خانه » طنز » مدینۀ فاضلۀ سرزمین عجایب وغرایب

مدینۀ فاضلۀ سرزمین عجایب وغرایب

پادشاهی سرزمین بزرگی زیر نگین داشت و کام‌روا بود برهمه چیزی. روزی حکیمی زمین ادب بوسید و پرسید:
ای قبله‌ی عالم! دیگر از این جهان چه می‌خواهی که داشته باشی؟
گفت: زینه و میخ!

حکیم به شگفتی اندر شد و پرسید:
ای سلطان بزرگ! اکنون که جهان به کام تست، آخر این زینه و میخ چه ارزشی دارد؟
سلطان گفت:
زینه برای آن که بر بام چرخ فلک فراز آیم …
هنوز سلطان سخن اش تمام نشده بود که حکیم پرسید:
عمر قبله‌ی عالم دراز باد! پس میخ را برای چه می خواهی؟
 سلطان گفت: چون با زینه بر فلک فراز آیم؛ میخ بر آن بکوبم تا از گردش باز ماند که یگانه هراس من در زنده گی از گردش چرخ فلک است!

حکیم گفت:

        – الحق که تو سلطان بزرگ سرزمین حکمتی و حکمت تو به اندازه تخت تو بزرگ است!  
   ***

چون سخن سلطان در همه گوشۀ جهان پیچید، آنانی را که سر سوزن از حکمت و دانایی و ستاره‌شناسی سر رشته‌یی بود سر درگریبان کردند تا بدانند که این زینه چیست و این میخ چه مفهومی دارد؟

پادشان سرزمین‌ها حکیمان خود را دستور دادند تا این راز را بگشایند، شاید هر یک را هوای رسیدن به بام فلک بود. چون حکیمان در این کار عاجز آمدند از هراس پادشاهان خود چون بید می لرزیدند تا این که یکی از حکیمان گفت:

تا مرا به یاد است، سرزمینی را می شناسم که همه حکیمان اند و شب و روز در جدال، در بحث و قیل وقال و گاهی مشت و لگد. آن سرزمین را حیکمی برزگی  رهبری می کند. او حکیم حکیمان آن سرزمین است.

پرسیدند:

  • آن کدام سرزمین است و آن سرزمین را نام چی‌است؟

گفت:

  • آن را سرزمین «عجایب و غرایب» گویند.

گفتند:

  • پس نشانی‌ها بگوی تا راهی آن سرزمین شویم و گره از این راز را بگشاییم. تا پیش پادشاهان خود سرخ‌روی باشیم!

گفت:

  • این سرزمین در پشت کوه تقلب است، باید از هفت دریا بگذرید، هفت کوه تاریک را پشت سر بگذارید و  هفت دشت سرخ  را نیز. تا مرد نشانی‌ها می گفت، چشمان حکیمان چنان تخم کبوتر بیرون می‌زد تا این که یکی گفت: تا نشانی‌ها می گویی دل از دل‌خانۀ ما کنده می‌شود!

مرد گفت:

  • دوستان! شما به سرزمین عجایب و غرایب می رویید نه به طرب‌خانۀ پادشاهان!  حوصله داشته باشید، همه گوش شدند و مرد گفت: وقتی از هفت دشت سرخ گذشتید و منزل در منزل راه زدید، روشنایی آمیخته با دود می بیند، گویی شعله‌های سرکش دوزخ اند که افق ها را فرا گرفته است. هراسی به دل راه ندهید، به سوی آن  آتش جهنمی و آن روشنایی تاریک راه زنید. چند منزل که رفتید بادهای داغ وزیدن می گیرد و بویی گوشت‌های سوخته و گوشت‌های پوسیده را به دماغ شما می رساند، شاید شما از الاغان خود فرو افتید. چون دوباره به هوش آمدید، بر الاغان سوار شوید و بتازید.

یکی دو تن  از جماعت حکیمان از جای برخاستند و گفتند:

  • مرگ به دست پادشاه را قبول داریم تا رفتن به سرزمین« عجایب و غرایب» را!

یکی گفت:

  • گویی ما را به دیدار سیمرغ می فرستی، یا به جنگ دیوی سپید که این همه از هفت خوان رستم سخن می‌گویی!

مرد خندید و گفت:

  • ای حکیم این دیدار سیمرغ نیست، کاش دیدار سیمرغ می‌بود. این دیدار مرغی است جادو یا شاید دیدار با آن گلمرغی است که اسفنندیار با او در آویخت. شاید هم دیدار با اکوان دیو. یا دیداری دشوارتر از این چیزها که گفتم!

دیگران گفتند:

  • چاره‌یی نیست هرگونه که می شود باید خود را به سرزمین عجایب و غرایب برسانیم ورنه پادشاهان مان، ما را گردن خواهند زد که چگونه نتوانستیم گره از این راز بگشاییم. چه شرم آور است که در جهان به نادانی شهره شویم. باز یکی از میان حمکیان با صدای بلندتری گفت:
  • بگو ای حکیم ، همه نشانی‌ها بگوی، چاره‌یی نیست، این راه دشوار را باید رفت.

مرد گفت:

  • دیگر به منزل نزدیک شده اید، همان آتش جهنمی و همان بوی گوشت‌های سوخته  شما را به سرزمین عجایب و غرایب می رساند. نزدیک‌تر که شدید بوی خون نیز به دماغ تان می‌زند و همه جا در نظر تان سرخ می آید، زینهار هراسان مشوید! الاغ‌های تان شاید زُم کنند ودیگر نخواهند گامی به پیش بردارند. چون بوی گوشت پوسیدۀ خود را خواهند شنید. می هراسند که مبادا در آن سرزمین پوست از آنان برکنند. الاغ ها را رها کنید و خود به سوی آن آتش جهنمی که در افق می تابد گام بردارید!

بار دیگر یکی از حکیمان پرسید:

  • ای حکیم نشانی‌ها که می‌گویی خود رازناک‌تر از داستان زینه و میخ است؟ ما چگونه از الاغ‌ها خود فرو می افتیم؟  تنور این آتش جهنمی در کجاست؟ این بوی گوشت سوخته و بوی خون از کجا می آید؟ این چگونه سرزمینی است که الاغان به آن جا نمی روند؟

مردگفت:

  • اگرهمه‌چیز گویم، مثنوی هفتاد من می‌شود؛ اما این قدر گویم که در آن سرزمین مکتب‌ها را آتش می‌زنند. به خانه‌های هم‌دیگر آتش می افگنند. زنان را قدر نمی نهند و آنان را به شلاق می‌ بندند، گوش و بینی شان را می‌برند و با تبرزین غیرت پنج هزار سالۀ خود آن‌ها را قربانی می‌کنند. بر زبان مردمان آن سرزمین به جای استغفار بیشتر انفجار جاری‌است. مردان سینه و گلوی هم‌دیگر را می درند و با کودکان و دختران نابالغ هم‌خوابه می‌شوند. بزرگان شان از بزرگی چیزی نمی‌دانند چون پیوسته دست در جیب مردمان خود دارند. به جای آب، خون می‌نوشند. وقتی سخن می‌گویند از دهان شان بوی خون  بیرون می‌زند. مسلمانان عجیبی اند که می‌توانند در یک شب با دو خواهر عروسی کنند و …  چنین است که از این سرزمین همیشه آتش و دود بلند است و مردمان همه روزه در آتش می سوزند و خون شان روی خیابان‌ها جاری می شود. آن آتش دود آلود را که خواهید دید و آن بوی گوشت های سوخته را که خواهید شنید، بدانید که آتش و بوی آن سرزمین است. دهان حکیمان از تعجب بازمانده بود که نا گهان یکی از جای برخاست و با شیون و فریاد هی با دوست بر سر و روی خود می زد می زد که ای وای ! ای وای! نفرین بر این حکمت که مرا هست. یک عمر دراز کواکب فلکی  برشمردم، از نری و ماده‌گی ستاره‌گان در آسمان‌ها سخن گفتم و از جوره شدن شان؛ اما هنوز نمی دانستم که چنین سرزمینی هم بر روی زمین هست! تا او آرام شد کس دیگری پرسید:
  • مگر نگفتی که الاغان چرا نمی خواهند به آن سرزمین بروند؟

مردحکیم گفت:

– الاغان می‌دانند که در آن سرزمین بر آن‌ها چه می‌گذرد! آن‌جا پوست الاغان را بر می‌کنند و از پوست آنان در کشتن یک دیگر استفاده می‌کنند. این الاغان به رسم اعتراض آن‌جا نمی روند که چرا پای بی‌طرفی ما را به سیاست‌های خونین خود کشیده اید، گوشت همدیگر را که می خورید بس نبود که گوشت ما را هم می خورید! خران حق آزادی بیان ندارند و خود نیز نمی‌خواهند سازمانی داشته باشند، تنها جامه بدل کرده و پوست شیران برتن کرده اند تا شناخته نشوند و در امان بمانند. زمانی می‌شود که «جامعۀ جهانی الاغان» در اعتراض به سیاست نژاد کشی الاغان، تمام الاغان جهان را به آن‌ سرزمین، ممنوع الورود ساخته است. تا سخن حکیم به این جا رسیده بود که مرد دیگری از جماعت حکیمان از جای برخاست و سرخود بردیوار کوبید و کوبید. درحالی‌که خون از ماغ‌اش جاری شده بود فریاد می زد: ای نفرین باد بر این حکمتی که من دارم. من  هنوز از سرزمین عجایب و غرایب چیزی نمی دانم، اما فهم یک الاغ بالاتر از حکمت من است! ای وای ای! در این جهان کسی باور نمی کند که الاغان بشتر از ما می فهمند و باهم دیگری حس هم‌دردی دارند!

***

جماعت حکیمان جهان چون به سرزمین عجایب و غرایب رسیدند، نخست خواستند تا از کارشناسان آن سرزمین بپرسند که آنان از رمز و راز داستان زینه و میخ چه می‌دانند. شنیده بودند که دانایی جهان تخم گنجشکی است بر کف دستان کارکارشناسان این سرزمین. هی می‌پرسیدند و می‌پرسیدند؛ اما پاسخی نمی‌یافتند. از مردم که پرسیدند نیز چنین بود. هریکی تبسمی می‌کرد و خاموشانه می‌گذشت.

یکی از حکیمان گفت:

  • مگر این شهر، شهر تبسم است؟ از کارشناس تا شهریان را که راز زینه و میخ می‌پرسیم، تبسمی می‌کنند و می‌گذرند!

دیگری گفت:

  • مگر حکمت تو نم کشیده است که چیزی از تبسم آنان در نیافتی؟ من که می بینم، تبسم‌های این شهر نیز خون آلود است، وقتی تبسم می‌کنند نمی دانم چرا در پیش چشم من گلوی‌های بریدۀ کودکان پدیدار می‌شوند!

دیگری گفت:

  • بگذارید این سخنان حکیمانۀ تان را، ما را راه برگشت نمانده است تا آن‌گاه که خود را به حکیم حکیمان، که این سرزمین را پادشاهی می‌کند نرسانیم  و راز زینه و میخ را از او نپرسیم!

قصه کوتاه جماعت حکیمان جهان، روزان وشبان چند در سرزمین عجایب و غرایب سرگردان ماندند تا این که به بارگاه پادشاه حکیم راه یافتند. حکیمی دیدند نشسته برجایگاه؛ اما در نظر شان حکیم نیامد. یکی آهسته در گوش دیگری زمزمه کرد:

  • این چگونه حکیمی است که عبا وقبای حکیمانه برتن ندارد؟

دیگری گفت:

  • نگاه کن به آن تسبیح درازی که یک سرش در دست او و سر دیگرش افتاده بر زمین و با چه شتابی دانه ها را می‌چرخاند. شاید می‌خواهد بداند که ما از او چه می‌خواهیم!

حکیم دیگری گفت:

  • شاید حکمت او از گونۀ حکمت نحس باشد که هنوز جهان‌گیر نشده و ما از آن بی خبریم!

حکیمان جهان در چنین بگو مگویی بودند که نا گهان یکی از پیش‌کاران پادشاه حکیم پرسید:

  • شما چه جماعتی هستید و از کجا می‌آیید و چرا خواستید تا  به دربارحکیم حکیمان، پادشاه سرزمین عجایب  و غرایب بار یاب شوید؟

یکی از حکیمان گامی پیش‌تر نهاد و گفت:

  • عمر پادشاه حکیم دراز باد! ما حکیمانیم از سراسر جهان!

تا او چنین گفت، پادشاه حکیم چنان که گویی از خواب سنگینی بیدار شده باشد، چشم از زمین برداشت و با صدای بلندی گفت:

  • خو خو خو، پس شما پادشاهان سرزمین‌های خود هستید؟

جماعت حکیمان یک صدا گفتند:

  • نه ای پادشاه حکیم، ما در خدمت پادشاهان خود هستیم، پادشاهان ما حکیم نیستند.

پادشاه حکیم با صدای که گویی چیغ می زد پرسید:

  • پس، این حکمت شما به چه دردی می‌خورد؟ همه حکمت‌ها خود هیچ است، جز حکمت عملی که من ‌دانم! افلاتون را می شناسید، افلاتون را!

حکیمان باز یک صدا گفتند:

  • آری می‌شناسیم ای پادشاه حکیم.

گفت:

  • افلاتون و مدینۀ فاضلۀ او افسانه‌یی بیش نبود! این منم که مدینۀ فاضله ساخته ام. ازهمین سبب مدینۀ فاضلۀ مرا سرزمین عجایب و غرایب می‌گویند. چون در جهان بی‌مانند است. این جا کس به کس کاری ندارد. این که موش از پشک می ترسد، پشک موش را می‌درد به من رابطه‌یی ندارد. قانون بازار است. حق فردی و شهروندی است!

پشک از سگ می‌ترسد، سگ از گرگ، گرگ از پلنگ و پلنگ هم … با دست راست به سینۀ خود اشاره کرده گفت: ازشیر می ترسد، می چه‌کنم که می‌ترسند. این‌جا کس را با کسی کاری نیست. وقتی می‌ترسند بترسند. این حق شان است که بترسند. این نخستین بار است که من حق ترس را در مدینۀ فاضلۀ خود قانونی  ساختم تا کس از کس شکایتی نداشته باشد. هرکس حق دارد بترسد. هرکس حق دارد زنده‌گی کند. هرکس حق دارد بخورد! موش اگر نمی‌خواهد خورده شود، چرا موش شد!

تمام شهروندان سرزمین عجایب و غرایب در برابر قانون حق برابر دارند. من یک جامعۀ متعادل ساخته ام!

یک لحظه خاموش شد و نگاه هایش را به سوی حکیمان دوخت، سر خود را با حرکت تندی به دو سوی شانه‌هایش چرخاند وفریاد زد: مگر همین رقم نیست، حکیمان محترم! اگر قبول ندارید، بفرمایید، این جا یا هرجای دیگری که می‌خواهید مناظره می کنیم، مناظره! ای گز و ای میدان!

حکیمان نمی دانستند چه بگویند، خاموش ماندند. چون پادشاه حکیم سخنی نشنید، از جای برخاست و چند گامی به سوی ‌ جماعت حکیمان پیش آمد و پرسید:

  • نگفتید چه‌گونه شد که به سرزمین ما آمدید؟

حکیمی که یک گام از دیگران پیش گذاشته بود گفت:

  • ای پادشاه حکیم؛ دریای حکمت شما همیشه خروشان باد!  سخنی حکیمانه‌یی از شما در سراسر جهان پیچیده و به گوش پادشاهان ما نیز رسیده است. همه حکیمان جهان از فهم آن نا توان مانده اند و ما نیز نتوانستیم گره از راز آن سخن بگشاییم! آمدیم تا پیاله‌یی از حکمت شما بنوشیم و راز آن  سخن بزرگ و حکیمانه را از زبان خود شما بشنویم.  پادشاهان مان سخت چشم به راه اند تا راز سخن شما را بدانند. آن راز ما را گوی تا سرخ‌روی برگردیم!

پادشاه حکیم گفت: سخنان من همیشه بر مدار حکمت و دانایی  دور می‌زند، بگویید آن سخن که از من شنیده اید چیست؟

  • حکیم گفت: ای پادشاه حکیم، ای سلطان بزرگ سرزمین عجایب و غرایب، عصای دشمنانت شکسته باد و پیش‌کاران ات را خردی در سرباد! می دانیم سخنان شما گهرپاره‌هایی اند که هنوز جهان به خود ندیده است، سخنان شما گوهر اند و جهانیان گوهری نشده اند.  شما را که این همه فراخ دستی است. مدینۀ فاضلۀ ساخته ای که استخوان‌های پوسیدۀ افلاتون هم در زیر خاک از شرم می لرزد، چه‌گونه شد که شما هنوز نیازمند به زینه و میخ مانده اید؟

پادشاه حکیم سرزمین عجایب و غرایب را از این سخن چنان خنده‌یی فرا گرفت که تمام کاخ می لرزید. حکیمان در هراس شدند که نشود قندیل‌ها، فراز سر آنان فرو ریزند. خود را کنار کشیدند؛ اما پادشاه حکیم بی خیال از نگرانی آنان هم‌چنان می خندید و می خندید تا این که  اشک‌ها از چشم‌هاش سرازیر شدند. یکی از پیش‌کاران دوید و دستمال کاغذی پاستوریزه‌یی روی دست اش گذاشت.

پادشاه حکیم به تخت خود بر گشت. روی تخت چنان آرام نشست که فکر نمی کردی او همان مردی است که چند لحظه پیش چنان توفانی می‌خندید. حکیمان از این رفتار او در شگفتی شده بودند و زیر چشم به هم نگاه می‌کردند!

با چهرۀ حکیمانه‌یی گفت: می دانستم که هنوز مزۀ حکمت عملی را نچشیده اید. آن حکمتی که شما می دانید بحث الفاظ است. بحث الفاظ راه به جایی نمی برد. باید حکمت علمی دانست تا کامروا بود.  می خواهم از شما بپرسم: بروج فلکی چند تا هستند؟

یکی از حکیمان گفت:

  • هفت برج فلکی!

دیگری صدا زد نه  این یک باور بسیار قدیمی است، بروج فلکی 9 است!

باز پادشاه حکیم پرسید:

  • این آسمان چند طبقه است؟ کسی گفت: هفت و کس دیگری گفت: 9 طبقه!

پادشاه حکیم گفت: حال باشد هفت یا 9!  بگویید، اگر ما از هفت یا 9  برج فلکی  یا از هفت و 9 طبقۀ آسمان بگذریم به کجا می رسیم؟

حکیمان گفتند به بام آسمان!

پادشاه حکیم گفت: احسنت، همین بام آسمان همان بام چرخ فلک نیست!

گفتند:

  • بلی‌؛ اما ای حکیم روزگار دیده، ای تاج‌دار مدینۀ فاضلۀ سرزمین عجایب و غرایب!  پس با زینه چگونه می شود به آن جا رسید؟

پادشاه حکیم  بار دیگر خندید و خندید و با دهان پر از خنده گفت:

  • بدانید این زینه که می گویم زینۀ کلام نیست ورنه یکی از شاعران ما چند قرن پیش گفته بود: « نردبان آسمان است این کلام / هرکه زین بر می رود آید به بام» ؛ اما او با زینۀ خود به بام آسمان نرسید.  چون حکممت عملی نمی دانست. این زینه که من می گویم ، شانه‌های مردم است، شانه‌های مردم. من از شانه‌های مردم زینه می سازم نه از کلام و حکمت نظری که شما عمری سرگردان آن بودید!

چشمان حکیمان جهان از تعجب از کاسۀ سر بیرون زده  بود و نمی دانستند چه بگویند! پادشاه حکیم بار دیگر پرسید:

  • وقتی از دیواری بلند می روید تا خود را به کاخی اندازید تا چیزهایی را بدزدید، چه می کنید؟ حتما پای روی شانۀ هم‌دیگر می گذارید تا بر دیوار فراز آیید!

حکیمان گفتند:

  • بلی ای پادشاه حکیم ؛ اما ما هیچ گاهی ….

پادشاه حکیم سخنان آنان را  قطع کرده گفت: هدف من از حکمت عملی است. در حکمت عملی انسان یک افزار است برای رسیدن به هدف. اگر انسان وسیلۀ رسیدن به هدف نباشد دیگر به چه دردی می‌خورد! گفتم این جا زینه که می گویم همان شانه‌های مردم است. باید روی شانه‌های مردم پای گذاشت تا به بام قدرت رسید.  چرخ همان قدرت است. تو که در قدرت بمانی به این معنا است که چرخ حرکت نمی کند. حکمت عملی هم چنان می‌گوید نمی شود روی شانه‌های چند صد ملیون انسان پای گذاشت. آن هم در وضعی که تا بر شانه‌های جماعت گرسنه‌گان پای می‌گذاری استخوان‌های شان قُورپ قُورپ می‌شکنند.

یکی از حکیمان پرسید:

  • پس از  استخوان‌ها فرسوده گرسنه‌گان چگونه زینه می‌سازید؟

پادشاه حکیم با اشارۀ دست او را خاموش ساخت و گفت:

  • از همین سبب من، از میان این همه مردم، هفت ابرمرد را برگزیده ام و جماعتی ساخته‌ام که شانه‌های پهن و استواری دارند. روی شانۀ هرکدام که پای بگذارم از یک طبقۀ آسمان می‌گذرم و می رسم به بام چرخ تا میخ را آن جا بکوبم!

یکی از حکیمان پرسید:

  • ای پادشاه حکیم! تو تنها حکمت عملی نمی دانی؛ بلکه خود حکمت عملی هستی وحکمت عملی تو در کام هر دششمنی زهر کشندۀ شکست است؛ اما این راز را هم بگوی این چگونه میخی اس و از چگونه پولادی ساخته می‌شود که می‌تواند در بام فلک فرو رود و آن را از گردش باز ماند؟

پادشاه حکیم سرزمین عجایب و غرایب لبخند حکیمانه زد و گفت:

  • جناب حکیم، ما پولاد خود را به مصرف نمی رسانیم؛ بلکه این میخ را از شاخ « قوچ» های کوهی می‌سازیم. قوچ‌های کوهی در سرزمین ما زیاد است. قوچ‌ها را در کوهستان از درختان دموکراسی برک می تکانیم تا بخورند و خوب چاق شوند. اگر نخوردند به زور می خورانیم. خوب چاق که شدند از شاخ‌های آنان  چنان میخی می سازیم که می تواند بام فلک را سوراخ می‌کند و آن را ازگردش بازماند. این کار سودی دیگری نیز دارد. شاید شنیده باشید که می‌گویند: دو قوچ که جنگ کرد، پای میش می شکند. وقتی شاخ های قوچ‌ها بریده شوند دیگر توان جنگ کردن ندارند و پاهای میش‌ها هم نمی شکنند. جنگ ما جنگ قوچ‌ها است که در این جنگ پای میش‌ها می شکند. می دانم در ذهن بعضی‌تان دور می زند که سرانجام قوچ های سرزمین عجایب و غرایب همیشه بی‌شاخ می‌مانند. درست می‌گویید ؛ اما وقتی که مردم گوسفندی باشند بهتر است شاخ نداشته باشند، هم برای خودشان خوب است و هم برای ما!

حکیمان جهان خاموش مانده بودند. مانند آن بود که اندیشه‌های درازی در ذهن آنان می چرخید. سخنان پادشاه سرزمین عجایب وغرایب هزار پرسش دیگری در ذهن آنان بر انگیخته بود. گویی قصۀ زینه و میخ را از یاد برده بودند. در دل می گفتند به راستی که این سرزمین « سرزمین عجایب و غرایب» است. اجازت خواستند و زمین ادب بودسیدند و راهی سرزمین‌های خود شدند. ازکاخ که بیرون بر آمدند یکی از حکیمان گفت:

  • بدویم بدویم ، از این شهر زودتر بیرون شویم! که حکمت این شهر حکمت نحس است. چون در احوال این سرزمین می بینم می هراسم که قصابان اش ما را به نام الاغ نگیرند و پوست از ما بر نکنند!

 

جدی 1395

 

 

     

  

 

 

 

پاسخ بدهید

ابراز نظر

Your email address will not be published.

ارسال

Copyright © Jawedan.com