می داند ، آیا میخواهید به ذوق شما دین داشته باشم ؟ و علاوه کردم که من در ایام جنگ می توانم کار های خیریه کنم و اما سلاح نمیگیرم . سه نفر بین خود پوچ پوچ کردند و درخواست ما را برای شهروندی قبول کردند و ما در سال بعد یعنی ۱۹۸۶ در روز تولدی من یعنی ۲۱ فبروری در محکمه شهر
Harrisonburg
ایالت ویرحینیا به قانون اساسی و نظام امریکا حلف وفاداری یاد کردیم و هر دو شهروندی امریکا را قبول کردیم و به اصطلاح از نگاه قانونی امریکایی شدیم .

 

 

در ۲۱ فبروری ۱۹۵۲ در کابل تولد شدم و در ۲۱ فبروری ۱۹۸۶ شهروند امریکا شدم . حالا یک موضوع را می دانستم که در کابل بدون اینکه خودم بدانم مسلمان تولد شده بودم و سی و چهار سال بعد آگاهانه مسلمان بودم و با شهروندی یک کشور فوق العاده پیشرفته مدنی . در اسلام هر انسان با فطرت اسلام تولد می شود . پسان نظر به یک حدیث پیامبر ( ص) او را یهودی و نصرانی و مجوسی می سازند و به معیار امروز افغانستانی و امریکای و غیره . در حالیکه ما همه مسلمان خلق شدیم و باید مسلمان بمیریم . بک سال قبل که گفتم که من افغان یا افغانستانی نیستم یک عده کثیر مردم فکر کردند که من شوخی می کنم . زیرا من قانونی سخن گفتم . من نه پاسپورت افغانستانی را دارم ، نه حکومت افغانستان را از روز که افغانستان را ترک کرده ام به رسمیت شناختم و نه درین ۴۶ سال افغانستان سفر کرده ام . یک عده نادان فکر کردند که چون من خود را افغان نمی گویم پس ضد پشتون هستم . اصلا من مربوط هیچ قوم نیستم . در فرهنگ کابلی هستم و در دین مسلمان و زبان من فارسی است با لهجه کابلی و دری هم نیست .
من می توانستم که با ماستری که در دست داشتم در حکومت امریکا در واشنگتن دی سی کار بگیرم و اما اول این شوق را نکردم زیرا گفتم که در یک کشور که لابی یهودی همه مسایل را کنترل کند این به فکر و ذهن من برابر نمی آمد. و تظاهر را من یاد ندارم . دوم در فورمه های شهروندی یک نکته نیرنگی بود که من از امریکا دفاع نمی کنم.  من یک انسان بسیار مستقل از نگاه فکری هستم و برای من در حکومت که قبلا توضیح کردم مشکل بود ، کار کنم . من از روز که به اصطلاح دست چپ و راست خود را شناختم خواستم آزادی فکری خود را داشته باشم و هرگز این آزادی را که خدا به من داده مصالحه نمی کنم . در همان مکتب که فوزیه جان کار گرفت ، من را هم در رشته علوم انسانی یا humanities یک کار پارت تایم دادند . ما فقط یک سال در آن شهر زندگی کردیم . قابل یاد آوری می دانم که اکثر مردم افغانستان تفاوت عمده میان علوم ساینس و علوم انسانی را یا نمی دانند یا جدی نمی گیرند . علوم انسانی مانند دین ، تاریخ ، ژورنالیزم ، علوم سیاسی ، شعر و ادب و موسیقی از علوم انسانی و لیبرال است که هر کس می تواند دید و بینش خود را داشته باشد . درین رشته ها زیاد نر استعداد ، علاقمندی و پشت کار مطرح است نه هرو مرو تحصیلات عالی .
پدرم در نوامبر سال ۱۹۸۱ دو سال بعد که کابل را ترک کردم جهان را وداع گفت . کسی که من تربیه مدنی خود را مدیون پدرم هستم . من اجترام به زن را اول از پدرم آموختم . من به وقت بودن و سر ساعت بودن را از پدرم آموختم . من سخت کار کردن را از پدر آموخته بودم . من کتاب خواندن روزانه را از پدرم آموختم . من شیک پوشی را از پدرم آموختم ….. . بعد از فوت پدرم ، مادرم ، بعدا اول به پاریس مهاجر شد و در همان سال ۱۹۸۵ دکتر روان برای تدریس ادبیات فارسی به حیث استاد در دانشگاه کلیفورنیا – برکلی قبول شد و خانواده که در پاریس بودند به امریکا در شهر کانکورد ، شمال کلیفورنیا کوچ کردند . بعدا مادرم هم از پاریس کوچ کرد و امریکا آمد . عکس من با مادرم تقدیم است .

در سال ۱۹۸۵ من برای یک هفته دیدن مادر و خانواده در کلیفورنبا آمدم . این ایالت خوشم آمد و در عین زمان ، در آن شهر ویرجینیا بسیار دق آورده بودیم . مسلمان قطعا درآنوقت آنجا نبود و مسجد نبود . من روز های جمعه از Culpeper تا دانشگاه ویرجینا که از دانشگاه های مشهور در شرق امریکا است و در شهر Charlottesville موقعیت دارد برای نماز جمعه می رفتم و نمی خواستم نماز را از دست بدهم. کسان که خطبه می دادند یک موضوع علمی را تشریح می‌کردند و این بود که من عاشق نماز جمعه شده بودم زیرا هر جمعه یک موضوع علمی را می آموختم . در دانشگاه ویرجینیا چند تن استاد مسلمان و یک ده – دوازده شاگرد مسلمان بود . در آنجا ، در داخل محوطه دانشگاه یک کلیسای کوچک بود که در سال ۱۸۸۵ ساخته شده بود. استادان و شاگردان از آن کلیسا اجازه گرفته بودند که روز های جمعه در آن آنجا نماز جمعه را جماعت کنند . این کلیسا از خانه ما یک ساعت فاصله داشت و اما من فسمیکه گفتم نمی خواستم نماز را از دست بدهم . تیل موتر ارزان بود و یک ساعت برای نماز می رفتم و یک ساعت بر می گشتم . گفتم که شهر که زندگی می کردیم فوق العاده شهر کوچک و خسته کن بود . همچنان ، شوهر خواهرم هر هفته ، روز های یکشنبه که صحبت می کردیم اصرار می‌کرد که کوچ کنید و کلیفورنیا بیایید .
بالاخره تصمیم گرفتیم که کوچ کنیم و منتظر بودیم که سال تعلیمی تمام شود . حامد جان فرهادی خواهر زاده ام ( خداوند غریق رحمتش سازد در ۱۵ اپریل ۲۰۲۵ داعی اجل را در اثر سرطان وداع گفت ) ، تیلفون کرد که تصمیم دارد از پاریس امریکا بیاید . برنامه سفر را برایش گفتیم . حامد جان آمد و بعد از چند روز اقامت با ما در ماه جون ۱۹۸۷ که سال تعلیمی ختم شد یک موتر کوچک بار کشی را که در امریکا به نام U-Hall مشهور است کرایه کردیم و هر سه ما در ظرف شش روز از ایالت ویرجینبا به کلیفورنیا کوچ کردیم . رانندگی را حامد جان و من نوبت می کردیم . یک اتفاق عجیب در راه سفر افتاد که ما موتر تویوتا را در عقب موتر «یو هال » بسته بودیم . در راه یک تایر موتر پنچر شده بود و ما نمی دانستیم تا که یک موتر ما را اشاره داد که توقف کنید . پیاده شدیم که یک تایر مطلق از بین رفته است . عکس حامد جان و فوزیه با یو هال تقدیم است.

در هفت و نیم سال که در ویرجینیا بودیم من از استادان بطور علمی اسلام را آموختم . من با مذهبی و وهابی و اخوانی یا آخوند سرو کار نداشتم . در دانشگاه ویرجینیا هم که می رفتم استادان خطبه می گفتند و مطالب را در خطبه توضیح می دادند که انسان شوق می‌کرد که ساعت ها گوش کند . من آموختم که دین اسلام یک دین مکمل است و ضرور نیست که در بیرون دست و پای بزنیم تا یک مسله را حل کنیم . من آموختم که توحید یعنی یگانگی خدا و جهان هستی . آموختم که همه چیز با هم یک بافت دارد و هیچ چیز از هم جدا نیست . آموختم که اسلام دین مدنیت است نه قوم و قبیله و زن ستیزی و خرافات و تعصب و تبعیض . آموختم که زیر بنای اسلام علم و دانش است و پیامبر گفت که از گهواره تا گور دانش آموز و این حدیث باعث شد که من در سن چهل و یک سالگی شامل دوره دکترا شوم . من آموختم که دین در همه ابعاد زندگی نقش مستقیم دارد و برای اصلاح امور و اخلاق مدنی است.
در زندگی من ، اول مرحوم پدرم از نگاه فرهنگ مدنی ، دوم پروفیسور حنیف شیر علی از نگاه فرهنگ عملی اسلامی ، مرحوم دکتر علی شریعتی از نگاه تیوری های جامعه شناسی تاثیر بارز داشتند . و در کلیفورنیا دکتر روان فرهادی نقش بارز بازی در مطالعات و تحقیقات اسلامی ، تاریخ و زبانشناسی بازی کرد که آهسته آهسته می نویسم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا