خبر و دیدگاه

بازموازنه یا فروپاشی؟ وقتی مهار به دام تبدیل می‌شود

قمار ژیوپولیتیک آمریکا در آسیا، با خروج از افغانستان، برخلاف انتظار، به نتیجه نرسید. واشنگتن تلاش داشت با واگذاری افغانستان به طالبان و مدیریت آشوب، این کشور را به کانونی برای درگیرسازی سه رقیب اصلی چین، روسیه و ایران تبدیل کند؛ به این امید که پیش از تشدید تحرکات روسیه در اوکراین، ایران در خاورمیانه و چین در شرق آسیا، آن‌ها را در پیرامون خودشان مشغول نگه دارد. اما این طرح، آن‌گونه که تصور می‌شد، عمل نکرد.

آنچه در ظاهر به‌عنوان «بازموازنه» مطرح شد، در واقع اعترافی ضمنی به پایان یک دوره بود؛ دوره‌ای که آمریکا می‌توانست هم‌زمان نظم بسازد، جنگ کند و هژمونی لیبرال خود را حفظ نماید. تفاوت این رویکرد با استراتژی‌های پیشین، صرفاً تغییر میدان نیست، بلکه تغییر ذهنیت است: گذار از «بازسازی جهان به تصویر خود» به «مدیریت آن از فاصله امن».

در استراتژی پیشین، تهدید اصلی بازیگران غیردولتی بودند؛ تروریسم، افراط‌گرایی و دولت‌های فروپاشیده. اما در بازموازنه، تهدید بار دیگر کلاسیک می‌شود: قدرت‌های بزرگ. این یعنی بازگشت به منطق رقابت سخت. در نتیجه، جغرافیای تهدید نیز تغییر می‌کند؛ آسیای غربی جای خود را به شرق آسیا می‌دهد، جایی که آینده توازن قدرت جهانی در حال شکل‌گیری است.

اما این تغییر، بیش از آنکه یک انتقال حساب‌شده منابع باشد، یک قمار ژئوپولیتیک است. خروج از افغانستان را می‌توان نه عقب‌نشینی، بلکه «واگذاری کنترل‌شده بی‌ثباتی» دانست؛ تلاشی برای گرفتار کردن رقبا در محیط پیرامونی‌شان. منطق ساده است: اگر رقبا درگیر شوند، نیاز به حضور مستقیم کاهش می‌یابد. اما دقیقاً همین‌جا نظریه از واقعیت جدا می‌شود.

بی‌ثباتی، برخلاف تصور، ابزار قابل‌کنترلی نیست. افغانستان قرار بود به چالش امنیتی برای دیگران تبدیل شود، اما عملاً به موجی از بی‌ثباتی منطقه‌ای بدل شد که مرز نمی‌شناسد. به‌جای محدودسازی رقبا، محیطی شکل گرفت که همه بازیگران، از جمله خود آمریکا، در آن درگیر شدند.

بازموازنه بر این فرض استوار بود که آمریکا می‌تواند از درگیری‌های پرهزینه فاصله بگیرد و تمرکز خود را بر مهار چین بگذارد. اما واقعیت میدان مسیر دیگری را رقم زد: اوکراین به جنگی فرسایشی تبدیل شد، و منابع نظامی و سیاسی آمریکا را در شرق اروپا درگیر نگه داشت.

در این میان، خاورمیانه و به‌ویژه ایران، به‌عنوان گره سوم این معادله، نشان می‌دهد که منطق بازموازنه در مهار همزمان رقبا دچار اختلال ساختاری شده است. همان‌گونه که جنگ اوکراین در شرق اروپا به فرسایش منابع و تمرکز آمریکا انجامید و تنش بر سر تایوان در شرق آسیا نیازمند حضور مستمر و پرهزینه است، تحولات اخیر در خاورمیانه نیز از افزایش تنش‌های منطقه‌ای تا تقویت محورهای همسو با ایران این منطقه را دوباره به یک جبهه فعال و غیرقابل چشم‌پوشی تبدیل کرده است. در نتیجه، به‌جای آنکه آمریکا بتواند با انتقال بار بحران‌ها به رقبا تمرکز خود را حفظ کند، عملاً در سه کانون همزمان شرق اروپا، خاورمیانه و شرق آسیا درگیر شده و همین همزمانی بحران‌ها، بنیان نظری بازموازنه را با چالش جدی مواجه ساخته است.

در این میان، حساس‌ترین نقطه این معادله، تایوان است. اگر شرق آسیا قلب استراتژی جدید باشد، تایوان شاهرگ آن است. وابستگی فناوری آمریکا به این جزیره، آن را از یک مسئله ژئوپولیتیک صرف، به یک گره حیاتی اقتصادی تبدیل کرده است. هرگونه اختلال در این نقطه، نه‌تنها یک شکست منطقه‌ای، بلکه یک شوک ساختاری برای قدرت آمریکا خواهد بود.

مشکل اساسی اینجاست که بازموازنه بر «اجتناب از درگیری مستقیم» تأکید دارد، اما شرایط به‌سمت «اجبار به مداخله» حرکت می‌کند. این همان تناقض درونی استراتژی است: اگر آمریکا دخالت نکند، نفوذ خود را از دست می‌دهد؛ اگر دخالت کند، اصل بازموازنه را نقض می‌کند.

در سطحی عمیق‌تر، آنچه در حال رخ دادن است، نه صرفاً ناکامی یک استراتژی، بلکه فرسایش یک نظم است. نظمی که آمریکا خود آن را ساخته بود، اکنون زیر فشار همان منطق قدرتی که زمانی مهار کرده بود، در حال ترک برداشتن است. نه نظم قدیم به‌طور کامل فروپاشیده، نه نظم جدیدی جایگزین شده؛ و این همان وضعیت خطرناک «بی‌نظمی گذار» است.

ائتلاف‌هایی که قرار بود ستون‌های این استراتژی باشند، هنوز به بلوغ لازم نرسیده‌اند. در برابر رقابت چندجبهه‌ای، هماهنگی ناقص کافی نیست. هر بحران جدید، چه در خاورمیانه، چه در شرق اروپا، به‌جای آنکه بخشی از یک طرح کلان باشد، به باری اضافی تبدیل می‌شود.

در نهایت، بزرگ‌ترین پارادوکس بازموازنه این است: استراتژی‌ای که برای کاهش تعهدات طراحی شده بود، آمریکا را درگیرتر از قبل کرده است. به‌جای مدیریت هرج‌ومرج، خود به یکی از کانون‌های آن تبدیل شده است.

اگر این روند ادامه یابد، پرسش اصلی دیگر این نخواهد بود که آیا آمریکا می‌تواند چین را مهار کند یا نه؛ بلکه این خواهد بود که آیا می‌تواند از گرفتار شدن در همزمانی بحران‌ها جان سالم به در ببرد؟ و شاید همین‌جا باشد که «بازموازنه» نه به‌عنوان راه‌حل، بلکه به‌عنوان آغاز یک عقب‌نشینی تدریجی در تاریخ ثبت شود.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا